تبليغاتX
داستانه های هامبورگی - من امروز خرما رو زدم تو شیر ...
من امروز خرما رو زدم تو شیر ... یکشنبه ششم مرداد 1387 1:45
 

میبینمش ...سر ومور و گنده س... سرحال و خودش میگه اصلا و ابدا حالم بد نیست .. راست میگه .. دورادور  همیشه برنامه هاشو با جون و دل دنبال می کنم ...

خوشحال میشم ... وقت دارم و به حرفشاش گوش میدم ...

از حرفاش احساس می کنم ... واقعا حالش خوبه و برنامه هاش درسته و فیلش یاد هندوستان داره می کنه ... دیگه تو حرفاش صحبت از عشق و عاشقی و این حرفها نیست ! ؟ نمیدونم .. شاید هم داره رد گم کنی می کنه !

من هم طبق عادت سنواتی ، برداشت خودم رو دارم و حدس خودم رو میزنم ... برای خودم میبرم و می دوزم .. شاید به قامتش بیاد و ... شاید هم باز یک سوتی دیگه بشه کنار سوتی های دیگه ..

راستش دیگه اینقدر به شرق زدم و اونها دیدن که از غرب زدم که دیگه به من ثابت شده خیلی وقتا دیگه کم کم  زبون مردم اون سرزمین  رو خوب نمی فهمم  و هم رو یک جورائی بد می فهمیم ...

ولی بیخیالش .. حرف خودم رو میزنم و ربطی به حرف اون نه میدم و نه  هم می ذارم .. می خونم و احساس می کنم و بیان می کنم ....

آره  .. داشتم  می گفتم  برداشتم اینه که  این عزیز دل ، باز موتورش داغ کرده و هوس و میل و ...حشرش زده بالا ! 

او از اون آسمون آبی و شب های مهتابی ، از اون وقتای بیتابی میخواد ...میخواد ... میخواد ...

رفتم و اون شعر زیبای پر از ایروتیک سمین غانم « سیب » رو پیدا کردم ... گذاشتم رو تکرار ... و با حسرت گفتم :

وای ... خوش بحالت ، پسر ه ی جوعلق ! کوفتت بشه ! ! نوش جوون ... ! اینطوری گذاشته خودشو تو بشقاب و دو دستی تعارفت می کنه ! احمق قدر ش رو بدون ... حروم لقمه ای نکنی ها ... تا تهش بخور !

اگر من جای او بودم ! حتی بشقابش رو هم تا تهش لیس می زدم ...  توی دلم حسرت  خاطرات ، داغ های دلم را تازه کرد ... گریه ام گرفت .... تقصیرش رو میاندازم  به گردن این خانم سیمین غانم است ... 

سیمین غانم مرا برده است به سالهای جوانی و مدرسه ی عالی بازرگانی ... و پارک ساعی و انجمن ایران آمریکا .. انجمن گوته ،  کافه های دور وبر ش که همه شون به شهر فرنگ مشهور بودن ....به چاتانوگا و قصر یخ و ... دوست هایم ... مخصوصا اون دو سه تا بچه های خوب ... فرشیده ، فرزانه و ناهید و شنه ... از پسراش غیر چند نفر که جزو اون 72 تن رفتن ... یکی دو تاشون مثل شاهرخ اصلانی ( فوتبالیسته مشهور اون سالها )... و ... آقای حسین عبدو ( رئیس اتاق بازرگانی ) ، پروین بامداد ... محمد امامی ( هنرپپشه ) ... و یکی هم این آقای ستار خواننده بود که آن زمانها تازه شروع کرده بود تک و توک ، اینجا و آنجا آوازبخونه ... یادش بخیر ... راستی از جمشید احیا چی خبر ... پسری که از کرج میآمد و شوخی شوخی کاریکاتوریست شد ....

توی این فکر ها بودم ... جوونی گجائی .... لامصب انگار هزار سال از روش گذشته ...

سیمین غانم برای خودش هنوز جیغ های بنفش میکشه ...



«......

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

.....» ...




دیدم این دختر دریائی من ، دریاش دوباره داره طوفان به پا می کنه ! با چه شهامتی همین حس لطیف طبیعی زنانه گیش و  رو با این صداقت و زلالی و شفافیت همیشگی اش علنی داد میزنه ... این دختر گیر کرده .. داره با خودش آری یا نه می کنه ... دل بدریا بزند یا نه .. من که میگم برو بزن ! یزن بزن ... خوب هم بزن .. جوری که بعدا  بگن:  بزن بزن که داری خوب میزنی !!!

شهامتی را که همشه در دختر خودم ، مریم ، همیشه با تشویق ، سعی میکردم در  او  تقویت کنم و حالا می بینم  چه بی محابا و  رک و راستی خاصی  با چه شهامت و بی پروائی دلش را  یدریا ها می زند ... ، ستایش و افتخار  می کنم به او  ...

حالا خوبه این دختر بعد از چند بار تجربه ی سرش به سنگ خوردن ها ، چشمش ترسیده است ... ، ولی دختر من لامصب ، انگار نه انگار ... انگار هنوز بار اولشه ... میره ، میزنه و میره و ... عین خیالش هم نیست ...

ولی اما خودم ، خودم را تو این وسط ها ، در مقام مقایسه می بینم که اوضاعم خیلی خرابه ! خیطه !

از خودم لجم می گیرد گاهی ! جرات نمی کنم که به کسی که احساسی بهش پیدا می کنم نزدیک بشم ....  اصلا دیگه اونقدر وسواسی شدم که تا که میبینم دارم رگ می کنم ،  شلوغ باری راه  می اندازم ، ذهنم رو مشغول هزار چیز دیگه می کنم  تا که از « شر » ماجرا بگریزم...

روابطم فقط شده تپ تپ خرگوشی حداکثر دوسه روزه ...

یادم میاد یک جمله ای رو که بیست سی سال پیش از کتاب یکی از مشتریان مغازه ام ( پیل گرام ) خوندم و حالا با غمی بزرگ در دل تکرار می کنم ... او نوشته بود :

« مقدار شک و دو دلی و آره یانه کردن های آدمها با بالا رفتن سن شان زیاد تر میشن » ...

فقط این تجربه ی خودم رو هم روش اضافه می کنم که :

کفه ی ترازو ی « آری ! » ، که معمولا به در جوانی با فکر « چرا که نه ! بزن بریم » سنگین تر بود .. و حالا می بینم طرف دیگه ش می چربد ،  با گفتن غلیظ : « ایییییییییییییییی باباااااااااااا ! حوصله داری ! »، طرف نع اش ، سنگین تر میشه و بعد با یک « نه ! نمی خوام » گفتن از خیرش می گریزم ( !! ) ... و برای اینکه از غم حسرت نمیرم ، سرم رو الکی به چیز های مسخره ی دیگر زندگی گرم می کنم ... و ...

حالا الان حتما شاید متوجه شدین ... باز هم همون طور رفتار می کنم ...

به همون سالهای گذشته که بر میگردم و نگاهی می اندازم ... میبینم واقعا هنوز با همان « حال کرده های اون زمانها » حال می کنم .. و مهر داغ «حسرت فرصت های از دست رفته » هم هنوز که هنوز است مرا میسوزاند ...

بعضی حرف ها تو سرم دور میزند ... چند تا شعار ... یکیش میگه بهش بگم :

« بکن ! بکن ! با خود بگو ... ببینم چه خواهد شد !» ( مخصوصا که با خردمندی خاصی که از تجربه های قبلیش دارد ، پیشگیری های ایمنی رو هم دیگر مراعات می کند )... [ یک آفرین و نمره ی بیست همین جا باید بدم به ایشون ،

بفرمائین اینهم « 20 »!

ویک شعار دیگه که میگم :

باید کرد ! و بعدش « ... تا ابد سرشار ، از غرور « آه، کردم ! .. آنچه می بایست کرد کردم ! ... » را همیشه زیر لبم زمزمه کنم ...



خودم سالهاست دیگر نه اووووووووون آسمانهای آبی ......و نه اووووون شب های مهتابی را می بینم ... اصلا ازیادم رفته ! و نه دیگه از اوووون دل زدنهای ببتابی خبری هست ... لعنت به این واقع بین بودن ... محتاط ترسو !.(به خودم گفتم ها ! به شما ها نگفتم ، باز به خودتون نگیرین ! باز جواد ها !!!) وای ...

یک دل میگه ... برو برو !... یک دلم میگه نرو نرو !... سلطان قلبم کجائی ...

یادش یبخیر .. فردین و پوری بنائی ووو و اولین آوازی بود که بجای ایرج عارف خوند و برای ما سخت بود که به این صدای غریبه عادت کنیم ...

خداکنه این پستم رو هیشکی نبینه ... مخصوصا دختر دائی جونم ...

باید اقرار کنم ... گاهی این اواخر حتی یک جورائی احساس پیری و پدر بزرگئی و  موتور سوخته گی می کردم  [ مرسی دختر دائی جونم !...] ... هر چند تحت تاثر ورزش و تحرک و جنبش و تغذیه ی خوب و به خود رسیدن هایم ... و نیز هوای آفتابی داغ این چند روزه و ... کلا  از حال و هوای مرگ و مردن و پیر و پاتال ها در آومدم ... و ...

نمیخواستم بگم ها ! .... ولی عیب نداره ! این رقیه خانم جوادی مجبورم کرد !

امروز تمام وقت کنار دریاچه ی آلستر داشتیم با ( حسین آقا دستت درد نکنه که زیر پام نشستی ، نذاشتی مثل همیشه رو بالکن خودم بمونم ! ) با این دو تاحوری های بلوند و جو گندمی سوخته ی چشم آبی حال کردیم .....

حسین با اون من با این ... روی چمن ها رو و زیر هم غلت و واغلت میزدیم و از هم لب می گرفتیم و ... الان چندین ساله که دیگه خوشبختانه بالا تنه آزاده و دیگه لازم نیست پیرهنشون رو بالا بزنیم ... خودش میاد تو دهن آدم ... مال من اسمش زابینه بود.... مثل نود درصد زنهای آلمانی ..( تا چشم حسودان بنترکد ) هنوز هم مزه ی شوریش توی دهنمه ...

بهم شماره دادیم و به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم ..

شاید اگر پسردخترم امشب پهلوی من قرار نمیشد بیاید ، شب رو هم با هم میگذروندیم ..

مثل بچه ی آدم برگشتم خونه ... ( حسین با اونا موند ! ) چون من با این خانمه قرار داشتم بریم عصا بازی تو جنگل ..

کارهامو کردم ... لاس هام رو زدم ... از سرچشمه شیر نوشیدم و ... با این یکی دیگه رفتم یکساعت تو جنگل و عصا زدیم [ قربونت برم ندا (خانم یا آقای) هاشمی قمی  که با تجربه ای که به من یاد دادی  خودم رو سرد به این طرف نشان دادم ... و اتفاقا خیلی هم خارج از انتظار کار ساز هم شده است ! البته باید بگم : این تریک  فقط برای ایرانی ها ، افغانی ها و ترک ها میگیره نه آلمانی ها !!!! ] ... جالبه نه انقلابی شد ... نه حکومت خانم مرکل به لرزش افتاد و و نه امنیت ملی آلمان بهم خورد ... و زابینه هاشون هم برای رد گم کردن لازم نیست ، کنار شورت زاپاسشون ، زنجیر صلیب و کتاب انجیل توی کیفشون بگذارن !.. ناخوناشون رو هم لاک نمی زنن ...

نه عزیزم :

من امروز رطب خوردم ... منع رطب نمیتونم بکنم ...

برو بکن ! ... برو عزیز!... برو حالتو ببر!

من هم امشب [متاسفانه ...همین الان موقع باز خونی قبل از سرچ کردن ، دخترم زنگ زد و با هم حرف زدیم گفت نوه پهلوی دوستش میره امشب ! و زابینه هم که نشد ... ملکه هم که رفته برلین .. فعلا کسی رو هم تو نوبت ندارم ... در ضمن به دخترم گفتم که برایش توی این پست چی نوشتم ... خندید گفت : مرسی بابا ، دوستت دارم ! و یک ماچ گنده ی گنده هم برام فرستاد !] من هم امشب بالاخره یک بلائی سر خودم می آورم تا بعدا حسرت به دل از دنیا نروم ... !..

...

آلمانیا به « حال کن ! » می گن viel Spass ،

فیل اشپاس !!!



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |