ارسام جون .... مهشید جون...
بچه های خوبم! یکی بود یکی نبود .....
بچه که بود خیلی خجالتی بود ... و هنوز شرم و حیائی داشت
به مرور دیگر شده یک آدم لات و بی چاک و دهنی که دیگه ... نمیدانم اسمش رو چی بزارم ...
فقط میگم بچه پر رو ...
...
قضیه از اونجا شروع شد :
گاهی بوئی میآمد و کسی به روی خودش نمیآورد و تمام میشد میرفت پی کارش
یواش یواش ترسش ریخت و وقتی بادی ازش در میومد سرخ میشد و عذر خواهی میکرد کم کم روش زیاد . زیادتر شد و دیگه همش چسی میآمد و بی پروا به هر جا که می رسید ُ، دیگه براش بیتفاوت بود و نگاه نمی کرد ... فقط ول می داد و می چسید و خودشم می خندید و ...
برای خودش حال میکرد و کیف میکرد ... و پز هم میداد...
یواش یواش شروع کرد به گوزیدن ...
مردم مسخره اش می کردند و دماغشون رو می گرفتند و بهش میخندیدند و او هم همیشه میخندید و فکر می کرد چقدر هنرمند شده است
این وسط مسط ها هم گاهی از دستش در میرفت و تیرکی میزد ...
بعد که پر رو تر شد ...
اول هاش هنوز مراعات می کرد و همه جا نمی گوزید ...
بعد دید نه فرقی نمی کند ...همه جا میشه و او هم دیگه همه جا می گوزید
حتی دستور داده شد ضرب المثل های خیلی خیلی قدیمی مثل مسجد جای این کارا نیست را از توی کتابهای قدیمی پاک کنند و هر کس این کتابها را داشت هم خودش رو وهم خانواده اش را با کتابهایش مبسوزانند ... و دودش می کنند ...
کم کم دیگر کارش بالا تر شد و شروع کرد به شاشیدن به هر چه بود و ساخته شده بود ... و همینطور هر کاری خواست کرد، کرد
.تا کارش بالا کشید و رسید به ریدن ....
اولش باز یک مقدار رعایت میکرد ...
حالا هم که دیگر کارش شده گوه کاری و گوه پراکنی
چند روزه که دیگه مراعات خودش رو هم نمی کنه و توی همان بشقابی که از توش میخورد ریده ...
حالا نشسته ام نه تنها من بلکه تمام مردم شهر و استان و کشور و منطقه و جهان و تاریخ کنارگود و چهار چشمی نگاه میکنیم تا ببینم
حالا دیگه چی کار میخواد بکنه !! دیگه مجبوره همون رو خودش بخورد ....
نوش جانش !

