نخندین ها ....
جوش هم نیاورده ام ....
هیچی نشده ....
فقط.....
بازنگر ی ام تموم شد ...
فالم رو گرفتم ...
سعدی جونم گفت :
غرض نقشیست کز ما باز ماند
و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....
ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...
و ولش کن ...
هدفمند و مطمئن تر ...
باز نگری ام تموم شد ....
نقطه ! سرخط ! ؟؟؟
نه !
روی گذشته یک خط ...
یک صفحه ی جدید ... سر خط !
کجا ؟
چای بابونه را می نوشم و
میروم اینجا توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....
چرا ؟
چون ....
باز نگری ام تموم شد .... نقطه ! سرخط ! ؟؟؟
نه !
روی گذشته یک خط ...
یک صفحه ی جدید ... سر خط !
بازنگر ی ام تموم شد ...
فالم رو گرفتم ...
سعدی جونم گفت :
غرض نقشیست کز ما باز ماند
و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....
ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...
و ولش کن ...
هدفمند و مطمئن تر ...
فقط.....
...انرژی ام را بجای فقط همه اش را برای افراد مسن و آدمهای 60 به بالا ... یعنی اینانی که الان با هشان سر و کار دارم ... پیران ، انسانهای دم مرگ و مردگان و غیره صرف کردن ، بگذارم فعالیتم دایره بزرگتری را در بر بگیرد ، برای نسل جوانان تر ها و ... نه بچه ها ... ( حوصله ی بچه و بچه بازی ندارم ) نه ! آدمهای 30 35 تا 50 ساله ...
کسانی که فاز اول [از حدود 18 تا سی ، سی و پنج ] ( خامی ) زندگیشان را سالها گذرانیده اند و بحران میان سالگی اولی شان را در حال گذراندن ( دارند جوش و قل قل میخورند ) تا پخنه شوند ....
کسانی که دورانی سرگیجی و سر گشته گی دورران خودیابیشان را می گذرانند ...
کسانی که میخواهند خودشان را کشف کنند و طرف مقابلشان را بشناسند ...
معمولا بعد در فاز 45- 55 فاز آبکش شدن ...
و بعدا فاز دم کشیدن و جا افتاده شدن ....
حواسمان نباشد شفته میشویم ...
چه زیبا است مثال برنج تا پلو شدن ...
و چه زیبا تر بیان کرده است آن شاعر ی که این را سروده است ( اگر میدانید بگوئید !)
این دیگ ز خامیست که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذت دم برد ، خموش است ....
.......
فعلا این من هستم ..
این شهر و این آدمها ...
اینجا و در این نقطه .....
نقطه حداکثر تا بحال آمده ام ...
نقطه ی فعلیم ....
و نقطه ی آغاز از حالا به بعدم ...
نقطه ی آغازم ....
فعلا هر چه پشت سرم است .... خط روش ...
باشه !!
باشه !
پس به سلامتی ...
( لیوان چای نعنایم را بر میدارم ! ).....
و صفحه ی داستانه های هامبورگی را تخته می کنم ...
[ چون از یک طرف دیگه هم بارش زیاد شده است ... و از طرف دیگر جمعبندی مطلب هایش را میخواهم کلاسه بندی کنم و بصورت جزوه مانندی برای خودم بدهم صحافیشان کنند ! بذارم کنار بقیه ی دست نوشته های سی سال اخیرم ...تو انبار ... شاید یکی بعد از مردنم وقتی که آنها را توی سطل آشغال می اندازدشان با فحشی یادی هم از من بکند ! ]
نوش ! ....
صفحه ی جدید ؟
نه ... !!!
( یک چای بابونه میریزم برای خودم )
آخ چه جالب .... فکر می کنم ...
دیروز م نمگر ننوشته بودم
« ... مسئله ی فعلی من « مسئله ی زمان است ... و چگونگی هر چه غنی و پر بار تر کردن آن !.»
الان موضوع من : دیگر بحث محتوی است و کیفیت ... مثلا نه زن ، و آنهم هر زنی ... بلکه زنیت ! و زنانگی در هر انسانی ، در طبیعت و در هستی
و هدفم : پر محتوی تر کردن لحظه های ته مانده ی هنوز در اختیارم مانده ... ... مکیدن شیره ی حیات ... شیره ی هستی ! ....
آنجا خطاب به این عدوی سبب خیر شده نوشتم :
این نوشته ها ی در ظاهر ساده ... ( یا همان چرندیاتی که تو نمی فهمی شان ! ) قطره قطره عسل های جاری شده از حاصل همان پنجاه شصت سال تاریخی و جغرافیائی و خود ساختگی ، جهاندیدگی و تجربه است .... که به بعضی ها ( معمولا توی باغ -م دعوتشان می کنم و ) قاشقی از آن را بفرما می زنم ...
چای بابونه را می نوشم و
میروم توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....

