تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - اینهم یک جور عاشق شدنه
اینهم یک جور عاشق شدنه چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 22:35
 

درغریبی و غربت ، پیدا کردن یک فک و فامیل دور هم نعمتی بود که قرعه به فال من غربت زده افتاد . ...

نمیدانید ، چقدر دلم گرم میشود و حال می کنم وقتی با او حرف میزنم ... گفتم قضیه شاید قصه ی خون خون را میکشد باشد ، ولی نه ماجرا بالاتر از این است ...

راستش یک جوری شیفته ی صدای تو دماغی لوندش شده ام ... زنگ صدای خاصی دارد ... دلم میخواهد از زمین و زمان و هوا و دریا ، شمال و جنوب و هر کس و ناکس حرف بزند ...



با چند جمله ی ساده ( و حدس میزنم از ته دل بر آمده اش ) تمام تصورات ذهنی در طی بیست و پنجسال برای خودم ساخته ام را مثل خانه ای از ورق های بازی درهم پاشید ... شاید تشبیه کنم به یک گرد باد که آمد و همه چیز را با خودش برد ... شاید مثل سیل ...

انگار گوئی تلنگر و زنگ صدایش مرا از خواب چند هزار ساله ام بیدار کرده باشد ...

گیج و ویج ، نشئه از صدایش بودم ...

چند روزی نبود ... ( مسافرت ؟) ... چقدر دلم برایش شور میزد و چقدر دلم برایش تنگ شده بود ...

دیشب تا صبح همه اش با او بودم ... با او و آدمهائی که او درباره شان حرف زده بود ...چه کارکتر های جالبی پیدا کرده بودند ....

امروز ، تمام روز هم وجود همه ی آنها را در کنار تمام آدمهای دور و برم احساس میکردم ... خوش به حال من !... آیا همه ی دختر دائی ها همین تاثیر را روی پسر عمه هایشان دارند ؟؟؟!!!

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |