*
به دلیل خصلت ویژه ی چند رویه ای بودن داشتن شخصیتی ما ایرانیان ، که یکی از بارزترین منتجات آن ، وجود چیزی است خاص فرهنک ما ، که از آن به عنوان تعارف نام می بریم ... و مثلا ، تا کسی تا دم مرگ نمیرسیده آنچه واقعا ته دلش بوده را بیان نمی کرده است ...
سعدی در قصه ای در مورد یک محکوم به اعدامی درپای چوبه ی اعدام ، ضرب المثلی می آورد و میگوید :
« ... که گفته اند :
هر که دست از جان شوید هر چه در دل دارد بگوید ... » ...
از تکیه کلام های ما ایرانیان در آلمان است که : " بابا تو هم شدی مثل آلمانی ها که رک و راست حرفت را می زنی ! " ...
و واقعا این آلمانی ها ، در فرهنگشان نه تنها تعارف نمیشناسند ، بلکه حتی آنرا امری نکوهیده و تزویر آمیز تلقی می کنند ...
این مسئله ی رک و رو راست نبودن ، شده است یکی از بزرگترین مشکل نسل دوم و سوم ما ایرانیان مهاجر که با والدین شان و نیز نسل بزرگتران ایرانی بر سر همین موضوع در گیری دارند با همدیگر ...
حالا ببینیم چقدر سخت است که نژادی که عادت ندارد حتی حرف ونظر معمولیش را رک و رو راست ( راست و حسینی ) بزند ... حالا بخواهد حرف ته دل ش ( دلگویه هایش ) را بیان و مطرح کند ...
+قدر زیاد گفته میشود:
وای نکنی و نگی ها ! ( ...حرف و عملی که طبیعی است گفتن و انجامش ) ها ...
وای بد است ... دیگران چه خواهند گفت ...
نه تو فرهنگ ما رسم نیست که فلان و بیسار .....
نه جلوی مردم نکن ( و اگر کردی ، مواظب و مراقب ...و نگران باش که جوری بکنی که کسی متوجه نشود) ... ..
حالا بیا به این قوم دربدر ایرانیان در غربت (و از جمله به این همشهریان مهاجر هامبورگی ام ) بگو ... آقایون ، خانمها ... بسه دیگه ... فعلا بیائید و از این فرصت و شرایط غریبه در غربت بودن تان بک استفاده ای بکنید و از امکانات رفاه اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی مفت و مجانی در اختیار تان گذاشته شده بهره ای ببرید و در بس کنید ! و خودتان باشید !... ولی مگر میشود ...ـ؟
غیر از جوانان رشد یافته در این اجتماع ، با بقیه هنوز نمیدانم کجای کارم ....
نصف حرف هایشان دروغ و خیالات برای خودشان بافته ای است که آنقدر تکرار کرده اند که حتی دیگر برایشان باور شده است ...
*
حالا با این جماعت وقتی با شهامت از دلگویه های خودم حرف می زنم یا باور نمی کنند ، یا نمی فهمند و یا مسخره می کنند ...
بر اساس همان ضرب المثلی ، که در همان هفتصد هشتصد سال پیش هم ضرب المثل بوده است ، می گویم :
اگر چه خودم دم مرگ نیستم ... و لی در همین یکسال و اندی پیش ، آنقدر با سالمندان و نیز انسان ها ی دم در حیات و حتی آدم های در آغوشم در گذشته و نیز میت و جنازه و جسد مرد سرو کار داشته ام و دیده ام ، و عملا چشم در چشم ، رو در رو شده ام ، که دیگر : مثل این دست از جان شسته ها ، هر چه در دل دارم ، بدون تعارف و بدون توجه به اینکه دیگران چه خواهند گفت ( پشت سرم !) ، بی خجالت و رودرواسی ، با شهامت و معتمد و معتقد به دلگویه هایم ، آنها را بی پرده بیان می کنم و بدون پرده پوشانی بطور عیان ، برای رسیدن و دستیابی به آنها عمل هم می کنم ...
خوب نتیجه اش همین میشود که به خوبی و خوشی ، به خیلی از خواست های واقعی ام دست یافته ام ...
و برای همین هم به یک آرامش درونی و احساس ناشی از ارضا بودن و موفق دانستن خود ، در پیش وجدان خویش ( وفق داشتن آنچه دلگویه بود با آنچه عملا واقعیت یافته ) رسیده ام ...
من با این خصوصیت ، در این جایگاه ، برای خودم هستم ... در سر نقطه ی آغازم
*
من در این جایگاه برای خودم هستم ...
حالا یک آدم فحاش و نقطه بیاید بگوید :
در ذهنش پیش فرضیه هائی داشته و بعد از خواندن و دنبال کردن نوشته هایم دلایلی برای ثابت شدن فرضیه هایش یافته ... و نتیجه گیریهای خاص خودش را برداشته ... که اگر آن طور که مطرح کرده باشد ... دلم برایش می سوزد ... چون :
هم پیش فرض های ذهنیی اش غلط بوده اند... مثلا اینکه مرکز فکر من زن هستند و هم نتایجی که از من برداشت کرده است ... ( خدا به خیر کند دیاگنوز های مریض های این آقا یا خانم دکتر بعد از این را ! ) :
بابا ، آقا یا خانم محقق نقطه ! ، مسئله ی من زن نیست ... مسئله ی فعلی من « مسئله ی زمان است ... و چگونگی هر جه غنی و پر بار تر کردن آن !.» .. من زنباره نیستم ... و اتفاقا همین خودش یکی از همین دلایلی است که این همه زن ها دور و برم چمع میشوند .. چون میشناسم آنها را و به آنها کاری ندارم ... و با آنها با صداقتی واقعی : دوستانه ، پسر خاله گونه ، برادرانه ، پدرانه و حتی پدر بزرگانه خودم بعنوان ی مرد و مرد ها را برایشان باز می کنم ....
ولی این یارو خانم یا آقا نقطه ی (!) شاگرد تنبل پخمه ی ما ، نمیداند ... نمی فهمد و از زاویه ی دید پیش فرض های خودش حرکت می کند ! ...
به او باید رک تر بگویم : « خنگ علی میرزا ! مرتیکه ( با زنیکه ! ) ی نقطه ! لامصب من ( توی سن چهل تا پنجاه سالگیم ، تو چلچلیم ، تو زمان خودش ) ، اونقدر در آن زمینه به خودم رسیده ام که دیگر حالا سالهاست ُ، وارد مرحله ی بعدش شده ام ... به زبان خودش واضح تر بگم : ... بابا جان ! دیگر سیر کس شده ام ! سیر ! میفهمی !؟ » ...
*
الان موضوع من : دیگر بحث محتوی است و کیفیت ... مثلا نه زن ، و آنهم هر زنی ... بلکه زنیت ! و زنانگی در هر انسانی ، در طبیعت و در هستی
و هدفم : پر محتوی تر کردن لحظه های ته مانده ی هنوز در اختیارم مانده ... ... مکیدن شیره ی حیات ... شیره ی هستی !
آقا یا خانم نقطه ... این نوشته ها ی در ظاهر ساده ... ( یا همان چرندیاتی که تو نمی فهمی شان ! ) قطره قطره عسل های جاری شده از حاصل همان پنجاه شصت سال تاریخی و جغرافیائی و خود ساختگی ، جهاندیدگی و تجربه است .... که به بعضی ها ( معمولا توی باغ -م دعوتشان می کنم و ) قاشقی از آن را بفرما می زنم ...
*
من که همینم که تو میبنی ! ذره بین بردار و کشفش کن ... هر جا هم اشکال و نکته ی ابهامی بود سئوال کن ... و جواب درست بگیر ...
نه اینکه دزدکی ، با دو تا پیش فرض ذهنی غلط ، احتمالا از وسط بریده شده ی یک جمله ی نوشته شده ، در ارتباط با موضوعی خاص ، تائیدیه ای برای خودت برداری !.... روش کارت از نظر من « رد شده» و « مردود » است ...
آهووووو ی خانمک یا آقاّهه ی نقطه ! مگس ویزویزی مزاحم .....
دوستان یک پیف پاف دم دستان نیست ؟....
بانوی انگلیسی من ، دیشب ، وقتی که زنگ زده بودی !، با بیرگوول ( چه اسم زیبائی ! " یک شاخه گل"ُ، خانم ترکیه ای خیلی باحال و شوخ طبع و پای ورزشی جدیدم! ... ) رفته بودم تو جنگل زیر بارون ... عصابازی ( نوردیک واکینگ ) [ راستی تو ایران به این ورزش ( کلیک کنید ) جی میگن ؟] ...
الان هم باید با عجله وسایلم رو جمع و جور کنم برای رفتن به ورزش ... فرشته و آزاده الان میان دنبالم ...
راستی دوستان از اثر معجزه گر « روغن بادام » ( از هندوستان ) و مالیدن آن بر روی پوست تن و موهای سرم باید حتما زمانی بنویسم ... ٫یشنهاد می نم شما ها هم استفاده کنید !!!
