نخندین ها ....
جوش هم نیاورده ام ....
هیچی نشده ....
فقط.....
بازنگر ی ام تموم شد ...
فالم رو گرفتم ...
سعدی جونم گفت :
غرض نقشیست کز ما باز ماند
و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....
ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...
و ولش کن ...
هدفمند و مطمئن تر ...
باز نگری ام تموم شد ....
نقطه ! سرخط ! ؟؟؟
نه !
روی گذشته یک خط ...
یک صفحه ی جدید ... سر خط !
کجا ؟
چای بابونه را می نوشم و
میروم اینجا توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....
چرا ؟
چون ....
باز نگری ام تموم شد .... نقطه ! سرخط ! ؟؟؟
نه !
روی گذشته یک خط ...
یک صفحه ی جدید ... سر خط !
بازنگر ی ام تموم شد ...
فالم رو گرفتم ...
سعدی جونم گفت :
غرض نقشیست کز ما باز ماند
و تاکید شدم در راهی که دارم سالهاست میروم ....
ولی اینبار نه مثل سابق سر به هوا ...
و ولش کن ...
هدفمند و مطمئن تر ...
فقط.....
...انرژی ام را بجای فقط همه اش را برای افراد مسن و آدمهای 60 به بالا ... یعنی اینانی که الان با هشان سر و کار دارم ... پیران ، انسانهای دم مرگ و مردگان و غیره صرف کردن ، بگذارم فعالیتم دایره بزرگتری را در بر بگیرد ، برای نسل جوانان تر ها و ... نه بچه ها ... ( حوصله ی بچه و بچه بازی ندارم ) نه ! آدمهای 30 35 تا 50 ساله ...
کسانی که فاز اول [از حدود 18 تا سی ، سی و پنج ] ( خامی ) زندگیشان را سالها گذرانیده اند و بحران میان سالگی اولی شان را در حال گذراندن ( دارند جوش و قل قل میخورند ) تا پخنه شوند ....
کسانی که دورانی سرگیجی و سر گشته گی دورران خودیابیشان را می گذرانند ...
کسانی که میخواهند خودشان را کشف کنند و طرف مقابلشان را بشناسند ...
معمولا بعد در فاز 45- 55 فاز آبکش شدن ...
و بعدا فاز دم کشیدن و جا افتاده شدن ....
حواسمان نباشد شفته میشویم ...
چه زیبا است مثال برنج تا پلو شدن ...
و چه زیبا تر بیان کرده است آن شاعر ی که این را سروده است ( اگر میدانید بگوئید !)
این دیگ ز خامیست که در جوش و خروش است
چون پخته شد و لذت دم برد ، خموش است ....
.......
فعلا این من هستم ..
این شهر و این آدمها ...
اینجا و در این نقطه .....
نقطه حداکثر تا بحال آمده ام ...
نقطه ی فعلیم ....
و نقطه ی آغاز از حالا به بعدم ...
نقطه ی آغازم ....
فعلا هر چه پشت سرم است .... خط روش ...
باشه !!
باشه !
پس به سلامتی ...
( لیوان چای نعنایم را بر میدارم ! ).....
و صفحه ی داستانه های هامبورگی را تخته می کنم ...
[ چون از یک طرف دیگه هم بارش زیاد شده است ... و از طرف دیگر جمعبندی مطلب هایش را میخواهم کلاسه بندی کنم و بصورت جزوه مانندی برای خودم بدهم صحافیشان کنند ! بذارم کنار بقیه ی دست نوشته های سی سال اخیرم ...تو انبار ... شاید یکی بعد از مردنم وقتی که آنها را توی سطل آشغال می اندازدشان با فحشی یادی هم از من بکند ! ]
نوش ! ....
صفحه ی جدید ؟
نه ... !!!
( یک چای بابونه میریزم برای خودم )
آخ چه جالب .... فکر می کنم ...
دیروز م نمگر ننوشته بودم
« ... مسئله ی فعلی من « مسئله ی زمان است ... و چگونگی هر چه غنی و پر بار تر کردن آن !.»
الان موضوع من : دیگر بحث محتوی است و کیفیت ... مثلا نه زن ، و آنهم هر زنی ... بلکه زنیت ! و زنانگی در هر انسانی ، در طبیعت و در هستی
و هدفم : پر محتوی تر کردن لحظه های ته مانده ی هنوز در اختیارم مانده ... ... مکیدن شیره ی حیات ... شیره ی هستی ! ....
آنجا خطاب به این عدوی سبب خیر شده نوشتم :
این نوشته ها ی در ظاهر ساده ... ( یا همان چرندیاتی که تو نمی فهمی شان ! ) قطره قطره عسل های جاری شده از حاصل همان پنجاه شصت سال تاریخی و جغرافیائی و خود ساختگی ، جهاندیدگی و تجربه است .... که به بعضی ها ( معمولا توی باغ -م دعوتشان می کنم و ) قاشقی از آن را بفرما می زنم ...
چای بابونه را می نوشم و
میروم توی صفحه ی قدیمی تازه ام .....
*
به دلیل خصلت ویژه ی چند رویه ای بودن داشتن شخصیتی ما ایرانیان ، که یکی از بارزترین منتجات آن ، وجود چیزی است خاص فرهنک ما ، که از آن به عنوان تعارف نام می بریم ... و مثلا ، تا کسی تا دم مرگ نمیرسیده آنچه واقعا ته دلش بوده را بیان نمی کرده است ...
سعدی در قصه ای در مورد یک محکوم به اعدامی درپای چوبه ی اعدام ، ضرب المثلی می آورد و میگوید :
« ... که گفته اند :
هر که دست از جان شوید هر چه در دل دارد بگوید ... » ...
از تکیه کلام های ما ایرانیان در آلمان است که : " بابا تو هم شدی مثل آلمانی ها که رک و راست حرفت را می زنی ! " ...
و واقعا این آلمانی ها ، در فرهنگشان نه تنها تعارف نمیشناسند ، بلکه حتی آنرا امری نکوهیده و تزویر آمیز تلقی می کنند ...
این مسئله ی رک و رو راست نبودن ، شده است یکی از بزرگترین مشکل نسل دوم و سوم ما ایرانیان مهاجر که با والدین شان و نیز نسل بزرگتران ایرانی بر سر همین موضوع در گیری دارند با همدیگر ...
حالا ببینیم چقدر سخت است که نژادی که عادت ندارد حتی حرف ونظر معمولیش را رک و رو راست ( راست و حسینی ) بزند ... حالا بخواهد حرف ته دل ش ( دلگویه هایش ) را بیان و مطرح کند ...
+قدر زیاد گفته میشود:
وای نکنی و نگی ها ! ( ...حرف و عملی که طبیعی است گفتن و انجامش ) ها ...
وای بد است ... دیگران چه خواهند گفت ...
نه تو فرهنگ ما رسم نیست که فلان و بیسار .....
نه جلوی مردم نکن ( و اگر کردی ، مواظب و مراقب ...و نگران باش که جوری بکنی که کسی متوجه نشود) ... ..
حالا بیا به این قوم دربدر ایرانیان در غربت (و از جمله به این همشهریان مهاجر هامبورگی ام ) بگو ... آقایون ، خانمها ... بسه دیگه ... فعلا بیائید و از این فرصت و شرایط غریبه در غربت بودن تان بک استفاده ای بکنید و از امکانات رفاه اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی مفت و مجانی در اختیار تان گذاشته شده بهره ای ببرید و در بس کنید ! و خودتان باشید !... ولی مگر میشود ...ـ؟
غیر از جوانان رشد یافته در این اجتماع ، با بقیه هنوز نمیدانم کجای کارم ....
نصف حرف هایشان دروغ و خیالات برای خودشان بافته ای است که آنقدر تکرار کرده اند که حتی دیگر برایشان باور شده است ...
*
حالا با این جماعت وقتی با شهامت از دلگویه های خودم حرف می زنم یا باور نمی کنند ، یا نمی فهمند و یا مسخره می کنند ...
بر اساس همان ضرب المثلی ، که در همان هفتصد هشتصد سال پیش هم ضرب المثل بوده است ، می گویم :
اگر چه خودم دم مرگ نیستم ... و لی در همین یکسال و اندی پیش ، آنقدر با سالمندان و نیز انسان ها ی دم در حیات و حتی آدم های در آغوشم در گذشته و نیز میت و جنازه و جسد مرد سرو کار داشته ام و دیده ام ، و عملا چشم در چشم ، رو در رو شده ام ، که دیگر : مثل این دست از جان شسته ها ، هر چه در دل دارم ، بدون تعارف و بدون توجه به اینکه دیگران چه خواهند گفت ( پشت سرم !) ، بی خجالت و رودرواسی ، با شهامت و معتمد و معتقد به دلگویه هایم ، آنها را بی پرده بیان می کنم و بدون پرده پوشانی بطور عیان ، برای رسیدن و دستیابی به آنها عمل هم می کنم ...
خوب نتیجه اش همین میشود که به خوبی و خوشی ، به خیلی از خواست های واقعی ام دست یافته ام ...
و برای همین هم به یک آرامش درونی و احساس ناشی از ارضا بودن و موفق دانستن خود ، در پیش وجدان خویش ( وفق داشتن آنچه دلگویه بود با آنچه عملا واقعیت یافته ) رسیده ام ...
من با این خصوصیت ، در این جایگاه ، برای خودم هستم ... در سر نقطه ی آغازم
*
من در این جایگاه برای خودم هستم ...
حالا یک آدم فحاش و نقطه بیاید بگوید :
در ذهنش پیش فرضیه هائی داشته و بعد از خواندن و دنبال کردن نوشته هایم دلایلی برای ثابت شدن فرضیه هایش یافته ... و نتیجه گیریهای خاص خودش را برداشته ... که اگر آن طور که مطرح کرده باشد ... دلم برایش می سوزد ... چون :
هم پیش فرض های ذهنیی اش غلط بوده اند... مثلا اینکه مرکز فکر من زن هستند و هم نتایجی که از من برداشت کرده است ... ( خدا به خیر کند دیاگنوز های مریض های این آقا یا خانم دکتر بعد از این را ! ) :
بابا ، آقا یا خانم محقق نقطه ! ، مسئله ی من زن نیست ... مسئله ی فعلی من « مسئله ی زمان است ... و چگونگی هر جه غنی و پر بار تر کردن آن !.» .. من زنباره نیستم ... و اتفاقا همین خودش یکی از همین دلایلی است که این همه زن ها دور و برم چمع میشوند .. چون میشناسم آنها را و به آنها کاری ندارم ... و با آنها با صداقتی واقعی : دوستانه ، پسر خاله گونه ، برادرانه ، پدرانه و حتی پدر بزرگانه خودم بعنوان ی مرد و مرد ها را برایشان باز می کنم ....
ولی این یارو خانم یا آقا نقطه ی (!) شاگرد تنبل پخمه ی ما ، نمیداند ... نمی فهمد و از زاویه ی دید پیش فرض های خودش حرکت می کند ! ...
به او باید رک تر بگویم : « خنگ علی میرزا ! مرتیکه ( با زنیکه ! ) ی نقطه ! لامصب من ( توی سن چهل تا پنجاه سالگیم ، تو چلچلیم ، تو زمان خودش ) ، اونقدر در آن زمینه به خودم رسیده ام که دیگر حالا سالهاست ُ، وارد مرحله ی بعدش شده ام ... به زبان خودش واضح تر بگم : ... بابا جان ! دیگر سیر کس شده ام ! سیر ! میفهمی !؟ » ...
*
الان موضوع من : دیگر بحث محتوی است و کیفیت ... مثلا نه زن ، و آنهم هر زنی ... بلکه زنیت ! و زنانگی در هر انسانی ، در طبیعت و در هستی
و هدفم : پر محتوی تر کردن لحظه های ته مانده ی هنوز در اختیارم مانده ... ... مکیدن شیره ی حیات ... شیره ی هستی !
آقا یا خانم نقطه ... این نوشته ها ی در ظاهر ساده ... ( یا همان چرندیاتی که تو نمی فهمی شان ! ) قطره قطره عسل های جاری شده از حاصل همان پنجاه شصت سال تاریخی و جغرافیائی و خود ساختگی ، جهاندیدگی و تجربه است .... که به بعضی ها ( معمولا توی باغ -م دعوتشان می کنم و ) قاشقی از آن را بفرما می زنم ...
*
من که همینم که تو میبنی ! ذره بین بردار و کشفش کن ... هر جا هم اشکال و نکته ی ابهامی بود سئوال کن ... و جواب درست بگیر ...
نه اینکه دزدکی ، با دو تا پیش فرض ذهنی غلط ، احتمالا از وسط بریده شده ی یک جمله ی نوشته شده ، در ارتباط با موضوعی خاص ، تائیدیه ای برای خودت برداری !.... روش کارت از نظر من « رد شده» و « مردود » است ...
آهووووو ی خانمک یا آقاّهه ی نقطه ! مگس ویزویزی مزاحم .....
دوستان یک پیف پاف دم دستان نیست ؟....
بانوی انگلیسی من ، دیشب ، وقتی که زنگ زده بودی !، با بیرگوول ( چه اسم زیبائی ! " یک شاخه گل"ُ، خانم ترکیه ای خیلی باحال و شوخ طبع و پای ورزشی جدیدم! ... ) رفته بودم تو جنگل زیر بارون ... عصابازی ( نوردیک واکینگ ) [ راستی تو ایران به این ورزش ( کلیک کنید ) جی میگن ؟] ...
الان هم باید با عجله وسایلم رو جمع و جور کنم برای رفتن به ورزش ... فرشته و آزاده الان میان دنبالم ...
راستی دوستان از اثر معجزه گر « روغن بادام » ( از هندوستان ) و مالیدن آن بر روی پوست تن و موهای سرم باید حتما زمانی بنویسم ... ٫یشنهاد می نم شما ها هم استفاده کنید !!!
این « آقا یا خانم دکتر نقطه ( . ) » از آسمان آمد ، ویراژی داد ، یک مقدار مزاحمت ایجاد کرد و فرصت و وقت من و شما رو گرفت .. افکار چرند و کثیفش را روی صفحه ی مونیتور ریخت و رفت ... گورش را گم کرد ....
و بعد از این دیگر حرف ها و نوشته هایش ایگنور با یک کلیک پاک خواهد شد ... اما در کل ، به کوری چشم این « دکتر نقطه بعد از این » ، این هفته کلی برنامه های خوبی برای خودم گذاشتم :
-
ورزش در استودیو چهار بار در هفته، و هر بار بطور متوسط حداقل 4تا 5 ساعت بعلاوه ی هر بار سونا ..
-
حداقل چند بار عصا بازی در جنگل ، هر بار بین یک تا دو ساعت هر بار
-
تمرین های شکم و نرمش و ایروبیک ، بر روی دستگاه ، در آپارتمان هر روز دو سه بار و هر بار حداقل نیم تا یکساعت ...
این از ورزش ... هم زمان ...
-
خوردن میوه ... بجای آت اشغال های مختلف به جای غذا
-
و در کل رعایت معیار ها ی تغذیه ی درست ...
-
و ....
و در این ارتباط حداقل بطور مستقیم دو تا سه کیلو سبک تر شده ام ولی از نظر هیکل خودم واقعا میبینم که فرق کرده ام ... لباس هایم از تنم می شررد ! تسمه ی کمرم دو بند عقب تر کشیده میشوند ... و پیه و چربی هایم شل و این جا و آنجا ریخته اند ....
از نظر رابطه و غیره ... یک عده دوست خوب و نازنین و مهربان و قابل اعتماد دارم ...
فرشته و آزاده ... و مهتاب تو ورزش ...
دختر دائی و چند تا نخود کشمش توی نت ...
با یک گروه دویست سیصد نفری همشهری هم در آن وسط مسط ها سلام علیکی دارم و ...
برایم جالبند که با هشان در ارتباط نزدیک و با خبر بودن از هم و با هم باشم ...
نقش مشوق بودن برای دو سه تا دختر های ، یکی از یکی دیگر بهتر گلم ، و همراهی رفیقانه با چند تا بانو و آقا ی استثنائی در دنیای مجازی ...
موفق بودن در برنامه های کاری و شغلی ... که در جهت « خدمت به خلق رسانی عملی » دنبال می کنم انرژی دلگرم کننده ی فوق العاده ای به من میدهد ...
رابطه های شخصی ام فعلا روی فتیله ی پائین خودش است ...
گوش کردن به موسیقی کلاسیک ... رپ و متال ....
مطالعاتم فعلا بیشتر دور میزند در مباحث مربوط به بحران های سنی و دوران یائسگی مردان ( پنجاه به بالا ) ...
کار در رابطه با هوسپیتز و خاکسپاری به حداقل کامل رسیده است ...
میخواهم برای خودم به یک باز نگری و برنامه ریزی پنجساله ی آتی ام برسم ...
فاز عقب نشینی فعلی ام هم در همین چها رچوب است ...
...........
فعلا این من هستم .. این شهر و این آدمها ... اینجا و در این نقطه .....
نقطه حداکثر تا بحال آمده ام ...
نقطه ی فعلیم ....
و نقطه ی آغاز از حالا به بعدم ...
نقطه ی آغازم ....
فعلا هر چه پشت سرم است .... خط روش ... باشه !!
باشه !
پس بیا یک فال بگیریم
باشه ..!.
سعدی میگه :
بماند سالها این نظم و ترتیب / ز ما هر ذره خاک افتاده جائی
غرض نقشیست کز ما باز ماند / که هستی را نمی بینم بقائی
مگر صاحبدلی روزی به رحمت / کند در کار درویشان دعائی
وووواااااییییی !
پس به سلامتی! ...
نوش !
پیر گردیده ام و ذوق جوانی دارم
گلشن عشق بدل ، رنگ خزانی دارم
آرزو عیب مگیرید بر این موی سپید
زیر خاکستر خود شعله نهائی دارم
....
درباره ی این آقا یا خانم نقطه (!) ی بی چاک و دهن و نیز در مورد تیز و دراز زبانی و سلیطه گری هایش بدون هیچ سر سوزنی تغیر نظرم را نوشتم ... ولی او باز هم با بی شرمی و بی حرمتی و بی تربیتی تمام باز هم یاوه ها سرائید ...
این بار برای تکمیل نمایش نمونه ای از شیوه ی رفتاری از این نوع آدمها ، در ویترین موزه ویلاگم ، این افاضات و مزخرفات تازه ی ایشان را ، که نشان دهنده ی شخصیت واقعی این قبیل افراد کم نظیر می باشد ، را به عنوان قسمت چهارم از سری نوشته ها ی توهین آمیز شان بدون تفسیر اضافی میگذارم همانحا در قسمت نظرات قسمت پیشین بماند ! ...
اینبار فقط در جواب به ایشان خاموش می مانم ..
و بجای های و هوی هایش سکو ت اختیار می کنم ...
فقط اشاره می کنم :
در صورت دریافت دانشنامه تان ، که مطمئن هستم خواهید گرفت اگر با دقت متن های مرا بخوانید و بفهمید و درک کنید و ازشان بهره ببرید و بکار ببندید ، حتما حتما هم بدون شک خواهید هم گرفت ، فراموش نکنید که موفقیتتان را به چه کسی مدیون بوده خواهید ماند ... !
نترس ! درصد و پورسانت و رانت نمی خواهم ... فقط اگر آن موقع رویت شد و جرات داشتی بگو که بوده ای ....تا بسلامتی موفقیتت یک پک بزنم ! اوکی !!!!
هر موقع گیر کردی باز هم بیا ، سری بزن ، در خدمت حاضرم ....
پیشاپیش خودم لقب " ( خانم یا آقای) دکتر نقطه " ! بهت میدهم ....
با امید موفقیت شما خانم یا آقای " دکتر بعد از این " عزیزم !!!!!
بسلامتی !
نوش !
قربون اون نقطه اش برم ....
هه هه هه .....
عجب حالی کردم باهاش .....
وووووواااااا ییییییییییییییی !!!! چی سلیطه هائی پیدا میشن ... ....
قسمت های قبلی
پرده پنجم :
خامسا با اینکه مامانم بهم گفته بود که باید احترام سن و سال و موی سفید بزرگترها رو نگه داشت با اینحال من اینها رو نوشتم [ کار بد و زشتی کردی ! مواظب باش مامانت نفهمه ! دعوات کنه ! ... فکر نکردی وقتی ببینه به حرفش گوش نکردی خدای نکرده زبونم لال سکته کنه بمیره ! حالا سلیطه بازی در آوردی و مرز احترام رو شکوندی و برای خودت دیگه هر چی لیچار بود از دست و دهان مبارکتان نثار ما فرمودید و هر چی که میخواستی گفتی ... خوبه من اهل چغولی موغولی نیستم ... اگر نه به مامان خانم اصیلت می گفتم که چی گفتی .... تا فلفل بریزه لای انگشتات .... تا دیگه به بزرگتر از خودت بی احترامی نکنی ! ] چون اعتقاد دارم پیرمرد شصت ساله ای که شعورش در حد یه بچه 6 ساله است، از نظر روانی کاملا مریضه ، سادیسم جنسی داره، یه شکارچی کثیفه که مدام به اسم پدر و برادر و پسرخاله بودن در حال فریب دادن زنها و دخترهای مردم لایق احترام نیست [ اهه ! این آقا یا خانم نقطه ! دکتر روانکاو هم هستند ولی تشخیص شون غلطه ! .... عزیزم من ، من تقریبا دو درصد رگه مازوخیستی ... و نیم درصد دپرسیون خفیف دارم ... و یک مقدار هم ( در گوشی بهت می گم باز شیپورش نکنی نقاره بزنی ! ) یک مقدار خیلی کم هم زن فوبی دارم ! وخیلی از زنهای گیر بده رو در هیبت لاشخور میبینم که به من حمله می کنند ... ! اینو گفتم تا روشن شه تشخیصتون قلابیه ... نکنه شماه هم دکترا تون رو از کمبریج ! گرفتین !] و بالاخص نیت پلیدش باید برای دخترها و زنهای معصوم فاش بشه [ خوب یک مرتبه بگو که ضد انقلاب هستم و جزو نیروهای سر سپرده دشمن و اراذل و اوباش و ستون پنجم و ..... ..... و قصد براندازی دارم .... تا ....
خدا مرگت بده بیمعرفت همه چیز به من میخوره الا همین که گفتی ! برو دستاتئو آب بکش !
بابا فعلا که میبینی دارم دو سه اسبه از گیر ازدواج و زن و دختر و .... اناث و غیره در میرم ... اینقدر به من از این حرفها نزن ... تازه منکه یکی از اون مردهام که میگم کمپین یک میلیون امضا را باید هفت هشت بار امضا کنم ... حالا دیدی کی چه وصله را درا به کی میزنه ! آقا یا خانم یه نقطه !؟؟؟ ]
پرده ششم :
و در آخر اینکه برات متاسفم [ حالا نمی خواد قربون صدقم بشی و دورم بگردی و فدام بشی ! ] و و توصیه میکنم >
اول دنبال زنهای مردم اون هم زنهای سالم و حسابی امثال من [ هی این وسط نرخ تعیین کن ! ] افتادن رو ول کنی . [ لا الا لا لا ! هی بازار گرمی کن ! ] چون من و امثال من خوب بلدیم مردهای هرزه رو چطور سرجاشون بشونیم. [ با پاچه ور مالیدن و ترق ! تورق ! چاقو ... خنجر ... فحش ! ... ]
با وصله چسبوندن هم به جایی نمیرسی [ دیگ به شیشه میگه روت سیاه ! ] چون طلا که پاکه [ هی بابام هی آقا یا خانم نقطه ریزه ! بی انصاف آخه نرخ رو نبر بالا .... شاید یکی دیگه مشریت بشه ... با بعدا تخفیف هم میدی !!! ] چه منتش به خاکه.
دوم اینکه حتما خودت رو به یه روانپزشک نشون بده. تو یه بیمار روانی هستی. [ چشم حتما ... از دست شما ها باید هم برم ... وقت بگیرم ؟ برای کی ؟ دکتره زن باشه یا مرد ؟ آلمانی یا خارجی ؟ ... واقعا جالبه یکی میگه برو دکتر نشون بده خودت رو چرا از زنها در میری ! این چغلی نقطه میگه برم دکتر بگم ... برم چی بگم میسسیز یا مستر نقطه ! ]
و سوم اینکه خوشحالم که حدسم در مورد تو درست از آب دراومد و به موقع دمت رو قیچی کردم.
[ حدس ؟ چی حدس زده بودی ! غیب گوئی می کنی ! حدس میزنی ! بر چسب میزنی ! ... دروغ میگی ! فحش میدی ! سلیطه بازی در میاری ! گرون هم حساب میکنی ... قیچی هم دستت گرفتی ! مواظب باش .... من دم نداشته و ندارم ... کسی هم قیچی اش نکرده ... ببینم نکنه اصلا عوضی گرفتی بچه ؟؟؟؟؟؟ ]
[چهارم ؟ ] کیشوند هم به خودش مربوطه که جوابت رو بده. هر چند که تو لایقش نیستی.
[ پنجم ؟؟ ] من هم فقط دلم برای دخترهای دیگه سوخت و نوشتم تا حواسشون رو جمع کنن که با کی طرفن. [ کاش اقلا یک نشونی میدادی ببینم خودم با کی طرفم !!!!!! اصلا ... ]....
گو اینکه برات کاری نداره همه اینها رو حذف کنی که چهره کریه و نیت پلیدت پشت نوشته هات پنهون بمونه.[ نه بابا چرا پاک کنم .... یک سوژه بهم دادی ... کلی حال کردم ... کلی بهانه دادی برای نوشتن ! ... قربونت برم ... کاش آدرسی چیزی میذاشتی تا بتونم با هات به بحث زیبا یمان ادامه بدهیم ...
من که حال کردم تو چی ؟؟؟؟؟؟]
پــا یـــا ن
همرا ه با موزیک متن فیلم قیصر ....
میبینین دوستان ! من هم از این گیر دادن ها بی بهره نیستم
در ادامه قسمت اول ....
پرده سوم :
ثالثا مادر من خدا رو شکر انقدر خانوم و اصیل بوده [ جقدر عالی ... خوشبختم ... شانس خوب تو بوده ...قدرش رو بدون ... براش دختر خوبی باش !! ]که دخترش رو طوری تربیت کنه که حتی وقتی هم که با شوهرش مشکل داره یه تار موی گندیده شوهرش رو با هیچ مردی تو دنیا عوض نکنه. [ این مسئله کاملا شخصی است و تو مسلما حق داری هر کاری خواستی بکنی ... نسبت به همسرت !! مینویسم همسرت چون ممکن است مرد باشی و من رو گذاشته باشی سر کار ! ... بعضی ها ، اتفاقا بحث دیروز مان بود در همین صفحه ام که بعضی ها میروند و می آیند ... خوش بحال شما که با همسرتان آن بر خورد را دارید ! ] به خاطر همین هم موجودات زن خور و کثیفی مثل تو [ مثل من ! بابا ! به چی زبونی بگم ... من از زنها اتفاقا خیلی هم گریزان هستم ... تازه کثیف هم نیستم ... روزی دوبار حمام می کنم ... و هفته ای سه بار هم میرم ورزش وسونا ووو و باز هر بار ده دوازده بار زیر دوش . ... نه دیگه زیادید داری الکی حرف میزنی ! ] تا حالا نتونستن به هدفشون برسن و من رو اغفال کنن... [ چی بگم واله ! من که بیخیال خیلی از برنامه ها هستم ... آها !!! نکنه شاید ایشون دوست داشته اند ما هدفی و برنامه ای روی ایشون پیاده کنیم و نکردیم .... ؟؟؟!!! ای کلک !!!! ] .
پرده چهارم :
رابعا اینکه اینجا نشستی و یه مشت دروغ و چرت و پرت سر هم میکنی [ وای بابا بس کنید شما ها رو به هر کی میخواهین ... این صفحه رو باز کردم برای همین نوشته هام ... خوب نیائین اینجا ... نخونین این حرفها رو ... اینجا که دیگه آزاد هستید ! این حرفها و درد دلهای منه ... به دگران اصلا ربطی نداره ... زاویه ی دید من این هست ... و خلوتگاه من ! من که برای خوش آمد و بد آمد کسی چیزی نمی نویسم ... نظرم اینه ... نظر منه ... از چیش انتقاد داری ... بگو ... میبینی که حتی به این ناسزا نانه ها من چطوری جواب میدم ... بابا یک کم دست از این سلیطه و قرشمال بازی دستب ردارید ... !! خوب نیست ... آبروتون میره ! ...] و ملت هم چیزی نمیگن فکر نکن حقیقت رو نمیفهمن. [ یک وقت سوء تفاهم نشه ... نع ! نه برام مهمه دیگران یا بقول شما ملت چیزی بگه یا نگه ... ولی برام جالبه که ببینم چی میگن ! حتی از این مزخرفات توهین آمیز !... بعد هم بحث سر مسئله ی حقیقت و واقعیت یک بحث علمی است ... که صحبتش رو کرده ام در خیلی از صفحات دیگر ... فقط بگم آقا یا خانم نقطه ریزه ، که حقیقت درکی است و نه فهمیدنی !!!! ]
هر آدمی که یه ذره عقل داشته باشه میفهمه که زنت یه قربانی بدبخت بوده که ده سال تموم خرج تن پروری مثل تو رو داده و در عوض تو زیر خونه مفت خوردی و خوابیدی و با پولش تریاک کشی و هرزگی کردی.
برای همین انقدر از رفتنش میسوزی. چون دیگه ساده لوحی مثل اون رو گیر نیاوردی که بچاپیش.
[ باز محض تصحیح جنابن نقطه !
عزیز دل ! اون زن اسبق ... مادر دخترم ... بیست و پنجسال پیش رفتند پی یک زندگی بهتر ، حق انتخاب داشتند و ... اوووووووه ... ایشان چهار بار بعد از اون ازدواج ها کردند .... هنوز هم رابطه ما خوشبختانه خوب و خوش و خرم است .... نه مفت خوردم و نه خوابیدم ... هم کار کردم ... هم درس خواندم ... هم کار خانه کردم ... یک دفتر چه از سیصد دفترچه ی خاطرات بد و خوبم را هم در صفحهی ی اینترنتی دیگری بعد از شامل مرور زمان شدن ، بدون سانسور و خودسانسوری ! واو به واو ، بخاطر یک تجربهی شخصی که سودش را هنوز که هنوز است خودم و خیلی های دیگر می برند ، باز هم برای خودم نوشتم ...
در ضمن ...
نقطه ی عزیز من نه اهل سیگارم و نه مشروب ... چه برسد به این مواد کوفتی که از یبچه گی کلا در خانواده مان از آن متنفر بودیم و حتی قلیان هم نداشتیم ...
هرزه گی هم نکرده ام ... اگر درستش را بخواهی دوران چاچلی خوبی را گذراندم ... و آنقدر از حق و حقوق طبیعیم استفاده کردم که سیر سیر شدم ... و
نیز اتفاقا من معتقدم که با خیلی از زنها ی زندگیم اتفاقا آنقدر عادلانه برخورد داشته ام که نه نیازی به از دست هم در آوردن و جنگیدن و چی گفتی ؟ آها ! چاپیدن باشه .... با بیشتر اون خانمها هم کا کان هنوز رابطه ی خوب و حسنه ای دارم ...
نه بزن بزن ... و نه ... خیانت و نه ... جنگ و دعوا .... همه با همیم و میگوئیم و میخندیم ....و مثل بچه های آدم داریم با هم حال می کنیم و سوء تفتاهم های جانبی را هم با آرامش خیال حل می کنیم ...
پیشنهاد می کنم این راه را پیشه بگیرید ... بهتر به مقصدتان میرسید !]
قسمت اول
نمیدونم کدوم آدم بی نام ونشونی ، جدی میگم ، فحش نیست ، اسمش رو نوشته : « نویسنده: . » ( آقا یا خانم نقطه ! ) است که ده دقیقه از وقت شریفش رو (یکشنبه 27 مرداد1387 از ساعت: 18:28 تا 18:38) وقف نوشتن این مطلب فدایت شوم برایم کرده است ...
سوژه ی جالبی است ... همه ورش رو دیده بودم ... اما این مدلش رو ندیده بودم تا بحال ... منهم رفتمش ببینم کار تا بکجا ها میکشد !
بهر صورت فحش خورمان خوب است و جواب من خاموشی است !... اگر چه این جور نوشته ها نشان دهنده ی این است که طرف صفحه ی مرا با دقت خوانده است و نه مثل آن بعضی ها که «سلام وبلاگت خیلی خوبه به من سر بزن !» ها ست ...
نمیدونم راستی منکه دوستام فقط دوسه نفر آدم بیشتر نیستند این طرف این همه نکته را از کجا بهم چسبونده .... منکه حال کردم ... و بر خلاف تصور او اتفاقا خوشحالم که بالا خره یکی چیزی گفت که میشه روش حساب باز کرد ...
چون نمیدونم کیه که این مطلب رو نوشته ، اسمش رو میزارم آدم ترسو ! یا همون « . » «نقطه کوچولو» ...! ثانیا برای اینکه حرفاش درست و حسابی از آب در بیان جند اشتباه لپی او را تصحیح می کنم ... و نظرم رو بدون دستکاری توی افکار ایشون بیان می کنم ... اصل مطلب رو ایشون به عنوان نظر توی پست قبلیم داده اند ...
اگر چه از من غیر مستقیم خواسته بودند که بعد از فحش خوردن های ایشان همه پاک کنم ... ولی نه تنها پاک نمی کنم که بعنوان یادگار حتی اینجا تابلو میکنم و توی قاب می گذارم ....
فقط یک یاد آوری جالب ، لازم و واجب و ضروری و مهم است و اتفاقا خالی از لطف هم نیست ، که بدانید آن مطلب نوشته تحت نام « سلیطه ها » ( خودتان به آن مراجعه کنید و بخوانید ) روی سخنش با شخص خاصی نبود بلکه اشاره به یک تیپ از اقشاری بود که این حالت را دارند ... دقیقا اگر اسم کسی را بخواهید بدانید خطابم و اشاره ام مستقیما به چهار نفر از همشهریان مرد ایرانی هامبورگی ام بود و که یا اسیر دست این جور زنها هستند و بودند و همه شان می نالیدند ... و من این مطلب کاملا طنز را برای دلداری و همدردی با اینها نوشتم ....ولی
از نوشته ی این نقطه کوچولو پیداست ، که این آقا یا خانم ، هر کسی هست ، بخودش گرفته است و ... حیف خودش رو بیشتر رو نکرده که بگم عزیز نازنین بخودت نگیر ! مقصودم باور کن !!! هر که بوده تو نبودی !!!
ولی چه میشود کرد ... شاید یکی قصد مزاح داشته و ....
یا واقعا یکی از همین نوع سلیطه های واقعی این را اینجا نوشته است که خوب ، بخاطر رعایت این ضرب المثل مشهور که از سه چیز باید فرار کرد : دیوار شکسته ، زن سلیطه و سگ هار .... اگر بدانم چه کسی است این خانم یا آقای نقطه کوچولو ... هر جا که ببینمش از ش می گریزم .... که پاچم رو بیشتر از این نگیره و روی سرم خراب نشه ...
ولی خودمونیم اگر این طرف واقعا یک آدمی است واقعی و این مطلبی رو که نوشته جدی نوشته باشه ... وای بحال اون کسانی که نه توی این دنیای مجازی باهاش سرو کار دارند ( که وجود نحس شان را میتوان براحتی با یک کلیک ، ایگنور کرد و پاک کرد !) بلکه در دنیای واقعی شب و روز شان را با او و یا سانی از قماش او سر می کنند چی می کشند ...
محض اطلاع بیشتر شما عزیزان در بیان علت انتخاب تیتر سلیطه ها به عنوان عنوان آن مطلب تیتر موضوعم برای نوشتن آن مطلب این را نیز اضافه کنم که بر میگشت به این موضوع که
همین آخر هفته ای بود که مردی هشتاد ساله (که از دست زنش فرار کرده و به من پناهنده شده بود ) یک جوک بامزه تعریف کرد :
قضیه اینه که مرده داشته گریه میکرده
آقا چرا گریه می کنی
چون سی سال پیش میخواستم این زن سلیطه ام را بکشم .. گفتند نکش میری سی سال زندان ...، اقا اگر کشته بودم اونروز ... حالا آزاد شده بودم ... حالا هنوز هم در بند این زن سیطه ی فلان فلان شده اسیرهستم ...
هه هه هه ... همه مان خندیدم
... و حالا هم ایشون ... وای طفلی زنش یا شوهرش ... به هر صورت بازم تشکر از سلیطه بازی این آقا یا خانمه نقطه ریزه ! به عنوان شاهد از غیب رسیده ...
اینهم نوشته ی شش پرده ای ایشون :
پرده اول :
اولا که سلیطه و قمر خانوم اون مادر هرزته [طفلی مادر من 13 چهارده ساله پیش در عنوان جوانی بدلیل ایست قلبی در عرض سه دقیقه راحت و آروم تشریف بردند اون دنیا .... من حداقل هرزه گی و اینها از او ندیدم ... حتی بار ها قصد داشتم برایش دوست پسری ... کسی ... و ... رو پیدا کنم میگفت نمی خواد و علاقه ای نداره .... حالا شاید شما بیشتر با او آشنا هستید و دم خور محشور ... شاید دارد در آن وعدگاه موعود با غلمان حال می کند ... خوشبحالش ! تا چشم حسودان بترکد ! ... کاش حرفت درست باشد و به جبران کار های نکرده اش در این دنیا ، در آن دنیا اقلا خیری برده و حالی کرده باشد بتواند !و دلش نسوزد که چرا هم در این عالم و هم در آن عالم از نعمت ها ئی که برایش قرار داده شده بود بهره ای نبرده باشد ..... در ضمن زن خیلی آرومی بود و هیچ موقع نه قال مقال و نه دعوا راه می انداخت ... شاید هم برای همین این جور آدمهای قالمقالی توی ذوقم میزن و براشون قصه مینویسم ! ] که تخم حرومی مثل تو رو پرورش داده [ تخم حروم ؟! نه اتفاقا حلال و حلال زاده هستم و ... اتفاقا میگن با بسم الله و طهارت منو کاشتن !... جالبه بابام تعریف میکنه شب بدنیا اومدن خوابدیده تو حرم است و امام رضا اومده بیرون میگه این بچه از خانواده ما است و ... و روز تولدم هم با تولد حضرت علی همزمان ... و علت نام گذاری من به علیرضا به این دلیل بوده ] و به جون زنها و دخترهای مردم انداخته... [ زنها و دختر ها ؟؟؟ !!!!!! خوبه فعلا نزدیگ چهار ساله روزه ی زن دارم ... و دور و بری هایم همه ، پیر پاتال ها و آدم های دم مرگی هستند.. آقا جون ، بالام جان! .. حداقل این چند نوشته ی آخری منو بخون .... !!! تا ببینی و اتفاقا از دست زنها و زن گرفتن به چه بهانه هائی دارم در میروم ...].
پرده دوم :
ثانیا وقتی تیرت برای اغفال کردن زنها و دخترهای مردم به سنگ میخوره [ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!!!!!ا تیر ؟! کدوم تیر و کمون ؟... کی ؟... چی ؟... کی ؟ ... کجا ؟؟؟؟! اغفال !!! ؟؟؟؟ ] ین فقط ضعفت رو نشون میده که شروع میکنه به وصله چسبوندن به اونها [ وصله ؟ به کی ؟ ... چی ؟ کجا ؟ کو ؟ این یارو چی میگه !!!........... ] . همه که مثل مادر و زنهای فامیل خودت هزار کاره نیستند. [ بنده درباره ی مادرم قبلا گفته ام ... درباره ی زنهای فامیلم هم ... بعد از بیش سال دوری از ایران هیچکدومشون رو نه میشناسم و نه رابطه دارم ... شاید ایشان آنها را میشناسند ! و این طفلی ها فک و فامیل من ، که تقریبا همه بلا استثنا به شغل شریف معلمی اشغال داشتند ، شاید حالا به خاطر این تورم چند صد درصدی مجبورند بروند دنبال خیلی دیگر از کار ها تا بتوانند خرج زندگیشان را در بیاورند ... طفلی ها الان تقریبا همه شون هم پیر و باید کم و بیش هفتاد هشتاد ساله باشند و هم در حال کار کردن ... ، خانم یا آقای نقطه ی ریزه ی عزیز ، اگر آدرس فک و فامیل من رو دارید لطف کنید و به من بدهید تا برایشان یک مقدار پول حواله کنم ... که نروند توی این دوران پیری سر کار ... ] ...
درسته که این دختر دائی نازناز خانم ما با حرفهای جادوئیش ، که توی دلم خیلی خوب نشست، تونست منو به خودم بیاره و کمی امیدوارم کنه ، که نه ! هنوز هم اونقدر نا امید نباشم که هنوز پیر نشدی ! و کو تا پیری !!!!
با خودم گفتم شاید هم تقصیر خودم است که بی خودی دور بر این پیر و پاتال ها ( سالمندان ) میگردم و با این هوسپیتزی ها دم خورم !
ببخشید ، هوسپیتز این بیمارستانها و آسایشگاه های تازه بنیانی است که برای آدمهای چمدان بدست و بار و بندیل بسته ی آماده برای رفتن، دم در حیات منتظرند که ماشین ملک الموتی بیاد و ببرشون تا دم دو راهی وعده وعید ها ، سر پل ( جنوط ، سراط ) ....
نمیدونم عاملش چیه ... ولی هر چی که هست قضیه اینه که فعلا تا اینجا هر چی که این دختر دائی جونم گفته روم اثر گذاشته ! هر کس که به من میرسید میگفت : بابا ول کن این پیر میرا رو ...مسخره شان می کردم ولی روی من ، حرفهای دختر دائی جونم اونقدر اثر کرده که میگم نکنه این حالت های دپریسیونی که پیدا کردم و هی پیرم و پیر شدم میگم به همین علت باشه ...
به هر صورت بدوستان دلسوزی که دور و برم هستن و میخوان همش منو نصیحت کنن و من به حرفشون گوش نمیدم ، پیشنهاد می کنم برن دم این دختر دائیم رو بچسبن و او رو پیش کنن تا حرفشون بره تو گوش بنده ...
آره .. دختر دائی رویم اثر گذاشت و یک کم اومدم تو دنیای جوونا ....
حالا شب ها میرم توچت روم ها و سی اف ها ....
دنیا ی جالبیه ..
ولی جالبترش برا من ، ثابت شدن با ظرافت و پی بردن با خنده و شوخی ، که بابا خیلی پرت افتاده ای از عالم و عالمیان ... و نسل تازه ...
شوخی هاشون از نوع شوخی های من نیست ..
حرفا شون خیلی غریبه است ...
لغت ها شون رو نمی فهمم ...
بحث هاشون برای من حل شده است ...
جدیدا می بینم لغت هایم رو هم اونها نمی فهمند: کاپوت ( بجای کاندوم ) ، مستراب ( بجای توالت و دستشوئی ) ، آمپولی( بجای تزریقی ) ، لا پائی ( بجای اتو کشی ) و ...
وقتی حرف میزنم هه هه هه ی همه ی اهل اتاق ها و تالار ها بلند میشود ...
اونها، تو ی کامپیوتر هستن ، تو ی دنیای مجزای شونن و نمی فهمن منو ... ولی من که توی دنیای واقعیت هستم و خودم که میبینم ... خودم که متوجه میشم ....
نه خیلی فرق کرده ام ... نیم قرن پشت سرم است ... موهام مدتهاست سفید شدن ... دیگه شده ام پدر بزرگ و حرفهام هم شده همون صحبت و بحث و گفتگو های « پای قیلیونی بابا بزرگا شون » و حالا خوب شده که بهم نگفتن « فرهنگ زنده ی لغات دوران قاجار » ... که هه هه هه همه بخندن و شکلک ( آیکون ) نیش باز شده و قش و ریس و خنده غلت زدن برام بفرستند ...
تو چت بیشتر شده ام گوش ... جون اگر هم حرفی بزنم معمولا جمله هام با یک « ببینین بچه ها ! » شروع میشه و عملا به یک نظر دهی مستدل همراه با مثال از خودم « من هم در اون زمانها ....» ....
یاد اون پیرمرده ی سر کوچه مون میفتم ، کربلا حسن میفتم ، دم سبزی فروشی عمو یزدی مینشست و برامون از جوونیاش حرف میزد و ما ناباورانه به حرفاش و صحبتاش گوش میدادیم ...
این بچه های نت ، شاید به احترامم ، چیزی نگفتن . ولی این احساسم رو که نمیتونم پنهان کنم وقتی میبینم با تلفن دستی ام ( موبایل ، هندی ، همراه ، گوشی ... ) ام نمیتوانم حتی یک اس ام اس ساده بفرستم و یا اس ام اس ها رو بگیرم و بخونم .. و حتی توی تلفن فروشی گفتم آقا لطفا ساده ترین دستگاه رو میخوام که فقط تلفن کنم ... یارو بهم خندید و یکی رو مجانی بهم داد ... و هنوز بعد از ده بار دفتر چه ش رو خوندن ، نمیدونم چی جوری پیام های روی پیامگیرش رو گوش کنم ...
بابام میگفت: وقتی آهنگ جوونا رو دوست نداشتی بدون پیر شدی ! وقتی نتونستی با دستگاه های مدرن کنار بیائی بدون پیر شدی ... اون طفلی بلد نبود با دستگاه ضبط صوت ریلی ساده کنار بیاد ... مسخره اش می کردم ... و حالا نوبت این جوونا شده ... بخندید ... تا دنیا به شما بخندد ... من هم همیشه میخندیدم و حالا هم نوبت دنیا شده که به ریش در حال سفید شدن من بخندد ...
این مقدمه رو گفتم که برسم سر مطلب اصلی ام و اینکه .... عقده دلم را باز کنم ... قضیه از این قراره که راستش یک عاشق دلسوخته ی مجازی از اون سر دنیا .. توی این عالم مجازی تر برگشت و گفت:
« میدونی چیه ! عزیز ! بیا با هم لاو بترکونیم !! »!
اینجا بود که من کم آوردم ... و با گفتن :
« ببخشید ...» عذر خواهی کردم که « الان مسنجرم قطع میشه » و « اللللو !!! ااااالو صداااات نمیااااااد ... صدای منو دااااااریییییییی .... نه صدااااات نمیاد ... اااااالو ... ااااالوووووو » ... و زدم بیرون و ضربدر سرخ بالای صفحه ی ویندوز رو کلیک کردم و از روی صندلیم بلند شدم و رفتم یک لیوان آب خنک خوردم و نا خود آگاه زیر لب این شعر لعنتی رو باز تکرار کردم :
« رسیده ایم منو تو به آخر خط ... پیاده شو جوانان بگو سوار شوند !!!!! » ...
نمیدونستم چی بگم ... به این آقای مهدی اخوان ثالث .. که این دو خط شعرش بد جوری توی دهن و ذهن من جا خوش کردن ....
ولی حالا جدی ! دیشب تونستم الکی قسر در برم ...
ولی امشب دیگه بهانه ای ندارم و باید به طور مجازی هم شده ، برای نرفتن حیثیت و آبرویم ...توی این مجازی خونه ، لاو این خانم رو هر طور شده ، بطریقی ، بشکونم ! بترکونم ! منفجر کنم ! ...
بابا جوونا !!!یک بنده خدائی پیدا نمیشه بیاد منو راهنمائی کنه ؟؟؟
بابا من نمیدونم اصلا « لاو ترکوندن » یعنی چی ...
نخندین ... خنگ هم نیستم ... فقط تو فرهنگ لغتنامه ی دهخدا هر چی دنبال لاوترکوندن گشتم بیفایده بود «...بابا ... متردافی ؟؟چیزی ... ؟!!! ... دختر دائی جاااااان !!! کجائی که ببینی پسر عمه ات ....»
پس نوشت :
زحمت نکشید این فرهنگ لغت رو پیدا کردم ... تکمیلش می کنم ... برای هم سن و سالام
لاو تر کوندن: لاس (خشکه ) زدن ، با هم ور رفتن ، حال و حول کردن ، عشق و حال کردن ، دست توی پرو پاچه ( شورت ، شلوار ، زیر دامن ، سر وسینه ، .... ) ی هم کردن ، عشقبازی کردن ، معاشقه کردن ... مغازله ... دل دادن جیگر ( قلوه ) گرفتن ...
...........
کلفت بار كردن : فحشهای گنده بار کردن
کم آوردن : جا زدن
کنه : کسی که مدام شاخ می شود
کون گلابی : گلابی
کون بچه : بچه کونی
کون برهنه : بی همه چیز
کون دنیا رو پاره کردن : مغروربودن - جارزدن طرزاستفاده : 1- فکر کرده کون دنیا رو پاره کرده= خیلی به خودش مغروره 2- حالا یه کاری کرده، دیگه کون دنیارو پاره کرده= یه کاری کرده به همه میگه
گوشت : جیگر
گلابی : ١.کسی که تنبل است ٢. چاقال
گلوش گير كرد : وقتی کسی از کسی خوشش بیاد
گنده گوزي كردن : ادعای زیادی کردن
گوجه زدن : تگری زدن - شاکی بودن
لاس خشکه : لاس زدن بی نتیجه
لاوترکوندن : عاشق هم بودن
لب رفتن : لب گرفتن(وقتی راجع به دو نفر باشد) - كز كردن
مادر فولاد زره : زشت و بد هیکل در مورد داف
ماهم بله : ما هم تو جریانیم
مراد:1024جواد
مماس بودن : در ارتباط بودن
محرض : 100%-حتما
مخ زدن : مخ خوردن- عملی که پسر یا دختر برای جذب جنس مخالف(یا موافق)به طرف خود میشود
ميخ شدن : خیره شدن - گير دادن
نافرم : بد جور
نون پنیز : لمپنی
نیم رخ گوز فیثاغورث : استعاره از زشتی
هندونه : اسکل-شاسکول
یول (یول ممد) : اسکل
......
لی دلش پر از بازی ( کاملا طبیعی طبیعی طبیعی ) « یارگیری انسان ها » ، صحبت از خیانت و خباثت می کند ولی اسمش رو نمیدونه چی بذاره ......
خودم نیز بعنوان یک نمونه ی حی و حاضر و زنده ی زخم خورده و یکی ازهمین شکست خورده های بازی ، شاهدی زنده هستم بر نظر او
ولی ...
اگر آدمی صداقت لازم را داشته باشد که این یک واقعیت است که هر روزه اتفاق می افتد ... و این را بپذیرد ... آنگاه میتواند بدون حس منفی و بد ، هم بپذیرد این مسائل را و هم با این موارد راحت تر کنار بیاید ...
بنظر من ... آدمی توی لحظه است و... و بطور دراز مدت نمیتونه تصمیم بگیره ...
میل و هوس و نو خواهی رو هم روش بزار ...
میزان پایبندی به عهد و پیمان را هم بیار به پائین ترین درجه اش ..
اصل اساسی رابطه یعنی حرمت به دیگری را هم بنداز توی سطل آشغال ....
ده میلیون مثال دیگر هم از همین انواعی که او آورده است را میتوانیم خودمان در برخورد های روزمره مان ، بعنوان مثال و نمونه بیاوریم ....
اسم این خیانت نیست ... اسم این را من میزارم "بازی یار گیری جفت ها" ...
مسلما این برای خودش یک هنر است که کسی بدون نیاز به مخفی کاری ، نقش بازی کردن و دروغگوئی ، و بدون دردسر درست کردن و جریحه دار ساختن قلب و وروح دیگری ، بدون لزوم بکار بردن رذالت و پستی همزاه یا کلک زدن و سو استفاده ى موذیانه از ساده دلی این و آن .. این " بازی یارگیری و جفت بازی " را رو باز هم بازی کرد ... و حتی همه باهم مشترکا از آن لذت هم برد ....!
فقط نکات زیر را باید باور داشته باشیم:
آنکه می آید ، میرود...
آنکه برایش همه چیز الان جالب است چون حرص داشتنش را دارد ، بعدا که بدستش آورد به آن دلسرد میشود ...
آنکه الان با گرسنگی طالبش است و ولع میزند ، وقتی خورد و سیر شد ، دلش را هم میزند ...
این « بازی یار گیری » هم در مرد ها و هم در زنها هست که با کمی تفاوت در عمل ، بطور روزمره به چشم میخورد ...
شیوه ی مردانه اش ، همان چیزی است که دخترم آنرا در سن هشت - نه سالگیش " بازی با ماشین های اسباب بازیهایم " نامید ... متاسفانه خصلتی است که بخاطر دلایل هورمونی در مرد ها بیشتر خودش را نشان میدهد اگر چه زنهائی هم این را دارند ... مرد ها با نگاه تیز و ( هیز ) شان زنها را اسکن میکنند و ... در ذهنشان رابطه های شهوانی را مجسم می کنند ... و در پس هر رابطه ی سالمی هم یک ارتباط جسمی مد نظر شان هست ...
از ته دل زنها ، من خبر ندارم ... و نمیتوانم هم زنانه فکر کنم ... ولی آنها هم ، تا جائی که عملا دیده ام ، میبینم که با شیوه ای کاسبکارانه و یا حداقل حسابگرانه شان ، با سبک و سنگین کردن و در نظر گرفتن درجه ی سودمندی و توان باربردوش کشیدنشان ، درجه ی جبروت و سفت بودن ، تکیه کاه ( مالی (!)و پرستیژ اجتماعی ( ماشین و خانه و شغل پردرآمد داشتن .. ) مرد ها را می سنجند .... اینان ، بیشتر از مرد ها به عنوان "پل " و " حمل کننده ی آنها " تا مقصد بعدی استفاده می کنند...
فقط فراموش نکنیم در این بازی یارگیری "جفت بازی ها" آدمها همانند هر انتخاب و تصمیم گیری مخیر هستند :
امکان اشتباه در تخمین و تشخیص غلط وجود دارد ... و همیشه به نفع طرف نیست .... هر کسی مثل هر بازیکنی شانس برد ویا باخت دارد ...
در عمل این بازی ، در کل ، بر خلاف قصه ها و افسانه های عاشقانه ی کتابها و فیلم ها ، اکثرا بدون ختم زیبا ، بی انتها و بدون حتما یک پایان منطقی ادامه میابد ....
از همه مهم تر در این بازی بر خلاف تصور ساده اندیشانه ، همیشه مقصر نه فقط یک نفر ( و آنهم همیشه طرف مقابل ما(!!) نیست !...
این بازی یک بازی غالبا حداقل سه نفره است ... که بلاخره هر کسی یک جایگاه تازه باید بخودش بگیرد....
اکثرا در این یک نفر سرش بی کلاه می ماند .. که نالان و گیران سرو دست و دل شکسته عذاب میگیرد و عزلت نشینی می کند و یا با عصبانیت و خشم سعی می کند با شلوغ بازی در آوردن نارضایتی هایش را بیان کند ... معمولا این شخص ، به اشتباه ، احساس بی اعتمادی به خودش پیدا می کند .....و اما آن دو نفر دیگر به امید واهی تا آخر عمر به خوبی و خوشی با هم بودن برای هم مژه بر هم میزنند و قند توی دلشان آب می کنند ... و ... تا نوبت بعدی بازی برسد و...
راه حل شخصی من برای خودم :
در « لحظه » تصمیم بگیرم ... حد و مرز هایم را بدانم ... رک و رو راست با خودم و دیگری برخورد کنم ... سعی میکنم در بازی ای برابر و به سود هر دو طرف ، حال مان را ببریم و مواظب باشیم ، تا الکی خودمان را به کری و کوری نزنیم که بعدا مثل مونگولها ،حتی بدروغ ، برگردیم و بگوئیم عشق آمد و عقل و هوش از سرم برد ...
اینهم هم یک مدلشه .... لی !....
از قدیم گفته اند ...
وقتی میخواهی زن بگیری به خانواده اش نگاه کن ...
کاملا درست است ... مثلا در رابطه با این دخترک بزن بهادر عصبی !.........
مادر فرمانده ی ، ننه قمر خانمی ... خود بخود دختری مثل خودش را تربیت می کند ... بزن بهادر ، پر توقع ، پر رو ، خود خواه و ...
پیه اش به تن من هم خورد ...
بدبخت شوهرش که در عرض این چند ساله بجای همسر یک زن اخمو تخمو ی ... فحاش و بد دهن و دائما قهر ... گیرش آمده است ... دوست میخواسته ، بلا ی جان نصیبش شده ...
دلم برای معصومیت بچه شان میسوزد ...
من خودم شخصا معتقدم زن و مرد میتواند، و در یک رابطه ی همسری موظفند و باید از قدرت های هم استفاده کنند تا نه تنها جبران کمبود های هم را بکنند بلکه همدیگر را تکمیل کنند ...
ایشان اما با ایجاد بد بینی و دامن زدن به اختلاف ها و تشدید و تاکید بر روی آنها در سطوح و خواسته و رفتار ها و .. آپارتمان و محل زندگیش ( آشیانه ی گرم خانواده !!) را ، همانند مادرش ، به صحنه ی تو سر همدیگر زدن و نزاع و جنگ تبدیل کرده است ... آنهم نه به منظور مبارزه برای بهبود بلکه برای تخریب و داغان کردن مردش را پائین کشیدن و له و لورده کردن ... تکلیف رومانس و ممانس را هم که دیگه معلومه ... بقول معروف این رفتار ها اصلا میخوابونه ....
منو بگو که دلم خوش بود ...که گفتم : «... انرژی باید برای بهتر شدن شرایط و امکانات بکار گرفته شود تا موتور زندگی بیشتر و راحت تر بچرخد ... و آنگاه در پناه موفقیت های بیرونی ، در کانونی از اعتماد و شادی و به استراحت و آرامش و پرورش کودک مشترک بر آیند ! ....» ...
چه میشود کرد بعضی ها متاسفانه خودشان تیشه به ریشه ی خودشان می زنند ...
....................
پس نوشت
۱. نوشتن این ( و یا خواندن این پست ) عکس العمل یکی از سلیطه ها را بر اانگیخت و او را مجبور کرد که به طور ناشناس و با استتار و مخفی کردن خودش به زیر یک نقطه (!) ، یک چند عدد تا فحش ناموسی به ما بدهد و چند تا لنتر هم بما بگوید ... نمیدانم ایشان زن بوده و یا مرد ولی برایش یک نامه تشکر آمیز در پست زیر برایش نوشتم کلیک کنید ! ) ...
۲. کیشوند ، حسود عزیز ، مبارکت باشد !....
امروز میخواستم برم ورزش ... ولی دنبال کار دو نفر دیگر رفتن مانع از آن شد ...
بجاش لباس هایم را در آوردم و مثل آدم ( قبل از خوردن سیب و ساخته شدن حوا ) توی بهشت اتاقم ، لای کاغذو دفتر و کتابها برای خودم جای خوابی درست کردم دراز کشیدم زیر نور آفتاب تابستانی که سالی دوبار بیرون میزند ...
بیدار که شدم هوا تاریک بود و همنطور خواب آلود ... یکمرتبه دیدم هوا تاریک تاریک است و من وسط خوندن پست های دوستانم هستم ...چی همه نوشته اند توی این چند روز پیش ! جند روزی که سعی کرده بودم به سراغشون نرم .... تا بتوانم بخودم ثابت کنم که معتاد کامپیوتر نیستم ...
بجز کار های روزمره ی نوشتن بروشور تبلیغی و نامه نگاری و ... با جدیت تمام ، واقعا هم ازاین چند دستگاه در اختیارم گذاشته شده استفاده ی بیشتری نبردم ... بجاش فقط توی هفته پیش بیش از سی ساعت ( فقط توی کلوپ ورزش ای که در آن عضو هستم برای خودم از دستگاه ها بالا و پائین می پریدم و ... و باصطلاح ببدنم رسیدم ....
وسط نوشته های این دوستانم دو چیز جالب دیدم ...
یکی نظر این دختر خانم نازنین و کامل در هز زمینه ای ...
مادر ، همسر ، عروس خانواده ی بزرگ پر از ایل و تبار ...
کارمند و خانه دار و بچه دار و شوهر دار .... و نویسنده و آزاد اندیش ....
واقع بینی که تو را به شنیدن صدای قال مقال مراجعین به شرکتش وامیدارد و یهو میبینی توی فضای مه آلود و لای آبر و باران و خورشید و .... را با شنیدن وزش باد پر از عطر چای و برنج تورا به لابلای کوه ها و آبشار ها و دشت و ... نوقتی نوشته های ساده اش را میخوانم تمام حس هایم سیراب میشود ... گرسنه میشوم و میخواهم کنار بساط مسافران شهر بشبن و شامی کباب با کته ماست بخورم ، بوی غذا و مزه آن را می چشم ..... بوی عطر های دشت و کوهپایه را مینیشم ... چرخش برگ ها ... رنگ و وارنگی ها ... صدا ... بو ....
اینها رو که میبینی حسرت میخورم که چرا این جور آدمها کم هستند ....
کمتر زنی در زندگی واقعی ام اینقدر توی من رخنه کرده است .... که با عشق میخوانمش ...
آیا مردش اصلا او را میفهمد ....
کیف میکنم ... دلم به همین چند تا دورو بری هایم گرم است و به همین ها قانع هستم .... و از هر کدام حالی می گیرم ....
احساس می کنم وسط اتاق شان نشسته ام و باهشان غذا می خورم ... روحم آنجا حاضر است و میبینمشان ...
وسط مسط این حرفها بود که این جمله اش مرا به خودم آورد ....
« ...مردها ی خیلی به ظاهر مرد هم گاهی تو زرد ازآب درمی آیند وای بحال این بچه سوسول ها ...با تمام عقیده ای که در مورد چهاردیواری و اختیاری دارم واین که هرکسی مختاراست با خودش هرچه می خواهد کند ...خودم از این سوسول بازی ها خوشم نمی آید ...امیدوارم پسرکم درآینده تبدیل به یک مرد واقعی شود ...کسی که همسرش بتواند با تمام وجود به او تکیه کند ... » ....
امیدوارم پسرکم درآینده تبدیل به یک مرد واقعی شود ...!!!! مرد واقعی ؟؟؟!!!! مرد واقعی را خودش تعبیر و تفسیر هم می کند .... کسی که همسرش بتواند با تمام وجود به او تکیه کند ...
مادر عزیزم ( که گاهی دلم برایت میسوزد که چرا زود رفتی ؟! ) ....ببخش من رو ... که نه زن دارم ... و نه میخواهم تکیه گاه کسی باشم و بشوم و ... میخوام مثل آهو وحشی برای خودم بچرم و بدوم و ... پروانه صفت پر بکشم و یرواژ کنم لای گل و بلبلهای بوستانها ...
نه سر باز کسی باشم و نه .... سر خر کسی ...
ول بچرخم و حظ ببرم از ثانیه های آزادیم و کیف کنم از تمام همان ... جلوه های هستی ...
وای زندگی زیباست ... خوشمزه است ... معطر است ... خنده دار است ...
مادرم همیشه دو تا صفت در من میدید و انتقاد می کرد :
مگر تو صلیب سرخ هستی ؟
تو چرا پیر گای هستی ؟
کاش میتونستم در مورد این آدمهائی که دنبال کار شان بودم بنویسم ... تا شما ها هم مثل الان من ( بایاد آوری از رفتار و کردار و اندیشه و گفتار شان ) از خنده روده بر میشدید ... چه کنم ایرانیند و ...
ههههه ..... قهقهقهقه ......
راستی یک زن (خوب ) واقعی برای من یعنی چه کسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای چه سئوالی .... کردم از خودم ... برم روش فکر کنم ...
راستی ... والده مصطفی چند بار از ایران زنگ زده ... که:
« ... جدی نمیخواهی هنوز زن بگیری ؟... خیلی دخترای خوبی برات نشون کردم ها ؟!!.... خیلی از تو براشون تعریف کردم ... » ...
آخ مادر جان .... دلم امشب هوای تو را کرده است ....
متاسفانه تلفن زنگ زد ... آزاده امشب هوس منو کرده ... آلان با ماشینش میاد دنبالم ... شب بخیر ...
پسنوشت
یک نفر برام پیغام گذاشته که: ».... باید بگم که شیوا لاهیجانی نیست ... شهسواریه ... «
زمین نیاز به آب داشت
تا سبز شوند گندم ها
ابر ها عقیم شده اما
و جوی ها خشک...
مرد
با گریه از خدا
چند قطره آب التماس کرد
مرد گریه کرد
گریه کرد
کریه کرد
گریه کرد ...
مرد گریه کرد
آنقدر کریه کرد
که زمین خیس شده شد از اشک...
مرد
گریان
خسته و خوشحال خوابش برد
صبح شد...
زمین شوره زار بود ...
پاریس - 1977
پس نوشت: اینو نوشتم به دو دلیل یکی چون به ذوق و احساسش اعتماد دارم ... این شعر (زیر) ش من رو بیاد اون شعر قدیمی ( بالا ) ی خودم انداخت
تمامـِ دراز ِ کابوس را
پی ِ چشمانش
اشکریزان
دویده بود....
صبح؛
که بیدار شد
چقدر
خسته بود!!!!
و یکی هم به این خاطر که به دخترم فرزانه بگم تورو فراموش نکرده ام ... میگی نه ؟ برو تو باغم .... اونجا دو تا مطلب برات نوشته ام :
۱. بابا ! بیا در باره ی زندگی هم بگو ...
۲. ایییی بااااا بااااااا ! دخترم! قسمت دوم ....
ارسام جون .... مهشید جون...
بچه های خوبم! یکی بود یکی نبود .....
بچه که بود خیلی خجالتی بود ... و هنوز شرم و حیائی داشت
به مرور دیگر شده یک آدم لات و بی چاک و دهنی که دیگه ... نمیدانم اسمش رو چی بزارم ...
فقط میگم بچه پر رو ...
...
قضیه از اونجا شروع شد :
گاهی بوئی میآمد و کسی به روی خودش نمیآورد و تمام میشد میرفت پی کارش
یواش یواش ترسش ریخت و وقتی بادی ازش در میومد سرخ میشد و عذر خواهی میکرد کم کم روش زیاد . زیادتر شد و دیگه همش چسی میآمد و بی پروا به هر جا که می رسید ُ، دیگه براش بیتفاوت بود و نگاه نمی کرد ... فقط ول می داد و می چسید و خودشم می خندید و ...
برای خودش حال میکرد و کیف میکرد ... و پز هم میداد...
یواش یواش شروع کرد به گوزیدن ...
مردم مسخره اش می کردند و دماغشون رو می گرفتند و بهش میخندیدند و او هم همیشه میخندید و فکر می کرد چقدر هنرمند شده است
این وسط مسط ها هم گاهی از دستش در میرفت و تیرکی میزد ...
بعد که پر رو تر شد ...
اول هاش هنوز مراعات می کرد و همه جا نمی گوزید ...
بعد دید نه فرقی نمی کند ...همه جا میشه و او هم دیگه همه جا می گوزید
حتی دستور داده شد ضرب المثل های خیلی خیلی قدیمی مثل مسجد جای این کارا نیست را از توی کتابهای قدیمی پاک کنند و هر کس این کتابها را داشت هم خودش رو وهم خانواده اش را با کتابهایش مبسوزانند ... و دودش می کنند ...
کم کم دیگر کارش بالا تر شد و شروع کرد به شاشیدن به هر چه بود و ساخته شده بود ... و همینطور هر کاری خواست کرد، کرد
.تا کارش بالا کشید و رسید به ریدن ....
اولش باز یک مقدار رعایت میکرد ...
حالا هم که دیگر کارش شده گوه کاری و گوه پراکنی
چند روزه که دیگه مراعات خودش رو هم نمی کنه و توی همان بشقابی که از توش میخورد ریده ...
حالا نشسته ام نه تنها من بلکه تمام مردم شهر و استان و کشور و منطقه و جهان و تاریخ کنارگود و چهار چشمی نگاه میکنیم تا ببینم
حالا دیگه چی کار میخواد بکنه !! دیگه مجبوره همون رو خودش بخورد ....
نوش جانش !
نمیدونم چی شده ... از صبح هیچ مطلبی تو این صفحه دیگر سرچ نشد ... یعنی من بیش از سی بار سعی کردم ولی سرچ نمیشه ...
ولی عین مطلب توی صفحه های دیگرم بدون مشکل آومد ...و درج شد!!!!
پس برای خوندن مطلب امروزم لطف کنید برین و اینجا رو بخونین ....
(!)
پنکه ای گوشه ی سالن روشن بود که هوای سنگین ( بدون باد ) و گرم (33 درجه) رطوبتی ( رگبار های شبانه روزی تابستانی چند روز اخیر ) را کمی جابجا کند ...
خانمی از میهمانان گفت ... آقا فنتیلاتور را خاموش کن که دستم سرما نخورد ... و مرتب می گفت اگر دستم درد بگیرد تقصیر توست ...
حالا قضیه ی این دختر دائی جونم است ... هر اتفاقی بیفته تقصیر این ناز خانمه !
درغریبی و غربت ، پیدا کردن یک فک و فامیل دور هم نعمتی بود که قرعه به فال من غربت زده افتاد . ...
نمیدانید ، چقدر دلم گرم میشود و حال می کنم وقتی با او حرف میزنم ... گفتم قضیه شاید قصه ی خون خون را میکشد باشد ، ولی نه ماجرا بالاتر از این است ...
راستش یک جوری شیفته ی صدای تو دماغی لوندش شده ام ... زنگ صدای خاصی دارد ... دلم میخواهد از زمین و زمان و هوا و دریا ، شمال و جنوب و هر کس و ناکس حرف بزند ...
با چند جمله ی ساده ( و حدس میزنم از ته دل بر آمده اش ) تمام تصورات ذهنی در طی بیست و پنجسال برای خودم ساخته ام را مثل خانه ای از ورق های بازی درهم پاشید ... شاید تشبیه کنم به یک گرد باد که آمد و همه چیز را با خودش برد ... شاید مثل سیل ...
انگار گوئی تلنگر و زنگ صدایش مرا از خواب چند هزار ساله ام بیدار کرده باشد ...
گیج و ویج ، نشئه از صدایش بودم ...
چند روزی نبود ... ( مسافرت ؟) ... چقدر دلم برایش شور میزد و چقدر دلم برایش تنگ شده بود ...
دیشب تا صبح همه اش با او بودم ... با او و آدمهائی که او درباره شان حرف زده بود ...چه کارکتر های جالبی پیدا کرده بودند ....
امروز ، تمام روز هم وجود همه ی آنها را در کنار تمام آدمهای دور و برم احساس میکردم ... خوش به حال من !... آیا همه ی دختر دائی ها همین تاثیر را روی پسر عمه هایشان دارند ؟؟؟!!!
در ارتباط با پست قبلی این یاد آوری را هم نوشتم ..
« .... روی سخنم با این چند نفری است که گیج و متحیر مانده بودند که این مرد کیست و چرا اینکار ها را در حق شان دارد بی هیچ چشمداشت انجام میدهد ....
و نیز خطابیه ای است به آن کسانی که با ناباورانگی ساده دلانه شان با هزاران بدبینی و بد دلی و شکاکیت موفقیت های ثمربخش فعالیت های اجتماعی خیر خواهانه ام را دنبال می کنند و نمی توانند چرایش را برای خودشان هضم کنند ...
دوستان و نا دوستان ...
سی چهل سال است که در تماس با خیلی از آدم ها ... از همه جنس و سن و نژادی ) میبینم که فقط با رسیدن به درک ساده ی اصل پذیرش اصالت فرد ( خود و دیگران ) و عمل کردن به آن در همین راستا ، به همآهنگی با خود دست یافته ام و موظف میدانم خودم را ، که با قدرتی خود جوش و پرتوان به رستگاری دیگران هم ، در همان سطح توان کلامی و قلمی و قدمی و ... کم خود ، یاری برسانم ... باشد که مفید و کار ساز و مثمر ثمر واقع شود ....
بعد از بیست و چند سال به خاطر این دختر سیاه پوش خل مشنگ و خود خور ! رفتم سراغ زمانهائی که خودم هم از اون حالت ها داشتم و ...
باز نویسی خاطرات آن سالها ی مرده ی در گذشته ... اگر چه برایم جالب بود ...اما رمز موفقیتم را پیدا کردم ... چون با خودم رو برو شدم ... و افتخار می کنم توانستم آنگونه آن زمانها از عهده ی تعهد به خودم در بیایم ..
دیدم آن افکار آن زمان ، پایه های حالایم را ساختند ... به باز نوشتن آن دفتر چه ها ادامه میدهم ... باشد که که کسان دیگر هم سودی از آن ببرند ...
تجربه های سختی بودند که راحت در اختیار شما می گذارم ... این دفتر را نام کذاری خاصی نکرده بودم ... ولی در حقیقت ادامه ی همان آزاد چون پلنگان است ( از اواسط مارس اواخر اسفند تا اواسط خرداد سال 1987) ... ... اما به هر صورت جند قطعه از آنرا برایتان می آورم :
................................
قصه ی من و آینه
یک روز از آینه پرسیدم : « تو کیستی ؟ »
نمیدانست !
گریستم آنروز....
چند روز بعد دوباره پرسیدم : « تو کیستی ؟ »
گفت : « من ؟! من تو ام ! ... خود تو ! »
واز من پرسید : « تو کیستی ؟ »
« نمیدانم !!! » گفتم
آئینه گریه کرد آنروز
امروز
در آینه نگاه می کنیم و می خندیم هردو با هم
میدانیم که ما یکی هستیم
و این جا منم که میدانم :
« این من ، خود منم و آینه باز تاب من ! » ...
....................................
در زندگی هر کس باید نقش خودش را بنویسد ...
خودش بازی کند و خودش کارگردانی کند ...
چرا نقش اول را به خودم ندهم ؟...
.............................
من از زندگی راضی هستم
بهترین چیز را نمی خواهم ...
اما بهترین که میتوانم باشم ...
....................
بهتر کردن خودم
بهترین کاری است
که من میتوانم در زندگی برای کسی بکنم ...
...............
من زنده هستم
حالا و اینجا
من از زنده بودنم خوشحالم و
از زندگیم لذت می برم ....
و حال می کنم که به دیگران هم حال میدهم
........................
پسنوشت :
دوست عزیز !
میترا ... حالا شاید برایت روشن شود بعضی چرا ها ...
همانگونه که گفتم :
تو هم میتوانی لذت ببری از زندگی
و حال بدهی به دیگران و با حال آنان حال کنی ...
دستم به نوشتن نمیرود ...
کتابچه ای راکه حاوی نوشته هایی سه ماه اول بعد از بهم خوردن رابطه ی خانم اکس ( همسر سابقم) و من بود و تحت نام «آزاد چون پلنگان ..... » راکه در حدود بیست یاداشت میشد را در صفحه ی « رها چون ابر در باد » باز نویسی کردم .... بار اولم بود که بعد از بیست و یکی دو سال آنرا میخواندم ... خوندن و باز نویسی لغت به لغت اون نوشته ها ، بعد از این همه سال ، هنوز خیلی رویم اثر گذاشت ...
دلم برای خودم سوخت ... شاید هم به همین دلیل بود ... بیخود نیست که بعد از آن هیچگاه دیگر نتوانستم در یک رابطه ی درست وارد شوم ...
صادقانه می گویم : ترس از یک شکست دوباره نمیگذارد که چشمم را ببندم و خودم را رها کنم و بسپارم بدست گسی ... و از طرف دیگر ول نکردن خودم را بدست کسی که بایستی به او اعتماد بکنم ، را نشانه ی عاشق نبودن میدانم ... و این دایره شیطانی می چرخید و میچرخد هنوز هم ...
نه ... عامل های دیگری هم مرا به کج راه بردند ... مثلا شروع همزمان دوران چلچلی ( بحران میان سالگی ) ، انتقام گیری و ... و بعد ها هرزه گرائی و لذت بردن از تجربه ی آزادی عمل و عادت به بی بند وباری و .... خیلی مسائل دیگر.... دست بدست هم دادند و شدم اینی که هستم ...
بفکرم افتاده بیایم و یک چند مقاله ای بنویسم برای آدم های در مرحله ی جدائی ... که بیاموزند جدائی همیشه چیز بدی هم نیست ... بلکه حتی میتواند کارا ساز تر باشد برای دو نفری که با هم همخوانی و هم آهنگی و هم سازی ندارند ...
نمونه زیاد دیده ام .. خودم یکی از بهترین نمونه هایش ...
در همین مورد از جلوی کتابفروشی ای که رد میشدم ، اتفاقا ، چشمم به کتابی افتاد که انگار اصلا خانم ساندرا لووپکه میدونسته که در مغز من چی میگذره ... تیتر کتابش هست « من ترا ترک می کنم» با زیر عنوان « راه نمائی برای آن کسی که ترک می کند ! » ... چند ورق که زدم دیدم چقدر بجا است ....
خریدمش ... 14 یورو ! به چند دلیل ...
یکم اینکه نسبت به همسر سابق خیلی یکطرفه قضاوت شده بود... از این طریق او را هم بیشتر بفهمم ..
دوم خودم بعد از ترک شدن و تا بحال بنزدیک 100 تا رابطه گرفتم و تقریبا در صد در صد موارد من ترک کننده بودم ...
سوما افراد زیادی را داریم که گیر داده اند به رابطه ی غلط و در هم ریخته ای را میخواهند بزور و انواع الحیل ادامه دهند ... و از این طریق فقط بدبخت جدا کننده را با مظلوم نمائی و ادا واطوار درآوردن به زور به زیر بار گناه رفتن می اندازندش ...
چهارم اینکه بلاخره از این زاویه دید هم نگاه کنم که رفتن و تمام کردن یک رابطه فقط به قصد پدر سوخته بازی در آوردن نیست بلکه جهت رهائی بخشیدن به امکانات بالقوه ی دیگری نیز منجر میشود ...
خلاصه ای از خواندن این کتاب را در روزهای آینده برایتان خواهم نوشت ...
میترا مرسی از نظرت ... کاملا با تو هم نظرم ...
خوب تولد این لیلای نازنینم ، دریا ، را هم مجددا تبریک مبگم ... دیدم حصارش را بعد از سه سالی که من باهش آشنا شده ام بالاخره شکست و صفحه اش رنگارنگ شده بود ... و کیک و عکس ... و تفضیلات .... تبریک تبریک تبریک .....
بهمین خاطر بهترین کتابی رو که خیلی دوست داشتم و میدونستم که او هم یکبار از ته دلش آرزویش را کرده بودُ را برایش میخواهم مستقیما توسط شخص امینی بفرستم بدهد به دستش !... کتاب مجموعه ی اشعار بدون سانسور فروغ فرخزاد را که پسر خوانده ی او حدود بیست سال پیش در اروپا به چاپ رسانیده بود امیدوارم خوشش بیاید ! ..........
دیروز تو آریانا خانمی که در دوران جوانی اش دکتر بوده و وزیر و وکیل به جامعه تحویل داه مرا به صحبت کشید که حتما باید زن بگیرم تا زا تنهائی در بیایم و اینکه روزهای سختی در پی دارم و باید حالا که میشه دست بکار شد و بعدا هم یکی دو نفر دیگر همین نظر را مطرح کردند ....
امروزهم یک تلفن داشتم از ایران ، خانم خیلی پر تجربه ای که ، همان والده ی آق مصطفی ، و تکرار همان حرف ها...
این مسئله ی ساده و طبیعی و معمولی ابتدائی برای خیلی ها ... برای من تبدیل شده است به یک معادله ی ساده ی « 1+1 + چندین هزار مجهول »! ...
شاهد از غیب آمد.... دوستی که در یک رابطه ی کمی ناموفق در گیر مانده است برایم پیغام گذاشته بود و از من پرسیده بود :
به نظر تو علیرضا چرا بعضی از آدمها نمیتونن بفهمن که بهتره یه آدم به میل خودش کنارشون بمونه تا به اجبار. به نظر تو بهتر نیست که آدم همیشه بهترین و اولین انتخاب یه آدم بین دهها انتخاب دیگه ای که اون داره باشه؟ چرا اون نمیتونه بفهمه؟ این که خیلی ساده است؟
نه ! دوست نازنین ، قضیه به همین آسونی کاش می بود ...
چرا؟ چون زن گرفتن خرید شلوار و خیار نیست ...
همان طور که شوهر کردن ...
اگر میبینیم که در زمانه ی ما ... خونه و شغل و پول و زندگی در خارج معیار است برای شاید بیش از 95 درصد ازدواج های پستی و تلگرافی و اینترنتی ( که بیش از 90 درصد شان هم بطلاق منجر میشود و از اون ته مانده ی ده درصدی ش هم ) شاید فقط یکی یا دوتایش ، آنهم بخاطر فداکاری و گذشت از روی اجبار و یا ترحم هست که ظاهرا چند سال بیشتر به پای هم میمانند تا .. زمانی که فرصت طلائی « انتخاب دوم » ی پیش بیاید ؟!
منکه میبینم تا یک خیار را ده بار دستمالی نکنم و تا از سفت و شق ورق بودنش مطمئن نشوم و بعد با زیر و رو کردن و مقایسه تمام محتوی جعبه های خیار دم دستم اعتماد کامل نکنم که : بهترین خیار را از بین همه ی بهترین خیار های درون کارتون خیار ها انتخاب کرده ام ، آنرا نمی خرم ... چگونه می توانم زن زندگیم را با دیدن یک عکس ! و یا چند دقیقه حرف زدن از راه دور برگزینم ...
تازه من یک طرف قضیه ام و موضوع سر خرید یک خیار نیست .. بحث سر موجود ی پیچیده بنام انسان است ... آنسان ، با آن بار درهم و برهمی های کرداری رفتاری متاثر از مناسبات فردی و شخصیتی و گروهی روحی ، روانی ، عاطفی ، تربیتی ، فرهنگی و اجتماعی ....
آنهم کاش فقط از منظر و نظرگاه یک شخص بود که اما ... پیچیده گی چند بار چقدر سخت تر میشود آن هنگامی که دیدگاه و خواست ها و معیار ها و مسائل و احتمالا مشکلات طرف مقابل را هم نیز در این مبادله دخیل بدهیم ....
منکه بعد از نیم قرن تجربه ، یک شیوه ی خوبی برای خودم یافته ام و آن :
داشتن یک دایره ی وسیع و متنوع از دوستان قابل اطمینان و اعتماد ( متقابل ) ... با اخلاقیات و خصوصیات مختلف ... که بر حسب شرایط روحی و عاطفی خودم ، سعی کنم ، انتخاب کنم که واحد های زمانم را ترجیحا با چه کسانی به سر بیاورم ...
البته من نفسم از جای گرم در می آید ... چون مردی هستم همه چیز دیده و همه کار کرده ... مردی که آگاهانه ازخصوصیات و مزایای شرایط تجرد و مجردی اش بخوبی بهترین بهره وری ها را دارد می کند ...
دلم اما برای خیلی از این سرکشان ( اسبان ) در دام افتاده میسوزد ...
البته می شناسم خیلی از شیردلان را که از این پروسه ی « بار ی بهر طریق فعلا باهم ( در گره سر در گمی ماندن ) بودن اجباری » استفاده کرده تا زمینه ای مناسب برای ساختن زیر پایه ی محکمی برای آتیه ی خاص و مخصوص به خودشان را فراهم کنند ...
این دوست ، گله می کرد از همسرش که :
اون همه اش میخواد من رو محدود کنه مبادا با تماس داشتن با کسای دیگه من انتخاب دومی پیدا کنم....
و ضمن هورت کشیدن چای گفت :
من خودم اگه بدونم که همسرم علیرغم میلش و به اجبار کنار من مونده چمدونش رو می بندم و آزادش میکنم که بره.
من فقط از تجربه های خودم گفتم :
نه ! من نمی بندم چمدانش را ؟! اول سئوال می کنم تو میری یا من بروم ؟ اگر او رفتنی بود برایش چمدانش را دم دستش می گذارم که خودش بار های خودش را ببندد !
و ادامه دادم :
کارش هم که تمام شد یک تاکسی تلفنی سفارش میدهم بیاید ! پول خوبی بهش میدم میگم ایشون رو هر کجا که خواستند برسانید!
یک بوسه ی جانانه و فرصت یک در همآغوش کشی خداحافظی فراموش نشدنی هم بهش میدهم و ...
بای بای ...هم با هاش می کنم تا دیگه برود ... بعد بر می گردم . .. و برای بار صد و بیست وهشتمین بار به خودم میگم این آخرین بارت باشد ! ها ! دیگه همسر بی همسر ... چه از آن نوع «تاج به سر » .. و تا چه برسد به نوع « مزاحم و سر خر»
دخترک .... تنها نشسته بود ...
در خود
باخود مثل هر شب
دیشب ... برای خود
و زمزمه میکرد زیر لب :
« .. شبم تاریک !
و روزم چون شب یلداست ... »...
خندیدم و گفتم :
« .. وای نه ، نگو ! مگر نمی بینی اینهمه زیبائی دنیا را ... » ...
من می خندیدم
و تو گریستی ..
ُتو گفتی :
« ... باید لباس سیاه پوشید !
تا نعش واژه ی بدبخت خوشبختی را
بخاک بسپاریم ...»...
و من با عشق دست تو را گرفتم و گفتم :
« بیا بیا !! با من بیا ! »
آمدی یکی دو گام همراه .. تا فردا ...
به سمت شهر نور و امید ها
و من چه خوش خیال ، خوشباور
که کیف خواهد کرد دختر ...
درجشن خنده ها و بادبادک ها
بادکنک ها ی رنگین رها در فضا ...
و لذت خواهد برد از زیبائی ها ....
گفتم :
« ... چشم هایت را به خورشید ببخش
و گیسوان بلند سیاهت را به آسمان .. » ...
باور نمی کنم که او باور نمی کند
چرا نمی بیند ؟ ...
او گریه می کنی یکسر و ..
قهر می کند آخر...
با التماس می گوید :
« ... بپوش ! بپوش تو هم لباس سیاهت را !!!.... » ...
باور نمی کتم ...
نه ! کور نیست ، می بیند رنگ ها را ...
او می بیند رنگ هارا ...
اما.. چرا ؟ چرا ؟!!!
اما در آخر سر ...
او میرود براهی دیگر ...
و میشنوم صدایش را
در آن همه هیاهو و سرو صدا :
«... باید سیاه بپوشم ... سیاه
و واژه ی خوشبختی را
پاک کنم از تمام کتابها ... » ...
...
گم می کنیم هم را ....
با شوق کودکانه ای حالا
اینجا ...
برای خودم تنها
در عالم خودم
میان این همه آدم ...
بازی می کنم برای خودم
سر نخ قرقره ای در دستم
و میکشم آنرا ...
« ... وای رفته است چقدر بالا !!! »...
بالا ...
بالا ...
کاغذ باد رنگیم گم میشود آن لا ما ها ..
میان آنهمه باد بادکها
و باد کنک ها ...
و غرق میشوم در جشن و رنگ ها
میان شادی و خنده ها و قهقه ها ...
ته دلم میپرسم :
« ... کجاست او حالا ؟؟؟ »
...
در بین آن همهمه و شلوغی و غوغا
در زیر دست وپا
یک شیار غلیظ خون لخته جلب می کند حواسم را
میکشاند چشم مرا ...
میبرد.. میبرد .. در انتها...
می بینم او را
یک حجم له و لورده بر سرش افکنده اند چادری سیاه ...
می پرسم از خودم :
آیا
فردا
میخواند سر قبرش شاید
برایش کسی فاتحه ای را ؟؟؟
دوستان !
دوستی که اتفاقا ، روانشناسی هم میخواند ، بخوبی میداند که حرفهای فروید مال اوایل قرن پیش بود ...
در صد سال اخیر ، حداقل تا حالا صد ها تئوری پایه ای تر ، جدید تر و علمی تر ساخته و پرداخته و رد و قبول شده اند ...
ولی در عمل و واقعیت و در حقیقت ما را جان بجانمان هم بکنند همون آدم و حوای عصر حجری هستیم و می مانیم ...
ما مرد ها ، مردائی هستیم که باید مردانه هم عمل کنیم و الا هیچکسی ما رو آدم حساب نمی کند . .. و همینطور هم زنها ، زنها هم زن هستند و میباید که زنانه هم عمل کنند...
حالا چه این انسان ( بشر دو پا ، چه زن و یا مرد ) وحشی بیابان گردی برهنه پا در بیابانهای ساحارای آفریقا باشد و یا یکی از متمدن ترین ها ی ساکن در آسمانخراشهای وال استریت نبویورک ...
دوستان !
عزیزان من !
مهم آدم بودن است !... و اینکه آدم با همنوعانش چگونه برخورد داشته باشد !...
حرکت از دلگویه هایم خط سرخ مرا در زندگی فردی من میکشد ...
و در روابط اجتماعی ام سروده ی سعدی شیرازی خط پایه ی عمل و کردارم است :
بنی آدم اعضای یک پیکرند !!!!!....... و الخ
دوستان !
اسم ونام و آدرس و شماره ی تلفن هایم علنی است و خودم هم یکی از اوان پیشانی سفید های فعال اجتماعی شهر هامبورگ هستم ...
نه میتوانم چاخان بگویم و نه اهل تقیه و نه دروغ و نه غلو هستم و نه حرفهای تو خالی و خالیبندی می کنم ...
من همینم که بودم و هستم و خواهم ماند ... اگر نخواهم او ئی باشم که نمی خواهم ، یک ثانیه هم نمیتواند بکشم ... آنگاه به هر قیمتی که بشود ( و بار ها در زندگی عملا دیگر جزو کاراکتر های من شده است ) از آن پوسته خارج میشوم و اوئی میشوم که میخواهم باشم ....
اگر بخواهم تعریفی از خودم بدست بدهم ، می گویم :
"مرد" ی هستم میانه سال ، وارسته ( از همه چیز ) ، خیر خواه ... وصال .. سر زنده .. شاداب .. مهربان ..صادق ، حساس ( همین امروز سه بار با لمس مشکل آدمهای مختلف اشکم در آمد ) ... و با برنامه ی پر ... رابطی بین شرق و غرب و شمال و جنوب و قدیم و جدید و .... اهل همه چیز و جزو هیچ چیز ...
امروز با دوتا آدم سرطانی دم مرگی حرف زدم ... با یکی از الوات ترین لات های قدیمی شهر بگو مگوی لفظی توهین آمیز داشتم .و لی آخرش خندیدم ..... کار سه نفر را راه انداختم ... همدلی و همپرسی با خیلی ها داشتم ... حداقل بیست نفر مرا از ته دل برادر- خواهرانه در آغوش کشیدند ... دو تا جلسه یکی در چهار چوب فعالیت « ای اس دی » بود و یکی در باره سازماندهی برنامه ی دعوت رسمی از سران شهر در « خانه ی آریانا » برای معرفی خودمان !... دو ساعت و نیم خوابیده ام ... پانزده ساعت سر پایم ... و الان هم باید حداقل با ده نفر که روی پیغام گیرم پیام گذاشته اند زنگ بزنم و با هاشان مشورت کنم ... و بعدش برم تو تالار های کفتگو ...
در کنار همه ی اینها گرمای تابستانی حشرم را خیلی بالا برده ...و امشب ( که دیگر دیر شده و نمی کشم ) ولی اما تا فردا شب باید برای جلوگیری از درد زیر ... ببخشید برم تلفن کنم یکی رو پیدا کنم .... بریم اسبدوانی ...
قبل از هر چیز اما برم دوباره سر ارده شیره و تخم مرغ نیمروی سه تائی با فلفل هریسه !!!!و دو تا اشتیک .... و ...
یک حرف در گوشی با صمیمی ترین دوستم ( حسودا بمیرن ! )
اول از هرچیزی تشکر کنم از دوست خوب و نازنینم که من رو از حیرانی و سرگردانی در آورد ...
دوم دوست دارم خودت به تنهائی بزنی تو چشاش ! ولی اگر به نیروی کمکی ( عاطفی ، معنوی و ... غیره ) احتیاج بود ... از تو به یک اشاره فقط .....
سوم چطور دلت میاد آدمهای رذلی که شخصیت کثیفشان را با آن بیشرمانه گی و بیشرافتی و بی آبروئی و وقاحت به نمایش گذاشتند و .... را اجازه میدهی دوباره حتی برای چند دقیقه هم که شده به حریم وجود روح و جان و جسمت نزدیک شوند ... بگذار مرده ها را تا در قبر سرد و تاریک گذشته ها تلخ خاطراتت بمانند ... !
اما چون معتقدم که "صلاح کار خویش خسروان دانند !" پس بر میگردم سر موضوع روز خودم ....
مرد گریان
بخاطر اینکه برای بعضی ها سوء تفاهمی پیدا نشود که فقط آنها گریان و زارزن پریشان هستند و من و خیلی از مردان همیشه مثل سنک بقول طرف بی احساس و سرد هستیم ... میخواستم بگویم اتفاقا من خودم یکی از همون جمله مردهائی هستم که اشکشان دم مشکشان است ...
وقتی دیشب تو چت چند تا از هم اتاقی هایم به خانمی ضعیف گیر داده بودند ... بی اختیار اشکم از استین جاری شد ... و نتوانستم تحمل کنم ...
گریه کردن اصولا یعنی اینکه آدمی آنقدر تحت تاثیر موضوع و یا اتفاقی قرار گیرد که اشکش جاری شود.
اقرار می کنم که در خیلی از مواقع و در بعضی از شرایط آنقدر حساس میشوم که منقلب میشوم و این منقلبی من از حس لرزیدن دل تا احساس گرفه شدن قفسه ی سینه پیدا می کنم ... غالبا هیجان درونم که بالاتر بزند ، بر حسب موقع حالات مختلفی به من دست میدهد مثلا اینکه : بغض گلویم را میفشرد یا مثلا چشم هایم نمناک می گردند و در مواقعی قطرات اشک جاری می شوند و حتی گاهی علاوه بر آن آب ار بینی ام هم سرازیر میشود ... که حتی نه یک دستمال که یک حوله هم برای چلوگیری از سیل ها کافی نیستند .
البته به همین نسبت هم دجار هیجانات مثبت و لبخند و خنده و قهقهه هم میشوم ... و این ها نشان دهنده ی این هستند که من لمس می کنم و حس می کنم ... نشان دهنده ی این هستند که
اولا: شاخک های حسی ام قوی هستند و
دوما : سیستم شبکه ای رگه های اتصالی احساسی ام از شاخک های حسی ام تا به مرکز مغز کاملا درست هستند و
سوما : سیستم واکنش های مغز ام هم مرتب هستند و ارزهمه مهمتر اینکه هنوز شیمی های روحی و روانی بدنم در پروسه ی ایام نه ضعیف شده است و نه منجمد و خشک و زنگ زده شده اند .. بلکه هنوز لطیف و ملایم و جای کار خودشان را دارند می کنند ...
بدون شرم و خجالت ، بدون شکو تردید و ترس از اینکه دیگران درباره اشک آمدن و گریان بودن من چه فکر خواهند کرد و چه خواهند گفت به آنها در کل می گویم که شما چه این را مردانه بدانید و یا ندانید و نیز مرد و مردانه بودن مرا به زیر پرسش و سئوال بخواهید بکشانید خودم از قبل برایتان می گویم که من خیلی هم مفتخرم و به آن افتخار هم می کنم که این خصلت انسانی و بشری خودم را کاملا روشن و واضح میتوانم درک و بیان و ابراز کنم و نشان بدهم ... از این طریق احساس می کنم که هنوز موجودی زنده هستم وجاندار ، جان دارم ....
آری این موضوع مسئله ای انسانی است ... و انسان بودن بنظر من مرحله ی متعالی تری از یک مرد بودن و مردانه بودن است ... آیا غیر از این هست ؟
حسنی به مکتب نمیرفت ، وقتی میرفت جمعه میرفت !
دوستان شرمنده !
مبگم باید همش امروز میبود ...
اونهم حالا ... امروز که پسر دخترم هوس ما رو کرده ... که به ما افتخار داده از قبل از پدر بزرگش وقت گرفته که به دیدنمان بیاید و من هم تدارکات مفصل برایش فراهم آورده که حال کند ... یکمرتیه کلی از دوستان قدیم و نیمی از یاران و دلبرکان عزیز هم هوس ما را کرده بودند که دوست داریم برویم با هم برنامه ای بگذاریم ... متاسفم عزیزان !... باشه برای روزهای دیگر ...
ولی بعضی ها اصلا اینگار مرده اند ...
آآآآآآآآآآاهوووووووووووووویییییییییییییییییی شهرزاد ،
اآآآآهوووویییییییییییییییی فرشیده ی ور پریده
آآآآآآآآهوووووووووویییییییییییی که اسمت رو نمی آرم و میدونی تو رو میگم ...
آآآآآآآهوووووووووویییییییییییی انگلیس !!!
نگین بیادتون نبودم هاااااااااااا ...............
عجب زده این دختره توی گل !!!
بابا.. این خانم خوشگله ( مارینا خوشگله ) عجب معجزی کرده ........ درست زده وسط خال .... انگار نه انگار که این همونه ! .... آفرین به تو دختر ...
در این صفحه اش چه غوغائی برپا کرده ... مخصوصا که آدم میدونه کی بود و چی شد که این شد ...
مایه ی افتخار و غرورم هستی دختر ...
فعلا که با نام مستعار «بابای فرزانه » برایش چند پیام گذاشته ام ... ولی به دو دلیل زیر از امروز به اسم مستعار بالزاک را برایم انتخاب می کنم ... دلیل اول :
چون دیدم ، بدون آنکه بدانم چرا بعضی از پیام هائی که برای فرزانه خانم نوشته بودم پاک شدند ... که من به آن تعبیر کردم که بدلایل روشن برای خودشان و نامشخص برای من عملا شاید می خواهد که بگوید که نمی خواهد با من سر و کاری داشته باشد ( گفتم که نمی دانم به چه دلیلی !!! ... ) و درست به همین دلیل ممکن است از این که نامش را ببرم عصبانی شود ...و قبل از آنکه بیاید چیزی بگوید .. خودم سرم را بیندازم پائین و آهسته بروم که گربه شاخم نزند .....
و بعد هم به دلیل اینکه هم یادی از دختر مفقود الاثرم ، پریساااااااااا جونم ، که دیگه نای جستجو کردنش را مثل دفعه ی قبل ندارم ، کرده باشم ....
ونیز به این علت ( ببخشید شد سه دلیل !) که حواستم بیایم و خودم را یک جوری حداقل همسنگ و هم وزن دکتر انیشتن خانم خوشگله باشم و کم نیارم !!! از نامی که ، پریسا جون ، دختر بی خبر مانده ی از هم ، آن زمانها به من داد .... استفاده کنم و با نام بالزاک ... به سراغش بروم ...
آیه از غیب ....
رفتم تا پیدا کنم که چه بود و چه نوشته بود دخترکم آن زمانها ..
که چشمم به همین آیه ی از غیب رسیده افتاد ...
مطلبی که با عنوان « گریه خندی از سر شوق » نوشته بودم ...
دیدین گفتم هم گریه می کنم و هم میخندم ... آخه آدم پر از احساسی تشریف دارم ...
خوب کلیک کنید بروید خودتان آنرا بخوانید ....
میبینمش ...سر ومور و گنده س... سرحال و خودش میگه اصلا و ابدا حالم بد نیست .. راست میگه .. دورادور همیشه برنامه هاشو با جون و دل دنبال می کنم ...
خوشحال میشم ... وقت دارم و به حرفشاش گوش میدم ...
از حرفاش احساس می کنم ... واقعا حالش خوبه و برنامه هاش درسته و فیلش یاد هندوستان داره می کنه ... دیگه تو حرفاش صحبت از عشق و عاشقی و این حرفها نیست ! ؟ نمیدونم .. شاید هم داره رد گم کنی می کنه !
من هم طبق عادت سنواتی ، برداشت خودم رو دارم و حدس خودم رو میزنم ... برای خودم میبرم و می دوزم .. شاید به قامتش بیاد و ... شاید هم باز یک سوتی دیگه بشه کنار سوتی های دیگه ..
راستش دیگه اینقدر به شرق زدم و اونها دیدن که از غرب زدم که دیگه به من ثابت شده خیلی وقتا دیگه کم کم زبون مردم اون سرزمین رو خوب نمی فهمم و هم رو یک جورائی بد می فهمیم ...
ولی بیخیالش .. حرف خودم رو میزنم و ربطی به حرف اون نه میدم و نه هم می ذارم .. می خونم و احساس می کنم و بیان می کنم ....
آره .. داشتم می گفتم برداشتم اینه که این عزیز دل ، باز موتورش داغ کرده و هوس و میل و ...حشرش زده بالا !
او از اون آسمون آبی و شب های مهتابی ، از اون وقتای بیتابی میخواد ...میخواد ... میخواد ...
رفتم و اون شعر زیبای پر از ایروتیک سمین غانم « سیب » رو پیدا کردم ... گذاشتم رو تکرار ... و با حسرت گفتم :
وای ... خوش بحالت ، پسر ه ی جوعلق ! کوفتت بشه ! ! نوش جوون ... ! اینطوری گذاشته خودشو تو بشقاب و دو دستی تعارفت می کنه ! احمق قدر ش رو بدون ... حروم لقمه ای نکنی ها ... تا تهش بخور !
اگر من جای او بودم ! حتی بشقابش رو هم تا تهش لیس می زدم ... توی دلم حسرت خاطرات ، داغ های دلم را تازه کرد ... گریه ام گرفت .... تقصیرش رو میاندازم به گردن این خانم سیمین غانم است ...
سیمین غانم مرا برده است به سالهای جوانی و مدرسه ی عالی بازرگانی ... و پارک ساعی و انجمن ایران آمریکا .. انجمن گوته ، کافه های دور وبر ش که همه شون به شهر فرنگ مشهور بودن ....به چاتانوگا و قصر یخ و ... دوست هایم ... مخصوصا اون دو سه تا بچه های خوب ... فرشیده ، فرزانه و ناهید و شنه ... از پسراش غیر چند نفر که جزو اون 72 تن رفتن ... یکی دو تاشون مثل شاهرخ اصلانی ( فوتبالیسته مشهور اون سالها )... و ... آقای حسین عبدو ( رئیس اتاق بازرگانی ) ، پروین بامداد ... محمد امامی ( هنرپپشه ) ... و یکی هم این آقای ستار خواننده بود که آن زمانها تازه شروع کرده بود تک و توک ، اینجا و آنجا آوازبخونه ... یادش بخیر ... راستی از جمشید احیا چی خبر ... پسری که از کرج میآمد و شوخی شوخی کاریکاتوریست شد ....
توی این فکر ها بودم ... جوونی گجائی .... لامصب انگار هزار سال از روش گذشته ...
سیمین غانم برای خودش هنوز جیغ های بنفش میکشه ...
|
دیدم این دختر دریائی من ، دریاش دوباره داره طوفان به پا می کنه ! با چه شهامتی همین حس لطیف طبیعی زنانه گیش و رو با این صداقت و زلالی و شفافیت همیشگی اش علنی داد میزنه ... این دختر گیر کرده .. داره با خودش آری یا نه می کنه ... دل بدریا بزند یا نه .. من که میگم برو بزن ! یزن بزن ... خوب هم بزن .. جوری که بعدا بگن: بزن بزن که داری خوب میزنی !!!
شهامتی را که همشه در دختر خودم ، مریم ، همیشه با تشویق ، سعی میکردم در او تقویت کنم و حالا می بینم چه بی محابا و رک و راستی خاصی با چه شهامت و بی پروائی دلش را یدریا ها می زند ... ، ستایش و افتخار می کنم به او ...
حالا خوبه این دختر بعد از چند بار تجربه ی سرش به سنگ خوردن ها ، چشمش ترسیده است ... ، ولی دختر من لامصب ، انگار نه انگار ... انگار هنوز بار اولشه ... میره ، میزنه و میره و ... عین خیالش هم نیست ...
ولی اما خودم ، خودم را تو این وسط ها ، در مقام مقایسه می بینم که اوضاعم خیلی خرابه ! خیطه !
از خودم لجم می گیرد گاهی ! جرات نمی کنم که به کسی که احساسی بهش پیدا می کنم نزدیک بشم .... اصلا دیگه اونقدر وسواسی شدم که تا که میبینم دارم رگ می کنم ، شلوغ باری راه می اندازم ، ذهنم رو مشغول هزار چیز دیگه می کنم تا که از « شر » ماجرا بگریزم...
روابطم فقط شده تپ تپ خرگوشی حداکثر دوسه روزه ...
یادم میاد یک جمله ای رو که بیست سی سال پیش از کتاب یکی از مشتریان مغازه ام ( پیل گرام ) خوندم و حالا با غمی بزرگ در دل تکرار می کنم ... او نوشته بود :
« مقدار شک و دو دلی و آره یانه کردن های آدمها با بالا رفتن سن شان زیاد تر میشن » ...
فقط این تجربه ی خودم رو هم روش اضافه می کنم که :
کفه ی ترازو ی « آری ! » ، که معمولا به در جوانی با فکر « چرا که نه ! بزن بریم » سنگین تر بود .. و حالا می بینم طرف دیگه ش می چربد ، با گفتن غلیظ : « ایییییییییییییییی باباااااااااااا ! حوصله داری ! »، طرف نع اش ، سنگین تر میشه و بعد با یک « نه ! نمی خوام » گفتن از خیرش می گریزم ( !! ) ... و برای اینکه از غم حسرت نمیرم ، سرم رو الکی به چیز های مسخره ی دیگر زندگی گرم می کنم ... و ...
حالا الان حتما شاید متوجه شدین ... باز هم همون طور رفتار می کنم ...
به همون سالهای گذشته که بر میگردم و نگاهی می اندازم ... میبینم واقعا هنوز با همان « حال کرده های اون زمانها » حال می کنم .. و مهر داغ «حسرت فرصت های از دست رفته » هم هنوز که هنوز است مرا میسوزاند ...
بعضی حرف ها تو سرم دور میزند ... چند تا شعار ... یکیش میگه بهش بگم :
« بکن ! بکن ! با خود بگو ... ببینم چه خواهد شد !» ( مخصوصا که با خردمندی خاصی که از تجربه های قبلیش دارد ، پیشگیری های ایمنی رو هم دیگر مراعات می کند )... [ یک آفرین و نمره ی بیست همین جا باید بدم به ایشون ،
بفرمائین اینهم « 20 »!
ویک شعار دیگه که میگم :
باید کرد ! و بعدش « ... تا ابد سرشار ، از غرور « آه، کردم ! .. آنچه می بایست کرد کردم ! ... » را همیشه زیر لبم زمزمه کنم ...
خودم سالهاست دیگر نه اووووووووون آسمانهای آبی ......و نه اووووون شب های مهتابی را می بینم ... اصلا ازیادم رفته ! و نه دیگه از اوووون دل زدنهای ببتابی خبری هست ... لعنت به این واقع بین بودن ... محتاط ترسو !.(به خودم گفتم ها ! به شما ها نگفتم ، باز به خودتون نگیرین ! باز جواد ها !!!) وای ...
یک دل میگه ... برو برو !... یک دلم میگه نرو نرو !... سلطان قلبم کجائی ...
یادش یبخیر .. فردین و پوری بنائی ووو و اولین آوازی بود که بجای ایرج عارف خوند و برای ما سخت بود که به این صدای غریبه عادت کنیم ...
خداکنه این پستم رو هیشکی نبینه ... مخصوصا دختر دائی جونم ...
باید اقرار کنم ... گاهی این اواخر حتی یک جورائی احساس پیری و پدر بزرگئی و موتور سوخته گی می کردم [ مرسی دختر دائی جونم !...] ... هر چند تحت تاثر ورزش و تحرک و جنبش و تغذیه ی خوب و به خود رسیدن هایم ... و نیز هوای آفتابی داغ این چند روزه و ... کلا از حال و هوای مرگ و مردن و پیر و پاتال ها در آومدم ... و ...
نمیخواستم بگم ها ! .... ولی عیب نداره ! این رقیه خانم جوادی مجبورم کرد !
امروز تمام وقت کنار دریاچه ی آلستر داشتیم با ( حسین آقا دستت درد نکنه که زیر پام نشستی ، نذاشتی مثل همیشه رو بالکن خودم بمونم ! ) با این دو تاحوری های بلوند و جو گندمی سوخته ی چشم آبی حال کردیم .....
حسین با اون من با این ... روی چمن ها رو و زیر هم غلت و واغلت میزدیم و از هم لب می گرفتیم و ... الان چندین ساله که دیگه خوشبختانه بالا تنه آزاده و دیگه لازم نیست پیرهنشون رو بالا بزنیم ... خودش میاد تو دهن آدم ... مال من اسمش زابینه بود.... مثل نود درصد زنهای آلمانی ..( تا چشم حسودان بنترکد ) هنوز هم مزه ی شوریش توی دهنمه ...
بهم شماره دادیم و به خوبی و خوشی از هم جدا شدیم ..
شاید اگر پسردخترم امشب پهلوی من قرار نمیشد بیاید ، شب رو هم با هم میگذروندیم ..
مثل بچه ی آدم برگشتم خونه ... ( حسین با اونا موند ! ) چون من با این خانمه قرار داشتم بریم عصا بازی تو جنگل ..
کارهامو کردم ... لاس هام رو زدم ... از سرچشمه شیر نوشیدم و ... با این یکی دیگه رفتم یکساعت تو جنگل و عصا زدیم [ قربونت برم ندا (خانم یا آقای) هاشمی قمی که با تجربه ای که به من یاد دادی خودم رو سرد به این طرف نشان دادم ... و اتفاقا خیلی هم خارج از انتظار کار ساز هم شده است ! البته باید بگم : این تریک فقط برای ایرانی ها ، افغانی ها و ترک ها میگیره نه آلمانی ها !!!! ] ... جالبه نه انقلابی شد ... نه حکومت خانم مرکل به لرزش افتاد و و نه امنیت ملی آلمان بهم خورد ... و زابینه هاشون هم برای رد گم کردن لازم نیست ، کنار شورت زاپاسشون ، زنجیر صلیب و کتاب انجیل توی کیفشون بگذارن !.. ناخوناشون رو هم لاک نمی زنن ...
نه عزیزم :
من امروز رطب خوردم ... منع رطب نمیتونم بکنم ...
برو بکن ! ... برو عزیز!... برو حالتو ببر!
من هم امشب [متاسفانه ...همین الان موقع باز خونی قبل از سرچ کردن ، دخترم زنگ زد و با هم حرف زدیم گفت نوه پهلوی دوستش میره امشب ! و زابینه هم که نشد ... ملکه هم که رفته برلین .. فعلا کسی رو هم تو نوبت ندارم ... در ضمن به دخترم گفتم که برایش توی این پست چی نوشتم ... خندید گفت : مرسی بابا ، دوستت دارم ! و یک ماچ گنده ی گنده هم برام فرستاد !] من هم امشب بالاخره یک بلائی سر خودم می آورم تا بعدا حسرت به دل از دنیا نروم ... !..
...
آلمانیا به « حال کن ! » می گن viel Spass ،
فیل اشپاس !!!
چندی پیش که بحث پیری و پیرمردی و غیره پیش اومد ... یاد یک نوشته ی چند سال پیشم افتادم که زیر عنوان « کاملا طبیعیه » نوشته بودم .. براتون به فارسی بر میگردونمش:
«....... ..... چند وقتیه که در فکرم ، واقعا ، همان مسئله ی همیشه نوی کهنه ، یعنی مردان دور میزند ولی اینبار درباره ی مردان و مسئله ی یائسه گی مان ... یعنی همین موضوع پایه ای مردان بالای پنجاه !
اتفاقا همین الان یک کتاب در باره ی همین موضوع دستم است و دارم میخوانم !... موقع مطالعه خودم را درآن دیدم ... گویا نویسنده ، منو میشناسه و سالهاست با فکر و اخلاقیات من آشنا است و حالا درباره ی من دارد مینویسد !.. هم جالب بود و هم آرام کننده ...
راستش خیلی آروم شدم ... آروم و کمی هم پشتگرمی گرفتم ... همیشه فکر می کردم تنها من اینطوری هستم و اینطوری فکر می کنم ... تازه حالا دیدم نه بابا ، این طبیعی طبیعی طبیعیه ...
کیف کردم که دیدم با تمام وجود ، در عمق اعمیقترین عماق دوران یائسه گی مردانه قرار دارم ...
هم جالب بود و هم ترس هایم ریخت ...
چقدر خوشحال شدم و راضی ... میدونید میبینم خیلی کار هاکردم ... و به خیلی از خواسته های جسمی و روحی و روانیم دست یافته ام به خیلی چیز های دیگر مادی و معنوی هم رسیده ام و حالا زمان این فرا رسیده که : « بابا جان ! آقا ! آروم باش و حالش رو ببر ! »...
میخوام اما نمیتونم ... میخوام بشینم ، اما نا آرومم و نمیتونم ... میخوام حال کنم ، میبینم وای چی همه کار ها هنوز میتونم بکنم ... با آرامش کارام را دارم می کنم ... حاش رو هم دارم می برم ... ولی بشینم و اونهم آروم (؟!) نمیتونم ... حالت آدمهای گرسنه و حریصی رو دارم که میدونه بزودی دیگه فرصت هایش را از دست خواهد داد... فرصت هایش را نمیخواهد به هدر بدهد ... ، مثل کسی که اگر هم اکنون ، همین حالا ، از موقعیت لحظه استفاده نکند ، بعد دیگر دیر است ... پس میفته به بکن .. بکن ... [ مقصودم انجام دادن است ... بد برداشت نکنین ! ]
همش با این دلهره روبروست اگر الان نکنم ، بعد دیگر دیر است و یک شانس را از دست داده ام ، یک فرصت دود شد و رفت به هوا ... یک شانس دوباره تکرار نشدنی ...
این فشار روحی روانی « کاری کردن » ، با آن محتوی پشتش خوابیده ی : « زود باش ! بجم ! سریع ! » ، باعث شده همزمان ده دوازده تا هندونه بردارم ... خوب مچ خودم رو گرفتم:
همزمان : رادیو موسیقی کلاسیک ، تلویزیون روی فیلم سینمائی ، اینترنت توی صفحه ی اخبار ،یک کتاب نیمه باز کنارم و خودم هم در حال خوردن و نوشتن ... تلفن زنگ زد ... باید جواب بدم .......»...
...
این مطلب رو چهار سال پیش نوشته بودم ....
فرقش با این زمان اینه که الان یکسالی هست که تلویزیونم رو روشن نکرده ام ...
به ورزش پرداختم ... به خودم و تغذیه ام قول داده ام برسم ... میخوام بیشتر خودم رو شارژ کنم ... در عرض حدود سه ما تا بحال ۱۵ کیلو وزن کم کرده ام ..
الان هم از عصا بازی صبح میام ... با یکی قرار دارم تو شهر ... با دوچرخه میرم ... دیروز سونا و بدن سازی و جوانان آدم حوائی زیر آفتاب ... شب باز چت ومت و آشنائی با یک مشت بچه ی باحال ... الان هم که ... بعد از از دوش گرفتن تا خشک شدن اینو نوشتم و ...
فقط راستش دلم از یک چیز خیلی گرفته است .... و اون اینه که :
حالا توی این حالت من و این هیر و ویر ، یک مشت از جوانان مملکت ، که دیگه نوبت اونهاست که باید از شور و هیجان پر و لبریز باشن ... و باید دیگه از دیوار راست بالا برن و تمام شهر رو برن و برهم بزنن ، خودشون ، خودشون رو سیاه پوش کردن و عزا گرفته اند و مثل این بچه نغنو های مونگل به خودشون و دیگران گیر میدن !...
حیف ... حیف ... حیف ...
منکه بر خلاف این ها ... شروع می کنم .. بجای مثلا جسد متحرک بودن و شدن ... میزنم و می کوبم و می کنم ... اول از همه به خودم میرسم جون میخوام بیست سال همینجوری سرحال و سر زنده تر از همیشه ام بمونم ... ...
تا چشم دشمنان مون - که میخوان خوار و ذلیل و تو سری خورده باشیم - در بیاد !!!!
مثلا اومدم اروای عمم عقب نشینی کنم ... تازه صفحه هائی رو که مدت ها در آنها ننوشته بودم رو هم با نوشتن مطالب مختلف زنده کردم :
صفحه های" من در هم و بر هم دردرون من " ، " بزن به سیم آخر " ، « کندوی عسل » و ادامه ی بازنویسی داستان واقعی زندگی خودم رو در « رها چون ابر در باد » بعلاوه ی همین صفحه ی "داستانه ها یم" را ...
امروز خانمی آومد دنبالم و رفتیم درست یکساعت و جهل دقیقه توی جنگل نوردیگ وا کینگ یا همون عصا روی خودمان ... بعدش که منو رسوند قرار به ادامه عصا روی بازی گذاشتیم برای چند روز دیگه ..
حدود ظهر هم یکساعت و ده دقیقه نرمش و ورزش با ابزار و وسایل و تجهزات ورزشی در منزلم با موزیک ماهی که از آون آقای هلندی دارم ...
بعد هم دوش و روغن بادوم هندی مالی و دراز کشیدن زیر آفتابی ( که بالاخره بعد از سه هفته ریزش مدام باران شرشری بی امان موسمی تابستانی هامبورگ ) دو سه روزی است در آمده یکی دوساعت هی غلت و واغلت زدم ....
چای سبز و چای نعتاع نوشابه ام بود و چها تا سیب خوراکم ...
از امشب هم یک مقدار وبلاگ گردی و دیگر برنامه ی چتبازی بعد از نیمه شبانه را ( به وقت ایران از سه صبح به بعد را کنار می گذارم و سعی می کنم زود بخوابم ...
تا شاید صبح ها یک دور دوچرخه سواری یکساعته در هوای تازه سحری در فضای باز بکنم ...
شاید هم فردا برنامه های کاریم را به عقب بیندازم و بجای سر کار رفتن بزنم بروم یک شکم سیر سونا ... بذارم سوراخ های عرقم حسابی باز بشن ...
نمیدانم چرا بی اختیار یاد شعر رودکی افتادم و هر چی گشتم کتابش رو پیدا نکردم ... حتما توی اون کتابهای کادو داده شده به کتابخانه ی خانه ی اریانا است ...
یادم افتاد که توی آبنماه پارسال چیزی نوشته بودم ... آها پیداش کردم یک تکه اش برای خودم جالب بود می آرم .:
« ..... داشتم درباره ی محتوی و هدف زندگی و غیره فکر می کردم ...
اتفاقا درکناب دیوان ناصر خسرو این شعر را دیدم :
اشعار زهد و پند بسی دارد
آن تیره چشم شاعر روشن بین
از رودکی داشت حرف میزد ... رفتم سراغ خود رودکی ... نابینای مادر زاد بود ...
همینطور خواندم تا رسیدم به این شعر " چهار چیز" ش ...بیش از هزار سال از سرودن این شعر میگذرد ...
چهار چیز مر آزاده را ز غم بخرد
تن درست و
خوی نیک و
نام نیک و
خرد ...
هر آنکه ایزدش این جهار چیز روزی کرد
سزد که شاد زید جاودان و غم نخورد ..
راستش "محتوی" جدیدی ( برای چندمین بار ) برای خودم در نظر گرفتم ...
" برنامه ی تندرستی " !!!
-
روزی یکساعت زودتر بیدار شوم تا یکساعت وقت ویژه ی بیشتر برای " تن درست کردن " داشته باشم...
-
....
روزی یکساعت ! جالب است ! مگه نه ، خانم معلم ؟!...
برنامه پیشنهادیم شامل موارد زیر است :
-
سم زدائی ، لایروبی و پاک سازی درونی
-
تغذیه سالم ...
-
حرکت ، جنب و جوش و ورزش .............. » .......
چ ـند روز پیش بطور اتفاقی بحثی داشتم با خودم و نتوانستم بعد از 15 سال ساکت بمانم و بلاخره خودم را مجبور دیدم به آقای منوچهر جمالی چند جمله بگم ... نه خطاب به او ، بلکه همینطوری ، فقط بگم که می فهمم او را ...
آ نجا دیدم کسانی را که می آمدند و میرفتند و در عالم خودشان برای خودشان می نوشتند و می رفتند ، بدون اینکه اصلا بفهمند ، این آقای جمالی چه میگوید .. و چه میخواهد بگوید ، طرف چه گفته است و چه کرده است ...
ا ین ها ، به چه زیبائی آینه ای بازتاب دهنده ی روشنگری های اصیل و نقش روشنفکران و درک و فهم بعضی از پیروان خط این پیر دیر زمان ما می باشد ... و فهمیدم که وای که اگر روشنگری هایش بر این روشن روانان این تاثیر و باز تاثیر را گذاشته ، که اینان این گونه برخورد را دارند چه با خودشان و چه با او ... وای به حال دیگران !!! ....
ی اد خاطره ای از دکتر مدنی افتادم ...
ایشان در آن زمان ، در صفحه اقتصادی اطلاعات ( و یا کیهان ) سرمقاله های اقتصادی را می نوشت ... ، سرکلاس درس « تاریخ عقاید اقتصادی » وقتی بحث به سر مارکس و انگلس رسیده بود و چند تا از بچه مذهبی های ( که آنزمان در اپوزیسیون بودند ) خیلی شلوغ کاری کردند !... دکتر مدنی ، گوئی آینده نگری کرده بود ... با خشم ، بحث و درسش را قطع کرد و یادم است لکه گوئی خطاب بمن ( او رو کرده بود به من و به من زل زده بود [ آنروز ها مجله ی دانشجوئی دانشگاه را به تنهائی می نوشتم ، به تنهائی بر روی استنسل تایپ می کردم و دسته های ماشین استنسل را می چرخاندم و منگنه می کردم و در منزا هم پخش می کردم ] او بر گشت و با آن غم و خشم فراموش نشدنیش ، گفت :
« وقتی می بینم شما هائی که آینده مملکت را می خواهید بچرخانید ، کمرم می شکند ! چرا شما ها به اینها هیچی نمی گوئید ! » او کلاس را ترک کرد و برای همیشه از دانشگاه ما رفت ...
گ ـاهی تلنگر هائی به آدم می خورد که آدمی به خودش می آید که : « هی ! .. کجا میروی ؟ آقا ! ( خانم !) ، به خودت بیا !!! »»
و حالا این دختر دائی شاهکار و همزمان این دو سه تا بچه ی سیاه پوش خود خور مرا به خودم کشاندند !!! « بابا ، این دست خود شخص آدم است که با خودش چکار کند ! »
ت ـوی آینه خودم را دیدم و... وای چقدر احساس پیری و خمودگی و رخوت دارم ... به خودم گفتم :
« بس کن ! به خودت برس ! »
ب ـه همین نیت برنامه ام را ریختم ... ولی میبینم یک مقدار هم نیاز دارم که دلایلی تئوریکی برای خودم پیدا کنم .... دلایلم را بشکافم و به « این به خود رسیدنم » یک جنبه ی فلسفی و ایده الوژی بدهم ، چون می بینیم که خیلی این از من جوانتر ها ، حتی خیلی بد تر و شل تر و بی حرکت تر از ما هستند !
و قتی میبینم که مثلا این دختر خانم بیست وهفت ، هشت ساله اسم خودش را چسد متحرک ، بگذارد ... وای به حال این مردان بالا تر از چهل و چند ساله ی ایرانی همشهری بی بخار که عملا از این مرده ی متحرک بی حرکت ترند ....
نگران اما نباشید ... چه زود همین مرده های بی تحرک و خموش وقتی تنها پای بحث و حرف الکی پیش می آید یک مرتبه تبدیل به شیر میشوند و حتی ژیان تر از شیر !... و رگ های گردنشان ، قلمبه ای می زند بالا ... گوئی تمام مدت اینها بدنبال فرصت مناسبی برای خالی کردن انرژی مترصد مانده بوده اند ....
و بعد از آن وقتی که اشاره و تحریکشان کنم به این واقعیت که « حالا هیچی هستید !» ، این بجای خود ، ولی « در گذشته چه بوده اید ؟ » که دیگر آنگاه ایشان رها می کنند خودشان را در عالم هپروتشان و رویا ها ی یک عمر در ذهن مانده شان بیدار می شود ... و دروغ و راست کسی میشوند که همیشه در گذشته می خواستند باشند !! حالا بوده اند یا نه اش پای خودشان !!!؟؟ ...
ا زبچه گی از هرچه لات و گردن کلفت ها و لوت بازی ها بدم می آمد ، حالا گیر یکی از این لات ترین لات های شهر گیر افتاده ام .. اگر چه مجبورم با او سرو کار داشته باشم ولی خودم هم نمیتوانم ساده از سرش بگذرم .. لات با حالی است .. یک جاهل حسابی .. عجب تاریخچه ای داردند اینها و چه قصه هائی ...
تازه توی این شهر این یکی از « مشتی » هایش است ... از این بدتر ش را هم همینجا دیده ام .. کسی که دیگر حتی پلیس هم دیگر به او دیگر کاری ندارد ... و از خیر دستگیری او هم می گذرد ... فقط طفلی فرزندانش که او را نمی پذیرند ...
ا مروز بخاطر جلسه ی فرهنگی افغانها که در خانه ی آریانا جلسه داشتند ...
چه باشکوه و مرتب و منظم ... بدون توهین و ناسزا و گردن کلفتی ها ...
ی ک عده از دوستان و یاران همایش و از افراد ایران سرا هم آمده بودند ...
غیر از یکی چند نفر بقیه گندشان بزند.. همان ایرانیگریها و ایرانیبازیشان ...
چقدر بازی های یکی دو تا از این احمق ها ، مسخره بود و توی ذوق می زند .. اه اه از این پوپ کورن های وطنی ، حیف از فیل ! همان پاپ کورن بهتر است به اینه ها بگویم ...
م ـثلا اومدم امروز راجع به موضوعات دیگر چیزی ننویسم ... و بجایش راجع به خودم بنویسم ... چگونه سلامت و سر حال و شاداب و سر خوش باشم ... چیزی که هستم ....
ب ـا یک خانم تجرد خواه 45 ساله قرار گذاشتیم ... فردا میاد دنبالم بریم نوردینگ والکینگ ... توی جنگل .. از شرق به غرب و از پائین به بالا... کلا شاید حدود 4 تا 5 کیلو متر راه پیش رو داریم ...
ا مروز حداقل سه لیتر نوشابه ( جای نعناع و چای گزنه ) نوشیدم ... وزن ایده آل 55 کیلو است ... 15 کیلو باید کم شود ...
«اهداف » در کتاب ، لغت ذهن من ، همزبان مترادف است با برنامه پیش رو ، برنامه ریختن و طرحو نقشه ( برنامه ی عملی) ... هدف گیری و رسیدن به هدف را در زندگی آنقدر دنبال کرده ام و به آنها رسیده ام و نیز توانائی کنار آمدن با مشکلات در راه نرسیدن به هدف برای دسترسی به اهداف را هم بخوبی تجربی آموخته ام .. و خلاصثه فهمیدم اولا اهداف را باید منطقی ، حقیقی و گام گام بگام پیش برد تا به نتیجه ی دلخواه که آنهم باید عملی باشد و تخیلی دست یاقت ..
نه قصد شعار دادن دارم و نه تخلیه روحی ... بلکه آموزاندن و روحیه دادن که من کردم ، هم سودش را می برم و هم نتیجه اش گرفته ام ... شما هم میتوانید از تجربیات من استفاده کنید .. یا نکنید ..
یادم میاد از روز های درمانده گی خودم ... و این که خودم اون روز ها چقدر نیاز به راهنمائی و نیاز به به کسی داشتم که منو بفهمه .. کاش بتونم حالا هم ّ[ تقصیر این خصلت ٫پدر بزرگ بودن منه ونه خود بزرگ بینی ] بتونم نظری رو که میدم .. کار ساز بشه ...
تو این سالها این رو فهمیدام که آدم باید بخواهد و عمل کند و بی خود با خودش استخاره نکند و یا بیجهت کشتی نگیرد! ( اراده ؟ ! ) ...
نتیجه اش شده است همین نکته که تقریبا یکی از مشکلات فعلی من شده ... همین رسیدن به اهدافم !
که تقریبا در بیشتر سطوح به ارضا رسیده ام ... و دلگرمی خاصی به هیچ چیز ندارم .. نمیدانم این بهشت لعنتی جقدر خسته و دیوانه کننده خواهد بود ...
داشتم از خودم می گفتم و اینکه عملا وقتی یک نگاه به گذسته ام می کنم میبینم من کلا از آن افرادی هستم که «رفتن ..به سمت هدف » و « کوشش برای دستیابی به هدف » برایم همیشه هیجان انگیز تر و جالب تر بود تا « رسید » و « دستیابی » به هدف ... شاید واقعا در زندگی نیاز به یک «شریک و همراهی در زندگی » داشته ام که اگر او میتوانست با این اهداف بدست آمده کارهائی می کرد شاید مشترکا به جائی میرسیدیم ... !!...
ولی کو آدم صاف و صادق و هم فکر و هم نظر ی که با ها هم بتونیم کنار بیایم... صداقت و رو راستی و اعتماد ... اون پایه ی اولیه ی زندگی مشترک را در خیلی از دوستانم ندیدم ...
حالا که بحث اگر و اما نیست و .. نیز همراه مکملی در کار نیست [ حالا خود خواهی بکنار، صادقانه اقرار می کنم : واقعا ، بد جوری نیاز به یک همراه و همسر را شدیدا نیاز مندم ولی امید داشتنش را از دست داده ام ]
در خودم و با خود م به درجه ی والائی از ارضا و خود کفائی رسیده ام ... و خودم را مرد وارسته ای به حساب می آورم .... ارضا شده ام و هدف هایم نیز تقریبا روشن و کوتاه مدت و عملی و .. هستند ، ولی این بی خطی و رخوت ناشی از تنها بودن یک دلسردی و دلمردگی خاصی را در من ایجاد کرده است ...
نیاز به یگ همپا دارم ؟!
حالت شناگری را دارم که در وسط دریا است و نمیداند به کدام طرف برود ...
یا مثل صحرا گردی که به هر طرف می تواند برود ..
مثل پولداری که توی خزانه اش روی پولهایش نشسته باشد ...
برای همین باید یک تکانی دوباره میخواهم به خودم بدهم ...
پس حالا میخواهم بشینم و به خودم برسم ...
و ببینم چه پیش میاید ...
تا این و یا آن زمان ...
که یک هدف مشخص «کت وکلفت » پیدا نکنم در همین سازندگی های ساده روزمره به بازی هایم ادامه میدهم ...
یادمه سه جهار سال پیش همین جملات را عینا نوشته بودم ...
و آنجا نوشته بودم اگر راست میگی یک کاری کن که بتونی نشان بتوانی بدهی که به چیزی رسیده ای ! ... خوب بفرمائید ! ... رسیده ام و حالا چی !!!
نمیدانم ..
-
فعلا « خودم »را در دستور کار قرار میدهم ...
-
با برنامه ی سالم و سلامت و بدن سازی ...
-
هدف اصلی کاهش وزن به 65 و بعد به 60 ..
-
در روز بطور متوسط حداقل ده ساعت ( روزی یکساعت و نیم ) فعالیت و تحرک ورزشی [و نه همین طور الکی دوچرخه سواری و قدم زدن ] بلکه ورزشی و و هدف مند .. یعنی مثلا: تند روی و ... دوچرخه روی ... عصا بازی (نوردیک والکینگ) ، رقص ورزشی ( ایروبیک ) ، بازی با دم و دستک ( دمبیل و توپ ) و نرمش های بدنی بر روی سیستم پیلاتوس ، لوون و استفاده از توپ ...
-
تغذیه برا ساس جدیدترین متد روز
-
روزی حداقل یک کیلو میوه ...
-
نوشیدن حداقل دو ونیم لیتر نوشیدنی !
-
خوابیدن حداقل ( بخاطر نیاز کمتری که کلا دارم نمیتوانم بگویم 8 ساعت ولی در آن جهت ! میتوانم اما در آن جهت وقت بگذارم .. هشت ساعت برای خواب ، حالا اگر طبق عادتم کمتر .. ولی این فرصت را حداقل به خودم بدهم ..
-
استراحت وآرامش از طریق رفتن حداقل دو یا سه بار به سونا و ...
-
ماشاژ و کیسه خشک کشیدن ... و
-
محدود کردن کار در آریانا به سه روز کار فعال و هدفمند برای دسیابی به هدف ثابت و روشن ...
-
هر هفته حداقل شرکت در یک و برنامه ی هنری و اگر شد نه فقط مصرف کننده ی تماشاچی ... بلکه یک جور فعال .....
قول داده بودم به خودم به یک وزن خاصی برسم ... یادتون میاد ... علت استراحت و عقب نشینی چند روزه ام شرطی بود که با خودم گذاشته بودم ...
اون زمان ۸۵ تا ۸۷ بودم ... دیروز شدم ۶۹ تا ۷۰ .... ( ۱۵ کیلو ! ) برم یه دور خیز کنم به نیت ۶۰ ...
میگم راست می گفت این دختر دائی تازه پیدا شده ی خوشگل و موشگل من ...
وقتی پرسید چرا اینقدر توی خودم هستم و .... این چیزا و جوابش رو با بغض دادم که :
« سن نم شده 50 و 7 ، یعنی 3 تا مونده به 60 !»
غش غش خندید و گفت .... و
گفت و گفت ....
تا بلاخره دیدم ....
راست میگه ...
وقتی دیدم این بچه ی حلال زاده ، که به پسر عمه ش رفته ، حرف شنوئی کرده و از لج من و این حواریون سیاه پوش بنده ، رفته یک صفحه ی رنگین و با مزه درست کرده ....
دیگه مجبور شدم .. حرفش رو زمین نیندازم ...
پس خلاصه کنم که زیاد ننویسم ...
میبینم :
اینقدر من با مرده های واقعی
و آدمهای دم مرگ ومردن
و این پیر پاتای مرکز منون و گروه سالمندان
و بدتر از اینها با این جوونای دلمرده سیاه بین
بر خورده ام
که خودم هم دیگه حتی
....
گفتم
وای !
کجای کارم ...
بیرون هفته ی سوم هوا ی همیشه پر از ابر و شرشر باران تابستانی هامبورگ داره کولاک می کنه ...
« این لعنتی هم روش !»
او مدم و این نتیجه رو گرفتم :
من پنجاه و چند ساله هستم .. خوب که چی !
آدمی پا به به سن گذاشته ...
جا افتاده ی بی آزار سر شار از انرژی و مثبت اندیش و خندان و شوخ و ... کیفور ... بدون هیچ وابستگی و اعتیادو و پاک و صاف و صادق .. بی شیله و بی پیله ...
تازه حالا اول زمانی است که می تونم با کوشش در جهت سالمی و سلامت جلوی پیر شدنم رو بگیرم ... دوسه کار می کنم ...
تغذیه سالم
و کوشش در جهت حفظ شادابی و سلامتی ...
دوستان ...
یاران ...
دختران ...
نوه گان ...
مراجعین ...
شما هر غلطی میخواهین بکنین بکنین ...
من اجبارا فعلن خودم را موظف و مجبور میبینم برای حال دادن به خودم ....
با نوه ی گلم که دختر لطف و عنایت فرمودند ، و برای دو هفته ای ، به دستان من سپردتدش بشینم و حال بکنم ...
-
چقدر سخته بچه داری !!!! -
شاید مجبورم بخاطر این موهبت یک مقدار بچگی و جوانی کنم ...
تا از او یک مقدار انرژی جوونی بگیرم ....
اینه که به این صفجه چند روز استراحت میدم ....
شاید برای خودم هم خوب باشه ...
اگه کامپیوتر دم دستم باشه شاید شما براتون نوشتم...
پس نوشت اختصاصی :
دختر گلم .. فعلا یقه ی همین امیره رو بچسب ... بهتر از این گروه یه وجبی بو گندی قهوه ای بو ناکیه ...!... که دنبال خودت کشوندی ...
دورا دور هستم و هوا ت رو دارم !...
نصیحت پدرانه ی منو گوش کن ! :
دست از سیاه بازیهات و این آهنگ مرده و غیره بردار ! بابا دلم گرفت ...
ببین نازنین ، توهم از این دختر دائیم یاد بگیر ... ببین این خانم خوشگله چه صفحه ی با حالی زده ( کلیک کن ) ... او از تو خیلی سیاه تر بود ! ...

