تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - چه شد که این شد ... که میبینی ... ؟
چه شد که این شد ... که میبینی ... ؟ یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 7:47
 





بعد از بیست و چند سال به خاطر این دختر سیاه پوش خل مشنگ و خود خور ! رفتم سراغ زمانهائی که خودم هم از اون حالت ها داشتم و ...

باز نویسی خاطرات آن سالها ی مرده ی در گذشته ... اگر چه برایم جالب بود ...اما رمز موفقیتم را پیدا کردم ...  چون با خودم رو برو شدم ... و افتخار می کنم توانستم آنگونه آن زمانها از عهده ی تعهد به خودم در بیایم ..

دیدم آن افکار آن زمان ، پایه های حالایم را ساختند ... به باز نوشتن آن دفتر چه ها ادامه میدهم ... باشد که که کسان دیگر هم سودی از آن ببرند ...



تجربه های سختی بودند که راحت در اختیار شما می گذارم ... این دفتر را نام کذاری خاصی نکرده بودم ... ولی در حقیقت ادامه ی همان آزاد چون پلنگان است  (  از اواسط مارس اواخر اسفند تا اواسط خرداد سال 1987) ... ... اما  به هر صورت جند قطعه از آنرا برایتان می آورم :



................................



قصه ی من و آینه

یک روز از آینه پرسیدم : « تو کیستی ؟ »

نمیدانست !

گریستم آنروز....



چند روز بعد دوباره پرسیدم : « تو کیستی ؟ »

گفت : « من ؟! من تو ام ! ... خود تو ! »

واز من پرسید : « تو کیستی ؟ »

« نمیدانم !!! » گفتم

آئینه گریه کرد آنروز



امروز

در آینه نگاه می کنیم و می خندیم هردو با هم

میدانیم که ما یکی هستیم

و این جا منم که میدانم :

« این من ، خود منم و آینه باز تاب من ! » ...



....................................



در زندگی هر کس باید نقش خودش را بنویسد ...

خودش بازی کند و خودش کارگردانی کند ...

چرا نقش اول را به خودم ندهم ؟...

.............................

من از زندگی راضی هستم

بهترین چیز را نمی خواهم ...

اما بهترین که میتوانم باشم ...

....................

بهتر کردن خودم

بهترین کاری است

که من میتوانم در زندگی برای کسی بکنم ...



...............



من زنده هستم

حالا و اینجا

من از زنده بودنم خوشحالم و

از زندگیم لذت می برم ....

و حال می کنم که به دیگران هم حال میدهم



........................



پسنوشت :

دوست عزیز !

میترا ... حالا شاید برایت روشن شود بعضی چرا ها ...

همانگونه که گفتم :



تو هم میتوانی لذت ببری از زندگی

و حال بدهی به دیگران و با حال آنان حال کنی ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |