تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - افسانه ی بچه پر روی شهر ما !
افسانه ی بچه پر روی شهر ما ! پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 3:2
 

ارسام جون .... مهشید جون...

بچه های خوبم!   یکی بود یکی نبود .....




بچه که بود خیلی خجالتی بود ... و هنوز شرم و حیائی داشت

به مرور دیگر شده یک آدم لات و بی چاک و دهنی که دیگه ... نمیدانم اسمش رو چی بزارم ...

فقط میگم بچه پر رو ...

...


قضیه از اونجا شروع شد :

گاهی بوئی میآمد و کسی به روی خودش نمیآورد و تمام میشد میرفت پی کارش

یواش یواش ترسش ریخت و وقتی بادی ازش در میومد سرخ میشد و عذر خواهی میکرد کم کم  روش زیاد . زیادتر شد و دیگه  همش چسی میآمد و بی پروا به هر جا که می رسید ُ، دیگه براش بیتفاوت بود و نگاه نمی کرد ... فقط ول می داد و می چسید و خودشم می خندید و ...

برای خودش حال میکرد و کیف میکرد ... و پز هم میداد...

یواش یواش شروع کرد به گوزیدن ...

مردم مسخره اش می کردند و دماغشون رو می گرفتند و بهش میخندیدند و او هم همیشه میخندید و فکر می کرد چقدر هنرمند شده است

این وسط مسط ها هم گاهی از دستش در میرفت و تیرکی میزد ...

بعد که پر رو تر شد ...


اول هاش هنوز مراعات می کرد و همه جا نمی گوزید ...

بعد دید نه فرقی نمی کند ...همه جا میشه و او هم  دیگه همه جا می گوزید

حتی دستور داده شد ضرب المثل های خیلی خیلی قدیمی مثل مسجد جای این کارا نیست را از توی کتابهای قدیمی پاک کنند و هر کس این کتابها را داشت هم خودش رو وهم خانواده اش را با کتابهایش مبسوزانند ... و دودش می کنند ...

کم کم دیگر کارش بالا تر شد و شروع کرد به شاشیدن به هر چه بود و ساخته شده بود ... و همینطور  هر کاری خواست کرد، کرد

.تا  کارش بالا کشید و  رسید به ریدن ....

اولش باز یک مقدار رعایت میکرد ...

حالا هم که دیگر کارش شده گوه کاری و گوه پراکنی

چند روزه که دیگه مراعات خودش رو هم نمی کنه و توی همان بشقابی که از توش میخورد ریده ...

حالا نشسته ام نه تنها من بلکه تمام مردم شهر و استان و کشور و منطقه و جهان و تاریخ کنارگود و چهار چشمی نگاه میکنیم تا ببینم


حالا دیگه چی کار میخواد بکنه !! دیگه مجبوره همون رو خودش بخورد ....

نوش جانش !


 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |