داستانه های هامبورگی
قصه هایی از ایرانیان هامبورگی و من بروایت علیرضا بلاغی
افسانه ی مرد ....
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 15:7
زمین نیاز به آب داشت
تا سبز شوند گندم ها
ابر ها عقیم شده اما
و جوی ها خشک...
مرد
با گریه از خدا
چند قطره آب التماس کرد
مرد گریه کرد
گریه کرد
کریه کرد
گریه کرد ...
مرد گریه کرد
آنقدر کریه کرد
که زمین خیس شده شد از اشک...
مرد
گریان
خسته و خوشحال خوابش برد
صبح شد...
زمین شوره زار بود ...
پاریس - 1977
پس نوشت: اینو نوشتم به دو دلیل یکی چون به ذوق و احساسش اعتماد دارم ... این شعر (زیر) ش من رو بیاد اون شعر قدیمی ( بالا ) ی خودم انداخت
تمامـِ دراز ِ کابوس را
پی ِ چشمانش
اشکریزان
دویده بود....
صبح؛
که بیدار شد
چقدر
خسته بود!!!!
و یکی هم به این خاطر که به دخترم فرزانه بگم تورو فراموش نکرده ام ... میگی نه ؟ برو تو باغم .... اونجا دو تا مطلب برات نوشته ام :
۱. بابا ! بیا در باره ی زندگی هم بگو ...
۲. ایییی بااااا بااااااا ! دخترم! قسمت دوم ....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
| لینک ثابت |

