تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - همسر .. تاج سر ... یا مزاحم سر خر .....
همسر .. تاج سر ... یا مزاحم سر خر ..... پنجشنبه دهم مرداد 1387 17:57
 


دیروز تو آریانا خانمی که در دوران جوانی اش دکتر بوده و وزیر و وکیل به جامعه تحویل داه مرا به صحبت کشید که حتما باید زن بگیرم تا زا تنهائی در بیایم و اینکه روزهای سختی در پی دارم و باید حالا که میشه دست بکار شد و بعدا هم یکی دو نفر دیگر همین نظر را مطرح کردند ....

امروزهم یک تلفن داشتم از ایران ، خانم خیلی پر تجربه ای که ، همان والده ی آق مصطفی ، و تکرار همان حرف ها...


این مسئله ی ساده و طبیعی و معمولی ابتدائی برای خیلی ها ... برای من تبدیل شده است به یک معادله ی ساده ی « 1+1 + چندین هزار مجهول »! ...


شاهد از غیب آمد.... دوستی که در یک رابطه ی کمی ناموفق در گیر مانده است برایم پیغام گذاشته بود و از من پرسیده بود :


به نظر تو علیرضا چرا بعضی از آدمها نمیتونن بفهمن که بهتره یه آدم به میل خودش کنارشون بمونه تا به اجبار. به نظر تو بهتر نیست که آدم همیشه بهترین و اولین انتخاب یه آدم بین دهها انتخاب دیگه ای که اون داره باشه؟ چرا اون نمیتونه بفهمه؟ این که خیلی ساده است؟


نه ! دوست نازنین ، قضیه به همین آسونی کاش می بود ...

چرا؟ چون زن گرفتن خرید شلوار و خیار نیست ...

همان طور که شوهر کردن ...


اگر میبینیم که در زمانه ی ما ... خونه و شغل و پول و زندگی در خارج معیار است برای شاید بیش از 95 درصد ازدواج های پستی و تلگرافی و اینترنتی ( که بیش از 90 درصد شان هم بطلاق منجر میشود و از اون ته مانده ی ده درصدی ش هم ) شاید فقط یکی یا دوتایش ، آنهم بخاطر فداکاری و گذشت از روی اجبار و یا ترحم هست که ظاهرا چند سال بیشتر به پای هم میمانند تا .. زمانی که فرصت طلائی « انتخاب دوم » ی  پیش بیاید ؟!


منکه میبینم تا یک خیار را ده بار دستمالی نکنم و تا از سفت و شق ورق بودنش مطمئن نشوم و بعد با زیر و رو کردن و مقایسه تمام محتوی جعبه های خیار دم دستم اعتماد کامل نکنم که : بهترین خیار را از بین همه ی بهترین خیار های درون کارتون خیار ها انتخاب کرده ام ، آنرا نمی خرم ... چگونه می توانم زن زندگیم را با دیدن یک عکس ! و یا چند دقیقه حرف زدن از راه دور برگزینم ...


تازه من یک طرف قضیه ام و موضوع سر خرید یک خیار نیست .. بحث سر موجود ی پیچیده بنام انسان است ...  آنسان ، با آن بار درهم و برهمی های کرداری رفتاری متاثر از مناسبات فردی و شخصیتی و گروهی روحی ، روانی ، عاطفی ، تربیتی ، فرهنگی و اجتماعی ....


آنهم کاش فقط از منظر و نظرگاه یک شخص بود که اما ... پیچیده گی چند بار چقدر سخت تر میشود آن هنگامی  که  دیدگاه و خواست ها و معیار ها و مسائل و احتمالا مشکلات طرف مقابل را هم نیز در این مبادله دخیل بدهیم ....


منکه بعد از نیم قرن تجربه ، یک شیوه ی خوبی برای خودم یافته ام و آن  :

داشتن یک دایره ی وسیع و متنوع از دوستان قابل اطمینان و اعتماد ( متقابل ) ... با اخلاقیات و خصوصیات مختلف ... که بر حسب شرایط روحی و عاطفی خودم ، سعی کنم ، انتخاب کنم که واحد های زمانم را ترجیحا با چه کسانی به سر بیاورم ...


البته من نفسم از جای گرم در می آید ... چون مردی هستم همه چیز دیده و همه کار کرده ... مردی که آگاهانه ازخصوصیات و مزایای شرایط تجرد و مجردی اش بخوبی بهترین بهره وری ها را دارد می کند ...


دلم اما برای خیلی از این سرکشان ( اسبان ) در دام افتاده میسوزد ...

البته می شناسم خیلی از شیردلان را که از این پروسه ی « بار ی بهر طریق فعلا باهم ( در گره سر در گمی ماندن ) بودن اجباری » استفاده کرده تا زمینه ای مناسب برای ساختن زیر پایه ی محکمی برای آتیه ی خاص و مخصوص به خودشان را فراهم کنند ...


این دوست ، گله می کرد از همسرش که :

اون همه اش میخواد من رو محدود کنه مبادا با تماس داشتن با کسای دیگه من انتخاب دومی پیدا کنم....


و ضمن هورت کشیدن چای گفت :

من خودم اگه بدونم که همسرم علیرغم میلش و به اجبار کنار من مونده چمدونش رو می بندم و آزادش میکنم که بره.

من فقط از تجربه های خودم گفتم :

نه ! من نمی بندم چمدانش را ؟! اول سئوال می کنم تو میری یا من بروم ؟ اگر او رفتنی بود برایش چمدانش را دم دستش می گذارم که خودش بار های خودش را ببندد !

و ادامه دادم :

کارش هم که تمام شد یک تاکسی تلفنی سفارش میدهم بیاید ! پول خوبی بهش میدم میگم ایشون رو هر کجا که خواستند برسانید!

یک بوسه ی جانانه و فرصت یک در همآغوش کشی خداحافظی فراموش نشدنی هم بهش میدهم و ...

بای بای ...هم با هاش می کنم تا دیگه برود ... بعد بر می گردم . .. و برای بار صد و بیست وهشتمین بار  به خودم میگم این آخرین بارت باشد ! ها ! دیگه همسر بی همسر ... چه از آن نوع «تاج به سر » .. و تا چه برسد به نوع « مزاحم و سر خر»

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |