یک حرف در گوشی با صمیمی ترین دوستم ( حسودا بمیرن ! )
اول از هرچیزی تشکر کنم از دوست خوب و نازنینم که من رو از حیرانی و سرگردانی در آورد ...
دوم دوست دارم خودت به تنهائی بزنی تو چشاش ! ولی اگر به نیروی کمکی ( عاطفی ، معنوی و ... غیره ) احتیاج بود ... از تو به یک اشاره فقط .....
سوم چطور دلت میاد آدمهای رذلی که شخصیت کثیفشان را با آن بیشرمانه گی و بیشرافتی و بی آبروئی و وقاحت به نمایش گذاشتند و .... را اجازه میدهی دوباره حتی برای چند دقیقه هم که شده به حریم وجود روح و جان و جسمت نزدیک شوند ... بگذار مرده ها را تا در قبر سرد و تاریک گذشته ها تلخ خاطراتت بمانند ... !
اما چون معتقدم که "صلاح کار خویش خسروان دانند !" پس بر میگردم سر موضوع روز خودم ....
مرد گریان
بخاطر اینکه برای بعضی ها سوء تفاهمی پیدا نشود که فقط آنها گریان و زارزن پریشان هستند و من و خیلی از مردان همیشه مثل سنک بقول طرف بی احساس و سرد هستیم ... میخواستم بگویم اتفاقا من خودم یکی از همون جمله مردهائی هستم که اشکشان دم مشکشان است ...
وقتی دیشب تو چت چند تا از هم اتاقی هایم به خانمی ضعیف گیر داده بودند ... بی اختیار اشکم از استین جاری شد ... و نتوانستم تحمل کنم ...
گریه کردن اصولا یعنی اینکه آدمی آنقدر تحت تاثیر موضوع و یا اتفاقی قرار گیرد که اشکش جاری شود.
اقرار می کنم که در خیلی از مواقع و در بعضی از شرایط آنقدر حساس میشوم که منقلب میشوم و این منقلبی من از حس لرزیدن دل تا احساس گرفه شدن قفسه ی سینه پیدا می کنم ... غالبا هیجان درونم که بالاتر بزند ، بر حسب موقع حالات مختلفی به من دست میدهد مثلا اینکه : بغض گلویم را میفشرد یا مثلا چشم هایم نمناک می گردند و در مواقعی قطرات اشک جاری می شوند و حتی گاهی علاوه بر آن آب ار بینی ام هم سرازیر میشود ... که حتی نه یک دستمال که یک حوله هم برای چلوگیری از سیل ها کافی نیستند .
البته به همین نسبت هم دجار هیجانات مثبت و لبخند و خنده و قهقهه هم میشوم ... و این ها نشان دهنده ی این هستند که من لمس می کنم و حس می کنم ... نشان دهنده ی این هستند که
اولا: شاخک های حسی ام قوی هستند و
دوما : سیستم شبکه ای رگه های اتصالی احساسی ام از شاخک های حسی ام تا به مرکز مغز کاملا درست هستند و
سوما : سیستم واکنش های مغز ام هم مرتب هستند و ارزهمه مهمتر اینکه هنوز شیمی های روحی و روانی بدنم در پروسه ی ایام نه ضعیف شده است و نه منجمد و خشک و زنگ زده شده اند .. بلکه هنوز لطیف و ملایم و جای کار خودشان را دارند می کنند ...
بدون شرم و خجالت ، بدون شکو تردید و ترس از اینکه دیگران درباره اشک آمدن و گریان بودن من چه فکر خواهند کرد و چه خواهند گفت به آنها در کل می گویم که شما چه این را مردانه بدانید و یا ندانید و نیز مرد و مردانه بودن مرا به زیر پرسش و سئوال بخواهید بکشانید خودم از قبل برایتان می گویم که من خیلی هم مفتخرم و به آن افتخار هم می کنم که این خصلت انسانی و بشری خودم را کاملا روشن و واضح میتوانم درک و بیان و ابراز کنم و نشان بدهم ... از این طریق احساس می کنم که هنوز موجودی زنده هستم وجاندار ، جان دارم ....
آری این موضوع مسئله ای انسانی است ... و انسان بودن بنظر من مرحله ی متعالی تری از یک مرد بودن و مردانه بودن است ... آیا غیر از این هست ؟
حسنی به مکتب نمیرفت ، وقتی میرفت جمعه میرفت !
دوستان شرمنده !
مبگم باید همش امروز میبود ...
اونهم حالا ... امروز که پسر دخترم هوس ما رو کرده ... که به ما افتخار داده از قبل از پدر بزرگش وقت گرفته که به دیدنمان بیاید و من هم تدارکات مفصل برایش فراهم آورده که حال کند ... یکمرتیه کلی از دوستان قدیم و نیمی از یاران و دلبرکان عزیز هم هوس ما را کرده بودند که دوست داریم برویم با هم برنامه ای بگذاریم ... متاسفم عزیزان !... باشه برای روزهای دیگر ...
ولی بعضی ها اصلا اینگار مرده اند ...
آآآآآآآآآآاهوووووووووووووویییییییییییییییییی شهرزاد ،
اآآآآهوووویییییییییییییییی فرشیده ی ور پریده
آآآآآآآآهوووووووووویییییییییییی که اسمت رو نمی آرم و میدونی تو رو میگم ...
آآآآآآآهوووووووووویییییییییییی انگلیس !!!
نگین بیادتون نبودم هاااااااااااا ...............
عجب زده این دختره توی گل !!!
بابا.. این خانم خوشگله ( مارینا خوشگله ) عجب معجزی کرده ........ درست زده وسط خال .... انگار نه انگار که این همونه ! .... آفرین به تو دختر ...
در این صفحه اش چه غوغائی برپا کرده ... مخصوصا که آدم میدونه کی بود و چی شد که این شد ...
مایه ی افتخار و غرورم هستی دختر ...
فعلا که با نام مستعار «بابای فرزانه » برایش چند پیام گذاشته ام ... ولی به دو دلیل زیر از امروز به اسم مستعار بالزاک را برایم انتخاب می کنم ... دلیل اول :
چون دیدم ، بدون آنکه بدانم چرا بعضی از پیام هائی که برای فرزانه خانم نوشته بودم پاک شدند ... که من به آن تعبیر کردم که بدلایل روشن برای خودشان و نامشخص برای من عملا شاید می خواهد که بگوید که نمی خواهد با من سر و کاری داشته باشد ( گفتم که نمی دانم به چه دلیلی !!! ... ) و درست به همین دلیل ممکن است از این که نامش را ببرم عصبانی شود ...و قبل از آنکه بیاید چیزی بگوید .. خودم سرم را بیندازم پائین و آهسته بروم که گربه شاخم نزند .....
و بعد هم به دلیل اینکه هم یادی از دختر مفقود الاثرم ، پریساااااااااا جونم ، که دیگه نای جستجو کردنش را مثل دفعه ی قبل ندارم ، کرده باشم ....
ونیز به این علت ( ببخشید شد سه دلیل !) که حواستم بیایم و خودم را یک جوری حداقل همسنگ و هم وزن دکتر انیشتن خانم خوشگله باشم و کم نیارم !!! از نامی که ، پریسا جون ، دختر بی خبر مانده ی از هم ، آن زمانها به من داد .... استفاده کنم و با نام بالزاک ... به سراغش بروم ...
آیه از غیب ....
رفتم تا پیدا کنم که چه بود و چه نوشته بود دخترکم آن زمانها ..
که چشمم به همین آیه ی از غیب رسیده افتاد ...
مطلبی که با عنوان « گریه خندی از سر شوق » نوشته بودم ...
دیدین گفتم هم گریه می کنم و هم میخندم ... آخه آدم پر از احساسی تشریف دارم ...
خوب کلیک کنید بروید خودتان آنرا بخوانید ....

