تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - من همینم که هستم ... نه بیشتر نه کمتر ... نه زیر دارم و نه رو !
 

دوستان !

دوستی که اتفاقا ، روانشناسی هم میخواند ، بخوبی میداند که حرفهای فروید مال اوایل قرن پیش بود ...


در صد سال اخیر ، حداقل تا حالا صد ها تئوری پایه ای تر ، جدید تر و علمی تر ساخته و پرداخته و رد و قبول شده اند ...


ولی در عمل و واقعیت و در حقیقت ما را جان بجانمان هم بکنند همون آدم و حوای عصر حجری هستیم و می مانیم ...


ما مرد ها ، مردائی هستیم که باید مردانه هم عمل کنیم و الا هیچکسی ما رو آدم حساب نمی کند . .. و همینطور هم زنها ، زنها هم زن هستند و میباید که زنانه هم عمل کنند...


حالا چه این انسان ( بشر دو پا ، چه زن و یا مرد ) وحشی بیابان گردی برهنه پا در بیابانهای ساحارای آفریقا باشد و یا یکی از متمدن ترین ها ی ساکن در آسمانخراشهای وال استریت نبویورک ...


دوستان !

عزیزان من !

مهم آدم بودن است !... و اینکه آدم  با همنوعانش چگونه برخورد داشته باشد !...

حرکت از دلگویه هایم خط سرخ مرا در زندگی فردی من میکشد ...

و در روابط اجتماعی ام سروده ی سعدی شیرازی خط پایه ی عمل و کردارم است :

بنی آدم اعضای یک پیکرند !!!!!....... و الخ



دوستان !

اسم ونام و آدرس و شماره ی تلفن هایم علنی است و خودم هم یکی از اوان پیشانی سفید های فعال اجتماعی شهر هامبورگ هستم ...


نه میتوانم چاخان بگویم و نه اهل تقیه و نه دروغ و نه غلو هستم و نه حرفهای تو خالی و خالیبندی می کنم ...

من همینم که بودم و هستم و خواهم ماند ... اگر نخواهم او ئی باشم که نمی خواهم ، یک ثانیه هم نمیتواند بکشم ... آنگاه به هر قیمتی که بشود ( و بار ها در زندگی عملا دیگر جزو کاراکتر های من شده است ) از آن پوسته خارج میشوم و اوئی میشوم که میخواهم باشم ....


اگر بخواهم تعریفی از خودم بدست بدهم ، می گویم :

"مرد" ی هستم میانه سال ، وارسته ( از همه چیز ) ، خیر خواه ... وصال .. سر زنده .. شاداب .. مهربان ..صادق ، حساس ( همین امروز سه بار با لمس مشکل آدمهای مختلف اشکم در آمد ) ... و با برنامه ی پر ... رابطی بین شرق و غرب و شمال و جنوب و قدیم و جدید و .... اهل همه چیز و جزو هیچ چیز ...


امروز با دوتا آدم سرطانی دم مرگی حرف زدم ... با یکی از الوات ترین لات های قدیمی شهر بگو مگوی لفظی توهین آمیز داشتم .و لی آخرش خندیدم ..... کار سه نفر را راه انداختم ... همدلی و همپرسی با خیلی ها داشتم ... حداقل بیست نفر مرا از ته دل برادر- خواهرانه در آغوش کشیدند ... دو تا جلسه یکی در چهار چوب فعالیت « ای اس دی » بود و یکی در باره سازماندهی برنامه ی دعوت رسمی از سران شهر در « خانه ی آریانا » برای معرفی خودمان !... دو ساعت و نیم خوابیده ام ... پانزده ساعت سر پایم ... و الان هم باید حداقل با ده نفر که روی پیغام گیرم پیام گذاشته اند زنگ بزنم و با هاشان مشورت کنم ... و بعدش برم تو تالار های کفتگو ...


در کنار همه ی اینها گرمای تابستانی حشرم را خیلی بالا برده ...و امشب ( که دیگر دیر شده و نمی کشم ) ولی اما تا فردا شب باید برای جلوگیری از درد زیر ... ببخشید برم تلفن کنم یکی رو پیدا کنم .... بریم اسبدوانی ...


قبل از هر چیز اما برم دوباره سر ارده شیره و تخم مرغ نیمروی سه تائی با فلفل هریسه !!!!و دو تا اشتیک .... و ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |