دحترک ساکت و غمگین نشسته بود ... خم شد و برگشت و بمن زل زد ... چقدر غم تو نگاهش نشسته بود ... چه چهره ی معصومی دارد ...
من فقط بهش گفتم که از مدل و فرم سیاه نوشته هاش خوشم میاد ...
همین !
جوابمو داد:
من سیاه می نویسم..
بعد خودش ادامه داد :
اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..
ساکت نشسته بودم و گوش میکردم ... گفت:
من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم.
من همینطور نگاش می کردم و او خودش برام گفت:
شاید واقعا مثله همه نباشم..
من فرق دارم اما چیزی نیستم که کسی ندیده و ونو ظهور باشم...
منم آدمم و یه دختر...
من ساکتم و گوش می کنم
اما ساده گفتم که یه آدم ودخترم
چون عام نیستم..خاصم
من نمی دونم چیم...تو خودم گمم کردند..
گم شدم ونمی دونم چرا قصد پیداکردنم رو ندارند....
نمیدونم چیزی بگم یا نه ؟ و او ادامه میده ...
می خوام باشم...می خوام زنده باشم...
من از مرگ نمی ترسم...
از بودن می ترسم...
از اینکه باشم اما نتونم باشم!!
و ازم پرسید:
می فهمی؟!
نمیدونم ... اما سعی می کنم که بفهممش و او میگه :
ازبودن درحین نبودن می ترسم..
من سیاه می نویسم.. اخه رنگ دیگه ای ندیدم تو زندگیم..
من مصلوب واژه ام
من از درد آویزونم...
متن منو دارمی زنه..
من می خوام بادارباشم..
می خوام واژه هایم رو به نوزاد تبدیل کنم.
می خواستم جنین بیست ویک هفته ام رو با پازلائی ساختگی فرم بدم..
ازم دوباره می پرسه :
دیوونه شدم نه؟!
نمیدونم چی بگم بهش و او خودش بریده و دوخته و من هنوز چیزی نگفته و عکس العملی نشون نداده گفت
منو به تمسخرنگیر...
من از جهش ژنتیک در بمب هسته ای حال بدتری دارم...
انگار فکر منو خوند که گفت
من همینم..
تمام !
برام جالب شد ببینم این دختره کیه دیگه ؟؟؟؟!!!!
رفتم تو صفحه اش و دیدم ... اووووووه ... چه خونین و مالینی...
دعوتش ردم توی اتاق شیشدری باغم .... و برایش نظرم رو دادم ...
خوب این برداشت من بود تو نگاه اول ...
وقتی این حرفهامو شنید ... عصبانی شد و جیغ و داد راه انداخت که :
نمی دونم چی بگم...اما ازاین نوع نوشتنتون درباره خودم بدم اومد.. شرمنده..من خیلی رک و رو راستم...
دلمم نمی خواد دلتون برام بسوزه ودلداریم بدین..
دلداری ؟ دل سوختن ؟ ....
مقصودم از دار زدن به وسیله ای متن هم همین بود..
من که بازم مقصودشو نفهمیدم ...
می دونستم همه می یان همین کارو می کنن
همه ؟
چی کار ؟
و همین جوری به حالاتم نگاه می کنن..
چی ... کی ... چه .. نمی فهمم ...
اما نمی خوام ..این وبلاگ یه وبلاگ بکره..
نمی خوام کسی به حریمش تجاوز کنه...
ها؟؟؟؟؟؟؟؟ !!!! کی ؟؟؟ کی میخواد کاری بکنه ...
کی ... کجا... تجاوز .... چی .... کدوم وبلاگ ....
من نقد می خوام..
نه از قیافه و من انتقادکنید..
من فقط خودوبلاگیم رو به نقدگذاشته ام
میخ شدم ؟! یعنی چی ؟
پس اون چیزائی که نوشتم کشک بود ؟
شاید دوست داشت براش بنویسم :
وای ، وووی چی وبلاگت خوشگله .. ماهه .. قشنگه ... عالبه .. نظیر نداره ...
نه من فقط برداشت خودم رو مینویسم ... و نظر خودم رو هم میدم ... اونم به همون دو خطی که برام درد دل کرده بود ....
تازه منکه برای خوش آمد و بد آمد کسی نمی نویسم ...
ببخشید ، خودش میخواد که به اوناش کار نداشته باشم !.. باشه ... که ندارم .. تازه خودش این مطلب رو پیش کشیده ...
او رو که قبلا هم دعوتش کرده بودم ، بردمش توی ششدری ی باغم و باهاش صحبت کردم ... حرفی زدم و او هم حرفش رو زد ... نه بحث داریم و نه دعوا ... و حتی نمیدونم جوابی باید بدهم بهش یا نه .... هنوزم میگم سبک سیاه نویسی اش جالب است ولی خودش رو نه میشناسم و نه میخوام بشناسم ... چه میدونم هز سی مشگل های خودشو داره ...
ولی جدا از همه ی این ها ...
در همین ارتباط راستش حرف این خانم من رو برد توی گذشته های خودم ...
برای خودم اومدم و اینجا هم از همون زاویه برا ی شما یک افشا گری در باره ی خودم بکنم برای اینکار رفتم سراغ یکی از نوشته قدیمی ام ُ اونرو دستکاری کردم و اینجا می نویسمش ...
آره حرف های این خانم من رو برد توی گذشته های خودم ....
یاد خودم افتادم و مدل نوشتن نوشته های خودم در دورانی نو جوانیم زمانی که بیشتر مطلبم را از طریق شر و ور های شاعرانه بیان میکردم و شعر مینوشتم و میگفتم و میخواندم ، آنرا اینطور بیان کرده بودم :
....گاهی دلم میگیرد.. غمین میشوم .. خیلی غمگین .. و تنها میشوم .. تنها .. کوچک..هیچ میشوم .. حرف میشوم .. کلمه میشوم .. در خود میپیچم .. روی کاغذ غلت میزنم .. جاری میشوم .. سیل میشوم ..شعر میشوم .. های هائی میشوم : بر گور من من ....
هنوز هم همینطور مینویسم :
نوشتن برای من مثل کل پروسه ی هم خوابگی و آبستن شدن ، بارداری تا زایمان نوزادی است یرای یک زن....
نوشته ای که الان دارید میخوانید نتیجه ی یک روز کلنجار رفتن درونی من است ... که در دو کلمه خوندین و تمام شد و رفت پی کارش ... آنچه نوشته ام و آنچه می نویسم و عرصه میکنم ... آنرا چه چه دیگران بخوانند و چه نخوانند مهم نیست برایم ... برایم جالب است که بدانم چه تاثیری دارد اما برایم مهم این نیست که آیا برایم کف میزنند ، تشویقم میکنند یا هو میکشند و تحقیر !
غیر از مواردی که واقعا نظرم را به کسی عرضه میکنم ولی در نوشته های معمولیم راستش حتی نتیجه ای که از بحث گرفته ام (خلاصه ی مطلب) نیز برایم مهم نیست ... چه شاید در یک موقعیت دیگر ، بدلایل مختلف و دخالت جلوه های دیگر ، مثلا حتی تغییر زاویه دید ، از همان مجموعه مشابه ، به یک جمعبندی دیگری برسم و ....
منهم مثل معصومه در این زمینه هستم ... تعجب می کنم که او باکره نگه داشته است خودش را .. من شده ام مثل یک زن پر از حشر آماده ی له له زن ...
با ذهنی پذیرا ، ذهنی آماده ی گر گرفتن ( و آماده دریافت ) خودش دل دل میزند ( و به اصطلاح ما مشهدی ها ) ُمدُمد میکند ، میطلبد .. میخواهد ... میخواهد که تلنگری در گیرد ... دیدن یک صحنه ، شنیدن یک صدا ، خواندن یک جمله ، لمس یک چیزی میتواند ، نیوشائی یک بوی آشنا ... همین کافی است ... همین که حسی از احساساتش تحریک شوند ... حتی اگر هیچ چیز نباشد ، از هیچ چیز ، چیزی میسازد ... گیر میدهد به هر چه و به که دم دستش باشد و برسد .. تا اینکه بهانه ای برای درگیر کردن خود با خودش پیدا کند ... کاری کند که از میان اخگر ها ، جرقه ای بر روی پوده هایش بجهد ، بپرد ، در گیرد و بسوزاند و... با گر گرفتن است .. با گرد و خاک بر پا کردن است که میتواند پی ببرد به خودش ... و من درست عاشق همین در گیری های خود با خودم هستم ...
زمانی که تخم پاشیده و افشانده میشود... تلنگر وارد میشود... جرقه ای که به پود مغزی من میخورد ... و کل سیستم درونی این دوران از این تخمک گذاری تا مرحله ی تکامل ( تبدیل نطفه به جنین و رشد جنین تا لحظه ی تولد ( زایش) با یک تحرک احساسی شروع میشود ...
برای من ، شخصا ، خود این دوران رشد تاریخی آن موجود در درون زهدان فکرم است ، که برایم دلنشین است ... آن پروسه ی "سیر آبستنی " و تکامل یک « چیز نو » در درون من است ... و بقول این اقای منوچهر جمالی " روند پیدایش روشنی از تاریکی است "... که هیچ کس جز خود من آن را نه فهم ، نه لمس و نه درک ، نمیتواند بکند ... و با این دید خلاصه بگویم ، مغز کلام در لمس این احساس ماجراجویانه ی کندوکاو و جنگ و جدل خود های درونی من بعنوان یک انسان است ... روند رفتن به هفت خوان است ...
از بیرون از خودم نه کسی آن را میفهمد و نه من میتوانم آن را برای کسی تعریف و یا تشریح و بیان کنم ... و حتی الان هم دارم شرح میدهم مطمئن نیستم که آیا اصلا کسی ، مثلا تو ئی که میخوانی ، آیا میفهمی چه می گویم؟... درک میکنی ؟ شاید بتوانی مجسم کنی که چه حالتی است ! ولی من لمس می کنم ... همان طور که هیچ مردی متاسفانه نمیتواند لمس کند احساس درون یک مادر را در دوران بارداری ش !
آنچه نوشته و بر روی کاغذ ریخته میشود ، نتیجه و چکیده ی تمام این در خود چرخیدن ها است ...
نتیجه و چکیده ی تمام آن پروسه ی "سیر آبستنی " و تکامل در درون من ...
حود نوشتن برای من مثل زایمان نوزادی است یرای یک زن... مثل سر برآوردن جوانه یک دانه از خاک میشود ... آنچه از قلمم جاری میشود ، نتیجه ی کاشته شدن یک تخم است که مدت ها ی قبلش در ذهنم کاشته شده اند ... که حالا زمین را می ترکاند که ریحانه بزنند...
بنظر من قسمت اصلی خلاقیت در همین فاز می گذرد بقیه اش فقط شیوه است از آن به بعد دیگر بحث بر سر روابط حاکم بین قلم است و کاغذ و دست من ، بعنوان وسائل و ابزار بیانی نوشتاری من نویسنده است ... من نقاش آنرا با از رنگ و قلم و بوم و من عکاس اینرا با سلولوئید و دوربین و دیگری از سنگ و تیشه و ... بالاخره هر کسی به وسیله و طریقی مطلبش را ادا میکند ....
بر پایه این مبنی است که در یک نویسنده و در کل در هر هنرمند خلاقی ، حداقل باید چند نفر را دید..
فرد و شخصی حساس حساس حساس ، با شاخک هی قوی باز گسترده ی رو بهر سمت و سو گشوده که با کوچکترین بهانه ای زیر و رو میشود ، موج و تموج میگیرد... چین وچروگ میشود ... خم و راست میشود ... به خودش میپیچد ...
آن همراه هان و همصحبت های در درون من ، خود های دیگرم که برای من یک نوع با خود در میان گذاشتن بحث ها و کفتگو ها بر سر مسایل دارم ... یک جور بیان و بگو مگو و قیل و قال و دعوا و توی سر هم دیگه زدنهای خودم باخودم .... تا بلاخره ..
اونوقت یکی دیگه ، که باز خودم باشم ، میام و از طریق این نوشتن یعنی ساده ترین راه برای جمع و جور کردن افکارپریشانم برای رسیدن به یک جمعبندی ، بحث های درونیم رو ، روی کاغذ میارم ... سیاه رو سفید ... یا به تصویر میکشم با کلمات یا با زنک با با نواختن یک وسیله ی موسیقی ....
نه ... من بیشتر مینویسم برای خودم ... نه برای کسی و نه درباره کسی ...
نوشتن به این معنیش دیگر یک کار ذوقی ساده نیست ... آنچه به من نویسنده حال میدهد ، همان که گفتم ، همان دوران حمل و بار داری است و سرو کله زدن با خود های درون خودم است ... آخرش .... وقتی زمانش شد ، خودش میاد .. زاده میشه ...
بر خلاف نظر عامه ی مردم – نه اثر و کار عرضه شده ... ، با هر ارزشی که بآنها بحواهند به آن بدهند ، مهم است ... برای من او موجودی مستقل از من است که برای خودش هستی دارد .. و دیگر به من کاری ندارد ...
مسلما برایم عکس العمل دیگران هم جالب است ولی میدانم آنها نظر و حرف خودشان را دارند .. و اگر هم در انتقادهای مثبت و منفی آنها نکته ای ببینم در دفعه های بعدی شاید بکار بگیرم ...
حالا اینجا خوب است که من مسقیم و بیواسطه با شما ها رو در و هستم ... ولی در زمانی که از طرق دیگر با هم به ارتباط برسیم مثلا متن چاپ شده در یک مقاله و روزنامه و مجله و ... طفلی را که در عمل از همان لحظه ی بعدو بدنیا آمدنش ، از لحظه تولدش ( و نه خلقتش ) هر کسی به شکلی به پر و پایش میپیچد و به سر و کله ش می زنند و آینجا و آنجایش را میبرند و مثله مثله شده اش می کنند ...
فرقی هم نمی کند که چه کسی و برای چی ! از هم خود مادرش ، یعنی خود من نویسنده ( بعنوان بکار گیر ایزار و وسائل بیان تا خود سانسوری ) و چه دیگران (ویرایش گران و ناشرین ...و حتی منتقدان ) ، هر کسی به طریقی با خذف و میل بلائی به سرش می آورند !
نتیجه اش میشود ، فرزندی ناقص الخلقه ( فیل شهر قصه میشود ... و خلاصه آنچه دست خواننده میرسد موجودی است مرده ، آش و لاش شده ... تکه نکه شده ، وصله پینه شده ... که به هر دلیلی و علتی به این شکل عرضه شده است که مبینید و میخوانید ... چیزی که همه چیز میتواند باشد به جز آن من من از بدو تولد مرده ای که به همه چیز شبیه است به جز تنها به مادرش !)
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
ای بابا ....
وقتی دیدم دخترم از لیوان شکسته اش حرف زده ... خیلی دلم سوخت ...
اگر پهلوش بودم برایش یک سرویس لیوان کریستال می خریدم ، با کاغذ های رنگی کادو پیچش می کردم و شب که خواب بود یواشکی میذاشتم دم دستش ... تا صبح ک بیدار میشه اونا رو ببینه ....
ای بابا ...
۱
با خوندن قصه ی لیوان شکسته دخترم یادم افتاد به یکی نوشته هایی که ربطی داشت به همین قضیه ی پر و خالی دیدن لیوان روی میز ...
حدود چهار سال پیش چند داستانک به زبان آلمانی تحت عنوان « 50 + چندساله ، خوب بعدش چی ! » نوشته بودم و در لپ تاپی که سوخت ، مونده زندانی ... تا شاید زمانی بتونم نجاتشون بدم ...
توی اون نوشته هام ، یادم اومد که مطلبی بود ، که صحبت از همین مطلقیت کردن مسائل مثل « یا این یا آن » دیدن هر چیز ( سفید / سیاه ، شب / روز ، بد/ خوب و پر / خالی و غیره دیدن.... ) کرده بودم ... یادم اومد که اونو بخاطر بحثی که داشتیم پرینت کرده بودم و به دوستی داده بودم ... بخاطر دختر ، با هزار رنج و زحمت و تلفن و پیغام و پسغام غیره بلاخره اون طرف رو پیدا کردم و او با خوش روئی بهم گفت که اتفاقا این نوشته نیم صفحه ای روش خیلی اثر گذاشته است و اونو دم دستش گذاشته و هر از مدت نظری به آن میاندازد و .... وای باورم نمیشد ! جودم ...
با چای و کبکس از من پذیرائی کرد ... بعد از توی یک زونکن این نوشته رو از لای یک پلاستیک در آورد و اجازه داد بیک گپی از روش بگیرم ...
خیلی جالب بود برای خودم ... اول فکر کردم همون یک صفحه است ... بعد دیدم نه ، نزدیک بیست صفحه از این نوشته ام رو آنروز ها بهش داده بودم ... کلی ذوق کردم ...
توی چند روز آینده ترجمه ی ای از این نوشته ها خواهم کرد ..
ببخشید اگر فارسی اش به قشنگی آلمانیش نمیشه ..
« چی چرت و پرت هائی ! »
... لیوان نیمه خالی و یا نیمه پر!
بعنوان مردی بالای پنجاه ، که دیگه بیشتر از نیمی از سن یک آدم معمولی را پشت سرش گذشته است و میدونم که بابا یک عالمه امکانات زیادی هنوز هم جلوی رویم قرار دارند تا از شون استفاده کنم ...
ما همه مون توی این دنیای عجایب اسرار آمیز واقعیات حقیقی اومده ایم تا زنده گی کنیم ، حال کنیم .. کیف کنیم ..
من یکی که واقعا سپاسگزارم از پدر و مادرم که منو ساختن و پرداختن و خوشحالم و راضی و افتخار می کنم از اینکه به من این کوزه ی معجزه گر رو دادن که همشه خودش رو پر می کنه !
از همون دوران بچه گی هایم هم که یادم میاد ، تا حالا همیشه اجازه داشتم از این سفره ی سحرآمیز « هر چه میخوای بردار از توش » استفاده کنم ...
من که همیشه سعی میکنم با کار های روزانه وقتم رو پر کنم ... موقع انجام کارهایی هم که انجام میدم تا جائی که میتونم با وجدان پاک ، بهترین کاری رو که میتونم باصداقت و دقت عمل کنم ، بدون اینکه به کسی آزاری برسه به آدما کمک برسونم ...
خیلی از مسائل اخلاقی و اجتماعی مثل خدا و اخرت و دستورات و مقرارات دین برایم دیگر بی معنی شده اند و حتی وقتی اونا رو می بینم میبینم جقدر مسخره و مضحک بنظرم جلوه می کنند و اصلا اینگار برای ترسوندن بچه ها ، یک جور بچه گول زنک درست کرده باشن ... نتنها راه و چاه رو به من نشون نمیدن بلکه ترمز من هم میشن ... برا همین هم نه به اونها اهمیت میدم و تا میتونم از آدمای مذهبی هم گریزاانم ...
۲
دو تا قصه ی کوتاه ....
توی شهر قصه ... پسری بود که زد و عاشق چشمهای دختری شد! ...
با هزار زحمت تونست دختر رو بدست بیاره ... ولی چون عاشق بود .. همیشه با دختر بود ...
پسره دست به هر کاری که میزد نمی گرفت ... ولی در عشق قوی دل بود ... و هی عشق می کرد ....
با وجود زحمت و کار و تلاش ، دخلش به خرجش نمی خورد ... در هر چه که موفق نبود در کسب و کارش ( شاید چون فکر می کنه پول داشتن و پولدار بودن « بد» است ) اما در عشق و عاشقی موفق بود ... همش هی عشق بازی میکرد.. تا اینکه تلفن و برق و آب و کرایه خونه و خرج بیمارستان عشقش رو نتونست بده ... اخرین پولها در اورده و پس انداز خودش و بقیه پول طلا های زنش که تموم شد ...
بالاخره پدر دختر که دیگه طاقتش تاق شده بود اومد و دست دخترش رو گرفت و برد به خونه ی خودش و فرستادش که بره دنبال درس و مشق و زندگیش ...
حالا پسر نشسته و بیاد عشق از دست رفته اش داره رویای غذای قرمه سبزی میبینه ... فکر میکنه پدر دختر دیو جادو است و دختر که در تلاش درس خوندن و چیزی شاید در آینده شدن ، در خطر گمراه شدن و از راه بدر شدن و دوست پسر گرفتن ...
حالا دخترک بعد از خوندن درسش .... میاد کنار پنجره و منتظر میمونه ببینه آیا عاشقش چیکار می کنه براش ...
شاهزاده خانم قصه ی دوم ...
مثل چل گیس قصه ی حسن کچل فعلا اسیر است در باغ شیشه ... و
دیوه همیشه لگد کوبش می کنه ... و
ایشون هم هر شب چکمه ی دیوه رو میبوسن و واکس می زنند ...
تا .....
تا ببینم : « کی به خودش میاد و بگه آخر مرتیکه بسه نزن ! » بی معرفت !
این قصه ادامه داره ...
۳
و اما در باره ی خودم ( در جواب به دخترم که در جائی دیگر این سئوال را پرسیده بود ) ...
دختر عزیزم ...
من خودم قربانی یکی از همون فدا کار های « زیادی عاشق ها » بودن بودم ! ( البته اسمش را من گذاشته ام « ملطف بودن »...
حتی دوبار تا مرز خودکشی هم رسیدم ..
خوشحالیم در آن زمان و بعد از جدائی اصلا و ابدا ، نه بخاطر توی رختخواب این و اون جهیدن بود ! بلکه بخاطر آزاد شدن از دست ، ببخشید آن لغت سانسور شده در آن صفحه ام را اینجا می اورم : « عفریته ی وحشی خر خواهر فلان کس چرکین شکم گنده ی ... ( و همینطور دو خط ادامه دارد ! ) ... ، بود ...
مودبانه اش را نوشته بودم : بت اعظم سنگی معبد سنگی شهر سنگاران ،
میبینی چقدر نفرت ( به حق یا ناحق ، ولی در ذهن من و در آن زمان ) در آن نهفته بود .. . خوشحالی من آن زمان به سبب رها شدن بود از قفس تنگی که خودم برای خودم با دست خودم در این ارتباط فراهم کرده بودم !..
رهائی از مشت و ناخن کشیدن و لگد کوبی های آن جباری ، که من به او زیادی اجازه داده بودنم ... که هر غلطی که میخواهد با من بکند بکند و من پذیرا بودم اورا آن زمان .. ... .
درست است ... من بعد از جدائیم غوغا کردم آنهم چه غوغائی ...خیلی هم زیاده روی کردم ...
مخصوصا که آنزمانی که دوران بحران میان سالگیم را می کذراندم و فکر می کردم که دارد تمام میشود ... و فرصت کم است و اگر نکنم از دستم میرود ... نه تنها در این زمان کردم هر چه که گیرم می آمد بلکه حتی آنجور که میخواستم... شاید این سردی حالا یم هم بدلیل همان پر گاز رفتن های آن زمانم باشد ..
ولی ایشان ، در زمان با من بودن ، با بوی مرد به خانه می آمدند ... یا بعد از یک سفر نه ماه ، ایشان آبستن برگشتند ! ومن چون دوست داشتمش ! و عاشقانه دیوانه وار و بی اراده و ... می پرستیدمش( ! ) ، خودم را می خوردم و هیچی بروی خودم نمی اوردم ... که مبادا ُ ایشان ناراحت شوند( !) و خاطرشان مکدر (!) و احتمالا زندگیمان بهم بخورد (؟!) ... آنقدر دوستش داشتم که حتی معشوقه های او را هم دوست داشتم .. توماس نمونه اش !
۴
ولی چند مسئله ی کناری برای دخترم مطرح شده را ، دوست دارم روشن کنم ...
دختر نازنینم فرزانه چند تا سئوال کرده بود و بعد ش نوشته بود:
بازم چرند گفتم و منگولی وار؟
باید بگم دخترم ... چرند ترین حرفهای هر کسی ، حرف های اوست ... مهم نیست که دیگران چه نظری دارند ... برای من شخصا نه حرف ها و نه سئوالات و نه رفتار و نه کردارت چرند و پرند و مزخرف و منگولی است ...
تو در این زمان این جور فکر می کنی ... این طور عمل می کنی .. گور پدر پدر سوخته ی دیگران که چه فکر می کنند و یا شاید خواهند کرد ...
مهم این است که من این جور فکر می کنم ... دیگرون میتونن نظر بدن ... ولی باز هم اون منم ( ببخشید ) این توئی که باز بر حسب میل خودت با نظر آنها می توانی هر کار خواستی بکنی .. محل سگ نگذاری یا بگذاری ، جدی بگیری یا نگیری ، .. تاثیر بپذیری ... یا نپذیری ...
من خودم شخصا عادت کرده ام و حتی دوست دارم ( و گاهی بزور از زیر زبانشان می کشم ) تا نظر و دیدگاه دیگران را نسبت به کار هایم ببینم ... دید آنها دایره و ایعاد دید گاهی مرا باز تر می کند و زاویه های نادیده را از نظر آنان می بینم .. خلاصه آنچه در نظرم نیامده را آنها نشانم میدهند ...
اما این عزیز نازم ، چند سئوال توی دلش بود ... که مطرح کرده بود ... دلم میخواد قبل از ادامه به داستان واقعی زندگی گذشته ام .. در جواب به او از واقعیات زندگی فعلیم جواب بدهم ..
1.ازدواج تنها برای رفع نیاز جنسی نیست،یه همسر علاوه بر این باید هزار جذابیت دیگر برای ادامۀ زندگی داشته باشد
2.ازدواج سد راه خوشی کردن و دنبال تمایلات و آرزوها رفتن نیست...
این را تائید و تاکید هم می کنم و ... اگر در نوشته هایم اینحا آورده ام به عنوان نفی کلی آن نیست و نبوده است ... بلکه چون من در آن دوران ده ساله ی زناشوئیم واقعا در ها و پنجره های زندگی را بر خودم بسته بودم اصلا احساس رهائی می کردم ...
اینکه حالا به چشم دیگر به ازدواج بر خورد می کنم ... چون از شرایط آزادی رابطه ی « شبه ازدواجی » در آلمان و نیز به شیوه ی ارتباطی عاطفی جنسی و مشترک بلوغ یافته ی خاص و منطبق با روحیه ی شخصی خودم رسیده ام و در خود جا انداخته ام ... و پذیرفته ام ... یک دید دیگری دارم ...
خلاصه اش اینگه آنقدر رابطه دارم که دلم نمی آید محدودش کنم ... ( ؟! )
3.هر کسی از هر دم با این و ان خوابیدن لذت نمی برد
درست است ... مخصوصا حالا که بعد از تجربه ی سه سال « روزه ی زن » بعد از آن دوران تا حتی « در یک روز با سه زن » را ... داشتن ... ولی این هم واقعا مقطعی بود ... الان که من دیگر گذاشته ام به دست اتفاق ( هر بار پا داد و خواست ) و میل ( هر بار واقعا هوس کنم و بخواهم ) و تمنا ( هر بار که دلبری وافعا میخواهد و بطلبد ) ... مهم هم نیست برایم که کی ، کی و کجا ..
علتش هم در این است که برنامه ی جنسی برایم شده است یک چیز ساده مثل غذا خوردن ...
خودم شخصا به « همخوابگی سالم ( بخاطر ترس از ایدس گرفتن ) خیلی اهمیت میدهم ... همانطور که با دست نشسته غذا نمی خورم ؟
ولی در رابطه با هر کس و هر دم ... درست می کوئی اوائل همانطور بود اما به مرور در رابطه ی جنسی دیگر حالت بازیگرانه ی یند بازان و شعبده گران حرفه ای سیرک را پیدا کرده ام ... که با با نقطه ها و اعضا و جوارح بدنهایمان و میتوانم بدون « عشق » و عاطف هم هر موقع پیش بیاید رابطه ی زیبا و پر از لطافت و ظرافت و رویائی به اوج رفتن را برفرار کنم ..
من خودم شخصا با حال دادن به همبازی ام بیشتر حال می کنم .. یک جور بازی موش و گربه .. یعنی پا میدهم تا او فعال شود ... تا بفهمم چه گونه .. جقدر .. و با جه سرعتی .. و ..... میخواهد بعد نقش فعال بازی را بدست می گیرم ولی آنقدر که متوجه باشم که او میخواهد و با بازی را بدست او می سپارم .. و خودم پاسیو میشوم .. تا ... دیگه از پا بیفتیم و دیگه نتونیم .. .
این است که لذت بازی در خود بازی کردن برایم شده ! و مسلما برای شریک همبازی ام ، مخصوصا آنها که با من سر و کاری نداشته اند ، بار ها دیده ام که از سر شوق و ذوق و لذت به گریه افتاده اند ..
و با یک بار امتحان ( باور کن دخترم ) این من بودم که به زور باید از دستشان فرار می کردم ..
و این این جمله تورا به خوردشان میدادم که : « مگه میشه با هر کسی و هر دمب ...؟» ...
4.عشق و ازدواج اسارت نیست
نه نیست ...
احساس اسارت و نا برابری و ظلم وقتی است که این مسئله غشق و عاطفه در رابطه و حتی در ازدواج به صورت یک طرفه باشد و بد تر از آن عشق عاشقانه عاشق مورد سوء استفاده قرار گیرد ... و آن هم بعد از این که رابطه ی عاشقانه و با زندگی زناشوئی به عدم توازن و تعادل رسید از اینجا به بعد آنکه زیر بار و فشار قرار میکیرد احساس گیر افتادن در تله می کند ! احساس اسارت ... احساس در قفس بودن ...
اگر عشق موهبتی است که باید از داشتن و دادن و گرفتنش سپاسگزاری کرد ...
و ازدواج یک قرا داد برای شراکت در زندگی که پایبندی به آن اولین شرط عهد و پیمان است .. ...
5.فطرت ادمیزاد برای با دیگری بودن تنظیم شده نه برای تنها بودن یا با دیگریها بودن
هر دو یش ... هم فردیت و هم اجتماعی بودنش ... برای همین به درستی باید مرز بندی ها رعایت شود ... حتی در رابطه ی نزدیک زناشوئی باید مرز های شخصی هر کس مشخص و به آن حرمت کذاشت ... در قسمت با دیگران بودن هم همینطور آنهم به رعایت حد حرمت به مرز های هم گذاشتن دارد ...
6. ( این شماره گذاشتن از من است !) شما چون مرد بودی از یه زاویۀ دیگه به ارتباط جنسی نگاه می کنید و طبیعتأ حتی بعد از جدایی بیشتر هم بهتون خوش میگذره و همین انگیزۀ بزرگی برای شادیتون میشه و حرکتتون به سمت جلو و فراموشی
اما زنها یا حداقل اکثر زنها درست بر عکس این هستن
وقتی عاشقن دیگه خوابیدن با دیگری براشون محال میشه و همین میشه یه غم بزرگ که نمی تونن دیگه حتی به ازدواج هم فکر کنن...
هم قبول دارم هم ندارم ... اینکه فکر و ذکر آدم بعد از جدائی مشغوله و باعث میشه آدم با چه چشمی دنیا رو ببینه عامل اصلی است ...
من در زمان جدائی از خانم .. اصلا یادم رفته بود که دنیای بیرون وجود داره ...
حتی دو سه سال آخر رابطه که من حتی از دست خانم به من خوردن چندشم میشد ... باز هم بفکر داشتن رابطه با دیگران نبودم ..
ولی بعد از آزادی این ترمز اخلاقی ام را باز کردم ... و به خودم اجازهی استفاده از امکانات را دادم ... حتی اوائل رابطه ام واقعا مثل تشنه های تازه به آب رسیده بود !.. و از طرف دیگر با آن کلمه ی «اکثر زنها» و بد تر از آن « محال بودن » است ...
قبول دارم ... مخصوصا در این مورد که ما مرد ها و زن ها بخاطر مکانیسم فیزیکی جسمی از یک رف و شیمی هورمونی از طرف دیگر و مخصوصا از نظر روحی و روانی متاثر از جامعه و محیط ..و پرورش و تجربه های کودکی هر کدام اصولا معیار های شخصی خومان را داریم.
و قبول ندارم ، چون عزیز دلم ، در یک رابطه ی جنسی دو نفر وجود دارند ... همونقدر تغداد که مرد همنقدر تعداد هم زن در این ارتباط شریکند ... به نسبت کاملا برابر یک به یک ... همون قدر که مرد ها در یک شب ، در یک شهر ، بعنوان مثال بگوئیم ، با زن ها همبستری می کنند ، همانقدر هم زنها با مردها همبستر شده اند .. حالا اینکه زنها فردایش نصفشان رابطه شان را ( به دلایل فراوان ) منکر میشوند دلیل نیست ؟؟؟... اینکه مرد ها از نظر مکانیکی دست به نقد تر هستند تا باز شدن غنجه ی گل خانمها این درست .. ولی اگر ... بحث این را بگذارم کنار بهتر ..
ولی باور کن به همان تعداد که من با زنهای زندگیم با من رابطه داشتهام بدون یک بار کمتر و بیشتر ... همونقدر هم زنها با من رابطه داشته اند .. این مسئله را حلاجی کن برای خودت ..
دوستی دارم خانموک ... او هنوز نتونسته رک و رو راست بگه ... که با کس های دیگری هم هست .. مطمئن هستم به مرد های دیگه هم همین حرف را می زند ! ... دزستش هم مین هست .. مرد ها زنهای « نداده » را بیشتر دوست دارند !!!!
.....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
۱
تحت عنوان : سرمه کش زیر درخت کاج
برای منوچهر جمالی مطلبی نوشتم ...
آنقدر در کنه خودم با خودم ور رفته ام تا خودم را یافتم ...
آنقدر هر چه را که از من نبود دور ریختم تا پاک شدم ...
شده ام یک شیشه ی هزار زاویه ی ریز به هر سو بچرخم دنیائی است نو ...
وای چه کیفی می کنم ...
هر لحظه حادثه است و هر لحظه به هر چی میخورم جان می گیرد .. رنگی میشود .. دوباره پا میگیرد .. زنده میشود ...
و من کیف می کنم ... که چه آسان میتوان ...
نه باری می کشم نه زیر فشاری هستم .. خودم هستم سبک .. پاک ... خود خودم ...
در عمل پیاده می کنم آنچه در فکرم می گذرد را ...
می گویم آنچه بدهانم می آید را
و می نویسم آنچه خود میخواهد نوشته شود را
انجام میدهم آنچه که میخواهم را
فقط به زبان خودم حذف می زنم به خرد خود اندیش میگویم « دلگویه » ! و آن همان اینتوتیتسیونی است که هی صیقل خورده گیش را بیشتر و بیشتر می کنم ... مثل زاتلیتی که تقویت کننده های قوی تری برایش بگذارم ...
شاخک هایم را ، گوش هایم را ، چشم هایم را ، نوک نیشم را تیز تر کرده ام ... لوله های مکنده ام را لایروبی کرده ام و عضلات مکنده ام را هم تقویت کرده ام ....
من هم اسبی شده ام ... زاده از تخم رخش ... چموش ...
از وقتی خودم شده ام چند تا شده ام ... چند تا شده ام .... روحی شده ام در حال حلول .... اسب ، زنبور ، پروانه ، پلنگ ، ابر ، باد ، جرقه ، درخت ...
وای چه کیفی می کنم ....
گفتم درخت .... یاد نوشته ای افتادم که زمانی دور زمزمه می کردم ...
حیفم آمد ننویسم ..... اصلش اینجا است ...
http://www.bagh.blogfa.com/post-6.aspx
میدانی چرا این ها برایت مینویسم جمالی عزیز ؟
چون مژه گانم را روزی به سرمه ای از سرمه دانت آلودم ...
با تشکر از تو ...
۲
پیشنوشت
فرزانه ... دخترم
(عاشق بیش از حد ! )....
متاسفانه به خاطر رک گوئی هایم خیلی وقت ها سو’ تفاهم پیش میاید ... ولی با وجود این فکر می کنم ... اگر رک و بی پرده نگوبم شاید اصلا منظورم را متوه نشوی ...
من این درد عاشق حرفه ای بودن و خود را تا سر حد به خطر انداختن فدا کردن بخوبی میشناسم ...
مجبور شدم برایت مطلبی بنویسم ...
قصدم نه دخالت است و نه فضولی
قصدم نه آزار و نه مسخره کردن تو ست ...
قصدم حتی راهنمائی تو هم نیست ...
میفهمم تو را
اتفاقا خوب هم میفهمم ...
قصد من
فقط همراهی تو است ...
هر موقع نخواستی من برمیگردم میروم سر موضوعی دیگر ...
نکته:
حقیقتش این است که آنچه مرا بر آن داشت که این مطلب را بنویسم بکار بردن فعل های جمله هایش بود در زمان گذشته:
آقای بلاغی گل، حس من بزرگتر از یه غریزۀ مادری حکم می کرد
بدون اینکه اراده و تلاشی کنم،اونقدر عاشق بودم که خودمو نمی دیدم
فقط نگران اینکه با این کاراش اتفاقی براش نیفته
خدا می دونه راست میگم و همین الان چشام خیس شده
چون من همیشه اعتقاد داشتم حتی اگه کسی تو این دنیا دل کسی و بشکنه و حتی طرفم ببخشتش باز خدا مجازات خودش و اعمال می کنه
من ازون می گذشتم و ذره ای راضی به عذابش نبودم
گرچه خودم زجر می کشیدم از تنهایی و شکستن
اما ارزو می کردم که تو این از این شاخه به اون شاخه پریدناش کسی و پیدا کته که سر و سامونش بده
تا کی می شه اونطوری زندگی کرد؟
خدا می دونه که من اول و آخر نگران خودش بودم و این حس اونقدر قوی بود که من هیچ اراده ای روش نداشتم
هنوزم با همۀ کاراش باز
نگرانم
که پایش
نخراشد
امیدوارم هر جا هست خدا پناهش باشه
موضوع :
مجسم کنید که در یک روز سرد زمستانی ...
یک بنده ی خدائی... با تمام قدرت و گردن کلفتی و پر روئی و لجاجت میخواد پیرهن آستبن کوتاه و نازکی بپوشد ... مردیست قد و بد دهن ! و کسی هم نه طاقت و نه حوصله ی یکی به دو کردن با او را دارد ....
حالا چون که طرف لباسهای نامتناسب با فصل پوشیده بود احساس سردی به ایشان دست داده است ...
نازنین دختر من او را می بیند که سگ لرز می زند ...
یک راه بنظرش میرسد کبریت بکشد و خودش رو آتیش بزنه تا آقا شاید گرمش بشود ....!
وقتی می پرسم چکار می کنی دختر ؟
ببین چه جوابهائی به من میدهد :
-
احساسم به من حکم می کند ( چون احساسم قوی تر از غریزه ی مادری است )!
-
بی اراده و اندیشه این کار را می کنم ( چون عاشقم و خودم را نمی بینم )...
-
نگرانم ( جون با این کار هائی که او می کند اتفاقی برایش شاید خواهد افتاد )
-
خدا میدونه راست میگم ...
و سی دی روانی ایشون انگار خط افتاده باشد .... تکرار می کند ولی اینبار برای رد گم کردن از آخر به اول :
من که میدانم و میشناسم خیلی از زنها را که در این دایره ی شیطانی « دوست داشتن بیش از حد » گیر می کنند ...
و جالب است که یک خصوصیت اینها که واقعا مو را بر تنم سیخ می کند این است که با له و لورده شدن بیشتر شان تازه فکر می کنند دارند بیشتر کیف می کنند ... من اسمشان را خود آزاران احمق گذاسته ام ... چون وقتی همین « درد کشان » به آدم های ساکت و آرام و سر براه بر میخورند آنقدر کرم میریزند تا طرف دیوانه شود ...
پسنوشت :
دختر خود آزار رنچ طلب عزیز من هیچ راهی نداری مگر به خودت بیائی و بدانی که زندگی بدون فشار هم زیبا است ... و بدون نگرانی زیبا تر ... و خودت بدون جلب ترحم این و آن زن خوب و انسان نیکی هستی ... ارزش انسانی تو به وجود خودت است نه به باری و خوارئی که بر دوش میکشی ! ....
اگر فهمیدی این را ....
اگر دیگر خودت را از شر کلمات فریبکار «نمی دانم چرا ؟! » و « اراده ای ندارم » و.. رها کنی...
[ واقعا نگاه کن چه نوشته ای :
نمی دونم ( پدر گلم ).. خودم هم نمیدونم چرا ... حتی نمیدونم اسمش رو چی بذارم .. ( عشق ؟ یا وقتی کم میآرم غریزه؟ مثه غریزه مطلق مادری) نمیدونم ...
وقتی واقعیت رو ببینی که اینجا اصلا بحث «عشق » نیست !
اینجا اصلا بحث « عشق و غریزه ی » مادری هم نیست !
بلکه ریشه ی اش در آسیب وارد آمده بر روح وحانت است از کمبود محبتی که به تو روا شده ...
اگر اینو خواستی ...
اگر واقعا خواستی ...
بعد ... من میتونم باهت همراه بشم تا بتونی از شاید از شر این بار و فشار و درد و رنج جوری راحت بشی ...
شرطش فقط اینه که تو خودت بخواهی ...
اگه هستی ...
من هم هستم ...
اگر نه ... بشین و غصه بخور تا ...
تا اون ته مونده انرژیت هم تموم بشه !....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
(1)
دوستان زیادی حاشیه ای ندا میدهند که صفحه هایم را دنبال می کند ، ...
بر سر موضوعی مشترک تماس و قرار میگذاریم و حرف میزنیم و نتیجه میگیریم ... ..
دیشب که به منزل آمدم ، آقای « میم . ب . الف» کسی از همین دوستان بر روی جوابگو پیغامی گذاشته بود و امروز رفتم به سراغش ... سر کارش !
مردی است حدود هم سن و سال من .. کاسب .. مردی ست سالها جدا شده از همسرش و پدر ی تنها با دو فرزند ش ...
اقرار کرد که او هم با خواندن داستان واقعی آن روز سرد زمستانی ، او هم به گریه افتاده بوده است .. منهم اقرار کردم که متقابل منهم موقع نوشتنش و حتی ترجمه کردنش به آلمانی به گریه می افتم و ... اینکه خیلی از کسانی که آن را خوانده اند به گریه می افتند ...
در این رابطه نکاتی را از گذشته هایم با او در میان گذاشتم و هردو دوباره زار زار اشک ریختیم ...
چه مردهای با احساسی هستیم و هستند مثل ما ها خیلی
و حالا بر گردید و بگوئید : « همه (!) مرد ها فلان و بیسار » ...
واقعا حال آدم دیگر بالا می آید از این همه کلی گوئی و قضاوت گری ...
به هر صورت به درد دل هم نشستیم ... بجای ده دقیقه - یک ربع صحبت ما گل انداخت و گفتگویمان به سه چهار ساعتی طول کشید ....
خلاصه به یک جمعبندی جالب رسیدیم :
که اگر میشود یک صفحه ی پلاتفرمی با محتوی و موضوع طلاق و جدائی راه بیندازیم با هدف دامن زدن به بحث و گفتگو در این زمینه و بررسی و بر خورد از زوایای گوناگون به این مسئله ...
فقط به یک مقدمه نیاز مندیم .. در ضمن پیشنهاد هم کرده ام که حاضرم در همان سالن همایش یا بهتر برای من سالن آریانا است برای امکان دادن برای گذاشتن جلسات بحث و سخنرانی در این مورد ....
احتمالا بزودی و در آتیه ی نزدیک در زمینه ی پایه ریزی طرح مستحکم مورد تفاهم برای عملی مشترک در این مورد به بحث خواهیم نشست !... ونتیجه اش را بصورت فرا خوانی در سطح شهر ارائه خواهیم داد ....
(2)
منوچهر جمالی می سراید : ( این جا را کلیک کنید )
« ...
آواز آن بیابانگرد ...
دلم را سخت به خارش انداخته است
و در کشمکش میان « غربت آزادی » و « تنگی عقیده ام »
از هم میشکافم و پاره پاره میشوم ...
... »
این پیر نا آرام را میشناسم .. میرود ... تلنگر را خورده است ... دم در می ایستم و به او می گویم :
جالب است برایم و کیف می کنم که به هر کجا که میلت بکشد میروی ... به جنگل و کوه و غار و دریا و حالا هم که میزنی در و دیوار عادتکده ات را بهم و میخواهی جاری شوی چو باد در دشت و کویر و بیابان پر از شن ...
من اما میمانم در همین همیشه بهار بهشت ...اکنون پروانه ام و پروانه وار پر میکشم در باغ هستی شیره های جلوه ی هستی را با تمام وجود میمکم ... اگر چه گاهی همچنین راحت الحقومی هم نیستند ! اما مزه مزه میکنم ....و کیف میکنم ... حتی تورا ، منوچهر ، تو راهم چشیده ام ... مکیده ام شیره ی هر چه که جلب نظرم را بکند ... لابلای گل ها و غنچه ها و شاخ و راغ در باغ ویراژ میدهم ... از اینجا به جائی که نمیدانم کجاست ... بالا ، پائین ، چپ ، راست ... قیج و قیقاج .. کیف می کنم از بودنم ... نشئه از هر چه و هر چیز ... زیباست.. همه چیز ، همه مال من هستند .. حتی تو ... جمالی عزیز ...
نمیدانی چه حالی می کنم که میبینم که در حالم ، نه گذشته دارم و نه آینده ... فقط رد پائی شاید از من بماند ( یا نماند ! ) ... من در زمان و یا زمان در من ، عجین شده ایم در هم ...
میروی سر به بیابان بگذاری ... برو ...
من میخواهم بجای پروانه بودن ... زنبور شوم حالا ...
زنبور ... میدانی چرا ... ولگرد بیابانگرد ( راستی شالی بردار برای پوشاندن سر و صورتت ) ... ...
میخواهم زنبور شوم چون میبینم خیلی ها به هر دلیل و هر بهانه و علت یا درک می کنند یا نمیفهمند .. توان ندارند و یا نمیدانند شاید که آنها میتوانند خود ، از گل ها و خار های هستی هم بچشند ... خوب ایثار گری می کنم ... و میهمان می کنم آنها را به نوک زبانی زدن به قاشقی از عسل هایم .. این را آموختم از زمانی که درخت بودم و لیموهایم را در اختیار دیگران میگذاشتم ...
من میدادم و میدهم ... آیا آنها با آن چه کنند ... مسئله ی آنان است... من کار خودم را می کنم ...
سفر خوش ... معلم ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
۱
بر پایه ی خط مشی انسان دوستانه ی « بنی آدم اعضای یک دیگرند ..» .... آقای احراری با فدا کاری بیدریغ مالی و زمانی و حمایت خویش این خانه ی آریانا را تا به اینجا ساخته و برپا کرده و زحماتش را بر دوش دارد میکشد ...
در این راه منهم شده ام بقول خودش : « شریک معنویش » ولی خودم میگویم « ور دستش » ... با سرمایه ی فکری و معنوی ام ...
کسانی که مرا میشناسند ... میدانند که بر پایه ی پذیرش اصالت انسانی فردیی ، در روابط اجتماعی ام ، عملا کار وبار و روز و رزگارم شده خدمت به مردم و همشهریان همزبان و غریب در غربت هامبورگی ام . تمام هم غمم شده فعالیت عملی اجتماعی با نیت واقعا خیر خواهانه ی بشر دوستانه ( و نه فقط محدود به تعاریف پایه ای دفاع از حقوق بشر ی ) ... و بدون چشمداشت خاصی ... و لی امیدوار ...
امید وار و خوشبین ... همانند امید یک باغبان به آینده ی پر ثمر روز بار دهند ی زحماتی که حالا داریم شبانه روز میکشیم ...
دیروز از آن روزهای باحالمان بود ... شور و شوق کودکانه ای که با تمام وجودم لمس میکردم ...
۲
برای من به خاطر جهانبینی (به آن دست یافته و به آن رسیده ی تا این لحظه ی ) اکنونیم که در آن کشش ها و علایق مذهبی و دینی نه اسلام و رشته های خاص آن شیعه گری و سنتی و سنیئی و شش و هفت و دوازده و وو... ولایتی و فقاهتی و حنظلی و اسماعیلی و فاطمی و ... غیره اش و نه سایرادیان کتابی و نوری و .... تا برو به زرتشتی و بودائی و ... غیره اش دیگر در آن جایئ و جایگاهی ندارند ... دیروز روز جالبی بود ...
...
از شب قبلش شروع شد ...
از زمانی که مهدی پسر پهلوان با مرام و چت باز اینترنتی با یا حق و یا هو و یا مولا گوئیش شروع کرد به حرف زدن که: چون فردا ولادت است و غیره تا صبح بیدارست و ..
صبحم هم با فرزانه ، دختر خوانده ی اینترنتی شاعر روان گوی پر از احساسم ، مرا به لقب بابای نازنین ملقب کرد و روز پدر را برای بمن تبریک گفت ، آغاز شد ...
بعد هم احراری که دو تا از میهمانان آریانا را برداشته بود آمد دنیالم ...
در آریانا خانمی از دراویش گنابادی سفره ی مولودی و مراسم با شگوهی بر پا کرده بود ...
چه زحمتی ... همه چیز سبز در سبز ...
حالا درسته که من سر در نمی آورم از این آئین ها و مراسم ... اما ... بخاطر احترام به شخصیت افراد و پذیرش معتقدات و نظرو جهانبینی آنان برایم جالب بود ... مخصوصا که ....
ما ایرانی ها به علت های تاریخی به علی ( حضرت ، امام علی ، مولا ی متقیان ، امیر المومنین .....) خیلی اعتماد و اتکا دارند و برای او اعتباری قائل هستند ! [ نمونه اش نام گذازی های علی ( و از جمله نام خودم است ترکیبی از علی ( به قول پدر و مادرم که ولادت نا با روز تولد ایشان ) بعلاوه ی رضا (خوابنما شدن پدرم که در حرم الرضای آستان قدس بوده و ... و آمدن نور و ... غیره) ] و جدا از تکیه کلام هائی مثل یا علی ! یا علی مدد ! دست علی به همراهت و ....
بلاخره دیروز تمام مدت در سالن شور و شوق بود ...
۳
در بیرون از سالن ما ، یک باشگاه ورزشی سنتی کوچکی همزمان با ما ساخته شد !... که متاسفانه (فقط بخاطر مسئله ی زمانی ) هیچگاه نتوانسته بودم به آن سر و کله ای بزنم ...
فقط میدانستم در آنجا کشتی گرفته میشود و ورزش های زور خانه ای انجام میدهند ...
دیروز آنجا هم به همین نیت ولادت ، مراسمی بود و تصمیم گرفتم به آنجا هم سری بزنم ...
خیلی جالب بود ... در این محیط کوچک با آن محدودیت های مکانی ( سقف کوتاه و حجم کوچک) اما چه فضای مقدسی و پر از عشقی ...
مرشدی و ضرب و... باستانی کارانی که بعدا متوجه شدم در همین یکسال ی افتتاح آن ... در مسابقات رقابتی خارج کشور مقام دوم را نیز بدست آورده اند !!!
۴
بعد از نمایش و خاتمه ی مراسم ... بیرون با چه همه افراد قدیمی و سرشناس شهر که از قدیم الایم و زمان جوانی تازه به المان آمدنم میشناختمشان روبرو شدم ... سالها بود ندیده بودمشان ...
دیدار ها تازه شد و و...
با ذوق زدگی و خوشحالی کودکانه ی پسر بچه ی ده دوازده ساله ای که که گوئی کارنامهی موفقیت خود را به دوستان و فک و فامیلش نشان بدهد ، کیف میکردم که آنها را به « خانه ی آریانا » کشاندم و آن جا را به این ها نشان دادم ....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
ماه رقصان عجب با حال است ... خیلی تئوریکی حرف میزند ... او میگه :
«....
|
توی فیلمها دنبالش می گردم. توی داستانها . آدمی که خاص باشد . در شرایط مشابه ٬ مشابه بقیه رفتار نکند. یک جوری باشد که می بینی اش ٬ دلت آب بشود. دلت بخواهد باز هم بیشتر بشناسی اش. کاش شخصیتهای « داستانهایم حداقل اینطور بشوند ! بشوند یک شخصیت درست و حسابی |
اصل مطلب ایشان را اینجا بخوانید
حرفش جالب بود . مخصوصا که در کنه خود نهفته ی نکته ی ظریفی داشت که به صحبت دیروزم بر میگشت ....
قضیه بر سر حرفی بود که از دهن اون دختر ، آوا ، در اومد که فلانی هم مث اونای دیگه س... ( که درباره اش اینجا نوشته بودم )!
از همون لحظه یاد اون کسی که مثل هیچکس نیست فروغ خانم افتادم ... که بلاخره اونم اومد و دیدیم که اون و گروهشون هم مثل همه بودن ...
ای بابا .....
دلم گرفته س ... بذارین حرفام رو بزنم ...
دیشب همزمانی که با دختر دائی جونم صحبت می کردم ، کناری با آوا هم ایمیل تلگرافی نگاری داشتیم ...
بلاخره دختر دائی جونمه و به هر کی نگم ، حالا که هم رو پیدا کردیم ، به او که میتونم بگم ، داشتم در باره ی موضوعی ، اقرار ی می کردم ... وسط حرفهام دیدم منهم کاراکتر مرد های مسن بالا ی پنجاه سال را دارم ...
البته او قبول نداشت و یا شاید نمیخواست من به اون خود باوری برسم ، و دلسوزانه برام مثال میآورد از استثنا ها و من تیپیک رفتاری ای ام رو که دیگه میشناسم میدیدم روی میز کنار کیبورد پدر سوخته چقدر قرتی بازی در میاره ... چیکارشون کنم ... من تقریبا خیلی از من های خودم رو میشناسم و حتی به اسم های خودشون صداشون میزنم ... ولی چی بگم ... دختر دائیم که او نها رو نمیشناسه و نه میبینه .... شاید زیادیش بکنه ... هنوز بهش نگفته ام که درباره ی این من های درهم وبرهم در درون من یک صفحه دارم اصلا ( کلیک کنید )...
خلاصه دختر دائی منو اقناع میخواست بکنه و این وروجک هایم هم داشتن برای خودشون جلوم معلق و پشتک و وارو و توی سر و کله ی هم میزدن و هی از روی سر و کول خم بالا میرفتند ...
باور کن ... ماه رقصان !
اینقدر همسانی ها توی ذوق میزنن که میتونم با هات شرطبندی کنم که مثلا ، اگر در این جمع مثلا ، این بحث را با این شکل بیان کنم ، میدونم چه جملاتی در عکس العمل دیگران خواهم شنید ...
وای که چقدر اول ها برام جالب بنظر میومد این بازی ! ولی حالا دیگه برام راستش خسته کننده و مسخره شده و حالم رو بر هم میزنند ....
البته من نه توی فیلم و نه توی داستانها ، بلکه توی مغازه ی سبزی فروشیم ، توی کنایپه ها (همون پوپ انگلیسی ها : چیزی مثل همون قهوه خونه های خودمون که بیشتر با چای پذیرائی می کردن تا قهوه ... اینجا در شهر ما با آبجو ... شاید هم آبجو خانه درست است تر است تا شرابخانه ! ) و حالا هم که بخاطر کار و بارم در شهر توی نشست گاه ها و پاتوق همشهریانم از هر خط و مسلک و مرامی می چرخم و توی زندگی روز مره ام با آدمها زنده سرو کار دارم و رو در رو هستم همینه که خودم شخصا میرم دنبال آدمهای غیر نورم و کسانی که جوری دیگه زندگی می کنن ...
ولی اینجا هم میبینم که اینها هم ، کسائی که مثل هیچ کس نبودند ، اینا هم یک جوری مث خودم هستن ... دیگه نمیدونم اونها هم مثل خودم و یا من مثل خود اونا ، داریم میشیم همه مون یک جوری مثه همه کس ...
اخیرا با همین نیت میرم سراغ آدمهای توی اینترنت ... نا خود آگاهانه میبینم ( شاید برای بهتر فهمیدن و درک و فهم خودم در ازای دخترم ) رفته ام سراغ زنها و دخترای همسن و سال او ... دختر و خانم جوان ایرانی ای ( بیست تا 35 ) ... دخترانم (؟! ) گاهی حتی جلوی خودم رو میگیرم که زیادی خودم رو نخود آش نکنم ! ولی غالبا از دستم در میره و یک جور پدرانه با هاشون ازته دل هم صحبتی ، همدلی و هم نظری می کنم ...
ولی چیزی که منو ، راستشو بگم ، خیلی جدی جدی جدی ، میترسونه ... این تجرببه ی تلخیه که تقریبا همشون دارن و یا دارن می کنن !
من نه میخوام از تیپیک و نه از کاراکتر آدمهای در داستانها یم حرف بزنم ... بلکه از آدمهای زنده ی انسانی ، از مادرای فردای این جامعه !... و این منو جدا میترسونه و اون این مسئله ی تیپیک و یا کاراکتری و یا اپیدمی این چند ماهه ی اخیر است :
مسئله ی دپرسیون شدید و سعی عملی در خود آزاری و میل و اقدام و حتی انجام عمل خود کشی !
نمیدونم از این ده تا دوازده تائی که باهاشان آشنا شدم و میشناسمشان چرا پنج و شش تا شون همه حداقل یک تجربه ی جدی و عملی خود کشی دارند ....
3 مورد .. پرتاب از بلندی
2و مورد قرص خوردن ...
1 مورد خود سوزی..
2 تا رگ زنی
1 ....
جدا 9 تا شدن !
جدیدا سعی می کنم ... مخصوصا در ساختن کاراکتر شخصیت های نه فقط دخترای مجازی و حقیقی ام بلکه حتی سالمندان و این آدمای دم مرگ و همشهریان مشگلدار مهاجر از تمام سنین .... اونقدر عملا نشون بدم که در شرایط مشابه ٬ مشابه بقیه رفتار نکند و یک جور دیگری باشند ... خیلی ها هم از این بازی تغییر دادن رفتاریشون لذت میبرند ... و واقعا میبینم چقدر مهیج و جالب شده باز ی هایشان ...
ماه رقصان نازنین ...
خوب تو هم عملا همین کار ور بکن ... جیگر طلا !
نگو « کاش شخصیتهای داستانهایم حداقل اینطور بشوند ! » از تئوری بیرون بیا و عملا کاری کن که اونها بشوند ، بشوند همون «یک شخصیت درست و حسابی ای که در شرایط مشابه ٬ مشابه بقیه رفتار نکنند» و یک جوری باشند که وقتی توی تصورت می بینی شون ٬ « دلت آب بشه براشون و دلت بخواهد باز هم بیشتر بشناسی شون » ...
پدرانه میگم :
دخترم قلم که دست توست و کاغذم که سفیده !.... بریز این وروجک های توی مغزت رو روی میز ... کار دستشون بده ... بازیشون بده ... شخصیت هاشون رو بساز !... وای نویسنده ها مثل خدا خلاقا .. خوش بحالشون !.....
از آوا برای همین خوشم اومده ... چون تمام شخصیت هاش رو که با هشون روبرو شدم با حال بودن !
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
( ۱ )
من هم زمانی مثل خیلی از این تسلیم شده های شل و وارفته بودم ...
مثل نعش روی تخت روانکاو افتاده بودم و سر مرز خود کشی رسیده بودم و نقاشی ها و شعر هایم سیاه بود ... همه ی دنیا پایشان را فقط روی من می گذاشتند ...
تا بخودم آمدم و دید گاهم را عوض کردم ...
یک مرتبه همه عوض شدند ....
سی سال است با این شیوه زندگی می کنم ...
آدمها همان آدم ها هستند و کار هایشان همان کار ها ...
گفتم بخند ! ... رنگی ببین !... نفس بکش !....
و دهن کجی کن به توی سر زن هایت ...
نه ! نکردی ! خاکستر نشینی تو ربطی به وجود دلیل آزادی در آلمان و مرد نبودن تو
ندارد ... بهانه جوی مالیخولیایی من !
شیشه ی عمر دیو اندوه درونت با یک قهقهه ... با یک خنده ... با یک لبخند ... با یک زهر خند حتی می شکند ...
دنیای سیاهی و تاریکی با رنگین دیدن ساده ی معمولی رنگ ها ملون میشود ...
دستت را دراز کن جلوی رویت و سعی کن انگشت کوچکت را به حرکت در آوری ... بکن تا ببینی چه راحت توان و قدرت تکان دادن جهان را در خودت کشف می کنی!
(۲) ....
نوشته های آقای منوچهر جمالی( وبلاگ رسمی ایشان در این جا ) را نزدیک به ۱۵ سال است که دنبال می کنم ... و پروسه ی رشد و شکل گیری اخیر ایشان و خط فکری و بینش ایشان را و از همه مهم تر شیوه ی نگرش ایشان را درک می کنم ...
انتقاد هم به سبک نگارش (گاهی زیاده از حد تحمل و نیاز خیلی انتزاعی و تکراری ) ایشان هم دارم ... چندین بار خواستم با ایشان در میان بگذارم « آقا جان ! بزبان معمولی بنویس ! » ولی چه زیبا اینبار لب مطالبش را در این چند خط به ساده ترین کلمات بیان کرده است ...
« ....
روزی ناگهان، در یک چشم به هم زدن،
خودم، چون شهابی در آسمان تیره، به چشمم افتاد
و دریک آن، خود را دیدم
و از آن پس، برغم آنکه مردم، مرا با این و آن یکی میسازند
همیشه، جز این و آن میمانم
و از آن دم است که دیگر نمیخواهم خدا باشم،
نمیخواهم گیاه باشم،
نمیخواهم خورشید و ماه باشم
نمیخواهم شاهباز باشم
نمیخواهم کورش و عیسی و ناپلئون و لنین باشم
و هیچ چیزی، همانند من نیست
و هیچ چیزی، نمیتواند همانند من بشود
و أنی که خود را یافتم
ناگهان لرزه ای در جهانم افتاد
که مرا از همه چیز، شکافت
من آنم که هیچکس نیست
من آنم که جز خود نمیخواهم باشم
و نه کسی میتواند با من همچشمی کند
ونه من به کسی رشک میورزم » .
( اصل مطلب ابنجا )
خطاب به او در حاشیه ی نوشته اش نوشتم :
اعتماد به « منی یت خویش خود » ... و گوش دادن به « دلگویه های خویش » و حرکت در جهت « واقعیت بخشی تصورات و ذهنیات » ...
نتیجه اش میشود خلاقیت ...
این را من هم میدانم ... تو هم میدانی
ما خالقیم ...
آری خدایان بزرگ کوچک زمینی ...
با قیف های جلوی صورتمان بسته ...
اما
منوچهر جان ! گام بعدی را بردار !
با همه ی منی یت هایت برای خودت ، برای من یک توی ساده هستی نه بیش و نه کم ...
و من هم با تمام اصالت فردی شخصی شخصیتی ام برای خودم ، یک تو و یا یک او برای تو ....
من های من و تو ... بالاخره به ما ئی ( با تمام تحدید ها و ... سوء تفاهم ها) کشش دارند ...
قدم بعدی نزدیک کردن حرکت های عملی مان است ... برای کشف هزاران شاخ تو در توی جنگل ابهام تبادل افکار ... تشریک مساعی ... هم پرسی ، همآهنگی ، همضربی ... همترازی... هم سری ... همسرائی ...
تو با منی یتت ، خودت
من با منیتم ، خودم
میتوانیم یک منیت ، مائی هم خلاقانه خلق کنیم ...
زنده باشی !
و سر حال ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
مژده
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 10:15
مژده !
که دخترم پریسا زنده است ! هنوز ...
"کجا بودی بابا ! نمیگی ما هم دلمون شور می افته ؟ ..." ( عین جمله ی بابام زمانی که اولین شب
دیرتر از معمول به خانه رفتم ... ) ...
یادش بخیر ...
بعد از آخرین امتحان ثلث آخر بود ... کلاس هشتم ... رفتم سینما هما ... توی ارگ ، فیلم دنیای دیوانه دیوانه دیوانه !... دو سئانس پشت سر هم فیلم را دیدم ( آن زمانها میشد ) نگو فیلمه از اون فیلم های " سه ساعته" بود ...
وای چه قدر دلم شور میزد ... اون شب !...
فرداش بابام برام یک ساعت مچی خرید !
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
فرزانه که نمیدونم چرا اینجا و اونجا همش می گم فروزان ، در جائی برایم نوشته بود :
|
کاش احساس قدرت هم می کردم کاش مرد بودم |
درباره ی زن و یا مرد بودن ... نمیدانم چه بگویم من از زمان تولد دودول دار بودم و با هرمون های نرانه بزرگ شده ام ... خواهرم نداشت ! دخترم هم نداشت ! باز نوه ام داشت ! و متاسفانه باید بگویم بار ها حداقل من ، مثل فرزانه ، دلم میخواست جنسیت دیگری داشتم .. زن میشدم تا بفهمم چه احساسی دارد یک زن مثلا در هنگام همآغوشی ! دلم میخواست احساس زنیت را هم درک می کردم ...
تا مدت ها فکر می کردم ما انسانه همه یک جور هستیم ... به مرور دیدم و فهمیدم نه !خیلی فرق داریم ... همان طور که بوته با درخت ...
پس اصل این است که تفاوت داریم ...
ولی این به آن معنی نیست که بخاطر زن یا مرد بودنمان از حق و حقوق مساوی در جامعه و در روابط و قواعد و ضوابط اجتماعی و حقوقی و قانونی بر خوردار نباید ار باشیم ...
ما هر دو بشر هستیم و از نظر حق و حقوق بشریت در در همه ی عرصه هر جامعه ای برابری داریم ! حالا ار قانونی بخواهد مقررات نا برابرانه ای را به زور سنت و دین و آئین و فرهنگ حقنه کند ... آن که حقانیت و اصلیت برابری را زیر علامت سئوال میبرد را باید سئوال ٫ی+ نیم ... که چرا ؟ ...
اصل دیگر این است که توانائی های های خاص هر جنس به معنی ارزش گذاری بر حسب برتری و پست تری یا بهتر و بد تری این یا آن نیست ... خصلت ها و توانائی ها در زن و مرد متفاوت هستند .... و حتی یک درجه جلو تر مکمل کننده ی هم هستند ولی متفاوت بودن به معنی متفائق بودن نیست و نمی تواند باشد ! ...
در جوامع متمدن و پیشرفته اصل در همزیستی و استفاه از توانائی ها ی هر دو نسیت و تنظیم سیستم فردی ، خانوادگی و اجتماعی بر اساس شیوه ی بهره وری بیشتر از تناسب این توانائی ها میباشد ... در آنجا هم افراد و هم جامعه و همچنین مقررات و نیز قوانین دارند در این جهات با روشن اندیشی پیش میروند ...
متاسفانه بخاطر هزاران دلیل این واقعیتی است که نسل فعلی ایرانیان و جامعه ما استثنائا در یک برهه ی خاص ویژه قرار دارد ...
با تسلط یک خط ایده ی خاص و از آن بد تر یک قشر خاص و بدتر از آن یک طیف خاصاز این قشر و چندی است که می بینیم که فقط یک خط خاص از این بخش و طیف و قشر و نظر است که سعی می کند با انواع الحیل و اقسام تشعر فشار های روحی و روانی و ...اهداف خاص را دنبال کند ...
اینان با دردست داشتن ابزار قدرت مرکزی و دولتی بطور سیستماتیک و منسجم با استفاده از توانائی متمرکز سرمایه و قدرت و قانون ... با بی پروا ترین اعمال و حشیانه ترین رفتار و شنیع ترین هنجار ، شراطی را در جامعه ایجاد کند که متاسفانه جوانان و انهم دختران را له و لورده و خاک و خاکشیر کرده است ...
اینکه اینان چه هدفی را دنبال می کنند برای من ناروشن است !
باید از سیاست مداران و کارشناسان و مفسران سیاسی پرسید ... و ناشناخته ها را تاریخ بعدها ، بر ملا ء و رو خواهد کرد ... و گرنه اعمال و کردار اینان و آنچه بر سر فرزندان این آب و خاک و نسل سازنده ی فردا دارند در می آورند با هیچ معیار اخلاقی و عقلی و منطقی یک انسان معمولی قابل درک و فهم نیست ...
من از راه دور میبینم ... ولی کسانی که با پوست و گوشت و خون و استخوان خود اسیر این فشار ها وحقنه ها و این تضعیقات هستند چه می کشند ... شما لمس می کنید و من حس می کنم ...
خوب ، با این معیار و از این زاویه ی دید است که می پذیرم وقتی که فرزانه می گوید کاش مرد بودم ...یعنی چه !
او این را می گوید چون زیر بار فشار های مضاعف و حتی چند گانه ی اجتماعی بودن مشقتی است ...
این هم قوزی است که بالا ی قوزه ها ی در آمده شان ....
ولی معنی ای کاش احساس قدرت می کردم را خوب نمی فهمم ...
سئوال بر عکس مم این است .... چرا احساس ضعیف بودن می کنی !
قدرت واقعی فقط در این است که آدمی به خودش متکی باشد و به ذهنیت و فکر خودش (دلگویه هایش ) ... قدرت واقعی و خلاق ما فقط در این شکل ساخته میشود ..
یک زن بنظر من با تفکر و سازندگیش اتفاقا از شعور خیلی والائی در جهت خلاقیت بهرمند است ...
من معتقدم برای مقاوم شدن و استقامت و جلوگیری از له و لورده شدن در این سیستم ناعادلانه تنها یک راه ساده ساده وجود دارد:
و آن اینکه ما اینی نشویم که آنها میخواهند ما آن بشویم !...
یعنی موجودی پخمه ی احمق نادان و بیشعور و حس ... مرده ی بی احساس سرد منجمد و بی فکر و عمل و ساکت و خاموش ... موجودی مرده و بی جان .. سیاه پوش تو سری خور افسرده ی در خود و با خود در گیر ... موجودی که اگر صدائی از او در نیاید و نباشد بهتر ....
من میگویم :
دخترم ، باش !
سکوت نکن ...
بگو که: هستی ! که موجودیت داری ! ... تا له نشوی ...
بگو که : هستی و میخندی و رنگین هستی !...
بگو که : میشکفی .. میطلبی و شادی !...
بگو که: میخواهی .. حرکت داری و جاری هستس و روانی ...
بگو که سیاه نیستی ..
نه فکرت ...
نه جسمت ..
و نه جانت ...
و نه روانت ...
بخند ... بشکف ... نفس بکش ... بخوان .. بگو ... برقص ... قهقهه بزن ... هستی ببخش ... عشق بورز ... یای بکوب ... بدو ... حرکت کن ... ورزش کن .. تقویت کن خودت را انرژی ات را بیشتر کن ... فهم و شعورت را بالا ببر ... تو زنی ... مادر آینده ای ..
از مردت هم بخواه ... که بفهمد تو را یاریت دهد تو را ...
از برادرت بخواه ..
از مادر ت بخواه ..
اردر و همسایه بخواه ...
اگر این سرش با خودش گرم است
اگر او نمیداند کجای کار است
تو در حد خودت بخواه .. بکن .. بیاموز .. بیاموزان .. نفس بکش .. زنده باش .. نور بشو .. آتش بزن ... نیرو بده .. شور کن .. شرر بشو ... زنده .. سر حال ... شاداب ..
این کجاش مردی میخواد و قدرت دخترم !
نه مرد نباش ... خودت باش !
رشد بده خودت را ...
شخصیت خودت را بساز ...
مرد که نیستی که پدر باشی ...
ولی چون زنی ، سعی بکن مادر خوبی بشوی
پیدا کن مردی را که بتواند همسر خوبی برای تو و پدر خوبی برای فرزندت باشد
فرزندی را که بتوانی باو و او به شما افتخار کنید ...
من فکر می کنم پدرت با دیدن همچنین دختری آنگاه اگر زنده شود ... به تو خیلی خیلی افتخار کند !
من پدرم و میدانم
آرزوی هر پدر و مادریست که فرزندش شاد و موفق باشد در زندگی ...
در شادی پدرت بکوش ...بکوش تا در زندگی موفق و شاد و سازنده باشی ...
حالا یک لبخند بزن ... بخند .. بخند !
زنگ ها زا تماشا کن ...
دنیا زیباست ...
هستی زیباست ...
زیبا...
رنگین ..
لذت ببر از زنده بودنت ...
لمس کن قدرتت را ...
بخند ...
کدام پدر و مادری را دیده ای که از غم و غصه ی فرزندشان غمگین نشود ...
پس بخند تا آنان لذت ببرند و به آرامش برسند که فرزندشان میخندد ...
بخند دخترم
بخند...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
۱
اینکه چت کردن رو به کناری نهادم بر میگشت به این نتیجه که در مقایسه با آنان مچ خودم را گرفتم و دیدم که نه با آنها نمی توانم هم زبانی و همدلی کنم .... چه آنها جوان هستند و در عالم خودشان و اما من ، من چه بخواهم و چه نخواهم ، پدر بزرگوارانه حرف می زنم و ... و یک مرتبه به خودم آمدم و دیدم شده ام مردی جا افتاده ، و آنگونه که سعدی شیرازی به خوبی به قلم آورده مردی هستم در کل « پیری پخته ی ، پرورده ی ، جهاندیده ی ، آرمیده ی ، گرم و سرد چشیده ی و نیک و بد آزموده ای که حق صحبت بداند و شرط مودت بجای اورد ، مردی متفق ، مهربان ، خوش طبع و شیرین زبان ....[که] تا توانم [ سعی می کن ] دلی بدست آرم ا
در همین ارتباط ها بود که با دوستانی بحثی پیش آمد بر سر اینکه سرم گرم است از تنهائی با اینترنت و صحبت از دختر خالگان و دلشکستگان و .... اینکه این تنهائی بد است و فلان و بیسار ... هر کسی بابی داشت و دلیلی ... یکی از همسن وسالان من هنوز منتظر دخترکان بیست تا بیست و پنج است ... یکی فقط به زیبارویان ... آن یکی هنوز به با کره گان ...
نوبت به من رسید پس باب دل بگشودم و به سخن آمدم که :
مشگل ما مرد ها که یکی دوتا نیست ... تنهائی بد درد ی است میدانم و درد ش را هم میکشم ...اما کو طرفش ...
ادامه این گفتگو را در صفحه ی " مرد " هایم آورده ام ( کلیک کنید ) ...
۲
اتفاقی با دختر خانمی چند چهره آشنا شدم که بیشتر باید اورا شناخت ...
عظیمتی است این بیست ساله ی سیاه پوش ...
شیوه ی نگارش سبک تاریک نویسی اش مرا خیلی جلب کرده است .. از وی نمیتوان به سادگی گذشت ...
این رو براش نوشتم :
داشتم برای خودم ول میگشتم ...
توی کوچه پسکوچه های خونه ی دخترم قرزانه شما رو دیدم ...
اومدم و ... سرکی کشیدم ...
با شما و مانی و ... آوا و مریم و معصومه ... آشنا شدم ...
کلی پای درد دلاتون نشستم و حال کردم ...
« سبک و شیوه ی تاریک نویسی » تان مرا مذوب کرد ...
برایتون نوشتم و
بعدشم شما رو دعوت کردم توی باغ نارنج و ترنجم
اینجا درباره تون بیشتر نوشته ام ...
الان هم اومدم آشپز خونه تا براتون ی قوری بزرگ چای سیاه پر رنگ درست کنم بریزم بیارم خدمتتون !
زود بیائین تا سرد نشده ...
و رسما دعوتش کردم بیاد به باغم ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
یک پیغام دارم برای برو بچ عاشق به مرگ و مردن و صفحه سیاه نویس های عزیز و به این چند نفر دوست جوانی که میخواهند بمیرند :
خوب بروید بمیرید! یا بروید و حال کنید!
ولی قبل از دست زدن به هر اقدامی قدم رنجه نموده یک سر بزنید به « باغ نارنج و ترنجم » و این آخرین مطالب را هم بخوانید چون برای عقب نماندن از قافله ی دوستانی که همه چیز را سیاه میبینند ... و خیلی دم از مرگ و مردن می زنند این چند شعر های نو جوانیم را می نویسم ... تا فکر نکنند وقتی حالا به ریش و گیس آنها می خندم حالشان را نمی فهمم ... ادامه ی مطلب را در این جا مطالعه فرمائید !
بسه دیگه .... حالا بیائیم بابا و حرف را عوض کنیم ...
بچه به دوستش میگه مامانم همش به من میگه بچه بخور !بخور ! ولی به بابام میگه اینقدر نخور .. و دوستش میه مامان منهم همنطور هی به من میگه بجه نکن .. نکن ...به بابا که میرسه میگه ........
نه جدی...
مدتی است برنامه ای داشتم با یک عده آدمهای 50 – 60 ساله ...متاسفانه ایرانی ها ، بر خلاف آلمانی ها ، خیلی دوست دارند و افتخار کنند که مسن تر شده اند ... اینان خودشان را مسن تر ( و نه پیر تر! ) میدانند از آنچه هستند ... این گروه هم خودشان را « سالمند » میدانند ، خیلی با مزه بود ...
از چندی پیش قرار گذاشتیم که برایشان کلاس خود یابی بگذاریم و با برنامه هائی عملی با محتوی « چگونه به آرامش روحی دست یابیم » فعالیت کنیم .. در این چهار چوب ...برایشان برنامه هائی را سازماندهی ردیم تا اینکه بالاخره بعد از چند بار این بر و آن ور گذاشتن و برداشتن با شش هفت هشت نفر از خانمها و آقایون به اصطلاح « مسن» جلسه را برپا کردیم ...
همه روی صندلی های مبلی چرمی راحتی آرامبخش ماساژ جاگرفتیم و نشستیم دور هم ... و بلاخره شروع کردیم به اجرای برنامه ..
جلسه که اولش را با یک بلبشوی ساده شروع کردیم .. آرام آرام ... وقتی صندلی های ماساژ کار خودشان را کردند کم کم آرامشی بر قرار شد و برنامه را شروع ردم و گفتم.....
« دوستان سن ما به حدی رسیده است که دیگر می خواهیم و بایستی و ضروری است که به خودمان برسیم ...
تا بحال برای دیگران ( فرزندانمان ) بودیم و به آنها رسیدیم ... و حالا نوبت خود ما است ...
تجربیاتمان زیاد است و درازای خودمان جوابگو ...» !
گفتم :
« فرصت ما کم ... نشود بیش از این ... من بروم راه خودم بعد از این »
و برای همین هم چند مطلب ساده و راحت « برای رسیدن به خود » برایتان مطرح می کنم :
وقتی صحبت از به خود رسیدن است .. درک خواهید کرد که مقصودم خود خواهی نیست ! بلکه به خود رسیدن یعنی با خیال راحت این مدت زندگی پیش رویمان را آن گونه بگذرانیم که همیشه می خواستیم بگذارنیم ...
ما اگر بین آنچه می خواهیم و میخواستیم و نکردیم و نمیتوانستیم با آنچه هستیم هماهنگی برقرار کنیم ... یعنی اگر سعی کنیم خواسته هایمان را هر چه ممکن با شرایط نزدیک کنیم ... با وفق دادن آنها با هم ، احساس ارضا ئی و موفقیت خود بخود بدست می آید ...
پس ببینیم چگونه می توانیم به ارضا درونی برسیم ! و به آرامش دست بیابیم ...
علاوه براین با اجرای برنامه های مدیتاسیون که از نظر زمانی وقت کمی میگیرند و خیلی راحت میتوان آنها را بکار برد .. نشان خواهیم داد که چگونه « آرامش خو د را می توانیم به راحتی بدست بیاوریم » ...
آنگاه از دوستان خواستم کمی خودشان را روی مبلها جابجا کنند تا احساس آرامش بیشتری بکنند ... و گفتم :
چشمانتان را ببندید ...
نفس های عمیق بکشید ...
راحت هستید ؟ اگر احساس آرامی و آرامش می کنید سعی کنید فقط انگشتانتان را تکان بدهید ...
راحت هستید ... ؟
آنگاه آهنگ سولوی پیانوی اقای انوشیروان روحانی را گذاشتم ...
نفس های عمیقی بکشید ...
چند لحظه نگه دارید و ...
خیلی با ملایمت هوا را به بیرون ببدهید ...
احساس می کنید که آرامتر شده اید ...
و آنگاه میکس نوار تنفس را روشن کردم ...
و با بیرون دادن هر نفس احساس کنید که بار های جمع شده در درون شما را با آن بیرون می فرستید ....
هنوز اولین آهنگ به اتمام نرسیده بود که صدای خرخر هایشان یکی یکی در آمد ...
گیر کردم و نمیدانستم چکار کنم ...
گذاشتم با خیال راحت بخوابند و خودم شروع کردم به نوشتن این یادداشت ها ....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
-
هر کس هر طور که میخواهد باشد حق دارد باشد ... ضرب المثلی مشهدی میگوید : « هر کس هر کی ره که می یه ! » ...
-
تازه دوزاریم افتاد ... بابا خیلی حال کردم ... خواهر جون .... داداش جون ..
-
بر خلاف این فروزان های تیره و سیاه بین ... من رنگی رنگین میبینم همه چیز رو .. سعی می کنم رنگیتر ببینم ... . با مداد های رنگی نقاشی کنم روی ورقه ی سفید زندگیم ... و اگر تونستم نقش و نگار هایش رو دلانگیز تر و هارمونی رنگهایش را بیشتر کنم ...
-
همون طور که آدم حق جسمش رو داره ... حق هم داره سرش رو به هر جهتی که خواست بچرخونه و دلش رو به هرکی خواست بسپره و به هرچه خواست گوش کنه و هر چه را خواست بخوره و هر تن پوشی رو خواست روی تنش بپوشونه ... خوب چشمش رو هم میتونه به چی خواست خیره کنه ... و ....
-
من هم علاوه بر کار هائی که فعالانه به اون عمل می کنم و می سازم ... گاهی هم بصورت پاسیو فقط تماشاچی می مونم و شاهد ... گاهی جمله ای از دلم بر میاد و گاهی ساکت رد میشم ...
-
میرم و کار خودم رو می کنم .... هر کسی یک جوره ... این هم او هست ... این هم اوست این هم اینطوره ... اون یکی آن جور ...
-
هر کسی خودشه ... مثل من که خودمم ...
-
همون که گفتم : « هر کس هر کی ره که میه ! نوش جانش !»...
-
راستی یک تصمیم گرفتم :
یکی دو سه هفته وقت نازنین رو گذاشتم برای چرت و پرت های چتی !
خیلی وقتم تلف شد ... دیگه اگه چت کردم با خدایان و پیران چت ...!!
نه با آلمانی ها و نه با ایرانیاش ... همش یک عالم اعتیاد آور الکی است ...
خیلی چیز ها از این خانم نازنین یادگاری برام میمونه ... مثلا یکیش این جمله ی زیبایش است :
اگه یه چیز تو دنیا باشه که حالم و بهم بزنه اونم چت کردنه
که منو به یاد شهری میندازه که پینوکیو به عشق شادی ابدی رفت توش و گوشاش دراز شد
نشسته ام زیر پل « کندی برو که » که خیس نشوم ... دروربینم را در میاورم و از قایقرانان خیس شده از باران « کانو » های رنگی عکس میگیرم ... هوا ابری و بارانی ست ... آب سبز آبی « دریاچه ی آلستر » هم لامسب سیاه و خاکستری دیده میشود ...... برای خودم آهنگ «مداد رنگی» از « ابی » رو سوت میزنم ...
« ...روزا با تو زندگي رو
پر از قشنگي ميبينم
شبا به ياده تو همش
خواباي رنگي ميبينم... » ...
در دلم می گم : هرکسی هر کی ره که می یه ... نوش تنش ... به مو چه که بی خودی ..خودو م ره موش قول ذوم مش بو کو نو م ! ....
الان موقع نوشتن هم « ابی و داریوش » دارند دو صدایه برایم میخوانند:
«..شاخه گل حياط ما به آب و رنگش مينازه
اما تو كه خونه باشي
هي پيش تو رنگ ميبازه ... » ...
[فرزانه جان (سوتی زده بودم ... و اشتباهی نوشته بودم فروزان ! ببخشید ! بزار به حساب خنگی و خرفتی من !!! ) فرزانه جان ! نمیخواستم زحمت بکشی و کلیک بکنی ! کپی کردم این مطلب رو ، میذارم دم دستت ، بخونش تا منو رو بهتر بفهمی که از چه زاویه ای حرف می زنم عزیز دلم !... ] نه روحیه ی تو و نه رنگ صفحه ات منو دپرس میکنه ... فقط دلم رو میسوزونه که آخر چرا...چرا ؟؟؟؟؟؟!!!!!!
( و پیش خودم بلند تر فکر می کنم تا بفهمی من چرا غمین میشوم !!! ):
«... مرگ ..... سیاهی ... آدم دم مرگ و مرده ... جنازه و نعش رو میبینم و... لمس می کنم و اینور و اونور میکشم و زیر خاک هم می کنم ... اینقدر دنیا رو رنگین میبینم و همه چی رو و اینقدر عاشقم به زندگی و هستی و لذت میبرم از بودن و هستی و ... این طفلی ها ... که هنوز یک بار هم شاید لمس نکردن مزه های خیلی چیزا رو ... و ... بابا اینا دیگه کی هستن و چی مگین و کجای کارن ؟ ... طفلی ها این جوجوهای نازنین ... » ...
نقل از صفحه زنبور عسل !
30 Jan 2008
من خودم شاهد هستم و میبینم ، این رو در رو دیدن نهایت ، و در پیش چشم دیدن، تمام شدن ها !.... حداقل در خود من ، انقلابی بر پا کرده است !
(کلیک کنید ) و ( کلیک کنید )
خود همین لمسیات مستقیم دگردیسی زندگی به مردگی ، بودن به نابودن ، اضمحلال هستی به نیستی! باعث شده است که:
به خودم بیایم ! و ....
اقرار میکنم حالا دارم تازه میفهمم بودن چه کیفی دارد !....
چه شکوهی دارد بودن در زمان و مکان و اطرافیان و شرایط و امکانات پیرامون م ... واقعیت زیبا بودن ثانیه های لحظه به لحظه ی زنده بودنم را بیشتر از بیش دارم لمس کنم .... عمق جنب و جوش و هیجان جاری بودن زندگی را بیشتر از هر فیلسوف و جهانبین چرت و پرت گوئی با پوست و خون و استخوان و وجودم ذارم درک میکنم .... دلم میخواهد ببلعم همه ی هستی را ... کیف میبرم از همه و همه کس و همه چیز ... همه چیز را زیبا تر میبینم و عمیقتر ... رنگ ها را شفاف تر و پر جلاتر ... فرم ها را برجسته تر ...
احساس میکنم شاخک های حسی ام حساس تر شده اند ... گیرائیم بیشتر شده است ...
سیاه شدن صفحه آن و دنبال بهانه برای احساس گناه پیدا کردن این یکی ... مشاهده اشک ریزان بازماندگان این رفتگان .... همه مرا متقاعد کرده اند که باید کاری کرد ....
خلاصه ی چکیده ی آنچه در فکرم میچرخد به این جمعبندی رسیده است :
ادامه ی همان شیوه ی رفتاری ( که تا بحالم بوده ) و از حالا با آگاهی بیشتر و تقویت قوای متمرکز تر ...
و آن یعنی...
مهر ورزی خود جوش و از ته دل خاسته ! .... مهری عاشقانه ... مهری به همان شیوه ی مادرانه به فرزند و همه ی هستی .... و خود را در آن دیدن و در آن تعریف کردن ... مهری ذاتی و پیوندی ...
کاری که سالهاست میکنم : پرداختن عملی و تشویق دیگران به دلداری عملی ، بهینه سازی محیط و روابط ...
معیار رفتاریم شده است کمک به ساماندهی ... کمک به بهبود و التیام جراحات ، مرحم گذاری بر روی زخم ها و درد ها ی دردمندان ، یاری و یاوری در خندان کردن لب ها شادمان نمودن دلها ....
وای چه همه کار کرده ام و چه هم کار پیش رویم است ....
نه ! دپرسیون نیست ... عقب روی ای بود برای سبک سنگین کردن و پیدا کردن خودم ...
درست بوده است کارم ....
و حالا آگاهانه تر ادامه میدهم به همین راه ! ...
راهی است نرفته ... پر از سنگلاخ ... حتی نمور کوره راهی هم نیست ....
معیارم دلگویه هایم و دلخواسته هایم است ...
مقصودم لمس مهر درونم ...
اسم کارم را میگذارم
مهر بان بودن !
میدانم خیلی ها درک نمیتوانند بکنند و درک هم نخواهند کرد ...
ولی من از درون خودم جان میگیرم و کاری به کار و تفکر و چه شاید خواهند گفت دیگران ندارم ....
RSS
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
نمیدانم چه بنویسم .... خیلی جالب است ...
والده ی آق مصطفی ... مادر اون پسر با حال ، آمده بود و میگفت : تو دیگه چیطور آدمی هستی ! و کلی ستایش که آدم اول فکر میکنه این آدم خل و چل کیه ... بعدا که با تو میشینه و پا میشه ، تازه میشه فهمید که تو کی هستی ! و ... و ا این حرفها !...
منهم ا یک طرف کیفور کیفور ... بخاطر موفق بودن در کار آرایانا ... که رسما در دو کنفرانس شهری و منطقه ای ما را دعوت کرده بودند و ... کلی حرف و سخنرانی در پشتبانی مان ... از یک طرف دیگر...
و حالا هم که شروع به ریختن برنامه عملی کرده ایم و سرمان گرم است و شارژ شارژ هستم....
مثلا قصد ساختن کولاژ از تصاویری که از سالمندان داریم ... و برنامه ریزی انتشار بروشور روزنامه مانندی تبلیغی از کاری کرده و برنامه های آتی پیش رو ...
و از طرف دیگر نیز طرف نشئه از نتیجه دیدن خیر از تاثیر نوشته هایم و استقبال و تشویق ها و حال دادن دوستان اینتر نتی ام .... چه به صفحه ام و چه در پالتاک های مختلف ...
همزمان اما با باز نویسی خاطرات مرده و گرد وخاک گرفته یاداشت هایم ... مروری دارم با خودم ... رو در رو ... سیاه رو سفید ...
و نیز مشاهده ی تشابه های رابطه های زنان و دختران جوانی با خودشان که تشابه زیادی در نوشته ها ... دید گاه ها و .... حتی تغییر رنگ دادن صفحه هایشان به سیاه ... و ... در عمل و عکس العملشان و ...
راستش دیدم دارم تکرار گو میشوم ...
چند تصمیم گرفتم از جمله :
بجای انرژی برای رسیدن به تک تک این خانمها ... وقتم را بگذارم و نوشته هایم را مرتب کنم ... و بصورت کتابچه ی اینترنتی در اختیار این درد کشیده ها و ستم کنندگان به خودها بگذارم ...
وقتم را با تک تک اینها نگذارم ... چون پروسه ی عبور از درد و غم را باید خودشان بگذرانند ... معمولا تا سه ماه طول میکشد که با در نظر گرفتن شدت فشار موج های غالبا روحی برگشتی گاهی تا شش ماه هم به درازا می کشد ...
امروز هنگام باز نویسی دفتر چه ی " آزاد ، چون پلنگان .." ...مخصوصا قسمت واقعا خیلی سختی از خاطرات آن روز های سخت جدائیم در صفحه ی "رها در ابر چون باد" یک چیز خیلی آشکارا به چشمم خورد : منطقی بودن بیش از حد ! و آرامش بیش از اندازه ی باور نکردنی در آن لحظه ی زمانی ... ! و مخصوصا این قسمت سومش ( را کلیک کنید ) !
عاملش را در شوکه شدن و ترامائی شدن آن زمان نمی بینم ... بلکه ریشه ی علتش را در دلایل زیر میتوانم ببینم :
-
بخاطر شغل ( برنامه ریز در قسمت برنامه ریزی و مدیریت شرکت نفت اسو ) و...
-
درس و تخصص ( با درجه تحصیلی خیلی بالا ) و
-
کارم ( سرو کار داشتن با مدیران و ادبیات و تئوری های مدیریت و آنهم در شیوهی منظم و انظباطی آلمانی و با آلمانی ها ...) ...
-
خود ساز ی و شناخت به خود که چند ماه پیشترش بعد از رسیدن به مرز خود کشی آغاز کرده بودم ....
-
و جود دخترم و نظر گاه من که آتیه او را مرکز صقل خودش قرار داده بود ( که نتجه اش را حالا کاملا گرفته ام !!!! ) ...
-
عاشق بودن واقعی به همسر سابقم به حدی که عاشق شدن او به کسی دیگر را حتی پذیرا شده بودم ( خودم آلان میبینم که واقعا چه عشقی به این زن آن زمان داشتم !!!
-
و اینکه من هم رسیده بودم به مرز آخر آخر ... و ایبنبار که پته ی رفاقت با این آقا پسر پپیش آمده بود ... فرصت را مناسب دیدم ... که بجای رفتن من ... اجازه بدهم او برود !
خلاصه کیفم کوک است و ....
یک نکته :
فروزان سیاه نشین و خاکستر بر سر خود ریز سیاه پوش را حواله میدهم به آنچه چندی پیش خطاب به یکی دیگر از دختر هایم نوشته بودم .... مثلا اینجا را کلیک کن ...
و از این دختر هایم که همین فاز را خودشان داشتند واقعا انتظار دارم و میخواهم بروند و به او ندا بدهند تا بفهمد که او تنها به این درد مبتلا نیست ... و امیدی باشید برایش که می تواند روزی سر پایش بیاید !!!
فروزان عزیزم خیلی دارم حرف های زده شده ام را تکرار می کنم ... مثلا اینجا را بخوان! (کلیک کنید ) . ویا مثلا اینجا را کلیک کنید
فروزان جونم ! حالت رو بکن هر جور که میخواهی بابا ! ... خوش باش با حالت که سر خوشم به حال تو من !!!...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
۱ ) من هم بعد از ترک شدن از طرف همسرم حتی تا مرز خودکشی رسیدم ...
ولی بعد از آن ... از طریق نوشته های روزانه ام تونستم به نتایجی برسم ...
مسلما بخاطر مرد بودنم ... شیوه ی تفکر مردانه ام در اونها بشدت موج میزنه ... ( تو ی نوشته هام خیلی با خودم صادقانه درد دل میکردم ... ) ...
بجای ناله ونفرین ، من انرژی ام رو انداختم به خود سازی ...
تک تک کلماتی که در این نوشته ها است با خون دل نوشته شدهاست ... و حتی بعد از بیست واندی سال ، از آن زمانها ، حتی هنوز هم با خواندن این یادداشت ها ، دلم به بلرزه می افتذ و چشمهایم به اشک می نشینند ....
غلط بکنم بکسی بخواهم بگویم چه بکنی و چه نکنی !... چون زندگی هر کسی × زند|ی اوست ... با خصوصیات رفتاری خاص خودش ...
خواندن یاداشت های دوستی مشوق من بود تا :
یادداشت های سه ماه بعد از جدائیم را در صفحه ی " رها جون ابر در باد " ( بصورت پاورقی - همراه با زیر نویس - حدود بیست نامه به خودم ) را باز نویسی کنم ... این خود ، در ضمن ، برای خودم هم بهانه ی خوبی است که دوباره با خودم به مرور گذشته هایم بپردازم ...
۲) از زمانی که با دوربینی بدست ، راه افتاده ام توی مردم و خیابان ف واقعا دنیا را به چشم دیگری می بینم ... همه چیز پر از فرم و شکل و رنگ شده است ... شاید سه تا دوربین ( برای دو تا نوه ها و دخترم) بخرم ... و یا شاید به دوستانم بعنوان کادو ی تولد و غیره هم ، بعد از این ، بدهم ....
مرسی فرشته غمگین من ...
تعداد عکس ها ی گرفته شده ام از مرز ۲۰۰۰ تا هم گذشت ....
وای چه همه موتیف ( موضوع ) دارم ...
۳ ) فعلا که خوبه همه چیز ....
۴ ) فقط بد جوری افتاده ام چند شب پشت سر هم توی سی اف بازی الکی !!!...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
پیشنوشت:
هزاران سال پیش که همسرم بخاطر عاشق شدن به مردی دیگر مرا ترک کرد و رفت ... خیلی بهم ریختم ...
باتوجه به عشقی که به همسرم داشتم ، توانستم بدون زیر علامت سئوال کشانیدن خودم و احساساتم ... با پذیرش اینکه همسرم بعنوان یک انسان هم حق تصمیم گیری درباره ی بخش زندگی خودش را دارد ، خیلی آرام ( اگر چه خیلی سخت بود !) ، بدون جنگ و دعوا و مقصر جوئی و خون و خین ریزی خودم را کنار بشم و ... رفتیم هر کدام ، براه خود ...
دو هفته بعد از جدائی ، آنزمانها ، توانستم با این گونه نوشته ها ... واقعبینانه جای گاه واقعی خودم را پیدا کنم ... و خیلی زود به خودم بیایم ...
اگر چه هیچگاه هرگز نتوانستم او را بخاطر خیانتش ( به زندگی مشترکمان و لطمه ای که به روح و روان فرزندمان زد ) را ببخشم ... ولی صادقانه اقرار میکنم : هنوز هم او را ( مثل همان مرغ یک پا ! ، فرزانه وار !) عاشقانه دوست دارم ... .... ولی اما با رفتن وی از زندگی من شانس و فرصت های عالی باشکوه و زیبای زیادی در زندگی بعد از او نصیبم شد ....و تازه بعد از اینهمه پروانه وار در آزاد ترین فضای باغ و بوستان عالم جرخیدن کم کم معنی و طعم عشق و عاشقی را دارم مزه مزه میکنم ...
با این تجربه است که حالا با صدای بلند می گویم :
عشق چه احساس خوبی است و عاشق بودن خیلی خیلی عظیم تر است از عشق ورزیدن به یک سوم شخص غایب !!!!... طفلی همسر سابقم !...
قسمتی از متن ...
« ....
چه خوب میدانم که عشق در کجاست ... و چه برداشتی از عشق دارم ... عشق خود را حالا میتوانم به هرکسی ببخشم .. او لیاقت این عشق را نداشت .. اودیگر شاید هیچ گاه مزه ی این عشق را نه بچشد و حسرت آنرا بدل بگیرد ... منهم دیگر ضرورتی ندارم که بخواهم به او دوستت دارم را بیان کنم ...
اورا فراموش می کنم و میروم به راه خود ... اما اینبار نه مثل سابق ...
از هیچ کسی و حتی او ، نه ناراحتم ونه دلگیر ... تمام شد . نقطه . پرده افتاد و هر کسی به خانه ی خودش میرود ... مگر نه اینکه گفته بودم :
«... قصه ها تکرار میشوند
و عشق ها فراموش ... » .
آنهم عشقی که یک طرفه بود و کسی که لیاقت این عشق رانداشت ....
.... »...
اصل کامل این متن را ( اینجا)
و خلاصه ی قصه ی جدائی مان را اینجا : در صفحه ی « رها چون ابر در باد » آورده ام ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
دختر نکته بین به یک موضوع اشاره کرده بود که ظاهرا من آنرا از قلم انداخته بودم : « مسئله ی دروغ !..» ..
دروغ یا دروچ در فرهنگ ما همیشه نکوهیده بوده است و هست ... طوریکه کوروش در سنگ نوشته ی وصیت نامه اش از آن به عنوان یک آفت و آسیب اجتماعی نام برده و دست به دامن اهورایش شده که مملکتش را بعد از او از شر دروچ و خشکسالی حفظ فرماید !!
دروچ در آن معنی واقعی اش نشاندهنده ی پایه ی مشترک کل این ده دیوان انگره مینو بودند..
همانطور که دروچ به مرور ایام به دروغ تبدیل شد ... محتوی مضمون او هم با تغییر و تعابیر و صفات تغییر یافت ...
دروغ در زبان و زمان ما به معنی دگر گونه جلوه دهی واقعیت و حقیقت میباشد ....
اینکه یک کسی یا کسانی میخواهند با دروغگوئی و یا همان عمل منحوس تقیه ! واقعیت و حقایق را با در دگرگونه جلوه دادن ، طوری دیگری وانمود کنند ... علتش در سعی فریبکارانه برای روپوشانی کردن بزدلانه و یا رذیلانه ی یکی از چند تا چهره های آن ده دیوی است که گفته بودم ...
بدین ترتیب دروغ و دروغگوئی نتیجه ی منتجی از آثار پنهانکاری اعمال دیو صفتانه ی آنان میشود و اینان خود دچار درد وجدان کراهت رفتار شان به عنوان ی دروغگو ، حتی اگر طرف بدامشان افتاده متوجه نباشد و نشود ، میشوند ...
دروغ گفتن ، به خودی خودش ، عملی فریبکارانه است که کسی بدلیلی برای لحظه ای انجام میدهد ... ولی اشترس حفظ این این دروغ گفته شده ... ، ترس دائمی از افشا و رو شدن واقعیت باعث میشود که فرد دروغگو تا به آخرین روزهایش همیشه زیر فشار روحی و روانی آن گفته اش گرفتار بماند ... و مخصوصا از آنجا که واقعیت و حقیقت هرگز قابل کتمان نیست ...
یک دروغگو نه تنها زیر فشار باقی خواهد ماند، بلکه آن بیچاره ی بدبخت دروغگو بخاطر آنکه نگذارد پته ی اش روی آب بیفتد ( و گند کارش در بیاید ) سعی خواهد کرد شاید به اجبار و با کراهت دست به هر ترفند احمقانه و مذبوحانه ی دیگری بزند مثلا با ساختن خیلی دروغهای دیگر مانع رو شدن حقیقت بشود ، یا بخواهد دروغش را به شیوه ای ماست مالی کند و یا با تهمت زدن به این و آن مقصری برای مدلل کردن رفتار و کردارش بسازد ... بدین ترتیب دروغگوی بیچاره شاید بتواند برای لحظه ای فریبکارانه ظاهرا سودی ببرد ولی :
نه تنها فریب خورده را برای همیشه از خودش رانده می کند .. بلکه خودش دشمن واقعی خودش میشود ....و خودش خودش را در گیر ده ها گره های کور مختلف دروغ خود می کند ...
استفاده ی مثبت از یک عمل منفی :
گفتن دروغ ، از نظر من ، فقط یک نشانه و سیمپتوم است ... بدین معنی که خود عمل وانمود کردن واقعیت به گونه ای دیگر ( دروغ گفتن ) و سایر فک و فامیل هایش مانند : غلو ، مانپولایتسیون و بیان آگاهانه ی ناقص و هدفمند ( فوکوس کردن ) و نظیر آن ( چیزی که متاسفانه بر در برنامه های رسمی اخبار حتی در غرب رفتار آن هستیم )... ، همه برای من بهترین راهنمای من است که بتوانم به این مهم برسم که : منظور و علت مطرح نمودن و این مسائل چیست ؟
به زبان ساده تر: کشف کنم که دروغگو با این دروغش چه چیزی را میخواسته از من پنهان کند ؟! و یا در واقع با این عملش چه مقصود پست و یا چه هدف شومی را دنبال می کرده است ؟؟!!
دروغ ، دروغ است ، دروغ مصلحتی و غیر مصلحتی و تقیه و همه ی این اعمال فریبکارانه ، و نیت و قصد همه ی اینها یک جور سر کسی را کلاه گذاشتن است ... و هیچ دلیل و هیچ بهانه ای از قبح آن نمی کاهد ... دروغ ، دروغ است ...
بهترین راه برای دروغ نگفتن :
-
پذیرش خود در جایگاه واقعی خود و
-
خیلی ساده و رو باز باری کردن و
-
فکر کردن به اینکه بالاخره گند این دروغ در میاد و رو سیاهیش خیلی بده !
خلاصه اینکه دروغ و دروغگو از همون لحظه ی اول شکست خورده است .... بابا بی خیالش ...
پس نوشت ۱:
نمیدونم چرا خانم ها اینقدر دوست دارند زجر و شکنجه بشن ؟! ( یا بهتر بگم زجر و شکنجه بدهند به خودشون ! ) ...
آخر دختران حوا ...
این مردان بد دهن و عصبانی و خشن و بهانه و بد اخلاق ، پر توقع ، خود خواه ، گستاخ ، وقیح ، ناسپاس ناشکر ، بی ثبات ، اراجیف گوی ، وسواسی و بدبین رو برای چی اصلا میخواهین دور و بر تون راه بدین ؟
این خفت وخواری طلبی زنها در ارتباط با این مردان « جبروت و ابهت دار » از اون فنومن های ناشناخته و سئوالات هنوز برای من بی جواب مانده است .... اون هم زنهائی که یک تار مویشون به هیکل معمولا بدقواره و زشت این حداکثر لات ها می ارزد ....
شاید بدون اغراق از نزدیک شاهد سی چهل اینجور نمونه ها ( چه ایرانی و چه آلمانی بوده ام ... ) ... و چه قصه ها دارم ... و هیچ کدام هم به خوبی و خوشی ادامه نیافت ... تقریبا در همه ی این موارد ... زن بیچاره ... بچه بغل به دریوزه گی افتادند ... و مرد براه خودش میرفت ... تا همین بلا را سر نفر بعدی پیاده کند !
پسنوشت ۲ :
مرسی ...
جایزه ام رو گرفتم از دخترم ...
نویسنده: فرزانه
یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 3:14
دوستای خوبم
خواهرا و برادرای من
ازتون یه خواهشی دارم
راستش من با یه پدر نازنین و مهربون توی این سرزمین مجازیه وبلاگی آشنا شدم که خیلی به من و نوشته هام لطف داشتن و منو خیلی بهتر و پاکتر از اون چیزی که هستم میدونن
ازتون می خوام حتمأ به وبلاگ ایشون با نام داستانهای هامبورگی سر بزنید و براشون از ایران به سرزمین دور آلمان یادگاری و هدیه بفرستید و تنهاشون نذارید
تازه به نفع خودتونم هست
چون مطالب پر مغز کسی و می خونید که از من و شما بزرگتر و باتجربه تره و بی تردید خیلی چیزا ازشون یاد می گیرید
عصارۀ تجربیاتی که سالها باید بدوید تا بهش برسید
روی منو زمین نندازیدها
پیشاپیش از همتون ممنونم
از شما هم ممنونم آقای بلاغی
استاد مهربون و پدر بزرگوارم
همیشه سلامت باشید
دختر شما
فرزانه
................
پس نوشت ۳ :
وای که خستگیم در رفت !!!!
مرسی دخترم ... مرسی !!!
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
پیشنوشت :
فرزانه خانم
نازنین ...
فدای اون روح زلالت!
قربون اون اشکهای روانت ...
تازه گفتم و نوشتم که تو رویم تاثیر گذاشتی ...
و مجبور دیدم خودم را در تعبیر حرفت بروم جلوی آینه بایستم و به خودم برخورد کنم !به خودم ... فقط بخاطر تو ...
....فروزان ، دخترم !
متشکرم که با دیدگاهت مرا بخود آوردی ....
جلوی آینه ایستادم واین اقرار را به خودم کردم ....
........
مطلب امروز ... یک اقرار :
از کودکی ( ذاتا و نیز بر بخاطر شیوه ی برخورد مادر و پدرم ) این اصل را همیشه مد نظر داشتم که :
ده اهرمن ند آن به نیروی شیر
که آرند جان و خرد را به زیر ...
و آموختم و تمرین کردنم که که با آنها چه ساده می توان کنار آمد و نتوانستند هیچگاه در من رشد کنند و یا من با آنها در گیری پیدا کنم ... اینها عبارت بودند از خود ده دیو قصه های مادرم و بچه مچه های آنها ...که در زندگی واقعی از همان کودکی با تشویق و حمایت و پشتیبانی پدرم آزادی عمل کنترل شده ای به من داد تا توانستم بودن شرم و خجالت حقم را بطلبم و بگیرم ... همه چیز داشتم و میتوانستم بدست بیاورم ... دیگر نیازی نبود برای دد و دیوان قصه ها ...
ده دیوان :
آز ( حرص و طمع )
خشم ( عصبانیت )
خود خوری ( دپرسیون )
دوروئی ( پشت یک جور و جلو رو جور دیگر وانمود نمودن )
رشک ( حسادت )
کین ( نفرت درونی )
ناسپاسی ( قدر نشناسی ،...)
نمامی ( سخن چینی و پشت سر حرف زدن )
ننگ ( خجالت زدگی ، ترس از بر ملا شدن ... )
نیاز ( احتیاج )
نتیجه اش این شده است که حالا ...
... بدون شک و تردید در اولین نگاه نظر میتوانم تشخیص بدهم که چه کسی اسیر کدامین دیو هست و بدون کوچکترین مشگلی خودم را از چنگ و دندان طرف دور می کنم ... ( اگر چه گاه بگاهی نوک ناخن چنگ زنشان خراشی بر پهلویم می اندازد ) ...
ولی با این رعایت ها است که به این آرامش روحی و روانی کنونی ام رسیده ام ...
از این طریق انرژی درونی ام را بجای هرز دهی به نبروی مثبتی در جهت :
بی آزاری و سودمندی گزین
که این است فرهنگ و آئین و دین
بکار گرفته ام و نتجه اش این شده است که هستم و میبینید ...
حالا هی بعضی ها بروند و خودشان را هشتر پشتر کنند !... و هر چه میخواهید پشت سرم به این و به آن بگوئید !...
بی اعتنا به اینان ...
من معتقد و مطمئن به خود و کار های پیش رویم هستم ...
تولد .. حیات و مرگ را دیده و میشناسم ...
و همینم که هستم با این موقعیت و امکانات و توانائی هائی که دارم ...
میکوشم و حال میدهم و حال می کنم ... با هرچه و هر کس که پیش آید ...
آزاده و آزاد و سبک بال ... پروانه وار ... پرواز می کنم ...
در حجمی از زمان و مکان ..
نه احساس بد دارم که زندگی بد است و نحس است و آدمها چنین و چنانند و ... بخت و اقبال و شانس و مانس و غیره با من بد است و لج است و ...
برعکس کیف می کنم ...از همه چیز: ازبودن ، از جسمم ، روحم و روانم و اطرافیانم و منزلم و ارتباطاتم و توانائی هایم ... و از لحظه هایم ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
امروز هوای بیرون بارانی و هوای درونی ام هم بارانی و هم طوفانی بود ...
حالم بد نبود ... اتفاقا با این برنامه های مرتبی که دارم حالم هم خیلی خوب است ...
ولی این حس همدردی با دیگران و این پدر بزرگانه برخورد کردن به مسائل کار دستم داده است ... غمگین و افسرده و دلگیرم از دست ( نه از زمین و زمان و مردم ....) بلکه از دست که این مرتیکه ی الدنگ که تو ی گوش دختری زده است که دیوانه وار به اوعشق میورزید و مثل سگ های هار دستش را گاز گرفته ... دلگیرم از مردی حالا که حشرش بالا زده دیگه حرمت رخت و تخت خواب مشترکشان را رعایت نمی کند و معشوقه اش را به بستر همسرش میآورد ... ناراحتم از مردی که مجبور می کند همسر بی زبان و غریب در غربت را تا برای دیدن او دست کودکشش را بگیرد و با او به سالن های سرد زندان ببرد ...
درد همه ی اینها را میفهم ...
و صدایم در نمی آید ...
ولی گلویم میگیرد و همراه با این دخترانم
بیاد دختر خودم اشک میریزم ...
دیروز دختر جوان دیگری هم امده بود به سراغم ... اتفاقی!
رفتم دیدننش ... چه صمیمیت پاکی دارد ... یک عاشق واقعی ... دختری که مادرانه عاشق است ... یک طرفه .. بدون چشمداشت ... رفته است و حال داده است ... به آدم احمقی که قدر ش را نمیداند ... دلم برای آن مرد میسوزد که نمیفهمد چه چیزی را از دست میدهد ...
پای درد دل دختر نشستم ...
خیلی پاک است ...
چه عشقی ...
لامسب دیگه مثل اینها خیلی کم پیدا میشن اینروز ها ...
و اون احمق ها که این احساس لطیف این گلها را درک نمی کنند و مثل گاو میش های مست روی آنها لگد می گذارند و حتی کاری می کنند که عیش این جوجه های لطیف را بجای نوش نیش می کنند ... حالا خوب است که این جرات خودکشی ندارد ... آنهای دیگر را بگو که یکی میخواست از ساختمان خودش را پائین بیندازد و این دیگری با قرص خواب .. این دختر ولی هنوز نمیداند همه رو سپرده دست از ما بهترون تا خودش بیاد و ببردش ...
هر این سه چهار نقر خودش را دستمالی شده میبینند که مورد استفاده قرار گرفته و دور انداخته شده اند ...
اولا نمی فهمم چرا هنوز توی مغز اینها این موضوع حل نشده ... خوب عزیزان اون رابطه دو طرفه است ... اون هم داده و شما هم داده اید .. اگر او کرده است شما هم کرده اید ... چرا احساس نمی کنید که اون هم میتونه لیاقت شما رو هم نداشته باشه ...
شاید خیلی هم خوب که زود نشون میده چه گند و پست و مشمئز کننده بوده است ...
درک میکنم همه تان را ...
و این دختر ناز را بیشتر از همه ... چه عاشقانه به این بیشعور دلبسته مانده است ...
او را میفهمم ... شاید نمی بایست زود میداد ( خودش را دست این مرد که فقط اورا برای خالی کردنش میخواست) ... عیب ندارد و ...
ولی خوب خود خوری و دیگر پای این جور کسی نشستن و به او دلخوش داشتن بد تر است ....
دخترم ...
با یک همخوابگی ( که طبیعی ترین نیاز جسمی هر موجودی است ) نه آدم آلوده میشود و نه کثیف ...
کثیفی اش در این است که تا چقدر آدم احساس سوء استفاده قرار گرفته شدن ببرد ...
بهمین خاطر میگویم پس شما ها چی ... چرا خودتان نمیخواهید برنامه را دستتان بگیرید ...
بلکه مثل این مونگول ها ی عقب افتاده ی بی عرضه ی دست و پا چلفتی صبر و صبوری پیشه می کنید تا حضرت اقا بیاید و پایتان را از هم بگشاید ...
نه عزیزان ما مردها برای شملا خلق شده ایم ...
آن چیز را هم که ما داریم مال شما است .... ما فقط بارکش و حمل کننده اش هستیم ...
بنظر من در رابطه همانقدر باید شما حق داشته باشید که ما داریم ... تازه خیلی از ما راحت تر میتوانیم با شما کنار بیائیم وقتی بدانیم شما ها چه چیز .. چقدر و چگونه بیشتر حال می کنید تا ما هم بدانیم کجای کاریم ...
جلو ، عقب ، بالا ، پائین ، زیر و رو ...
آهسته و تند ... آرام و پر هیجان ... ملایم و خشن ...
دست .. دهان ... زبان و بدن و الت و ابزار و ..
چقدر تا کجا ....
نه عزیزان شما هم عین ما هستید ...
فقط یکی میدونه و قدرش رو میدونه .. یکی هم بلد نیست و میزنه و همه چیز رو خراب می کنه ...
مهم رفتن و ماندن و ... نیست ...
هر کدوم و هر بار یک تجربه است ...
نه بیشتر و نه کمتر ...
تمام حرف من این است ....
ببینید شما ها چه میخواهید !!!!
با چه کسی ...
بروید و سعی کنید ...
شما ها در زندگی تان تعیین کنید که چه کار کنید !
اینقدر ساده نباشید !
پسنوشت :
اینو نوشتم وگذاشتم توی پست دختر ...
« .... فرزانه خانم ....
سلام
معمولا فقط نگاهی به صفحه ی کسانی که سری به من میزنند ، میزنم و میروم ... دنبال کار و زندگیم ... ولی بعضی وقت ها آدم متوجه میشه که نه بابا این یکی حرفهای تازه ای داره میزنه و یا حرفهای تکراری را با بیانی آنقدر صاف ، صادقانه و صمیمی برایت میزند که نمیتونی از رویش ساده بگذری ....
به تو سری سرسری زدم ...
نوشته ی آخرین ت : " شما که می نویسید...ممنون...اما..." رو خوندم و ... و احساس میکنم که تو هم از اونهائی هستی که نمیشه راحت ازت گذشت ...
برایت اینجا و آنجا نظر خواهم گذاشت ...
شاید از طریق دیالوگ با شما بتوانم کمی بیشتر بیاموزم ...»..
امروز صبح باورم نمیشد که او پست بارانم کرده است ...
مرسی ... از محبت های تو عزیزم ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
از حرفهای این و آن می فهمم که چقدر آدم عوضی و عقده ای و روانی وجود دارند ...
امروز داشتم دیوانه میشدم از حرفها و تعریف هائی که حداقل سه نفر از نزدیکترین یاران اینترنتی ام از روابطشان با مردان زندگیشان با من در میان گذاشتند .... سرم سوت میکشید و هنوز هم می کشد ... برایم باور نکردنی است ...
یکی از برخورد دوست پسر دیوانه ی بدبینش ، آن یکی از شوهر احمقش که زنش را هر جا که میشود خوار می کند ... و یکی هم از رفتار ها و کردار شوهر سابقش ....
باور کنید برایم باور نکردنی است و هنوز هم نمی فهمم که مگر میشود که آدمی نسبت به « زن و شریک زندگی اش » اینقدر بد رفتاری کنند ....
مردم می روند خودشان را از هر راهی به در و دیوار می زنند و هزار آتیش بپا می کنند و پدر عالم و آدم را در میآورند که به زن و خانمه و خانواد شان برسند ... ولی این بیشرافت ها با این رفتار های « خشونت آمیزشان » نسبت به پا ی هستی شان اقدام می کنند و در دل این نزدیکترین کسان به خودشان تخم نفرت می پاشند ! اینان برای من حکم دیوانگانی را دارند که در همان بشقابی که از آن در حال خوردن غذا هستند ، مدفوع کنند !!!
بنظر من اگر این ها بیمار ان روانی باشند که هستند ... ولی آین خانمهائی که اینان را تحمل می کنند و دم هم بر نمی آورند و با آنان صبر و صبوری پیش میگیرند و کنار می آیند هم اگر روانی نباشند بعد از مدتی خواهند شد ...
آنچه امروز از این هر سه تا خانم شنیدم ... دلم را بدرد آورد ... فکر می کنم همانطور که وجودیت حاکمیت سوسکهای سیاه بر سر جامعه بخاطر شیوه ی عمل خودما است ... قدرت ظاهری این افراد هم در مظلوم وار خود را زیر ستم کشانیدن اینان تجلی می کند ... و براساس همان تز خلایق هر آن چه لایق ! می گویم شاید لیاقتتان بیشتر از این نیست ؟؟؟؟؟
خوشحالم که بر عکس آن نیز ، حداقل در این دوسه روز دیدم ... دوسه نفر از خانمهای متشخص که خودشان را بمن خیلی نزدیکتر کردند ( و یا چسبانیدند ) و با این جملات که : « چه پسر آقائی ! ... وای ...! ووی ...!... » که دارم خودم را گم می کنم ... و حتی احساس می کنم که واقعا شاید چیزی هستم غیر عادی ... حداقل در مقایسه با این گونه مرد ها ، که مردانگیشان را اینگونه مشمئزانه ، بی شر مانه و بیشرفانه به معرض نمایش می گذارند .... احساس شرمندگی و و خجالت میکنم که با آنها به یک چوب رانده شوم ! پس میمانم همان کسی که هستم ... مردی برابر با زنها ... و معتقد به اینکه زنها را باید دوست داشت ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
امروز
یکی از قشنگترین روزهای زندگیم بود...
چندین
سال است که هر روز زندگیم روزهای خوبی
هستند ...
ولی
وقتی مثل امروز میبینی که همه چیز با هم
آنچنان پیوند می خورند به هم که احساس
میکنی ابر و باد و ...
همه کس و همه چیز دست بدست هم داده اند که تو حال کنی !
وقتی احساس
میکنی تمام عالم و آدم خلاصه شده اند به
همین چند نفر آدم دور و برت ...
وقتی احساس
میکنی همه ی ساز های زندگی با همنوائی
خاصی آهنگ های خوش نوائی برایت مینوازند
..
وقتی احساس
میکنی همه ی جهان برایت رنگی تر و رنگ ها
پر جلا تر شده اند ...
وقتی یک
مرتبه احساس میکنی دوباره ، بهشت زیر پایت
را ...
و میبینی دیگر
راه نمی روی ..
میجهی
..
وقتی رانندگی
می کنی در خیابانهای آشنا ولی گوئی غریبه
ای و راه هارا گم میکنی !
نمیدانی
کجا میروی ؟ چه می کنی ؟ گیجی ..
سر
به هوائی ...
شیدائی...
وقتی یک
جور ، چه جوری بگم ؟...
، یک
مرتبه آن قیافه ی «
سوقورمه
ها در هم »
به
یک آنسان بشاش و خندان ، آن آدم پنجاه شصت
ساله به جوانی بیست – سی ساله تبذیل میشود
...
وقتی چپ
و راست ، یک مرتبه میبنی همه ، و هر کسی ،
در خیابان لبخند می زند یک مرتبه به رویت ...
روز
خوبی است آنروز ... روزی زیبا ... روزی برای عاشق شدن ...
« خوشحالم
که خیلی حال دادم و خیلی ها هم حال به من
دادند امروز ...» ...
در قطار این
را در دفتر چه ی جیبی همراهم یاد داشت میکنم ....
« .....
امشب
بنا شده اسنت بیاید توی صفحه ام ...
زن
جالبی است ...» ...
باز بعضی ها یتان بعدا بیائید بمن بگوئید بیا و راجع به
سیاست و آمریکا و آخوندها و اقتصاد و پول
های نفت و فامیل بازی و بچه ی شاه و سوسک
های سیاه بنویسم
می گویم : برین بابا ! ...
مرا
چه به آنها ...
من هستم ...
این زن هست
ما هستیم ...
این
زن فعلا نیاز مند تر به محبت من از آن
فقیر در آن سر دنیا ...
زن
با حالی ست ...
زنی
است پر از تجربه ...
مینویسد
.. از
درد های زن بودنش ...
و
حال میکند که مردی را پیدا کرده است که
میفهمدش ...
و
اشکش جاری شد ...
ومن
دیدم چقدر عوض شد ..
ناگهان
...
این
زن ..
دختر
خاله ی جدیدم ..
در
زمینه ی عکاسی امروز 141
عکس
فقط با یک دوربین و ده ها عکس با دروربین
های دیگر گرفتم ...
شاید
100 تاش
خوب نباشند ..
ولی
از چهل – پنجاه تایش راضی و از حدود ده
تا خیلی خوشمان آمد ...
موضوع
امروزم فقط از آدمها و رابطه ها و مخصوصا
از عکس های خیلی نزدیک (
پرتره
) بود
...
و
این نکته را مخصوصا آگاهانه بکار بردم
که :
وقتی
با دوربین رو به آنها می کردم ...
خیلی
با تاکید دوربین را پائین می آوردم و یک
موضوع را که میدانستم دوست دارد درباره
اش حرف بزند ...
را
پیش میکشیدم ..
و
نگاه میکردم ...
خیلی
مستقیم در نگاه ، حالت دست ها ..
لرزش
لب ها ..
و
زمانی که به آرامش رسیده بود ..
دوربین
را بالا می آوردم .
و...
کلیک
! عکس
می گرفتم !...
همه
ی این عکس ها بلا استثنا جالب از کار در
آمدند !...
در
اولین فرصت ...
وقتی
این عکس ها را به خودشان نشان دهم ...
مطمئتن
هستم ...
مرا
به عنوان یک عکاس خواهند پذیرفت ...
خوشحالم
که ، دختر غمگین ، که در من ، این یک آرزوی
خفته ام را بیدار کرده ای ...
راستی
تو چیکار میکنی با دوربینت ؟
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
خوشحالم که تو هستی ...
و خوشحالم که در این موقعیت و شرایط هستم ... یکی از خوبی های این شرایط چهره به چهره شدن و در تقابل میان فرهنگ ها قرار گرفتن به معنای واقعی اش میباشد ...
از همه سن ... از همه جنس ها ... از خیلی از نژاد ها و با خیلی از فرهنگ ها ...
و در وسط اینهمه «در هم و برهمی » ( شرایط کائوس ( همانی که به غلط به نظریه ی آشوبی مشهور شده است )... وای چه زیبا میتوان ویراژ داد ... انتخاب کرد ...
مثل نقطه ای که در مرکز محور های زیادی میتواند مسیر بعدی اش را بر گزیند ...
مثل آدمی که یک دستگاه کنترل از راه دور مثلا تلویزیونی با چند صد کانال در دستش است و حق دیدن برنامه ی دلخواهش را دارد ...
مثل یک شیمیاگری که حق دارد از تمام مواد مورد دسترسش ترکیبات جدید درست کند ....
حالا یک کسی مثل من که برای خودش ، آگاهانه و بمرور سالها ، با سختی و مرارت و مقاومت ... این شرایط بی « بند » و « وابستگی » و آزادی عملی را برای خودش پدید آورده است ...
چه زیبا است که لمس میکنم و شاهد تفاوت ها و اختلاف ها در مقام مقایسه و در نتیجه از امکان حق امکانات بهره وری بیشتری برخوردار هستم ( مخصوصا نسبت به خیلی از آدمهای بسته ی در خود نشسته و کوته بین و در گیر در مسائل خیلی اولیه ی خودشان ...
آزادی یعنی حق انتخاب ... حق « خود بودن» و « گزینش » ...
در جامعه ی شدید استبدادی ما که واضح ترین تبلورش را در همین حکومت سوسک ها س سیاه و آن هم در و فجیعانه و وقیحانه و کثیف ترین چهره اش را ، در روشنترین زمان نشان میدهد ...
این احمقانه است که تصور کنیم که بعد از سه سال سر کار آمدن یک مدیر و شخص آقا ی مهندس فلان ، سیستم تغییر ناگهانی کرده باشد !..
نه ریشه ی استیداد نه در این سه سال و نه در این سی سال بلکه در این سه هزار سال کذشته است .... در سیستم استبداد پنهان در فرهنگ مان ...
شاه و شاهی یعنی استبداد فردی !
سیستم سلطنتی سلسه های شاهنشاهی مگر غیر از این بود ...
خوب حالا بعد از قرن ها نوبت بازی به دست دسیاران همیشگی و درجه اول آنان رسیده است ... عالیجنابان سرخ و خاکستری پوش !
همراهان و پشتیبانان معنوی مقام های اعلیحضرت ها ...
به دست آخوندها ( و در اروپا اگر میبودند گفته میشدند کشیشان ) افتاده است ...
بعد از سیصد جهار صد سال نوبت باز به اینان افتاده است ...
یک گروه از هزار فامیلان واقعی !
وابستگان نسبی و سببی و ... آقا زاده ها ...
از رذیل ترین و طفیلی ترین قشر اجتماعی یعنی کلریکال ها ( آخوند و کشیش و خاخام و جادو گر و ... ) [ با متدین ها و روحانیون تفاوت دارند ] که مفت ومسلم به قدرت رسیده اند و دارند می خورند و می چاپند و حراج می کنند و به گند ...و کثافت کشیده اند همه چیز را ... هیچ معیار و خط و هدف و برنامه ی خاصی هم ندارند ....
سیاست سرمایه ی منسجم جهانی هم که در رویا هایش خواهان نا آرامی و تشویش در منطقه است ...
آمریکا اگر در 50 سال پیش جرات نداشت در منطقه اصلا ابراز وجود کند ... حالا همه دست بدامنش شده اند که بیا !... بمان ! و بکن ! هر چه که میخواهی !!!...
و حتی کار بجائی کشیده شده است که متاسفانه خیلی از ایرانیها میگویند ... بیا حمله کن به خاک ما و بمباران کن ... ما را !!!!
وای که به کجا کشیده شده ایم ...
ولی فقط نه در عرضه ی سیاست که من هیچ میل به آن ندارم ... [ وحتی تفسیر سیاسی هم نمیخواهم و نمیتوانم بکنم ...و نه پیرو و نه دنبال کون و پرچم این فرد و آن دسته و آن خط و این عقیده هستم .... ( نه میخواهم و نه میتوانم دیگر بیفتم) ... گور پدر همه شان ..] همین خط بی خطی بالاترین حد من است ... یعنی با همه خطوط تا هر لحظه که من اراده کنم و بخواهم ...
حالا است که در مقام مقایسه میبینم چقدر فرهنگمان گیر تاریخی دارد.....
یکی از خصوصیات ما ایرانیان که بد جوری به چشم میخورد ... خلاصه اش در این نوع دیدگاه احمقانه ی سیاه و سپید دیدن است ... یا ( همه و با تمام قوا و انرژی ) باید طرفدار و یا ضد چیزی باشیم ... حال میخواهد شاه و یا شیخ در سطح حکومتی باشد و یا خوب و بد بودن همسایه ! و عشق و یا نفرت نسبت به دوست پسر و دخترمان ... دوست یا دشمن دیدن هر کسی .. انگار توی فرهنگ لغات غیر این یا آن چیزی وجود ندارد ...
من معتقدم دارد .. حد وسط و تعادل و تا مقداری هم تناسب از هر حس و صفتی و چیزی ... بهترین است ...
آن را دریابیم ... که نه حاکمیت بد است و نه محکومیت ... بلکه بیائیم خودمان بشویم حد وسط !
بیائیم بگوئیم که ما هستیم .... اظهار موحودیت کنیم ...
مطلقیت گرائی بد است ! ولی ترکیب و تناسب و نسبیت در عوض : بهترین ...
....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
قبل از اینکه این « دولت رایحه ی بوی گند » سر کار بیاید ،
فرهنگ احمق پرور و عقب مانده ی ما بود ...( که ثمره اش این نوبر بهار ما است !)
که از طریق والدین مان ،
یعنی همین پدر و مادر های مهربان و دوست داشتنی و
احمق مان ...
« ما » ها را بچه های «حرف شنو» و « خوبی » بار آوردند ...
با متلک و توی ذوق و حتی توی سر زدن ...
آموختندبه ما که: خفه خون بگیرییم ... نفهمیمم ...
و حالا شده ایم همین انسانهای
متضاد در خود ...
ناتوان ...
و بی عرضه ای
که حالا در این سنین بلوغ جنسی و جسمی و روحی و روانی ...
پر از گیر و در گیر با خودمان و محیط مان
چپ و راست نا امیدانه حتی تا مرز و قصد مرگ و مردن و حتی خودکشی می افتیم ...
.... فرض کنید خود کشی شده بود وحالا نبودید ... چرخ نمی چرخید ؟
من معتقدم
و میبینم که « فرهنگ زبون پرور» ما
از شماها ، دوستان من ، مرده های متعفن ولی ظاهرا زنده ی متحرکی ساخته است ...
من معتقدم خود پدر ها و مادران گرامی مان ، سالهاست ، قبل ها خیلی قبل ها از حمله ی این سوسک سیاه ها ، شما هار ا ( نه فقط زنها را بلکه نسل سوخته ی جوان ما را اعم از پسر و دختر ) زیر چادر و پرده و حجاب « حجب و شرم و حیا » برده است ...
عزیزانم ...
بجای هر چیز اولین نیاز شما ها اعتماد به خود و حرمت نفس خود را بدست آوردن است ...
خیلی ساده : باشید !
جمله ی معجزه گر : « من ...... [ زن ، مرد ، انسان ، شاعر ، نویسنده ، عکاس ، تحصیل کرده ، جوان ، نخود ، خیار ... ] .. هستم » بدون تردید و شک ، آدم را قدرتمند میکند ...
عزت نفس میدهد ...
شیپورتان را بردارید و بگوئید : « من ... هستم !!» ...
یک اقرار صادقانه !
من همیشه وقتی موضوعی را هدفم قرار میدهم ... تا زمان رسیدن به هدفم دائما ...
می نویسم ، می گویم .. زمزمه می کنم .. یاداشت برمیدارم ... که : « من ... هستم » تا بشوم ...
یک مثال ساده و اکتوئل !
« من عکاس هستم » .... نه حتی : میخوام عکاس بشوم ! ( چه برسد به این گونه کلمات نفرت آور و وقت سوز مثل شاید ، اما ... اگر ... شاید ....) ....
و عملا هم در همان جهت گام بر میدارم ....
میدانستید امروز دیدم تعداد عکس های گرفته شده ام ( در عرض همین شش روز گذشته ) از مرز 1000 تا گذشت ؟!
از این هزار تا اگر یک درصدش (فقط 1% ) واقعا « عکس » شده باشد ، و حتی شانسکی خوب از کار در بیاید ... حداقل 10 عدد عکس خوب گرفته ام ...!!
میفهمید دوستان !
« کوشا بودن » نه به معنی کاری خارق العاده کردن است ... نه شاخ و دم داشتن !
گوشا بودن یعنی در جهت تحقق دادن به هدف پیش بروم ....
عکاس میخواهم باشم یعنی باید هم بکشم ... پاشم ... دوربینم را بردارم و شروع کنم به عکس گرفتن ...
بنظر من آدم باید روزی حداقل 15 تا 20 دفعه به خودش یاد آوری کند که من عکاس هستم تا نا خود آگاهش بپذیرد که عکاش است ... و آن وقت خود بخود عکاس میشوی !
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
چند وقتیه شک می کنم به خیلی ها ....
اخیرا متوجه شده ام ... خیلی ها اصلا توی خیلی باغ ها نیستند ... نه اینکه خنگ هستند ... بلکه هر کسی توی باغ خودشه ...
بر اساس همون شعر مولوی که « هر کسی از ظن خود شد یار من ..» ، البته او آو آنقدر پر توقع و پر انتظار بود بود که با کینه می گفت : « و ز درون من نجست اسرار من » ...
من نه یار میخوام و نه اسراری دارم ... ولی خیلی ها همین را هم نمی فهمند ...
فرشته غمگین ... توی باغ خودشه ... من دارم میرم به راه خودم ... اون ، اون ته مه ها داره توی خودش با عروسک هاش و رویا هاش و شن ها ی دریا برای خودش اسباب بازی می کنه ...
آیا ظلم دارم در حقش می کنم ...
رومی عزیز ... دیدی باز مچت رو گرفتم ...
هر گسی هست همون جائی که هست ...
چه کارشون داری ... تو کار خودت رو بکن ! ...
خیلی عرضه داریم کار خودمون رو بکنیم ...
نه ...
نه اونا منو میفهمم و نه من اونها رو ...
من فکر میکردم میتونم کاری بکنم ...
من بجای کار این و آن باید برم دنبال کار های خودم ...
سرعتم رو کم می کنم ...
و دور میزنم ...
ترمز می کنم ...
در را باز می گذارم ...
اتوبوس را نگه میدارم کنار جاده و راه می افتم ... با کوله بار ی پر از تجربه ... و هفت هشتا گفش آهنین ... و یک مشک آب و ...
بجای مسافر کشی ... میرم همون جا ... براه خودم ....
پای پیاده ... و سط کوه دره ها ...
راه اگر چه سنگلاخ است ...
با خودزمزمه می کنم ...
وقتی برای ماندن نیست !
وقتی برای تحمل نیست !
( و فکر می کنم بلند : « و وقتی برای تامل هم نیست !!» ...
برای خودم میخوانم ...
راه را باید رفت .. تا شهر صبح
اگر سنگلاخ باشد....
این با ماست که راه را بگشائیم ...
( و باز این فکر می آید سراغم : ما ؟ ماها ؟ کوشون ؟ ما یعنی کی ها ؟ )....
هیچکس دور و برم نیست ...
و من تک وتنها ...
برای خود
براه خود
میروم ...
و جا های پایم ... تا آنجا ها... پشت سرم می بینم ...
دوربینم را بیرون میکشم ... تلک ! یک عکس یادکاری از خودم گرفتم ...
یک قلپ آب مینوشم و به خودم میگویم ..
پاشو !بزن بریم ...
وقتی برای ماندن نیست ...
وقتی برای تحمل !... یا تامل ؟...
و همانطور که راه می افتم ... فکر هم می کنم ... و توی دلم میگم :
اگال ! (: Egal!)
شیپورم را بر میدارم و برای خودم میزنم :
دوووووووررررر دووووور دوووووووورررر دووووووور...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
خوشبختانه دیروز متوجه شدم که در این مدت که سرم با هزار چیز دیگر مشغول شده بود ، بجایش خوب مسلما جاهای دیگر کم آورده بودم ...
مرسی « دوربین عزیزم » که باعث شدی از چشمی بی قضاوت تو به اتاقم نگاه کنم و دیدم در نتیجه که چقدر خودم را فراموش کرده ام ...
مرسی « فرشته ی غمگین » نازنین که بخاطر حال دادن به تو ، دوربینی که چند سال برای خودش خاک میخورد ، دقیقا بعد از چهار سال ، را باعث شدی دوباره به دستم بگیرم ... و دراین مدت چهار روز مجموعا بیش از 600 و همین یک دیروز فقط 275 تا عکس گرفتم !...
چند روز پیش دوربین را برداشتم و شروع کردم به عکس گیری ... در این آخری هایش یبدیل شده بود به عکاسی !.. از یک مجسمه ی جوانی بودای دوسانتی (!) فقط 17 تا عکس با حال در آوردم .. فکر میکنم اگر همینطور پیش بروم ... کامپیوتر بیجاره به بوکس و باد بیفته ... و یا منفجر بشه !!!
موقعی که چند نمونه از عکس ها را برای فرشته غمگینم می فرستادم ... دیدم ... « نه بابا ! جدی از « عکسگیر» ی بدر آمده ام و شده ام یک پا « عکاس » !
فرشته ی غمگین هم با ملاحت تمام گفت :
- « پس منهم دوربین را بردارم !!؟؟!! »
من فکر کردم که او هوس اینکار را دارد و میخواهد از عکاسی به عنوان یک سرگرمی تفریحی ( هوبی ) استفاده کند و عکاسی کردن را به برای خودش تبدیل به شغل کند .. تا از بغل آن به آب و نان و خونه و ... و زندگی برسد !!!
فرشته جون تا شما دوربینتان را بردارید .......... شاید من اولین نمایشگاهم را هم گذاشته باشم ... احتمالا ...
از خود تعریفی نیست ... ولی متوجه شدم ...
شاید بخاطر شیوه ی دیدنم است که بیشتر حالت نگاه کردن دارد ...
و واقعا مرسی پدر نمایشنامه نویسم که از طریق مطالعه وحواندن نمایشنامه ها (و یا بقول خودت « پیس ») هایت آنها را در ذهنم رشد میدادم و در روی سن تئاتر مغز کودکیم به اجرا در میآمدند .. به خاطر پدر و همت عموی کارگردان منهم همش در پشت صحنه ها برای خودم وول میزدم ... این از یک طرف ، و از طرف دیگر با شیوه ی برخورد ش به من و اعتماد به خودی که از طریق فرصت ها و آزادی عمل های لازم را به من دادن مثلا اینکه میتوانستم از کتابفروشی « بنگاه کتاب » کتاب بخرم و او بعد پولش را با او حساب می کرد ! و یا همه ی سینا های شهر مشهد آنزمان [ که 7 تا بودند در خیابان ارک ! ( فردوسی ، ایران ، هما ، کریستال ، متروپل ، سعدی و بعضی هایشان با سینماهای سر باز تابستانی ! بعد ها سانترا ل و آسیا و مولن روژ و خیلی بعد ها دیاموند و .... به آنان اضافه شدند ] را میتوانستم مجانی بروم و فیلمی نبود که روی پرده آمده بشد و من ندیده باشم ... مجموعهی همه ی اینها مسلما اثرش را روی من گذاشته اند ...و فکر می کنم زیر پایه هایم آنجا ساخته شده اند ...
خلاقیت ! اگر فقط ارثی هم نباشد و و آموزشی و پرورشی هم باشد .. باید تشکر کنم از خیلی ها که مرا به اینجا رسانیدند !...
شاید جوهر وجود .. پرورش ... پختگی سنی ... تجربه ی نهایت های زندگی و اصولا دیدگاه و جهانبینی و جهان دیده کی مرا به این که هستم تبدیل کرده است ... پس مرسی « مادر طبیعت » که این فرصت چند روزه ی زندگی را با این همه شانس ها به من ارزانی کرده ای ....
چقدر حال دارم می کنم از همه چیز ...
بقول صمد آقای معروف : » حال می کونوم .. آی ... حال می کونوم ...!! »
پس نوشت :
خوشبختانه آنقدر کتابهای مصور و خوب در در این سالها در همه ی زمینه ها ( با تشکر از کتابخانه ها ) دم دستم هست که اگر بخواهم راجع به هر موضوعی که میلم بکشد ، میتوانم در آن بخش بیش از ده ها کتاب ورق بزنم... و آن موضوعات را از زوایای دید بهترین عکس های گرفته شده و انتخاب شده و برگزیده ببینم ... ، بر اساس آن دید گاه ها ، وقتی تم موضوع را نیز در خودم حلاجی کنم ... میبینم خیلی به راحتی میتوانم با پایه قرار دادن ارتباط و شکل بندی ( رابطه و اشترکتور ) میان عناصر یعنی :
موضوع و
طرفین عرضه کننده و تقاضا کننده را
از زوایای بینهایت مختلفی
دید ...
و بعنوان راوی ( چه نویسنده و یا نقاش ، فیلمساز ، عکاس و موزیسین و نظیر آن ) آنها را به تصویر ذهنی شخص ثالی برسانم ...
خوشحالم که میبینم و لمس می کنم که اگر در خیلی از امور ضعف هائی دارم ... در هر زمینه ای اما اگر شروع به گیر دادن بکنم (: کوشا بودن ! و پشتکار داشتن ) حداقل خوب پیش میروم ... پس مرسی از خودم !
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
ما یک جمله ی ورد زبانی در فارسی داریم :
پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک ! از هرکس که بپرسی می گوید : بعله زرتشت این رو گفت ... همه معتقد هستند آنرا زرتشت گفته است در حالیکه در همه ی گاتهای زرتشت این عبارت نیامده است ......
این جمله اتفاقا یک جمله ی بر خاسته از دل فرهنگ آیرانیان است که گاتهای زرتشت بر آن پایه خلق شده است ... خلاصه اش اینکه آقا ، خانم فکر و حرف و عملت رو خوب کن !
روانشناسی مدرن هم براساس تحقیقات عمیق مغز و اعصاب میداند تمام در بادامچه ی مغز انسانی اتفاق می افتد و او فقط دو عنصر میشناسد ( نه بد و یا خوب ) ، این یا آن ... و همین را بگیر و برو جلو ...
در مثال پندار و گفتار وکردار ... ، چون میدانیم گفتار خود یک جور باز تاب لفظی کردار است ، میماند پندار ( ذهنیت ) و جلوه ی عملی آن ( کردار ) ...
من خودم به این مهم رسیده ام که ذهنیت فرم رفلکسی و( باز تابی ) ی ذات من و یا بر اساس تعریف های خودم بازتاب آینه ی دل است و درست به همین دلیل آن را دلگویه مینامم ... ( بحث دلگویه را بار ها کرده ام ... بهمین خاطر حالا در این صحبت ها به موضوع عملی کردن و رسیدن به خواست ها میپردازم )....
دلگویه ها ، ذهنیت ، پندار یا فکر « چه » را به ما میدهند ...بقیه اش بحث « چگونه » این «چه » را به واقعیت رسانیدن است و فرصت پیاده کردنش یعنی عمل ! ...
دوستانی که همراهیشان کرده ام و با من آشنا شده اند میدانند سئوال من همیشه این است :
« تو چه میخواهی ؟ ، دل تو چه میخواهد ؟ آرزویت چیست ؟ »
بدین ترتیب بیائیم ببینیم همیشه اول « چه » هایمان را پیدا کنم خواسته هایمان را ...
و سپس ....با «...پس بزن برو ... پای عمل » گفتن بریم به سمت عملی کردن و رسیدن به آن مطلوب مان ...
زمانی که کردار با افکار همخوانی بیابند ... به نتیجه ی عملی هم باید برسیم ...
فکرت رو بکن ... و با انرژی ات ( کوشش ) برو به دنبال واقعیت بخشیدن به آن خوب بدون اگر و اما میرسی در واقعیت به حقیقی شدن فکرت ... یعنی خلق کردن ! ...
خلاقیت یعنی همین عمل ها ... که نتیجه ی آنها به تحقق رساندن یک تفکر است ...
بقیه ی جزئیات فقط در حاشیه اهمیت میابند ...
در ادامه مطلب خواهم گفت که :
مهم فقط این است که چقدر سخت کوش و هدفمند برای تحقق بخشیدن به خواسته ی دلمان ( دلگویه ) عملا باید عمل کنیم .....
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
ميتوني نيم ساعت به خودت وقت بدهي و روي يک کاغذ صرفا فقط 10 موضوعي که به آن علاقه داري موضوع را به بترتيب اهميت و علاقه ....بنويسي ..
پرسیدم و او گفت :
اوليشو که نوشتم ...
و ادامه داد ...
دوميش ( انسانها و محیط اطرافشان) ، مردم و اجتماع : مثل خيابان ها ، تراکم جمعيت ، دست فروش ها ، فقرا
سوميش اقتصاد : بازارهاي بورس ، پول ، کسب و کار ، بيکاري
چهارم عرفاني : معابد ، جوکي ها ، صوفي ها ، دراويش ، رقص هاي سماع
پنجم باستاني : که البته زياد هست باستاني
ششم مناظر زيباي شهرها و ( مناظر طبیعی و ) طبيعت
هفتم پرتره : چروک هاي صورت ، يه چيزايي تو مايه هاي گذر سن ، رگ هاي دست ، چشم ها ، صورت ها
هشتم بازي با نور ، شب و روز ( و غروب .. )، سايه ها ، رد پاها
نهم اندام ، نه منحصرا اندام ، کلا انسان و مناظر ، عکس هاي معني دار ، رويايي ( ميتونه يه دست باشه که يه سيب مثلا تو دستش باشه ، اروتيک (برهنه ) شايد ، عکس هايي که معني بده
دهم متفرقه ....
در این فاصله من به فکر افتادم چرا که خودم هم نه ؟
سه شب از آن روز گذشته است ...
این است خلاصه ی کارم در این سه روز ....
علاوه بر ده نکته ای که او گفت ... ادامه دادم ....
... تصاویر کلی و دور نما و پانوراما ( ماکرو ... تا دقیق میکرو ) ...
... (کولاژ و قرتی بازی و هنر بازی ، سور رئال )
... ( تصویر داری صنعتی و تکنیکی ، علمی پزشکی و مهندسی ...)
... تصاویر تبلیغی ...
... ( تصاویر زیر آبی ... )
... ( تصاویر آز آسمان ... از بالا ... )
... ( باغ و بوستان و کشاورزی )
... حالت های زندگی آرام ( اشتیل لبن ) کشف کردن
... زندگی آرام ( خلق کردن محتوی ! با ایجاد آن )...
... بیان حال و هوا و جو و فضا ...
... انسانها در فضای خودشان
... انسانها در حالات خوشان
... بچه ها..
... دسته جوعی و گروهی ...
... بنا و ساختمانها
... تصاوی داخل اتاق ها و سالن ها
... سفر نامه ای
... حرکت و تحرک ...
... در آینه .. و باز تاب ...
... دوستن و خانواده
...پرنده وها و حیوانات
... عکس در شب ... با دیافراگم باز ...
... تصاویر کلوز آپ
... بازی با زمینه ها ...
... نور های رنگی
... نور های طبیعی ...
من عکس ها رو دوست دارم سياه و سفيد باشه (نميدونم چرا اينهمه سياه و سفيد دوست دارم) يا افکت زرد داشته بشه ( و رنگی !)....
چند تعریف اولیه ی پایه ای
عکاس عکس گیر( همینطور اتفاقی کلیک زدن )
عکاس هنرمند (تصویر سازی و بازی با نور و فضا و ابعاد و رنگ و پرسپکتیو ... )
عکاس فتو گراف ( عکاس خبرنگار و گزارشگر
، عکاس کلاسیک پرتره ، عکاس خصوصی اروتیک ، عکاس مراسم ، عکاس شزکتهای صنعتی تکنیکی و تخصصی , تجاری ، بیمارستانی ، پزشکی .... عکاس مد و غذا ، عکاس تبلیغی ، عکاس مجله ، عکاس منظره و کارت پستالی ... )
عکاس تکنیکر ( بازی با تصاویر ، روتوش ، ... آرشیو کردن )
عکاس گرافیک کار ( پوستر ، ورقه ی تبلیغی ، فلایر ، بروشور ، جلد مجله و کتاب کاتالوگ ، وبلاگ ساز )
آزانس و شرکت تبلیغاتی ( وربه آگنتور )
کار هائی که من برای خودم کردم و می کنم و باید بکنم :
-
انگیزه اش اتفاقا در حاشیه همفکری و هم رائی با دختر دائی جونم در دلم افتاد ...
-
با جدی گرفتن این برنامه سعی کردم از طریق تقویت روزانه ی انگیزه (گیر دادن ) این کار را در خودم به عنوان موضوع روزم تبدیل کنم ...
-
با ادامه به کاوش و دیدن از زاویه ی این دیدگاه ، عشقش را در خودم شعله ور کنم ...
-
و بجای حرف و گوی ... عملی رفتار کنم ....
-
تا ببینم عملا به کجا میرسم ...
برای اینکار باید علاوه بر انگیزه و عشق ، توانائی های تئوریک ، عملی و تجربی ام را بیشتر کنم ....
از آنجا که عملا میبینم پایه های خلاقیتم را شناخته ام و بار ها هم از به بار نشاندن ایده هایم به واقعیت ثمراتش را هم برده ام ودر ضمن در زمینه ی کار در رشته عکاسی میدانم باید فاز های دگردیسی زیر را از عگسگیر تا عکاس گردیدن را طی کنم :
از عگس گیر ، به
عکس بردار و سپس
بعد از عکاس بودن و عملا خلاقیت نشان دادن در زمینه ی عکس سازی و عکاسی کردن بعدها بتوانم
با نام عکاس باشی ، خودم را عکاس بشمار بیاورم
-
در پس زمینه (کنتکس ) آگاهی و جهانبینی ام ، میدانم توانائی نسبی در سه بحش :
-
گیرائی و درک و جذب
-
تفسیر و تاویل و باز نگری و
-
بیان ، ابراز و ساخت و بافت
را دارم ... که میتواند در طی راه از توشه های آن بهره بگیرم ...
در این حهت میخواهم گام های عملی بردارم و ...
با اقدامات عملی زیر...
شروع می کنم به رفتن ...
-
اقدامات در جهت بالا بردن تئوریکی توانائی ها
-
فراهم کردن ابزار کار
-
گرفتن عکس ...
در منزل اتاق کار 8
در شهر 125
سر کار
-
کار کردن روی عکس
-
دیگیتالی کردن عکس های قدیمی و باز سازی آنها
-
آرشیو بندی
-
نمایش عکس ها
-
ارسال عکس ها از طریق اینترنت
-
بکار بری عملی در سایر زمینه ها
-
تماس
-
جمع کردن اطلاعات
-
یاداشت ها از نکات جالب در کتابها ...
توجه :
این جمله از خودم است :
عکس هائی عکس هستند که در یک تصویر ایستای مرده ی ثابت ، حس زنده بودن را بتوان لمس کرد ...
هدف اول آن زمانی است که بتوانم از ته دل ده تا عکس با تعریف بالا بتوانم عرضه کنم ...مهم نیست کی !
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
(1)
عزیز دلشکسته من ... تیهوی نازنین ... سلام .... دلم گرفت از نوشته ات ... چندی پیش برای یکی از همدردان تو ... این سلسله مقالات را نوشتم ... و چون پراکتده بودند .... همه را یکجا جمع کردم و برایت یکچا پست می کنم ... دنیا را چه دیده
ای شاید بکار آیدت ....
دوران برزخی دلشستگان ... 11 May 2008 10:4
دلشکستن هنرنمی باشد ... با دل شکسته کنار آمدن اما هنر است 6 May 2008 1:51
نبایدکرد های دلشکسته ها 7 May 2008 2:35
میان ماه من تا ماه گردون تفاوت ..... 8 May 2008 2:6
با " دلشکستگان " چه باید کرد ؟ 9 May 2008 3:36
پایان شب سیه .... 10 May 2008 2:18
عدو شود سبب خیر .... 12 May 2008 3:56
(2 )
دختر بالاخره ... بازی هایش را کنار کذاشت ... اومد و سوار شد ...
فکر کنم مثل دو هزار سال پیش انتظار داشت با اسب بیاین سراغش ...
بهش گفتم با اتوبوس اومدم دنبالت ... اولش مقصودم رو نفهمید ... ( بابا اتوبوس بالای ده ها اسب قدرت داره .... دوزاری افتاد؟؟؟ـ!!! ) ....
اومد ... سوار شد ...
منهم ماشین را روشن کردم ... دارم پر گاز میروم ...
موتور نسوزونم خیلیه !!! ولی چیکار کنم خیلی کار های نکرده دارم ... باید جبران کنم ...
احساس خوبی دارم ...
آخ جون !!!!
(3)
بهش تعارف زدم که همپائی میکنم با تو ...
تا اومد بلند بشه میبینم راه افتاده ام و بی توجه به او دارم میدوم ...
خوب او اخلاق سگ من رو نمیشناسه ...
فکرم که به چیزی مشغول بشه باید برم تا ته ته تهش ...
متاسفم که بهتون نمیخواهم همه چیز رو بگم ...نمی گیم ... جزو اسرار خانوادگی است ...
واقعا خوشحالم که توی این دنیای بزرگ ... احساس می کنم که قاچ آسمون باز شد و ما دو تا بهم رسیدیم ...
عجب با حاله .... فعلا که داریم هر دومون هر ی توی عالم خودش برای خودش حال می کنه ...
من که کلی انرژی مضاعف پیدا کرده ام ...
(4)
سالها بود یکی از کار های ذوقی ام را کنار گذاشته بودم به خاطر گل روی فرشته ی غمگینم ... دوباره شروع کردم به بازی ... و دارم بد جوری تک تازی می کنم .....
حداقل در عرض این چند روز خودم را خفه کرده ام ....
فکر می کنم اینبار ... واقعا این کار ذوقی را به کار نیمه اصلی ام تبدیل کنم ...
مرسی خانمی که این احساس خفته ی مرا ..... بیدار کردی ... فراموش کرده بودم دنیا رو از پشت دوربین ببینم ....
(5)
خیلی خوشحالم ... خیلی خوشحال ... احساس آدم های عاشق رو دارم ... بی خودی برای خودم میخندم ... و سبک بال قدم میزنم ... امروز دوربینم رو برداشته بودم ... و بعد از سالها .... اونقدر عکس گرفتم که باطریش تموم شد ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
ما الان اینجائیم ... من در اتوبوس پشت رل و او بیرون در سایه ی ماشین و چمباتمه زده است ... آن دور ها قطار ... زنگ زده ... فقط قارقار چند کلاغ و جیرجیر چند تا از آن سوسک های قهوه و سیاه درشت ... او با انگشت های پایش و شن ها بازی میکند ...
فرشته ی معصوم کمی آرام گرفته است ....
و من خوشحال ...
قطار آنجا ... اتوبوس اینجا ...
پشت فرمان نشسته ام ، موتور ماشین را خاموش کرده ام ... منتظرم و چرت می زنم ... وگاه بگاه شیر قهوه ی شیرین سرد شده مینوشم ...
و اورانگاه می کنم در آینه ی بغل ...
او فعلا در سایه ی اتوبوس نشسته .است و بدورها خیره است ...
میدانم ...
به چه فکر می کند ...
او باید بداند که گذشته گذشته است ...
باید بپذیرد که هر چه بود ... بوده است زمانی ... با تمام خوبی و ها و بدی هایش ...
باید بداند که کافی است ... بر خیزد ... بیاید ... سوار شود و بگوید :
« سلام! ... بزن برویم !... ».
همین ...
شیر قهوه ی سرد شیرینم را می نوشم و ... نگاهش می کنم ... و می اندیشم ... به لحظه های تحول که همیشه با یک جرقه آغاز میشود ....
یک خط نورانی که حتی میبینی که از دور می آید و می آید و در درون می چرخد
نورانی میشوی ... برای یک لحظه ی نامحدود و ..
نور ...
میبینیم .. لمس می کنیم .. احساس می کنیم ..
گرمی را ... و نور را که ما را می پالایند ...
میدانیم شسته شده ایم و نو...
و میدانم حالا ..
از همین نقطه باید آغاز کنیم دوباره ...
این « من » دیگر آن « من » چند لحظه ی قبلی نیست ، او نیستم دیگر ..
خود خود هستم ....
و این جرقه ها را سالهای سال است که میبینم ...و بار های بار است که لمس می کنم ... و وقتی فکر می کنم ... میبینم روز های زندگی من پر است از این لحظه های شب های شهاب باران ها...
حالا دیگر بعد سالها تجربه با اعتماد رها میکنم خود را بدست تلنگر های این لحظه های روحانی ...
به او نگاه میکنم در آینه ... و سعی می کنم او را بفهمم ... و میپرسم از خودم :
«... دیگرانی اگر خطائی در گذشته های دور در حق دیگرانی دیگر کرده اند ... چرا او حالا خود را مسئول میداند و میخواهد بار مصائب دیگران را بردوش بکشد ... او مسئول خودش مگر نیست ... پس احتیاج ندارد خودش را بیازارد بخاطر اعمال دیگران نسبت به دیگران در گذشته های دور ... او اگر خیلی زرنگ باشد باید الان خودش را دریابد ... الان خودش را ! ...
باید بپذیرد دیگر که هر چه بود ... بوده است زمانی ... با تمام خوبی و ها و بدی هایش ... باید بداند که کافی است ... بر خیزد ... بیاید ... سوار شود و بگوید :
سلام ...بزن برویم ... میدانم .. به چه فکر می کند ...
او باید بداند که گذشته گذشته است ... زنی است جدی ! واقعیت گرا ... و برایم سئوال است و نمیدانم که چرا به گذشته ها بر گشته است ... چرا ...
تعجب میکنم از اینکه اگر چه زنی واقعیت گرا است ... اما او چرا به خودش می گیرد همه چیز را ؟ ...
به او نگاه می کنم و از او در دلم نا باورانه می پرسم :
وقتی دیگرانی اگر خطائی در گذشته های دور در حق دیگرانی دیگر کرده اند ... چرا او حالا خود را مسئول میداند و میخواهد بار مصائب دیگران را بردوش بکشد ... او مسئول خودش مگر نیست ... پس احتیاج ندارد خودش را بیازارد بخاطر اعمال دیگران نسبت به دیگران در گذشته های دور ... او اگر خیلی زرنگ باشد باید الان خودش را دریابد ... الان خودش را ! ...
او خیلی « واقعیت گرا » است .. این چیست پس ؟ چرا ؟؟
او مرز های روشن و واضح میخواهد : مگر نه ؟؟ پس چرا اینجا گیر دارد ؟!
مثلا ... مگر این مرد دلخواهش است ؟! مردی است که مثل هر مرد دیگری کارش را کرده است ... و میخواهد برود ... و رفته است ...
او چرا مرز هایش را روشن نمی کند ... با او ...
چرا با یک لگد به ما نمی زند که برود به آسمان و شاید تا سالها بعد با برف ها بیاید پائین ....
مگر فرشته با برنامه پیش نمی رود در زندگی اش همیشه !!!...
اینبار چه شده است ... چرا خودش را پابند این ناپایدارترین مرد کرده است ؟ ... او که رفته است این دیگر . چرا نمی گذارد آقا را که برود پی کارش ...
وای چرا این زنها اینقدر نمی فهمند ما مرد ها را ....
فکر می کنم باید برای خودش یک هدف و برنامه ی جدیدی برای خودش پیدا کند (؟!) تا که بداند چه ، چه هدفی را دنبال می کند ... و کار هایش را سازمان دهد در آن جهت ...
مگر همیشه نمی خواهد حل کننده ی مشکل دیگران باشد ... چرا اما مشکل خودش را حل نمی خواهد بکند !! فکر میکنم اگر این ها را با هم تلفیق کند ....
عملا میداند که چه می خواهد و هدفش چیست و در نتیجه میرود به دنبال دستیابی به مقصودش ... مطمئن هستم که مثل بار ها و بار ها ... که در زندگی آثبات کرده است ... به خودش اینبار هم سر افراز از پس هدفش بر می آید ...
میدانم ... از خصوصیاتش پیداست که توانائی و قدرت و پشتکار و نظم و انضباط لازمه ی رسیدن مقصود را در خود دارد ....
و حالا نمیدانم ... آخر فرشته نازنین ، لازم نیست اینقدر کامله خواه باشی !.. فعلا در همین جهت ها عمل بکن ... فراموش نکن ... هدف نباید دیگر همه چیزت بشود ... بلکه هدف مسیرت را روشن می کند ... ولی لذت از زندگی را فدای خواسته هایت نکن ... تو مسئول و جوابگو خودت تنها نیستی ، عقب هم نکش بی جهت خودت را ... درست است که همیشه میخواهی خودت ، خودت به نتنهائی کاری که میخواهی بکنی ولی خانم خانمک بیا ....
بیا این بار چند گامی همراه و همپای تو هستم ...
همراه و همپا برای جبران خیلی از کار ها ی نکرده ات ....
....» ......
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
در آن بیست سال مغازه داری ام حداقل با ده ها نفر رو برو شدم که بدلایل گوناگون از زندگی سیر شده بودند و میخواستند زودتر بروند ...
خود من هم مستقیما یکی دوباری این مسئله را در سرم چرخانیده بودم ...
دختر م هم دوسه باری دست به اینکار زد ... و مدتها هم در بیمارستان بستری بود ... و روی مچ های دستش چندین علامت است ...
حالا هم این نوبر بهار ...
...
من که شخصا با رفتن دلبخواه اصلا مشکلی ندارم ... و معتقدم که اگر کسی واقعا به آن درجه رسیده باشد که میخواهد برود... باید زمینه ی آن را فراهم کرد و نیز این حق را داشته باشد که آگاهانه و خیلی شرافتمندانه و با احترام و بی درد سر وبدون قصه و غصه خیلی سنگین و متین بتواند برود ...
از طریق این شغل بدرقه و همراهی انسانهای ( مبتلا به ایدس و سرطان لاعلاج ) تا دم در حیات از یک طرف و از طریق کار در این شرکت خاکسپاری از طرف دیگر ، عملا با این رفتن ها و رفته ها در تماس مستقیم و رودررو هستم ... و شاید هم به همین دلیل با پر روئی تمام میخواهم تا لحظه ی نهائی اینجا بمانم ... تا بزور مرا ببرند ...
این نوبر بهار هم که رفته رو پشت بوم خونه شون و دارد با خودش شیر خط بازی می کند .... بپرم ؟ یا نپرم ؟
برای من که بی تفاوت است ... میخوای بپر میخوای نپر ...
اصلا به من چه ...
صلاح کار خویش خسروان دانند ...
من فقط شاهد و تماشاگر هستم و نه هیچ چیز دیگر ...
سعی می کنم بیطرف بمانم و بپذیرم هر کسی هر کاری که میخواهد با خودش بکند ...
لیوان قهوه ام را برمیدارم ... شییرش بیشتر از قهوه اش است ... با شکر ... شیر قهوه ام را هم میزنم ... یک قلپ مینوشم ... خیلی داغ است ...
یک کم منتظر میمانم...
و هم آواز با تو تکرار میکنم :
فرشته ی تنهای عزیزم !
این تویی که تصمیم میگیری که شاد باشی یا غمگین .
این تویی که اجازه میدی که کسی شادت کنه یا غمگین .
همه چیز دست خودمونه ... اراده لازمه ...
عجله نکن !
من شیرقهوه ی شیرین سرد را ترجیح میدهم ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
پیشنوشت :
سوگند به مقدس ترین مقدسات که نمیدانستم این را نوشنه ای
شاید فردا ، آنسوی فکرها . کسی که منتظرش هستم . با شاخه گلی به دیدارم بیاید و او هم مثل من گذشته ها را به زباله دان فراموشی بسپارد .
آنگاه ، من
زیباترین لباسم را برای او خواهم پوشید و موهایم را به دست امواج باد خواهم سپرد و بلند بلند خواهم خندید . با او خواهم دوید . میان ابرها و نور ها و رنگین کمان ها . میان دشت های سبز رویایی و موج های تند دریایی ...با او به جاده های عشق قدم خواهم گذاشت . درهای ابرها به روی ما باز خواهد بود و غرق خواهیم شد در بستر آبی آسمان . و بوسه خواهیم داد به لب های داغ و پرحرارت زندگی . با شادی فریاد خواهم کشید و خویش را در آغوش عشق هم رها خواهیم کرد . میدانم . میدانم ... او برخواهد گشت . و من به شانه های مهربانش تکیه خواهم داد . و از میان مردمان حسود عبور خواهیم کرد . او به من وفادار است ...می دانم .
میخواهم شعار خود را بر روی تنه ی زبر درختان بنویسم و به تمام کائنات اعلام کنم که :
یکی از این روزهای نزدیک او برخواهد گشت
وقتی این را مینوشتی چه حالتی داشتی ؟
و نمیدانی با چه تقدسی این جمله را نوشتم :
جلوی پایت ترمز کردم .. در را باز کردم .. و می گویم .. بیا بالا .. سوار شو !!
در این افکار بودم که این شعر مولوی را پایه کار قرار دادم ...
....پیش آهو شیر اینجا سر نهد
باز اینجا پیش تیهو پر نهد ....
مثنوی مولوی . جلال الدین بلخی رومی
اصل مطلب
فرشته ای پاک و مقدس ، پری تنها ، فکر می کند و عملا هم به به مرز ( آخرش ) رسیده بود و آن ماجرا ... که بخیر گذشت ...
او اما شاید نمیداند ولی که « آن » پایان ، یعنی اینک « نقطه ی آغاز » به این طرف مرز !!
گفتم که : « .. فکر می کنم او از جنس خودم است ... » و با خواندن آنچه در مقدمه آوردم ... مطمئن شده ام که از جنس خودم است !...
اونقطه پایان گذاشت بر هرچه بود و بر هرچه که گذشت ... و خطی کشید بر هرهر کرده بود و گذشته است ...
او از صفر گذشته است ... و به نقطه ی آغاز اکنونش رسیده بود ... [ و من خبر نداشتم ] که آمد سراغم !... یا من رفتم سراغش ؟
گفتم به او :
.... نه ناجی ام ... ... نه آموزگار .. و نه معلم اخلاق ... تنها فقط یک تابلوی راه نمای ساده هستم نه بیش و نه کم !...
سوار شو !!
میگویم به او :
این فرصت دیگری است که از گذشته ات درس بگیری ! و با بهره بردن از تجربیات تلخ و شیرنت ... از نقطه صفر لحظه ی کنون آغاز کنی !... این لحظه ی تولد کودک درونت است ... کودک درونت باید متولد میشد و شده است ... حالا باید گام بگام همراه با نوزداده ی ( خودت ) یا بقول فروغ با « تولد دیگر» ـت آغاز کنی به ایمان آوردن به فصل سردت و آغاز کنی به لذت بردن از بهار زندگانیت !....
او فقط ظاهر قضیه را می بیند ... فقط سر خوردن و افتادن در اعماق را ... و سقوطش را در ته چاه ویل را با تمام وجود ش لمس میکند ...
و به چه زیبائی به بیان میکشد تصویرش را و اینکه بیرون آورده میشود ... و چگونه بالا می آید !... چگونه بالا آورده میشود ... و لمس می کند هوای نازه را ...
تازه متولد شده ای است از خودش ...
تازه باید دوباره بیاموزد او گام به گام ... با خزیدن و چهار دست و پا رفتن رفتن دوباره بیا موزد رفتن را ... باید دوباره راه رفتن جدید را تجربه کند تا بتواند که بر روی دو پای خودش راه برود ....
باید دوباره آنقدر زمین ها بخورد ... و دوباره بلند شود تا بتواند راه رفتن را بیاموزد ... باید آنقدر تمرین کند که بتواند « قهرمان دو » شود در میدان زندگی !!...
مگر زندگی رفتن در جاده زندگی نیست ؟؟
ما میدویم ... ( و میدوانیم !!!)
کار من شده است دستگیری از از پا افتاده ها ... دستت را به من بده !
یار و همراه تو هستم ... نه ناجی !
تو از جنس منی ، میدانم و خودت هم میدانی !...
برخیز ...
با من بیا ... بیا ...
و رها کن گذشته ی در گذشته را ...
بگذار رفتگان ارام بگیرند ... هم آنان و هم خودت ...
بگذار سوسک ها ی وجودت ماه را تماشا کنند و قورباغه ها قر زن درونت را تا قرقرشان را بکنند ...
گذشته گذشته است ..
رفته ها ، رفته اند ... ب
بگذار بگذرند ...
رهایشان بکن ...
دست مرا بگیر ...
با من بیا ...
بیا ..
بیا !
و آغاز کن اینسان دوباره !
از هیچ
..
از صفر ..
از زیر صفر ..
از ته چاه ...
از اعماق خودت ... دوباره ...
این یک فرصت دوباره ی آغاز است ...
یک آغاز ...
تولدت ..
تولد دوباره ات
و اکنون هفت سال بعداز رفتن مادرت ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
(۱)
نمیدانم چه بگویم ...
میدانم خیلی رنج کشیده است ... خیلی ...
آن دختر دوردانه ی قند عسلی با آن چشم های سبز و پوست جو گندمی و مو های مجهد و بلوند ... که راه میرفت و ناز میرخت و هر کجا که میشد سرش را میگذاشت روی پاهای مادرش و انگشتش را در دهانش و مک میزد و کیف می کرد ...
او حالا زنی است تنها .. در میان قبایل وحشی آدمخوار ... تک و تنها ... در سرزمین اجبار و فشار ... دختری چه بگویم ... زیبا .. طناز .. دلربا ... و تنها ی تنها ی تنها ... چقدر ظلم شده است در حق او ...از همان کودکی از همان ابتدا ...
(۲)
فرشته ی پاک و مقدسی است ... مریمی حوری صفت ... که رسیده است اینک به آخر خط .. رسیده است به آخر این خطش ... اینجا ...
من هم ... ایستاده ام اینجا ... در کنارش .. جلوی پایش !...
منتظرم سوار شود ... راه بیفتیم و با هم برویم ...
(۳)
مثل مسافری در یک قطار ، که داشت برای خودش ، روی ریل هایش پیش می رفت ...
قطار ی که حالا رسیده است به آخر آخر خط ... جائی که دیگر ریلی نیست ...
پیاده شد ..
گیج گیج ... کیج و ویج ...
رسیده است به آخر خط ...
(۴)
میبینمش ...
حدس می زدم ...از جنس خود ما است ...
نمیدانم می فهمد مرا آیا ؟ ...
هنوز باور ندارد ...
شکننده است هنوز ...
بال میکشم بر سرش و توی دلم می گویم : هنوز مثل من پوست کلفت نشده است ....
(۵)
رسیده است به آخر خط..
نمیدانست چکار کند ...
نمیداند هنوز او در اولین پاگرد های پلکان اروح ش است ...
تازه زمانی است که دیگر باید از قطار پیاده شود و با وسیله ی دیگری برود ... حدس می زنم با اتوبوس !
جلوی پایش ترمز می زنم ...
در را باز می کنم ...
نمیداند چکار کند ....
(۶)
وسط بیابان برهوت .. قطار بی سرنشین ! مانده جلوی آخر خط ... یک اتوبوس ترمز زد جلوی پایش ... فیششششش ! در اتوبوس باز شده ...
با ناباوری به من نگاه می کند ...
هنوز نمیداند کجای کار است ... گیج است ... گیج ...
میدانم !
نیاز به زمان دارد که بداند « کجای کار هستی » ایستاده است !!!
(۷)
در مراسم ورودش ، به افتخار ورودش ، برایش میخوانم : سروده ای غرا ئی را که در وصف حالش نوشته ام :
شعری برای یک فرشته !
پری تنهائی ،
که در آن گرمی تانستانی
آسمان ، از غم او گریان شد ،
آمد اینک .. به سراغم اینجا !...
از من او خواست که همراه شوم ...
پری تنهایم - این مریم پاک :
دختر حوری صفتیست که من میدانم :
غم او غصه ی تنهائی اوست ...
دربدر .. خون به جگر... سرگردان
می گردد..
درپی عشق ...
عشق را میخواهد ، پیدا بکند ( ؟1 ) ...
در به در ...
مـــی کـردد.:
عـــشق را در یــــا بـــد (؟! )
پری تنهایم ...
هفت سالی را باید ... تحمل می کرد
تا بفهمد شاید :
« عشق » در بطن وجود خود اوست !
« عشق » یعنی « خود او » ..
او خودش عشق است ... عشق
عشق : تنها خود اوست ...
پری تنهایم ...
دوستت دارم ...
دوست ...
(۸)
باور نمی کند .. مرا شاید ... میدانم ...
ولی می گویم ... نه ناجی هستم ... ... نه آموزگار .. و نه معلم اخلاق ... بلکه فقط تابلوی راه نمای سر چند راهی ای که اکنون به آن رسیده ای ...
سوار شو !!!...
میخندد ....
مادر هایمان کنار هم نشسته اند به ما نگاه می کنند و میخندند ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |
چند موضوع توی سرم خیلی وقت است که دارند دور می زنند ...
دارم سعی می کنم این ها را جمعبندی کنم....
یکی از اینها همین مسئله ی مردی و زنی است .... که برای من موضوعی همیشه تازه است ...
یکی از دلایلش هم ناشی از گفتگو هایم باچند نفر از اطرافیانم در همین چند روز اخیر است ...
مثلا : آقای ت . را که خودم از حدود سی سال پیش میشناسم .. تاجر لباس فروش بود ... بوتیکی داشت ... و خیلی کار های دیگر هم کرده است .. دوران طلائی آن زمانها را تجربه کرده است و پشت سر دارد ... تا جائیکه میدانم حاصل کارش ، هر چه بود و هر چه است ، حالا ایشون یکی از مشتریان ( میهمانان ما ست )...
به منظور باب صحبت را با ایشون باز کردن بحث را کشانیدم به گذشته ها و این که میتواند از تجربیاتش به من بگوید ... و او گفت ....
خلاصه اش اینکه چه کرده است ... و چه قصد هائی داشته و ... چه و چه .. چه .. و اینکه هیچ چیز از آنها برایش مهم نبوده و نیست و گفت : » بجز این «.... ( و آنگاه با انگشتان دستش علامتی به نشانه ی روابط جنسی ساخت و نشانم داده ) و ادامه داد: » بجز این !!!!!؟؟« .
این موضوع در ذهنم ماند ...
همین الان به پسر برادر م در ایران می گفتم : « ... ببین عزیزم در جائی که آدم رسید به : « من و توئی » و یا در سظح اجتماعی اش به : « ما و آنهائی » این آغاز درک تضاد ها است ...
در این جا دو راه وجود دارد :
-
با تاکید بر تضاد ها ... و گیردادن و گر زدن به آن اختلافات و دامنه ی این من و توئی را به پارگی و از هم جدا شدن کشانید ....
-
اختلاف را بهانه کرده ... با کوشش در سناخت از توانائی های هر کدام استفاده کرده برای حل ضعف های هم راه حل مشترک پیدا کرد ...
مسئله ی زن و مرد هم یکی از همین مورد ها است ...
ما مرد ها با شما زن ها واقعا فرق داریم .!.. در هرمون و خصلت جنسیتی ... و شکل جسمانی و از نظر روحی و روانی و تر بیتی و توانائی و خواست و میل و ...... همه جیز ...
درست میگویند خیلی از زنها که : ما مرد ها نمیدانیم ! و حرف نمی زنیم !!
میگویم درست است و شما ما را نمشناسید ... راست میگوئید شما که ما خودمان را نمیشناسیم و شما را هم نمی شناسیم .. ولی درست حالا زمان آن فرا رسیده که سعی کنیم باب گفتگو را برای شناخت یافتن از هم باز کنیم ... یا حالا هم هنوز هم زود است ؟؟؟....
جنبش زنان و روشن بودن مردان نشان میدهد که الان که جامعه ی ما در فاز خودشناسی خودش در تاریخ افتاده است که خودش را بشناسد ... چیزی که با شعار « ما هستیم » طلایه ی آن بیرون زده است ...
ما مرد ها هستیم ... مرد ها طالب روابط جنسی هستن ... شما هم هستید ... و اگر جواب شما نه است بیاید بروید پهلوی دکتر ببینید عیب و ایرادتان از کجاست ... من اقرار میکنم ما مرد ها نه تنها طالب روابط جنسیتی هستیم ... بلکه هر چه زن هم بیشتر حال بدهد و به ما نشان بدهد که او هم میخواهد رابطه مان عالی تر میشود ... پس بجای دروغگوئی کردن و خودتان را پشت پرده ی شرم و خجالت و لوس بازی در آوردن که » نه نمیدهم « و .... سایر ادا اطوار ها را در آوردن ها... به پرده دری بپردازید و نشان بدهید و حتی بما بگوئید که شما هم چه میخواهید ....
ما مرد ها آدم های مودبی هستیم ... وسط کار هر گاه از مردی بپرسید تو چه مدلی میخواهی ، 99% خواهند گفت آنطور که تو میخواهی !!!
ادامه ی مطلب در اینجا ...
نوشته شده توسط علیرضا بلاغی
|
لینک ثابت |