تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - از تاثیرات افسون بانو شیوا لاهیجانی ...
از تاثیرات افسون بانو شیوا لاهیجانی ... جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 0:39
 

امروز میخواستم برم ورزش ... ولی دنبال کار دو نفر دیگر رفتن مانع از آن شد ...


بجاش لباس هایم را در آوردم و مثل آدم ( قبل از خوردن سیب و ساخته شدن حوا ) توی بهشت اتاقم ، لای کاغذو دفتر و کتابها برای خودم جای خوابی درست کردم دراز کشیدم زیر نور آفتاب تابستانی که سالی دوبار بیرون میزند ...


بیدار که شدم هوا تاریک بود و همنطور خواب آلود ... یکمرتبه دیدم هوا تاریک تاریک است و من وسط خوندن پست های دوستانم هستم ...چی همه نوشته اند توی این چند روز پیش ! جند روزی که سعی کرده بودم به سراغشون نرم .... تا بتوانم بخودم ثابت کنم که معتاد کامپیوتر نیستم ...


بجز کار های روزمره ی نوشتن بروشور تبلیغی و نامه نگاری و ... با جدیت تمام ، واقعا هم ازاین چند دستگاه در اختیارم گذاشته شده استفاده ی بیشتری نبردم ... بجاش فقط توی هفته پیش بیش از سی ساعت ( فقط توی کلوپ ورزش ای که در آن عضو هستم برای خودم از دستگاه ها بالا و پائین می پریدم و ... و باصطلاح ببدنم رسیدم ....


وسط نوشته های این دوستانم دو چیز جالب دیدم ...

یکی نظر این دختر خانم نازنین و کامل در هز زمینه ای ...

مادر ، همسر ، عروس خانواده ی بزرگ پر از ایل و تبار ...

کارمند و خانه دار و بچه دار و شوهر دار .... و نویسنده و آزاد اندیش ....

واقع بینی که تو را به شنیدن صدای قال مقال مراجعین به شرکتش وامیدارد و یهو میبینی توی فضای مه آلود و لای آبر و باران و خورشید و .... را با شنیدن وزش باد پر از عطر چای و برنج تورا به لابلای کوه ها و آبشار ها و دشت و ... نوقتی نوشته های ساده اش را میخوانم تمام حس هایم سیراب میشود ... گرسنه میشوم و میخواهم کنار بساط مسافران شهر بشبن و شامی کباب با کته ماست بخورم ، بوی غذا و مزه آن را می چشم ..... بوی عطر های دشت و کوهپایه را مینیشم ... چرخش برگ ها ... رنگ و وارنگی ها ... صدا ... بو ....


اینها رو که میبینی حسرت میخورم که چرا این جور آدمها کم هستند ....

کمتر زنی در زندگی واقعی ام اینقدر توی من رخنه کرده است .... که با عشق میخوانمش ...

آیا مردش اصلا او را میفهمد ....


کیف میکنم ... دلم به همین چند تا دورو بری هایم گرم است و به همین ها قانع هستم .... و از هر کدام حالی می گیرم ....


احساس می کنم وسط اتاق شان نشسته ام و باهشان غذا می خورم ... روحم آنجا حاضر است و میبینمشان ...


وسط مسط این حرفها بود که این جمله اش مرا به خودم آورد ....


« ...مردها ی خیلی به ظاهر مرد هم گاهی تو زرد ازآب درمی آیند وای بحال این بچه سوسول ها ...با تمام عقیده ای که در مورد چهاردیواری و اختیاری دارم واین که هرکسی مختاراست با خودش هرچه می خواهد کند ...خودم از این سوسول بازی ها خوشم نمی آید ...امیدوارم پسرکم درآینده تبدیل به یک مرد واقعی شود ...کسی که همسرش بتواند با تمام وجود به او تکیه کند ... » ....


امیدوارم پسرکم درآینده تبدیل به یک مرد واقعی شود ...!!!! مرد واقعی ؟؟؟!!!! مرد واقعی را خودش تعبیر و تفسیر هم می کند .... کسی که همسرش بتواند با تمام وجود به او تکیه کند ...


مادر عزیزم ( که گاهی دلم برایت میسوزد که چرا زود رفتی ؟! ) ....ببخش من رو ... که نه زن دارم ... و نه میخواهم تکیه گاه کسی باشم و بشوم و ... میخوام مثل آهو وحشی برای خودم بچرم و بدوم و ... پروانه صفت پر بکشم و یرواژ کنم لای گل و بلبلهای بوستانها ...

نه سر باز کسی باشم و نه .... سر خر کسی ...

ول بچرخم و حظ ببرم از ثانیه های آزادیم و کیف کنم از تمام همان ... جلوه های هستی ...

وای زندگی زیباست ... خوشمزه است ... معطر است ... خنده دار است ...

مادرم همیشه دو تا صفت در من میدید و انتقاد می کرد :

مگر تو صلیب سرخ هستی ؟

تو چرا پیر گای هستی ؟


کاش میتونستم در مورد این آدمهائی که دنبال کار شان بودم بنویسم ... تا شما ها هم مثل الان من ( بایاد آوری از رفتار و کردار و اندیشه و گفتار شان ) از خنده روده بر میشدید ... چه کنم ایرانیند و ...

ههههه ..... قهقهقهقه ......


راستی یک زن (خوب ) واقعی برای من یعنی چه کسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وای چه سئوالی .... کردم از خودم ... برم روش فکر کنم ...


راستی ... والده مصطفی چند بار از ایران زنگ زده ... که:

« ... جدی نمیخواهی هنوز زن بگیری ؟... خیلی دخترای خوبی برات نشون کردم ها ؟!!.... خیلی از تو براشون تعریف کردم ... » ...


آخ مادر جان .... دلم امشب هوای تو را کرده است ....


متاسفانه تلفن زنگ زد ... آزاده امشب هوس منو کرده ... آلان با ماشینش میاد دنبالم ... شب بخیر ...

پسنوشت

  یک نفر برام پیغام گذاشته  که: ».... باید بگم که شیوا لاهیجانی نیست ... شهسواریه ... «

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |