تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - نقطه سر خط
نقطه سر خط پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 1:0
 

 


نخندین ها ....

جوش هم نیاورده ام ....

هیچی نشده ....

فقط.....

 

بازنگر ی ام تموم شد ...

فالم رو گرفتم ...

سعدی جونم گفت :


غرض  نقشیست کز ما باز ماند



و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....


ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...

و ولش کن ...


هدفمند و مطمئن تر ...

باز نگری ام تموم شد ....

نقطه ! سرخط ! ؟؟؟

نه !

روی گذشته یک خط ...


یک صفحه ی جدید ... سر خط !

کجا ؟

 

چای بابونه را می نوشم و


میروم اینجا توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....


کندوی عسل ، اینجا

 

چرا ؟

 

چون ....

باز نگری ام تموم شد .... نقطه ! سرخط ! ؟؟؟

نه !

روی گذشته یک خط ...


یک صفحه ی جدید ... سر خط !


بازنگر ی ام تموم شد ...

فالم رو گرفتم ...

سعدی جونم گفت :


غرض  نقشیست کز ما باز ماند



و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....


ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...

و ولش کن ...


هدفمند و مطمئن تر ...

فقط.....

...انرژی ام را بجای فقط همه اش را برای افراد مسن و آدمهای 60 به بالا ... یعنی اینانی که الان با هشان سر و کار دارم ... پیران ، انسانهای دم مرگ و مردگان و غیره صرف کردن ، بگذارم فعالیتم دایره بزرگتری را در بر بگیرد ، برای نسل جوانان تر ها و ... نه بچه ها ... ( حوصله ی بچه و بچه بازی ندارم ) نه ! آدمهای 30 35 تا 50 ساله ...

کسانی که فاز اول [از حدود 18 تا سی ، سی و پنج ] ( خامی ) زندگیشان را سالها گذرانیده اند و بحران میان سالگی اولی شان را در حال گذراندن ( دارند جوش و قل قل میخورند ) تا پخنه شوند ....

کسانی که دورانی سرگیجی و سر گشته گی دورران خودیابیشان را می گذرانند ...

کسانی که میخواهند خودشان را کشف کنند و طرف مقابلشان را بشناسند ...


معمولا بعد در فاز 45- 55 فاز آبکش شدن ...

و بعدا فاز دم کشیدن و جا افتاده شدن ....

حواسمان نباشد شفته میشویم ...


چه زیبا است مثال برنج تا پلو شدن ...


و چه زیبا تر بیان کرده است آن شاعر ی که این را سروده است ( اگر میدانید بگوئید !)

این دیگ ز خامیست که در جوش و خروش است

چون پخته شد و لذت دم برد ، خموش است ....


.......

فعلا این من هستم ..

این شهر و این آدمها ...

اینجا و در این نقطه .....

نقطه حداکثر تا بحال آمده ام ...

نقطه ی فعلیم ....

و نقطه ی آغاز از حالا به بعدم ...

نقطه ی آغازم ....


فعلا هر چه پشت سرم است .... خط روش ...


باشه !!


باشه !


پس به سلامتی ...


( لیوان چای نعنایم را بر میدارم ! ).....


و صفحه ی داستانه های هامبورگی را تخته می کنم ...


[ چون از یک طرف دیگه هم بارش زیاد شده است ... و از طرف دیگر جمعبندی مطلب هایش را میخواهم کلاسه بندی کنم و بصورت جزوه مانندی برای خودم بدهم صحافیشان کنند ! بذارم کنار بقیه ی دست نوشته های سی سال اخیرم ...تو انبار ... شاید یکی بعد از مردنم وقتی که آنها را توی سطل آشغال می اندازدشان با فحشی یادی هم از من بکند ! ]


نوش ! ....


صفحه ی جدید ؟


نه ... !!!


( یک چای بابونه میریزم برای خودم )


آخ چه جالب .... فکر می کنم ...

دیروز م نمگر ننوشته بودم


« ... مسئله ی فعلی من  « مسئله ی زمان است ... و  چگونگی  هر چه غنی و پر بار تر کردن آن !.»

الان موضوع من  : دیگر بحث محتوی است و کیفیت ... مثلا نه  زن ،  و آنهم هر زنی ...  بلکه  زنیت ! و زنانگی در هر انسانی  ، در طبیعت و در هستی

و هدفم : پر محتوی تر کردن لحظه های ته مانده ی هنوز در اختیارم مانده ... ... مکیدن شیره ی حیات ... شیره ی هستی ! ....


آنجا خطاب به این عدوی سبب خیر شده نوشتم :


این نوشته ها ی در ظاهر ساده ... ( یا همان چرندیاتی که تو نمی فهمی شان ! ) قطره قطره عسل های جاری شده از حاصل همان پنجاه شصت سال تاریخی و جغرافیائی و خود ساختگی ، جهاندیدگی و تجربه است  .... که به بعضی ها ( معمولا توی باغ -م  دعوتشان می کنم  و  قاشقی از آن را بفرما  می زنم ...


چای بابونه را می نوشم و


میروم توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....


کندوی عسل

 


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |