حالا زنی مثل این والده ی آقا مصظفی بیاد بگه برو زن بگیر تا از تنهائی در بیائی !
بابا به پیر وبه فلان قسم که تنها نیستم ...
زن زیاده ... ولی کو آنکه باب دلم هست ؟!
این ها که هر کدامشون با نهایت سعیشان فقط شاید بتوانند حداکثر عرضه این را داشته باشند که تنها یک قسمت از خواست موقتی فعلی مرا بر آورده کنند !... همه شون رو میخواهم !... هر کدام به جای خودشان نیکوصفت هستند !
زن هم همون زنهای قدیمی !
فکر نمی کنم من زیادی خواه نیستم ... فقط من یاد گرفته ام خودم آشپزی کنم ... ماشین رختشوئی را روشن کنم ... اتو کشی کنم ... در و پنجره را گرد گیری کنم و ظرف و ظروف ها را بشورم ...
نه کلفت لازم دارم و نه آقا بالا سر ونه قرزن مزاحم و سرخر!...
ادامه ی مطلب را در اینجا کلیک کنید !
دیدم
دیدم چگونه طلایه های خورشید
خورشید مشرقی من دارد
در نیمه روز خویش
در مرکز زمین
بر پیکر برهنه یمن می بارد ...
می بینم
می بینم چگونه حرارت گرمش
از سردی تن من ذره ذره میکاهد
ای کاش چشم من
غروب قربتی اش را در غرب
هرگز در غروبگاه من
نیند ....
قضیه ی عشق و عاشقی و دلبند شدن و ... هم کار دستم داد... من که بهر چه میبینم ابراز ارادت ، ارادت و عشق می کنم ... همین امروز حداقل چهار بار بخاطر از بین بردن سوء تفاهمات و رو کش مالی به سوتی بازی هایم ، می بایستی آستین هایم را بالا میزدم و پاچه ی شلوارم را ورمی مالیدم ، مثل حالا !
اولی اش خانمی همسن و سال خودم بود ... زنی 57 ساله ، دو هفته دیگر بر میگردد وطن ... میگوید حیف است که تنهایم و باید حتما حتما .... کسی را برای روز های بعدم داشته باشم ... هی از وی اصرار و از من انکار که بابا ... خانم !... زنها برای من فقط حکم مزاحمانی را دارند که فقط دامنه ی آزادی عملم را تنگ می کنند و که جلوی آزادی عملم را می گیرند و دست و پای آدم را بند می کنند !
نفر دیگر زنی است ... که از زور تنهائی از آنسوی دنیا گیر داده است که : پا شو بیا سراغم !... طفلی خبر ندارد که من خودم اینجا با چه بهانه و نقشه و برنامه های خنده داری با قایم موشک بازی از دست همین اینجائی ها هم خودم را مخفی می کنم ...
سومی زنی تنها است ، با اندامی خیلی هوس انگیز ... ولی صورتی نه چندان زیبا ، همیشه می خندد... میداند که سر وسینه ی خوبی دارد ، بدون هیچ شرم و حیائی لوند و نیمه عریان ، سخاوتمندانه همه چیزش را به معرض نمایش می گذارد ... حیف که از آن سفید سفید پوستان است ... هر کجا که می بینمش فرار می کنم و گریز گاهی میجویم چون یه هر کجائی از من که دستش برسد را یا نیشگون می گیرد یا با دستان گوشتالود بوکس کرده اش به آن می کوید ! ...
چهارمی دختر نازنینی است که به به او آنقدر احساس نزدیکی می کنم که مرز ها برایم شکسته شده اند ... یک جور عاشق به او هستم ... کیف می کنم که ببینم به او خوش می گذرد ... حرفهایم را نوشتم و امروز اقرار کردم به او که « داش آکل وار » دوستش دارم ... یکی از عشاق افلاطونی اش هستم ... دوستش دارم ... نه جسمش را که ، که زمان زمانه ی اوست و آغاز فرصت بازیگری بازیگوشانه اش ... اوست که حالا باید بکند هر چه که میخواهد با آن را ... من خود خود اورا دوست دارم ... خود خودش را ... او شنه ی نازنینم را بیادم می اورد که با غمش غمگین میشوم و با خنده اش شاد ... از شادی های او خوشحال و از غصه های او حالم بد و خراب میشود ...
برایم حکم گلی را دارد که دلم نمی خواهد حتی کوچکترین غباری بر روی گلبرگ های معطرش بنشیند ....
نمیتوانم تحمل کنم که بر روی گلبرگ هایش ...
برایش زیاد بود ... اقرار من یا خستگی او ...
گفت : جوش آورده !.. قاطی کرده ! ..
و من نمیدانستم چه بگویم و چه بکنم ...
میدانم یک تجربه را دارم از سر میگذرانم ... بار زیادی روی آن شانه های لطیفش هست ... نمیخواهم منهم باری دیگر شوم بر روی آنها ... اگر چه شاید خود همین هم خودش سبک بالش کند ... نمیدانم ... نمیدانم ...
من بازی های خودم را دارم ...
نه حوصله ی عشق دارم و نه عاشقی !
احساس دوست داشتن دارم ، احساس عشق ورزی ..
احساس درخت نارنج و ترنجی که دلش میخواهد بارش را بریزد به دامن دختر پرتقال فروش ..
حس درخت سیبی که ترجیح میدهد حوا وسوسه شود .. و یا حتی کرم ها ...
تنهایم ...
رها..
پروانه ای سبک بال ...
که میزند در باغ زنگی بال ..
بال..
بال...
پر ..
پر..
پر
ابی تمام روز دارد برایم میخواند ... میخواند و تکرار میکند :
|
نمیدانی چقدر دلم میخواهد با تو باشم ... اما نمیدانم چرا و به چه علت جلوی خودم را می گیرم ... آیا دارم به تو و به خودم هم ظلم می کنم ؟.. چشم هایت مرا میکاوند ، با من حرف می زنند .. پیام میفرستند ولی من خودم را به کوچه ی علی چپ میزنم ...
نمیدانم چرا دارم حق تو را به تو نمیدهم ... شاید هم ... یک تجربه را دارم از سر می کذرانم ... بار زیادی روی آن شانه های لطیفت هست ... نمیخواهم منهم باری دیگر شوم بر روی آنها ... اگر چه شاید خود همین هم خودش سبک بالت کند ... نمیدانم ... نمیدانم ...
این معیار های لعنتی ... خیلی دلم میخواهد با تو باشم .. لمست کنم .. ببویمت ... ببوسمت ... نازت کنم ... نوتزشت کنم ...
چقدر دلم میخواهد ولی اما ... این اجازه را به خودم نمی دهم ... نمی خواهم بدهم ...
از ته دل می گویم .. خیلی دوست دارمت ... آنقدر که نمی خواهم و نمیتوانم خودم را به تو تحمیل کنم ...
کاش یک اشاره میتوانستی بکنی ... که با تو چه کنم ...؟ چقدر پیش بروم ؟ آیا همینطور هم برای تو خوبست که بهمدیگر کاری نداشته باشیم ! و یا دارم در حق تو ظلم می کنم .! ..
به خودم گیر داده ام ... آنچه و این چه ... و خوب است و بد است ... آنقدر می کنم که اصلا از خیر هر چه تو هست می کذرم ... و دست از پا درازتر ... میسوزم در خود ... ولی با تمام داغی نیازم به لمس تو ، خودم را آنقدر سرد به تو نشان میدهم که یخ میزنم در خودم ... باورم نمیشود چرا با خودم بازی در آورده ام ... چرا ؟! ... چرا ... ؟! ... چرا ؟ !... چشم هایت مرا میکاوند ، با من حرف می زنند .. پیام میفرستند ولی من خودم را به کوچه ی علی چپ میزنم ... دلم میخواهد ترجمه نکنم .. دلم میخواهد پیام هایش را نگیرم .. دلم میخواهد کاش ندانم چه می گوید ... برای همین هم ساکتم و دم نمی زنم ...
ساکتم و دم نمی زنم ... خودم را ول کرده ام به دست باد و تو ... اذیتم نکن !
آره سمندر راست میگفت ... خیلی از دایره ها بسته شدن ...
و لی چقدر طول میده ... سیمین ... میخوام برم دست شویی و او هنوز زیر دوشه ... تعجب می کنم ... رفتم چای بگذارم میبینم در حمام باز است و ... سرک میکشم نه نیست !.. کی رفته ؟.. مگر دیشب پهلوی من نبود؟... نه !.. بود !
تا صبح توی بغلم بود ... هنوز بوش توی دماغم است ... با این موهای کوتاه پسرونه زده اش ... فقط از جلو که نگاهش می کنم جلوش تا روی گوشش بلنده ... تمام دور صورتش رو پوشونده ولی دست که پشت سرش می کشم ... کوتاه کوتاه است ... با این روشی که تازه گی ها یاد گرفته ام ... تعجب می کنم .. چرا تو این پنجاه سال اینجوری بازی نمی کردم .. دیشب آلمان یک گل زد .. تا گل سوسن رو یک نوک زبون میزنم میشه سه چهار سانتی متر و باز باز میشه .... یک کم مزه ی چوب شور میداد... همچی یک کمی نمکی !... ولی مال بانوی انگلیسی من شیرین تره ... دیشب که مزه آناناس میداد ... پریشبا مزه ی سیب .... فقط سینه هاش یک کم کوچیکن ولی سفت و تو پرن...! همش می خنده .. خنده ی نخودی قشنگ و دلربائی داره ...
دیروز بهم گفت « .. بهت که گفته بودم تو یک مثل کتابی ...» و الان میبینم میتونه نوشته هام مثا یک رمان بشن ...
چای نعناع درست کردم ... دست کشیدم به وان حموم خشک بود ! شاید بدون دوش گرفتن رفته باشه ! شک می کنم راستی دیشب بود یا نبود! ...
تمام تنم یک جوری کرخته ... پنجره بازه ... پرنده ها دارن غوغا می کنن ... درست مثل اون روز صبح که هوس گلبانو افتاده بود تو سرم و میخواستم ساعت چهار صبح بهش زنگ بزنم .. بگم با تاکسی بیاد پهلوی من ! ... ولی بانوی انگلیسی من چی ! با هواپیما باید بیاد ! ... اون به من میگه بیا انگلیس برای چند روز ... دلم میخواد ولی ... نه با این همه کار که دارم نمیدونم ... ولی او بجاش تقریبا هر شب میاد سراغم ... و صبح خیلی زود هم میره ... فقط بوش پیچیده توی اتاق ... بوی اونه یا بوی این کلهای سوسن آبی و زرد توی گلدون روی میزم .. .نه بو هاشون ی وری قاطی شدن ... بوی گل سوسن خودم با اون با طعم اناناس نمک زده اش دوباره پیچیده تو بینی ام .. ویک قلپ چای نعنا مینوشم . بخشید تلفن دارم ...
سلام ...
سلام ...
از پنجره بیرون رو نگاه می کنم .. افتاب پخش کرده خوش رو ... آسمان فیروزه ای آبی است ... درخت ها سبزسبزسبز ... پرنده ها پر ااز شور ...و دستم رو میکشم روی پوستم .. چقدر دلم میخواست الان بانوی انگلیسی من از پشت منو میگرفت و سینه هایش را توی پشتم فرو میکرد ...
آقائی که اون ور سیمه چیزی گفت ...
گفتم نه گوش می کنم ... بفرمائید ! ...
او درباره ی کتابی با محتوی بحث های سیاسی روز حرف میزنه ...من چای نعناع سرد شده ام را هورت مینوشم ... و بعد از گذاشتن تلفن بقیه ی مطلب را اینجا مینویسم !
پ . ن.
-
عکسش رو دیدم ! عجب دختر دائی با حالی داشتم و خودم نمیدونستم ! وای !!!!! باورم نمیشه این همون جغلی باشه !..
-
شنه ی عزیز ... دریای من ! تو جات ثابته و دوستت دارم و ... غیره ... و ذالک ...
-
این پستی که خوندین ، این قصه ی بالا ، سر آغاز رمان تازه ای است که به مرور دارم مینویسم ... خطش رو زنی به من میدهد که شنیدن صدایش برایم عادت شده ... و اقرار می کنم که طنین خنده هایش مرا از راه بدر برده است ...عاشقانه اعتماد کرده ام به او ...
-
یکشنبه همین هفته ... برنامه ها ی بزرگی در پیش رو داریم ... اولین برنامه ی رسمی آریانا ! با حضور تلویزون سراسری آلمان ... از حالا تبریک میگم به آقایان احرای ها ! و خوشحالم که زحمات تمان نتیجه اش را دارد میدهد ! ثمره ی پشتکار و اعتماد به فکر و اندیشه درستمان ، مقاومت و مبارزه با هزاران آدم مانع تراش منفی !... تبریک !
در این شهر قد کف دست .... یک دائی دارم که واقعا کیف علی است ... برای همین هم 5 سال است که با او قطع رابطه کرده ام ... و حتی اگر در خیابان با او رو در رو بشوم ، رویم را بر خواهم گردانید ! علتش هم در اخلاق خیلی زننده و کثیف اوست .. پشت سر حرف زن !
فعلا چند ماه پیش به هر کس رسیده گفته است که مر ا کتک زده و از پله هایش (؟!) مرا با لگد پرت کرده پائین !!!!! و یا من رفته ام خانه اش و فرش هایش دزدیده ام (!؟) و ...
امروز یک بانوی مقدسه ی سیاهپوست ، از اون شاهدان یاهو وا ، خر منو گرفته بود و با آن لحجه ی آفروآلمانی اش که نصفش را نمی فهمیدم ، کف بر لب سئوال پیچم کرده بود که چرا با خواهرت ( که سالهاست بعد از سی چهل سال دوری از هم فقط یک ارتباط اینترنتی ساده ی من چطورم تو چطوری معمولی سالی دوسه باری باهم داریم ) دعوا کرده ای ( !!!!) و میگفت مسیحی نیستی اما مسلمان که هستی (!!!) چرا اینطور کرده ای (؟!) ... من ماتم زده از اینکه این شکلات خانم چی میگه ؟!!! تا بلاخره معلوم شد باز این دائی عزیز و مهربان کیف علی میرزا ی من صفحه ی جدیدی برایم گذاشته است !....
هنوز نفهمیده ام چرا این مردک اینطور است! ... راه حل م را بعد از سالها امتحان هزار راه حل های مختلف در همین دوری کردن مطلق از او یافته ام ... ولی ایشون یک جوری اصلا انگار دست بردار نیست !
من که با این شیوه ی برخورد هایش اصلا نه دلم میخواهد و نه اصلا دوست دارم این آقا دائی ما باشد ! ....
آقا کسی نیست بگه من با این مردیکه لکاته ی چه برخوردی باید بکنم ؟؟؟!!...
مادر مادرم خانمی بود از روسیه ... برادرش ، دائی مادرم ، مرد بود بالا بلند بود و رشید ... سی و چند سال پیش شانس این را داشتم که با او و خانواده اش جند روزی همراه باشیم ... مردی بود خوش مشرب ... همسرش زن بود خیلی جوان تر از او ... که مشترکا سه چهار دختر داشتند .. بزرگترین اینان آنزمان حدود بیست و کوچکترینشان دختر بچه ای کوپولی بلوند با مو های مجعد و بلوند که تازه راه رفتن را آموخته بود ..
اتفاقا این دختر دائی جغلی آن روز ها بعد از قرن ها ، نمیدانم از گجا مرا یافت و بمن لقب پر مسمای « پسر عمه ی پر حرف » داد...
چکار کنم ، شهرزاد و حتی دخترم هم لقب های دیگری بمن داده اند ... علتش هم این است که وقتی مطلبی را با من مطرح می کند با هم « مدل مردانه ی » طبیعی خودم بی اختیار یک راه حل بهشان پیشنهاد می کردم ... این ها و خیلی زنها ی دیگر به من ثابت کرده اند که بار ها به من گفته اند و حالا میدانم که باید دندان روی جگرم بگذارم ، ساکت باشم و خفه خون بگیرم ! و جیک نزنم ... و بگذارم آنها حرفشان را بزنند ... انفقدر حرف بزنند تا خالی شوند ! ... در حقیقت آنها میخواهند گوش نازنین ما را مرد های جنتلمن و آقا یون بی آزار ( دوست پسر های دودولدار و عشاق افاطون صفتشان) را مورد تجاوز قرارداده و از آن به عنوان تخلی گاه درد دلهایشان سوء استفاده کنند...
راستش خودم سالهاست دیگر خسته شده ام از « ساکت نشستن و هیچ چیز نگفتن ! » و الکی تائید و تاکید بر اینکه « آخ بمیرم برات !» ب، « مهم نیست ! می گذرد این ! » ، « تو راست می گوئی » ، « تو راست میگوئی » .. « وای صبر کن ! تو حق داری ... » و غیره ...
نه ! من حرفم را می زنم ! پوزه بند تاریخی ام را برداشته ام و حرف می زنم !...
شاید علتش در این است که من دیگر فک پائینم را آزاد گذاشته ام ! تا مثل خیلی از مرد هائی که از کودکی پدرانشان به آنها گفته اند که میگویند « خفه شوند » و « جلوی بزرگتر ها نباید اظهار نظر نمایند !» و اگر هم هر جائی حرف زده اند ، توی ذوقشان زده اند: « ساکت !» ، « زر نزن ! » ... همانگونه که خودشان جلوی پدرانشان و آنها نیز جلوی پدرانشان و همینطور تا نسل ها ساکت بودند ... نباشم !
بهمین خاطر هم وقتی زنی بخواهد غرولند کند ، جلویش می ایستم و می گویم یعنی چه ! زن ، خانم ! خودت را جمع کن ... و چقدر حالشان گرفته میشود و چه زیاد حتی به همین دلیل ساده با من قطع رابطه کرده اند... و یا مثل شهرزاد برگشه و می گویند، آقا جان من راهنمائی نمی خواهم ! من میخواهم فقط حرفم را بزنم !!!!
حوب ! منهم میتوانم سکوت کنم ! و بگذارم حرف بزنند ... حرف بزنند .. حرف بزنند ! و منهم سرم را بند می کنم به افکار خودم و هر چند دقیقه ای با کلماتی مثل : « وآ ! ، چرا ؟ ، به به! چه خوب ! آخیش ! » چیزکی بگویم تا خالی شوند !
قضیه ی صحبت کردن و نیاز « بیان خود» چیزی است که در کل از خصلت زنانه سر چشمه میگیرد و درست بر عکس آن مرد ها هستند که تا جای ممکن دوست ندارند حرف بزنند و اگر هم بزنند کوتاه ، مختصر و مفید می ماند !
علت را من در این میدانم که آقایون نمی خواهند درباره ی احساس های واقعی ، ترس ها ، نگرانی ها و مشکلاتشان صحبت کنند ... چون شاید فکر می کنند از این طریق نقاط ضعفشان و مواضع شکننده شان را از این طریق نشان خواهند داد...
(۱)
« کتاب دلبر » ، همان کتابی که به زبان آلمانی از خاطرات با زنهای زندگیم نوشته بودم ... طفلی آماده چاپ بود ... که متاسفانه اصلش با سوختن لپ تاپم ( بخاطر چای چپه شده روی دکمه هایش ) و کپی برابر اصلش که روی اشتیکر داشتم ، با فورماتیر کردن احمقانه ام ، دود شدند و به هوا رفتند ... خوشبختانه توانستم اینجا و آنجا از دست نویس ها و پرینت های تصحیح نشده اش دوباره آن مطالب را باز سازی کنم ... ولی حوصله دوباره نوشتنشان را ندارم ...
نوشته تقریبا بااین مطالب آغاز میشود ....
« .... از لقاح تخمک مادرم با یک دونه از اسپرم های پدرم پدید آمدم ... بار ژنتیکی نژاد آریائی رو ، که در آسیا و اروپا پراکنده شده بودند ، ازقاره ی هند گرفته تا روسیه و آذر بائیجان را دوباره ، و این بار با تجربه ی چندین هزار ساله تاریخی بر آن را دوش میکشیدم ... تر کیبی بودم خاص از مثلا ریخته شدن ده ها مهره ی بگیم صدبر عددی و رنگارنگی (در مقایسه با مهره های شش بر بازی ای ) کد های ژنیتکی !...
تغذیه مواد و عناصر شیمیائی که مادرم در زمان بار داری من به خوردم میداد همانند همان موقعیت کاشته شدن تخم یک درخت و رشد آن بود در زمینی که کیفیت خاک و مقدار تابش آفتاب و در کجائی جهت مسیرو مقدار وزیدن باد بار ش آب و...
حفظ و مراقبت و پرورش و حراست بعدی و توانائی و تجربه ی باغچه بانان بعد ا بکنتار ..
در زمان زائیده شدن ، نوزادی بودم صفر کیلومتر ... با هزاران داده ی پایه ای و ذاتی ... که محیط میتوانست و توانست بر روی من آنقدر تاثیر بگذارد که این شده ام که هستم ...
اولین چیزی که هر کسی در هنگامی که هنوز تنها سرم از لای پای مادرم بیرون آمده بود این بود که من دختر یا پسر هستم !
هنوز بیرون نیامده ناف متصل به مادر و پوست اضافی دودولم رو ننه علی نسا برید !...
هر کسی که منو میدید هی میگفت وای پسره ... و هی با دودول و مودولم بازی میکرد ...اصلا الکی از توی قنداق درم میاوردنم که بازی کنند باهاش ... این از یک طرف و از طرف دیگر هر کسی هم منو دو دقیقه اگر توی بغلش می گرفت حداقل توی بغل هفت هشتا عمه وخاله هی دست بدست می گشتم و بوی صد ها زن از همان لحظه های اول توی مغز و دماغم پیچیده شده بود ... جدا از اون نرمی سر و سینه ها و بوسه ها که به سرو کله ی من زده میشد...
بس است ... قصدم فقط این یک اشاره بود ... ولی یک اقرار ساده میکنم برایتان :
هنوز بعد از بیش از پنجاه سال و حدودا نزدیک شصت سالی که از عمرم می گذرد ، از بوی تن زن به خلسه میروم و با لمس نرمی بر و سینه های خانمها زیر گردن و سرم دوباره احساس می کنم بالهایم از روی سرشانه هایم دوباره بیرون می زنند ... و بال میکشم ... همان کوچلوی ناز نین عروسکی میشوم در آغوش دختران کودکیم ....
(۲)
ما مردها ...
فرق داریم با زنها ...
اما اشتباه برداشت نشود لطفا ...
از نظر حق و حقوق زندگی و اجتماعی هیچ کوچکترین برتری و یا پست تری ندارم با اگر به جای دودول ناناز داشتم ...
هر دو بشریم ... از لحاظ حقوقی در همه ی چیز برابریم ....
بع عنوان مرد .. بعنوان پسر مادرم .. برادر خواهرم ... پسر همسایه ... همکلاسی های دخترم ... دوستان دخترم ... نامزد و شوهر همسرم ... پدر دختر و پدر بزرگ نوه هایم ... حاضرم و موظفم که پای ورقه ی کمپین زنان را حداقل بیست سی بار امضا کنم !!!!
اما با وجود این پسر زداده شدم و مرد هستم ... و باید هم مرد بمانم ...
همانطور که بعضی ها دختر زاده میشوند و باید زن بمانند ...
ما هردو بشر هستیم ... با دو خصلت متفاوت ولی مکمل هم ...
وظیفه ی ما درک همدیگر و تنظیم خودمان با هم است ...
(۳)
گپی داشتم با لیلا در باغ نارنج و ترنجم و برایش در مورد مرد ها می گفتم ... برای رعایت کردن عدالت ، که خانمها هم دست کمی از مرد ها ندارند و آنها هم وقتی بتوانند پوست مرد ها را می کنند فقط یک مثال ساده می آورم از این دخترک طفل معصوم و صاف ساده ی قمی ! ندا خانم ...
تا حداقل به آدم ها بگویم ببنید همجنسان بع بع من .... که خیلی از این نمونه ی خانم ها و زنهای بره ی مظلوم نمائی که وقتی که از دستش بر آید از گرگ هم گرگ تر میشوند ... و وقتی به چنگ مان بیاورند بما رحم هم نمی کنند ! .....
.....
این چند روزی که عقب نشینی کردم.... آنقدر رفتم پائین که انگار ته چاه هستم ...
بانوی انگلیسی من بلافاصله بعد از اینکه با آقا قهر کرده یاد من افتاده بود ( بعدا گفت نه ! ) ... تا صدام روشنید فهمید گرفته حالم !...
براش گفتم که الان دوسه روزه یک جور رگل شده ام! .. اقرار کردم که الان هم نمیدونم صبح است یا شب ؟... و او با آن خنده ی های زیبایش گفت نه غروب است !...
حواسم پرت شد با غصه ی قصه اش:
از اون زنهای با احساسی است که گیر یک آدم بازاری مسلک افتاده .. آقا از اون تریپ هائی است که توی سر زنشون میزنن ! زنشون رو خراب می کنن ! ( اونهم جلوی دیگرون و به خیال خودش بیشتر برای خود شیرینی !!! )...
این ها چرا نمی فهمند با این شیوه ی عملشون دارن تف سر بالا میاندازن !
راستی چرا بعضی ها بجای اینکه به «هم سر » شان احترام بگذارند اورا [ آنهم جلوی دیگران ] شکستنی می کنند ! ...
بنظر من :
برای من زن و شوهر مثل دو بال پرواز پرنده ای بنام « خانواده » هستند ! برابر کامل ... مکمل هم ... هر یک بجای خود ... یکی با خصلت های مردانه و یکی با خصلت های زنانه اش ..
من معتقدم و بلند هم میگم :
آقایون اگر واقعا میخواهین شاهی کنید ! حداقل به خانمتان به اندازه ی یک ملکه احترام بگذارید !
در این ارتباط به بانوی انگلیسی گفتم : شاید این طرف شما از اون بچه سوسولهائی که عزیزم و لذیذم و گل بیار و عطر بخر نیست ! شاید طرف از اون داش مشدیهاست که توی سر مال میزنه !
که گفت اتفاقا این طوره !.....
و اگر اینطوره خوب حرف دلت رو بهش به زبون خودش بزن تا بفهمه تو رو !
مثلا با همون زبان لاتی خودش بگه :
« ... آخه نوکرتم ! ( ولی نه این کلمه ی کاملا زشت و ناپسند بقول ندا خانم از قم : کنیزتم ! ) ، با مرام ! سرور ! حاجی ! داداش ! قربون ! جیگر ! ای آخه خیلی خیطه چاکرتم ! که ما رو جلوی در و همسایه ضایع میکنین ها ! آخه این رسم رفاقت نیس ! حالا اینیکه زنتون هستیم و خونه و بچه ها سرش رو بخوره ! اقلا حق نون و نمک که به هم داریم !... آخه این درست نیست لوطی که زرتی ، ما رو همینطور مضحکه ی این مردم میکنی ! حالا ما هیچ دم نمی زنیم ، شما که خیلی حالیتونه ، یه بار دوبار ... آخه بده حاجی .. ! بعد فکرش رو کردی ؟ ممکنه دشمنا روشون زیادشه !... پشت ناموست حرف بزنن ! تو خودت حرف میندازی تو دهنشون ... حالا ما هیچی ! فکر نمیکنی شاید ما هم سرد شیم ... حالا پاشو حاجی عیب نداره ! بیا برو زیر دوش بیا یه حال باحال بهت بدم ! از فردا رسمت رو عوض من با من ! بارک اله پسر خوب ! بدو ببنم ! ...»...
اینو نوشتم تو صفحه تا نظر شما رو بدونم ...
بعد رفتم تو چند بلوگ و خوندم ... برام جالب بود ! ...
مثلا دغدغه های ندای هانفری ! در صفحه ی "یاداشت های من" !!!...
ایییییییییی بابااااااااا
باز من موندم که چه حالی دارم می کنم ... که چه خوب که زن ندارم اما خوب بجاش غم هم ندارم ....
ندای قمی داره از گذشته اش مینویسد در نوشته قبلیش از شوهر خواهرش و صحنه ای نوشته بود که من رو یاد فیلم قیصر انداخته بود ... اینبار هم داشت از مثلا مردای خوب مینوشت که ناتموم گذاشته بود ...
شیوا هم که عزا گرفته که فرشته ی گلش ، تاج سرش ، آق پسرش .... که چه خواهد شد !
یادش رفته گویا اون روزهای اولین دعواهای توی مدرسه ( یا مهد ) وبقیه ی ماجرا و غیره ؟...
آلان پسره ! قند و عسله ... ولی بعدا چی ؟
ولی وقتی که بزرگتر شد ، چی ؟ ... نباید مرد باشد ؟.. و مردی کند ؟... مردی با ابهت ! پر جبروت ! و مردی مرودنه صفت ؟!!...
شیوای عزیز ! مرد باید مرد باشد ... زن باید زن ! ... هر کدام بجای خود ... بحث بر سر شناخت از هم و بهترین راه کنار آمدن با هم است و... نه روی هم را کم کنی ! و گربه دم حجله کشی !بو غیره و ذالک ..
فعلا برای من این موضوع جالب است ...
....
حالا من رسیده ام بر سر چند راهی تصمیم گیری:
سر چند راهی « چه کنم ! » - ام .......
چند روز پیش بود... گفتم که به بهانه ی سالگرد تولدم ، همچون روزهای سال نو با خود خلوتی کنم ...
معمولا آرام و بی سر و صدا خودم را از قافله کنار می کشم ... چند روزی را به عزلت گزینی و عقب نشینی از همه و هر کس ، در خود با خود خلوت می کنم ...
قصدم حسابرسی و کنترل بی تعارف از کار ها و برنامه های خودم است ... یک جور کارنامه دادن به خودم ...
هدفم این است که از این طریق تصحیح و تعدیل برنامه ها ، کاربری امکانات و منابع (محدود ) در اختیار داشته ام را باز تنظیم کنم ...
باز نگری خویش با همان محتوی کامل کنترل کردن های سیستماتیک سیستم های پیچیده ی خودکار !
...
نتیجه اش رسید به آن عصبانیت خودم از خودم و آن فریاد خشم ... که منی از من هایم پرخاشگرانه به چند تا از علی هایم داد!!...
خلاصه اش اینکه آنقدر بخاطر دیگران ( غیر از شخص خودم ) وقت گذاشته بودم که بناگهان دیدم وای ... دارد سیستم تعادل ها به هم میخورد ..
گور پدر پدر سگ دیگران ، تکیه کلام من در این گونه موارد است ... یعنی بیرحمانه ترین جمله به خودم که: « مردک ایست ! توقف کن ! بر گرد !!!! به کج راه رفته ای ! در درجه ی اول تو مسئول و جوابگو به خودت هستی ! به خودت هم برس ! ... دیگران هستند جوابگو بخودشان ... تو جواب گو به خودتی ... ( در درجه ی اول ) و بعد اگر .... اگــــر وقــــت اضـــافــی داشــتـی و خـواســتی و میـــلت کشــیــد آنگاه .. از سر لطف میتوانی خدماتی به دیگران برسانی !!! ...» ...
راست میگفت ....
بحث من با خودم در مورد ادامه دادن و یا ندادن به مفت کاری بود ! ...
انرژی گذاشتم و بینهایت با جان و دل به کار های اجتماعی پرداختم ... بی هیچ چشمداشت و تنها از روی عشق و ذوق ... کار های زیادی هم به سر و سامان رسید !... تخم کاشته شده به بار رسید ... ثمرش را داده است ....
اگر رانندگی اتوبوس را بعهده خودم واگذار کرده بودم و قصدم رسانیدن گروهی از مردمان به مقصدشان بود ....
« خر پیر بار اگر نبرد ... راه که به خانه برد » ... در خیابان یک طرفه خطم را راه انداختم ... مردمان و بار هایشان را بر شانه نهادم و به ایستگاه های دلخواهشان رسانیدم ...
آن زمان با احراری آشنا شدم و فکری با آنان شراکت معنوی داشتم و ... کردیم و کردیم ... و کردیم ... شب و روز ... تا ساخته شد ... تا راه افتاد ... تا جا افتاد ...
تا پذیرفته شد ... آخر هفته تلویزون میآید و درباره ی ما فیلم و خبر خواهند ساخت ...
عملا زمانی است که فقط با باد هوا تشویق میشوم ... با به به و چه چه و دست زدن و هورا چه خوب بود ...
و امید وارم هزاران مستمند و نیاز مند بیایند و سود ببرند ...
حالا هست ...
واقعیت هست ...
.....
آن رویا ... به حقیقت پیوست ...
تا اینجا رسانیدم ...
این نهایت ما بود ...
[ لیلا ! متوجه شدی ! رسیدم به قله ی هدفم ! دست یافته ام به مقصودم !.....]
اما من خودم چی ؟... خسته و مانده ... به آخر خطم رسیده ام ...
مسلما کیف میکنم ... حال می کنم .... و ارضا هستم از خودم ...
ولی به قول مهدی اخوان ثالث :
« رسیده ایم من و تو به آخر خط !
پیاده شو !
جوانان بگو سوار شوند ! » ...
میخواهم فعلا پیاده شوم از پشت فرمان ... و رل را بدهم به دست رانندگان بعدی و...
و به خودم ی استراحت کوتاه بدهم ...
اگر چه در این باره نوشته بودم ( کلیک کنید ) ولی تکرار می کنم
من خردادی هستم ... یک جوزائی کامل !
میشناسم خودم را ...
باید ادامه بدهم و بروم ...
به راهم ...
به کجا ؟ نمیدانم !....
حالا من رسیده ام بر سر چند راهی تصمیم گیری « چه کنم ! » - ام ...
اصولا آدمی هستم تک رو .. میتوانم کار جمعی بکنم ... ولی نمی توانم زیر دست کسی کار ی بکنم ! ... در زمینه ی کار های از روی عشق و ذوقی ، همران با نو آوری و کار هائی که خودم با خلاقیت آنها را خلق کرده ام و بوجود آورده ام ، توانائی دارم ... آزادی عمل دارم .... آزادی مطلق آنرا هم دارم و میدانم که میخواهم هم که کاری بکنم ... هر کاری ! فقط « خر حمالی! » خیر !!!!
علت عصبانیتی که چند روز پیش داشتم بیشتر در این خصلت پست و رذیلانه ی پشت سر حرف زدن و انگ بی خودی زدن است ...
با این دیدگاهی که همه از من دارند ... این موضع ها را در این زمان لازم میدانم تکرار کنم :
بابا ... آقایان و خانم ها ... همشهریان ... و غیره و ذالکین !
-
نه به کسی وابسته ام و نه بخاطر کار های تا بحال انجام داده ام از جائی وجهی و یا حقوقی دریافت کرده و یا گرفته ام ...
-
بابا ... من نه مامور جمهوری اسلامی هستم ... نه سفارتی ... و نه مسجدی .... نه کمونیست .. نه هیچ دیگر...
-
نه مشگلی دارم با خودم و نه با کسی !
-
طلب اگر از خیلی ها دارم ، و خیلی ها به من مدیون و بدهکار هستند ... ولی من مطمئنا خودم را نه مقروض و نه بدهکار به کسی میدانم ... خیلی ها را به نان و نوا رسانیده ام ... حساب وکتابم پا است و ..
-
پیش وجدان خودم ... این قاضی درونم ! پاک و سر افرازم ...
-
زنباره نیستم و اتفاقا یکی از مردان فمنیست کامل هستم ...
پس نوشت !
من نمیدانم آنان که به قدرت و مقام میرسند ( حکام و حاکمین در هر سطحی از سیستم ) وقتی میبینند دوران سازندگیشان به سر آمده ، جا خوش می کنند و نمی روند به کنار ... تا جا را برای تازه نفس ها باز کنند ! این ها با ماندنشان ( با تمام شدن کار آئی انرژی شان ) کل سیستم را به درجا می کشانند ! به کند کاری وا میدارند و احتمالا عملا در بهترین حالتش خودشان مزاحم و سد راه پیشرفت سیستم زیر فرمانشان میشوند ... همان نقش مرتجعانه ای که سیستم های دیکتاتوری مآب را به شکست میرساند ...
امروز خانمی را برده بودم یک شهر دیگه پیش یک دکتر برای معاینه ، ایشون زن پر تجربه ای است ...
اگر چه شصت و هشت ساله است ولی حداگثر پنجاه و چند ساله نشون داده میشه ... زنی است شاداب و پر از نشاط ، خنده رو ، خوش و شیک پوش ، زیبا ، همیشه مرتب است و منظم ...
توی راه سر صحبت را در باب گفتگویمان باز کردم .... وقتی دید یاداشت بر میدارم از صحبت هایمان ، آنقدر شمرده حرف میزد تا همه ی کلماتش را عینا بنویسم ...
چه زیبا نظرش را گفت ...
برایم جالب بود ، دیروز پریروز ها با آن آقا و امروز با این خانم ، هر دو همسن و یک نسل مسن تر از من و دو نسل پیر تر از شما ..
متاسفانه از سر حواس پرتی تمام آن نوشته را در یک رستوران بین راه جا گذاشتم و هر دو پکر از گم کردن آن ... به او قول دادم حداقل خلاصه ای تلگرافی از کل صحبت های حدود سه ساعته مان را برایت بازگو نویسی کنم ....
او هم معتقد بود که مرد ها در ارتباط با خانمها فقط دنبال رابطه ی جنسی هستند ( بلا استثناء ).
ولی او با صراحت تمام تریک هایش را با آب و تاب و آوردن مثال ، برایم شرح داد .
خلاصه اش اینکه :
بقیه ی مطلب را در اینجا دنبال کنید
من کلا آدم مواجی هستم ( مثل خیلی از آدمها ) ... مجسم کن ... برنامه ریز تولید شرکت نفت و با مدرک دکترای علومت داری کار می کنی در اتاق کاری به بزرگی آپارتمانم ، رو به جنگل وپارک با ماهی فلان قدر حقوق ، یه شبه ... بریزی و بپاشی . بروی سبزی بفروشی ... آن راهم یک روزه ببندی ! و بشی خر حمال مفت و مجانی برای آدمای مشگل دار ! ...
حالا هم رسیده ام به زمانی که توی دلم میگم گور پدر پدر سگشان !
و این نکته را یاد آوری کی کنم ...
- کور پدر پدر سگ ها ... فحش نیست ... ناسزا نیست ... توهین نیست ... فقط فریاد خشم است !
- سعی می کنم بر خلاف خیلی ها ( بخاطر دیدگاه فمنیستی ام ) خواهر و مادر طرف را کاری نداشته باشم...
- من نه فکر اجتماعیم و نه خدمت رسانی و نه .چیزی را زیر علامت سئوال برده ام ...
- در پست بعدی دلیل این خشمم را شرح میدهم ...
پیشنهاد می کنم تشریف بیاورید به باغ نارنج و ترنجم و در گپ و کفتگوی لیلا و من شما هم بطور اکتیو شریک شوید !
........
دوستی که امروز اورا همراهی می کردم مردیست 68 ساله و خیلی متشخص و با تجربه .و کار کشته .... بحث و گفتگوی ما عملا بر سر این مسئله ی چه باید کرد ، دور میزد ...
او بمن گفت : « بهش بگو : طرف رو تشنه نگه دارش !.... » وی اضافه کرد : « ... نه اینکه هیچی بهش ندی ! ماچ و بوسه و بوس و کنار و سر وسینه ات را بگذار در اختیارش ... و هر چه خواست از او دریغ ندار ! ولــــی گرسنه اش بگذار ! .... » و ادامه داد : « ... بهانه فراوان میتواند بیاورد مثل نمیشود ! ... نیستم..! صبر کن ! و نظیر این ... مطمئن هستم که دنبالت خواهد دوید ...» ...
این آقا نیم ساعتی از همین حرفها می زد ...
توی پارک رفتیم به قسمت دیگری پر از گلهای باغچه ای بود ... رنگ و وارنگ و معطر ...
پرسید : « این خانمه چند سالشه ؟ » ... گفتم : « بیست وپنج ، بیست شش ! »
« چند سال ؟؟؟ »
« 25 !! »
و او گفت : « بابا این دختر خانم که خیلی جوونه ! این ها جوونن و با پسر های جوان میچرخن ! که اصلا حالیشون نیست ... پسر ها توی این سن همش میخوان بکنن .. و هی از روی این بپرن روی اون !.... » .
متوجه شدم این آقاهه همون لغت های من رو بکار می برد !
............
تذکر :
خیلی از عکس ها در ایران دیده نمیشود ... ولی در آلمان ... کانادا ... و آمریکا .. انگلستان و ... دیده میشود ... شاید باید راه دیگر ی پید اکنم ...
برای دیدن کلیه ی تصاویر به اینجا مراجعه کنید!
فرض کنید یک سوراخ اندازه ی سوراخ های زمین گلف وسط جاده است ... یک سکه به تو میدهند و میگویند با سرعت 100 کیلومتر توی اتوبان برانی ! حالا این را بنداز توی سوراخ !
این واقعی است آماری برای برنده شدن در «لوتو 6 از 49 بعلاوه ی عدد خوشبختی ! » ...
با همین وچود ولی هر هفته میلیونها آدم در آلمان در این بازی شرکت می کنند و هر هفته هم چند نفر برنده میشوند ... آدمهائی هم پیدا میشوند مثل خودم که حتی یکبار هم شرکت نکرده ام !
حساب من این است که اگر در این 30 سال بازی کرده بودم و حداقل هر هفته 2 یورو گذاشته بودم برای بازی ، الان بر اساس قانون ریاضی قمار یعنی : حداقل باخت حداکثر برد است! ، فقط بخاطر بازی نکردن تا این لحظه ، مبلغ 2 * 52 * 30 حداقل قطعا برنده شده ام ! ...
یکی هم میبینی آمد و زد همن بار اول بازی کرد و چند میلیون برنده شد ! همنطور که میبینیم میبرند !
حالا هم همینطوره کشف همدیگر ... و ....
چه فامیل دور و نزدیک . چه دوستان خوب در تمام دنیا ...
حالا این لیلا خانم هم همینطور است ! اومد و درست زد توی خال ! ترق ! همه ی هفت شماره ی بلیط بخت آزمائیت درست از آب در اومد ...
او می گه:
دوزاريم كه افتاده بود شما چي ميگين ...
واین جمله ی :
ولي دوست ندارم قبول كنم ! اصلا سخته قبولش !آ
برای من مثل صدای اون اقا یا خانم خوش شانس برنده ی بخت آزمائی ای است در میکروفن تلویزیون ... که برای خودش باور نکردنی است که میبیند در بازی لوتو برنده شده است ...
لیلا ... از این سی و پنج – چهل میلیون زن و متقابلا مرد (فقط ایرانی) و چندین میلیارد در سطح جهان هم همین حالت رو دارند ... منهم دارم ، تو هم داری !
ولی همین که رسیده ایم به اینکه : نفس وجودیت این موضوع را اصلا بپذیریم ! خوب این خودش گام اول است ! اینکه باب میل ما است یا نه ؟ موضوع مهم ولی فرعی ای است که میشود روی آن صحبت ها کرد !
بقیه را دعوت می کنم بیاین توی باغ به ادامه ی حرفهای تو من گوش کنن!
تشریف بیارین اینجا لطفا ! ( نظراتون رو هم با خودتون بیارین !)
پسنوشت :
وای ! مریم جون ! ......
ببین این جا منهم اتفاقا دوسه تا عکس دارم ازشماها ... و یکی هم از مامانت ... تازه فیلم هم دارم از تو !...



منهم خوشحال شدم ... دختر دایی گنبدی جونم !
دوستان یک جور خسته شده ام ...
از همه چیز ...
شاید چون تولدم است و ...
شاید چون به هدفم رسیده ام ...
شاید چون از خودم و شرایطم ناراضی هستم ...
شاید چون کم خوابیده ام ..
ولی امروز در روز تولدم جند تصمیم جدی گرفتم :

(1 )
شاید چون خودم را به قول خیلی ها خیلی سبک کرده ام و یا بقول خودم خودم را ارزان فروخته ام ... ...
ولی در کل میبینم به کار های اجتماعی معتاد شده ام ....
میدانم ظرفیتم پر شده است ... زمان ... زمان عقب نشینی و استراحت دادن به خودم است و گفتن آن جمله ی معروف :
گور پدر پدر سگ تان
(2 )
بانوی انگلیسی فعلا اون لا ما ها است ....
تنها فرشته ی نازنین بود که تولدم را واقعا و از ته دل تبریک گفت ...
حتی دختر پدر سوخته ام هم به باباباش تبریک نگفت ...
ولی اما
این دوسه تا فک و فامیل های اینترنتی ام تبریکشان را گفتند ...
من هم میگم : « مرسی !.... و گور پدر پدرسگ بقیه !!!! » ...
( 3 )
فعلا تصمیم گرفتم تا اطلاع ثانوی .... برای رفع اعتیاد « م به غیر ! » ! فتیله ی انرژی ام را بشم پائین تا در حد حداقل حداقل بگذارم برای خلق پدر سوخته ی نیازمند !
بر عکس برسم به خود خودم !! و همین دوسه تا نقل و نبات های دور و برم ...
حداقل تا آخر همین ماه و شاید تا آخر چندین ماه دیگر !!!!!!
(4 )
جواب ندا و شیوا را شخصا دادم .... برای لیلا اما قصد دارم دیگر تعارف را کنار بذارم .. و تا حد امکان باید رک تر حرفم را به او بزنم .... رک و شفاف می گویم شاید دوزاری اش بیفتد !!!!!!
واما :
لیلا ! عزیزم ... مردها در کل ... سکس میخواهند !!! سکس ! سکس ! همه اشان .. مخصوصا توی پسر های هم سن و سال خودت ...
همه حشری هستند و میخواهند ...
و تازه بخاطر ممنوع بودن و نادانی و نا آشنائی .... و هزاران عقده ی سرکوب شده ی ایجاد شده در جامعه و .....
جرم و کثافت پنهان هم بر روی آن جمع شده .... و فضا و محیط را آلوده کرده است ...
دلم برای شما نسل سوخته میسوزد !
مرد ها ، یا بهتر بگویم پسر های طرف شما معمولا خودشان و افکارشان در همان سطح سطحی ارضای جنسی از طریق لاس خشکه زدن و یا اتو کشی و احتمالا شاید یک همخوابگی بیشتر نیست ... برای مرد ها جذابیت زنها تا زمان دست نیافتن بر آنهاست وقتی بدستش آوردند و بر او چیره شدند و زتن از آن انها شد سرد میشوند و میروند سراغ طعمه ی بعدی !...
بر خلاف زنها که سخت خودشان را برای مردی باز می کنند و وقتی اما باز کردند و پذیرایش شدند بعد از آن دیگر نمیخواهند که او را بگذارند برود ! ( مگر طرف دیگر چقدر گند باشد که زن او را با ل»د از خودش براند ! ) ....
در این سنین ... باور کن مرد نمیخواهد ببداند زن جه فکر می کند ... میخواهد بداند ابعاد و سایز اینجا و آنجای زنها چقدر است ... میخواهد تجربه کسب کند ... حوصله ی شناخت زنها را ندارد ...
اونها نه به عمق و ته ذهن زن ها کار ندارند آنها به سر و سوراخ ها و بر جستگی و بلندی و پستی های زنها کار دارند ... قصد شان نه درک زنهاست بلکه در بزیر خود انداختن آنها ...
و همون طور که گفتی مردها ( پسر ها ) در همون سطح چسم میمانند و ظاهر را میبنند و ... فکر و ذکرشان قسمت پائین ِ تنه است و کاری به بالاتر از سرو سینه و لب و دهان آنها ندارند...
شاید اینطور بی پرده حرف زدن خیالت را راحت کند ...
داستان این ندا خانم جلوه ای از این نمونه ها است ....
فکر میکنی در این قصه اگرکار که میتوانست به جا های باریک برسد ... اگر میرسید ... این رضا و رفقایش اصلا برایشان مهم بود که رویه و پوسته و عمق و اعماق روح این دخترگان ( چه برسد به فکر و شعور آنها ) اصلا چه خدشه و ضربه و صدمه ای میدید ؟
سئوال
چرا مردها حرف نمی زنن آدم بفهمه چی تو سرشون می گذره ؟
پاسخ :
۱) حقیقتش اینه که وقتی که مرد ها کنار شما هستن و حرفی نمیزنند 95 % بخاطر اینه که دارن توی عالم مردانه ی خودشان برای خودشان دارند قصه می بافند ...
قصه ی چی ؟
میخوای بدونی ؟!
باشه ! بهت میگم ... من میگم اونها خواهند گفت : « هیچی !» و یا « واقعا هیچی» ! و یا « جدی میگم هیچی ! » ... ولی حالا که به من اعتماد کرده ای راستش رو برات رو می کنم ! ...
وقتی که میگم « به هیچی فکر نمی کنیم !» ، نه اینکه به هیچی هیچی مقصودمان است، ... بلکه به بعضی چیزهائی فکر می کنیم که نمیتونیم بگیم ...
برای همین سکوت می کنند ! ( بهترین روش ) و یا باید خودسانسوری کنند و یا جرات نمیکنند آنرا بیان و ابراز کنند ... در این کاریکاتور بخوبی نشان داده است که در مغز ما مرد ها چی می گذرد ؟! -۶۰ ٪ زن ها و رابطه ی جنسی با آنها !.. بعد ۳۰ ٪ تشخص (پول ،ُ ماشین ، ... ) و ۱۰ ٪ کار و شغل و ...
[ چند تا کاریکاتور (ناب !) اسکن کردم ولی دور بودم از کامپیوترم و به آنها دسترسی نداشتم ! ] ...
1 % ش را هم که راست و رک و پوست کنده حرفشان را میزنند ... شما ها مقصودمان را نمی فهمید ... که البته چندین دلیل داره ... مثلا به زبون مردانه حرف می زنیم و شما با زبون زنانه تان میخواهید بفهمید ... که این شدنی نیست و به سوء تفاهم ختم میشه ...
3)
3- 4 % هم چند دلیل دیگه داره مثلا :
- اونا میگن ، ولی آنچه اونا میگن رو ، تو نمیخواهی بشنوی !...
- اونها هنوز نتونستن خودشون رو جمعبندی کنن که چی بگن !
- اونها اصلا توی مود حرف زدن نیستن !
- نمیدونن چی بگن ..
- بلد نیستن حرف بزنن...
باور کن وقتی که اگرحرفی برای گفتن داشته باشند ( با تمام پر روئی هم شده ، حتی اگر به شما ها بر بخورد هم ، حرفشان را خواهند زد !).
۴)
در بحث در این مورد ، بعنوان منبع موثق و ساده فهم ، فعلا کتابهای آلن و باربارا پئیز* در این زمینه فعلا در اروپا توی بورس هستند ... مثلا این کتاب " چرا مردها نمیتوانند گوش به صحبت و زنها ماشین را خوب پارک کنند ".. فقط در آلمان این کتاب در عرض هشت سال پیش 30 بار تجدید چاپ شده است!! ...
Allan & Barbara Pease *
۵)
خواستی بیشتر بنویسم ... برات بازم بیشتر مینویسم ..... من معتقد نیستم باید از روی کتاب نویسنده ی آمریکائی الگو برداشت ... ولی معتقدم باید آموخت و با فرهنگ اجتماعیمان مخلوط کرد و با شخصیت مان تنظیم کرد .. تا خط خودمان را در این مسائل پیدا کنیم ...
۶)
چون شب تولدمه میرم خونه ی خودم ... ملکه برام پارتی گرفته ... مثل هر سال :
« مارچوبه با کرم هولندئز » و شامپانی ! ...
مبارک مبارک تولدم مبارک !
شدم 57 سال ...
سه سال مونده به شصت سال
بیا شمع ها رو فوت کن ..
ببین چی میشه امسال ...
مبارک مبارک ...
۷)
و حالا مروری در گذر زندگی خودم :(کلیک کنید !)
خودمونیم ... چی زود گذشت !!!! و به چه سرعت خواهد گذشت همین هم ...
( بر اساس خاطره ئی که از فیلم دو زن در من مونده :) وای ! لیلا!؟ خیلی کار پیش رویمه !... باید شروع کنم !!...
پس نوشت :
یکی از برنامه هایم را میگذارم برای دنبال کردن پیشرفت این دختر خانم معلم قمی نازنینی که بخاطر مصایب و مشکلات زن بودن و مطلقه شدنش مسئله دارد و نیاز به ما ها که بفهمیم و درکش کنیم ..( چه با شهامت است او ، خودتان بخوانید! ). در قدم اول دیدم آن عکس دختر سوار کار مسلح را ... در دشت زندگی ( رنگارنگ و پر از طراوت و... ) و آن کوه زیبا در پشت سرش ... دلگرمم کرد ...
شهامت و بی پروائیش را در بیان چند خط از زندگیش مرا براتگیخت ... و برایش چند کلمه ی از دل برآمده ام گفتم مثلا در اینجا ( کلیک کنید )...
وجودش شاید مرا ...
شب شب شنبه اس بچه ها ...
اون مث پنبه س بچه ها ..
این مث سنبه ست بچه ها..
...
حرف امروزم را به عنوان یک گونه « درد دل گویه» و یک « حرف در گوشی » و از ته دلم برآمده است بشنوید:
در این نوشته هایم سعی کرده ام بی پرده خودم را عرضه کنم ...
نه از خود خواهی ... نه بد و یا خوب !
نه بی معنی خودم را نشان مبدهم و ..
نه خوش شیرینی و مزه اندازی می کنم ...
من همین هستم که هستم ! ...
و این ها هم افکارم ، دید گاهم ، خواسته هایم ، امیالم ، غرایزم ، حرف های نگفته ام هستند که مینویسم .. .چه امثال محدثه و ندا و علی اصغر خان و خاله نرگس و مریم و فرحناز و شهرزاد جونم و دیگرون خوششان بیاید و یا نیاید ...
میگویم حرفهایم را و مطرح می کنم احساس هایم را .... چون به آن حس اعتمادی که برای بیان و تعریف کردن ، لازم داشتم دست یافته ام ...
یک جور خودم را مجبور و موظف می بینم تا برایتون تعریف کنم از مردها ...
از مرد ها بگم ... آنچه را که شاید خود شما ، دوستانتان ، خواهر ، مادر ، عمه و خاله و حتی مادربزرگتان هم شاید نمیداند و یا دوست پسر ، شوهر ، برادر و پدرتان هم بشما نخواهند گفت ...
نویسندگان هم که با خود سانسوری و غیره ... از این حرفها نمی زنن ! ....
از مرد ها .. از افکار مردانه مان ... افکاری که از دید خیلی ها کثیف و منحرف و هر چی که میخواهین اسمش رو بگذارید هست ....
متاسفانه تک تک خود ما مردها ، همه مان فکر میکنیم تنها خودمان آن طور فکر می کنیم ... و هر کس فکر می کند او تنها کسی است که اینگونه فکر می کند ! پس دهانش را می بندد و بیان نمی کند ... بروی خودش نمی آورد ... منهم خودم اینطور بودم ... اما حالا حداقل بعد از این همه سال و مطالعه و عمل و گفت و گو و تحقیق و تفحص و بررسی ...زمان قایم موشک بازی هایم تمام شده است ... می دانم که همه هم همینطور هستیم ... برادرم هم هست ، پدرم بوده و پسرم هم اینطور خواهد بود ، نوه ام و حتی پسر نوه ام ...
ما مرد هستیم .. مردانه فکر می کنیم ...
راستش را بگوئید اگر مرد نباشیم و مردی نکنیم شما اصلا محل سگ هم به ما می گذارید !
بابا ! ما مرد هستیم ... نه « بد » و نه « بهتر » ... ما مرد هستیم .. باید هم باشیم ... و این شیوه ی رفتاری و کرداری مان وابسته به سیستم هرمونی بدن ما می باشد ...
ما مردیم ... بابا بگذارید خودمان باشیم ... بپذیرید ما را ... شما هم همینطور ... خانم ها شما هم همنطور ... شما زن هستید ... بیان کنید خودتان را ... تا ما مرد ها هم شما را مستقیما از طرف و از زبان خودتان بشناسیم ...
بیائیم بپذیریم خودمان را ... بیائیم این مکانیسم های خودمان را تا این مکانیسم را بشناسید ( بشناسیم ) و با پذیرفتن ضوابط و قواعد بازی مان ...
زنانه باشید و بمانید و به ما هم اجازه بدهید تا مرد باشیم ... بگذارید عملا راحت تر با هم کنار بیائیم ... همدیگر را درک کنیم ... کمک کنید ... تا هم دیگر را بیشتر بشناسیم ... تا به یک تعادل درست برسیم ...
این موضوع هم خیلی ساده است ...
واقعا سئوال میتواند این باشد که چه حرفی میخواستید همیشه به یک مرد بزنید ! حوب حالا ... الان فرصت دارید ! ... بزنید ! بگوئید ... !
چرا نمی گوئید ؟
نمیدونم این مربی من ، حسنعلیقلی محسنی ، چرا دوست داره بگه باباش قران خونه سر قبر ها بود!....
من میگم نه ! روضه خوان بود! ... . و این " ها " و " نه " ی ما ... ساعت ها طول کشید ... بهتر بگویم 6 ساعت تمام !!!.... رفتیم ، بدون توقف ، تا خارج شهر و بر گشتیم ...
آلان هم نشیمنگاه مبارک درد دارد ...کیسه آب یخ میخواهد ...
از درد باسن با دوست انگلیسی ام گفتگوئی داشتم و... او که عکس های من را دیده بود گفت :
- « پس بیخود نبود که از اون آدم "خیکی" به این قیافه در اومده ای !» ...
این حرفش تو ذهنم این تصویر رو تداعی کرد ، بهش گفتم میشم بعدا ... بعدش کشیدم و حالا هم اینجا برایتون اینجا میزارم ...

راستش خیلی هوس چلوکباب کرده ام و یا حداقل
راستش خیلی هوس چلوکباب سلطانی کرده ام ... اگر هم نشد راضی ام به یک ده سیخ کباب کوبیده ی منقلی ... ولی با یاد آوری این درد و مشقات ( از تاول های کف پا تا درد عضلات کون !) اصلا و ابدا ...
راست میگفت این دختر خانمه ، این نکیره ی قمی ، ندا ! شاید باید جلوی بعضی از " غرایز " یم رو بگیرم ... همین بود دیگه ...
جلوی خودم رو ول کرده بودم ... شلوغ بازی هی کردم ... برای اینکه مبادا کم بیارم و آبروی خودم و حاج آقارضا نره ! هی خودم رو بستم به اشتیک و کباب و ارده شیره و هر چیز پر انرژئی که بدستم میرسید ...
خوب آخرش هم همین میشه دیگه !... خوب کارت رو میکنی ، هوا و هوس های خودت و دیگران را به بهترین شکل ارضا می کنی بعدش چی ؟ همین آب هایت را که تا آخرین قطره اش می کشند و شیره ات را که گرفتند ته مونده هاش میشن همین چربی های تلنبار شده ... ( چقدر خجالت کشیدم ، پستان هایم از سینه های بعضی از این دوست بانوانم بزرگترند) ...

این هم مدرکش
و آخر آنهم قیافه بود !!!... قول دادم به خودم لاغر شوم ... این هم جوابش .. کف پاهایم میسوزد و نشیمنگاهم ... انگار که گرز آتشین و این حرفها ...
اصلا میدانید ، فعلا دلم را با دیدن همان عکیس کباب ها ی روی منقل خوش می کنم ... حال می کنم با خیال کباب زنها [اوه راستی فرشیده جان کجائی بابا!!!!!!!!!!!!! ]
لطفا حسودان حسادت نکنند! و گرنه من هم حسود میشم ها به "پسر های خوبی که .."..!!!
توی انبار چشمم افتاد به یک دفتر چه نوشته شده از سال 1989 / بهتر بگویم : مارس / آپریل آن سال ... آن زمان با خانمی از زنان با شخصیت و متشخص شهر حیلی نزدیک شده بودیم ... هم خانه بودیم و بخاطر یک سوئ تفاهم حسادتی و .. اسباب هایش را جمع کرد و بارش رو بست و رفت ...
ولی رابطه ی ما سالهای سال باقی ماند و هر از گاهی که هوس یا بقول این دختر خانم معلم قمی ، ندا خانمی ، غریزه بر او یا من قالب میشد .. ده دقیقه بعدش بهم رسده بودیم و باز انگار توی سیرک هستیم داشتیم مثل بند باز ها اکروبات بازی می کردیم و روی همدیگر می پریدیم ...
سالهاست ندیده بودمش ... و دو سه سال پیش که دیدمش چه از نظر هیکل و قیافه و اخلاق و شخصیت و کاراکتر آنقدر عوض شده بود که با خودم و به او هم گفتم:
- " کاش نمیدیمت ..."
و بعد از آن هم هر از گاهی که همدیگر را میدیدیم و یا می بینیم ... با سر فقط بهم سلام می کنیم و لی دیگر بهم کاری نداریم ...
حیف ....
داشتم میگفتم ... بحث فلسفی جالبی آنزمان ها برای من پیش آمده بود ... و خوشحالم که بعد از بیست سال به این بحث میتوانم مروری بکنم ...
بحث کراتیو بودن ( و توانائی خلاقیت و خلق کردن ) ... پایه بحث اصالت انسان .... و خدایگونه بودن ویژه گی وجهه ی ما انسانها ....
در ضمند دیدم آن دوست هم در گوشه و کنار این دفتر چه ، نکته ها و یاداشت هائی حاشیه نویسی کرده و تفسیری بر آن نوشته ها نوشته است ...( نمیدانستم !..) شاید بعدا اگر جالب بود ، با اذن خودش ، در همین صفحه چاپ می کنم ...
بعد از صحبت چند ساعته مون ...مثل دفعه قبل دو سه روز تویم میمونه ... همین الان هم که از زیر دوش میآیم منتظرم بود ... به محض اینکه اومدم بنویسم او مد جلوم ... صندلی چرخونم رو چرخوند اومد جلوم وایستاد ... با اون پاهای بلند کشیده اش ... نشست روی پاهایم ... سینه اش رو فشار داد روی سینه هام و شروع کرد به خودش رو روی من به جلو عقب کشیدن .... حالا خوب بود که همین الان هم برهنه کرده بود و اومد زیر دوش ... مثل طاهره اون روز عید هزار سال پیش ...اون دفعه هم همینطور ... داشتم ظرفها رو میشستم که اومد سراغم ... مثل سامانه سینه ی سفت و برجسته اش را فرو کرد توی پشتم ... اومد و همینطور سرپا .... تا سه روز بعدش هم پاهام هنوز داشتند میلرزیدند ... الان هم احساس می کنم همنطور میشم ... با او دیگه احتیاج به جیزی ندارم ... همینطوری یهوئی ، سر زده ، بدون مقدمه میاد و هر کاری میخواد با من میکنه و میره ... اون روز وسط برنامه با ( نمیگم اسمشو که هیچکدوم حسودی نکنن و ناراحت هم نش ) یکمرتبه اومد تو قالب این ... نمیدونم ... این پدر سوخته با من چیکار می کنه .. خوبه که از هم دوریم ... اگر نه که از صبح تا شب و از شب تا صبح ....
براش از نوشته هام خوندم و از شعر هام ... از اونهائی که شاید روزی چاپشون کنم ...
براش از کودکی هایم گفتم ...
و برای اولین بار از حقیقت بی صدای « حاجی رضا » ...
براش از فرشته گفتم و دلبر ها ...
براش از « زرزر» گفتم ...
از سامانه و اینکه عاشق هم بودیم ....
از طاهره ....
شاید برم و بعد از سالها دم دستگاههم رو بیاورم و فیلم های 8 میلیمتری ام را بکشم بیرون و برم توی ایران و مسافرت دور ایران ...
اویییییییی
یاد گیتی افتادم و زری خواهرش .... گیتی ! آه ....... شنیدم زری شون از اون حزب الهی های نماینده ی مجلس شده ، شده است ؟.... آیا به خواهرش گفته که با او هم بودم ... و حتی بخاطر حسادت و اذیت کردن پنهان ، میخواست که همانجا و همانطور که با خواهرش بودم همان کار را با او هم بکنم ... بخاطر همه ی اینها هم شده ... میرم توی انباری ....شاید هم فیلم ها رو تا خراب نشدن بزارم روی سی دی !
.....
اینجا هوا روشن است هنوز ...
بزور جلوی خودم را گرفتم که ودکا نخرم ... اگر نه سیگار هم میخریدم ...
وسائل فیلم را علم کردم ...
زنگ تلفن را هم روی کم کم میکذارم ...
و چون وقت دارم چند شعر از آن زمانها را مینویسم ...
اااااابیییییی باااااااااا من چیکااااار هااااااااااا کرده !
شاید هم اگر گیر من بیاید همون نکرده کار ها را با هم بکنیم ...
.....
امشب شد شب شعر ....:
چند تا شمع هم بعدا روشن می کنم ...

(1)
تو
تو
تو که عاشق بودن را
تو که خندیدن را
بیادم آوردی
تو که نامت پاکی بود
و خودت پاک تر از نام خودت
تو که خوبم بودی
تو چرا ؟!
تو چرا ؟!!!
(2)
نازنین
دست هایت ناز دارد
چشم هایت قصه گو ست ...
تو مرا ناز بکن
باز هم قصه بگو ...
(3)
وقتی نگاه تو میتواند
سد ها را در هم بریزد
می خندم
می خندم
می خندم
به حرف
به قاعده
به قانون
میدانی :
خندیدن را از تو آموختم
همانطور که گریستن را
از نسیم غمگینم ...
(4)
در نهایت آمدنت
نیامدنت را به سجده می طلبم
از خاک
و باد
و آتش
و آب
من عاشق تو نیستم
من عاشق تو هستم
من از تو نیستم ... تو هم از آن من نیستی
ما با همیم همیشه
من عاشق حقیقت خیال با تو بودنم
(5)
ما عاشقیم
ما عاشقیم ...
ما آنقدر عاشقیم که پذیرائیم
سنگ اندازان دشنام گوی خشمگین را ...
ما عاشقیم
ما عاشقیم
و عاشقانه دست در دست پرواز می کنیم ..
آنها خسته و بی سنگ
بر لبه گودال نشسته اند
و ما به ما نگاه می کنیم
به سنگ و خون در افتاده آن پائین
می خندیم ...
هم را در آغوش میکشیم ...
ما عاشقیم
دیوانه وار عاشق ...
پرواز می کنیم ...
(6)
می ترسم...
می ترسم از نگاه ..
می ترسم از نگاه کینه توز کودکی
که عروسکش را بیشتر از تو دوست دارد ...
اول از همه بگم اااااییییییییییییییییی بابااااااا اون عکس لخته ی چند روز پیش رو چند هفته پیش گرفته بودم و دیدم چقدر بد قواره شده ام ... از خودم خوشم نیامد و گله مند از خود ّکه خجالت بکش مرد! دیگرون چه گناهی کرده اند !... اخه اینم ریخته ؟
خودش دلیلی شد برای شروع به لاغر کردن خودم ... دم این حسنعلی خان هم گرم که اگر چه پاهایم را به تاول زدن انداخت ... ولی وقت رو ی ترازو دیدم شده ام م 77 ( در کل 8/ 9 کیلو کمتر شده ام ... گفتم یک دستت درد نکند حسنعلی خان بخاطر همیاری کردنت ...
فعلا این کارنامه ثلث اول :

فعلا قبلا
فقط خواستگار های عزیز ! یک ماه دیگه اگر صبر کنید میشم نی قیلیون ! هدف خودم اینبار 70 است و ماندن روی اون ! آخرین باری که در مرز هفتاد بودم حداقل بیست سال پیش بود ...
این از این ....
ولی یک موضوع را باید بیان کنم و آن اینکه دیروز تقریبا از دستم در رفت و یک بنده خدای بیچاره را سرویس کردم ....
قضیه این بود که از وقتی کارمان رو بروال افتاده .... در کنار این گروه از خیل دوستان و هواداران که در حرف و عمل مثبت اندیشی شان را نشان میدهند ... چند نفر قرقر میرزا هم هستند که منفی و خاکستری فکر میکنند و حتی چند تا هم سیاه بین داریم ... چه قدر نفرت بر انگیز هست قیافه هایشان ... دلم برای دور و بری های اینان میسوزد ...
دیروز به مردی که اتفاقا یکی از فک و فامیل های دور خودم هم هست ... تماسی داشتم ... با چی ذوق و شوقی از موفقیت و آنچه ساخته ایم گفتم و دعوتش کردم که بدیدن ما بیاید ..
با عکس العملش کاری کرد که مرا به توهین کردنش وادار کرد :
«ببخشید فرش قرمز باید برایتان پهن کنم !... اصلا نمیخواد بیائید ! فرش قرمز که پهن کردیم اول از همه برایتان یک کارت دعوت با ده هزار یورو در جوفش که اگر میل جنابش کشید و قدم خواست رنجه نماید و در میان برنامه هایشان فرصتی چند ثانیه ای پیدا نمودند .. بخاطر سرافراز شدن مان ، مسیر مبارکشان از آن حوالی اگر اتفاقا در عرض ده سال آینده از آن جا گذاری داشت لطفی خواستند بما کنند تا از سر مهر و عطوفت و مهربانی ، اگر میل مبارکشان کشید ، شاید بما افتخار این را بدهند ... [ شما (فلان فلان شده ) ها همان بهتر که توی خودتان مثل همان کرمک ها ، در خودتان بلولید ! ] ...
راه حل من برای برخورد با این جماعت از آدمهای دماغ سربفلک کشیده و این ها که در افکار راسیستی ( نژاد پرستانه) مشمئز کننده شان فضای مرا آلوده می کنند همان است که با سیاه و تاریک اندیشان و حسودان می کنم ... لبخند ! و کفتن اینکه مثلا چیزی دراین مایه ها که :
- « وای یادم رفته بود !... باید فلان کار را انجام میدادم ! وای متاسفانه ، باید بروم ... یکبار دیگر شاید [ امیدوارم هر گز ] بر گردیم و در باره ی این موضوع با نظر و دیدگاهتان بیشتر آشنا شما بشوم !!!»و دستمان را برای خداحافظی بسویشان دراز کنیم ... کریز و دوری هر چه سریعتر از اینان !...
باورم نمیشه که با دو تا آبجو (- ی بزرگ ) اینقدر مست بشم! الان عبداله منو رسوند خونه ! جشن گرفته بودیم ... دو تائیمان ... چه حالی داره وقتی تیرت به هدف میخورد .. درست وسط وسط وسط خال ...
امروز یک کنفرانس بود .. در منطقه وانسبک !
میدونید شهر هامبورگ برای خودش یک استان هست ... با جند تا ( 7 تا ) منطقه ی شهر چه ای ( : شهرک(؟! ) با تشکیلات مستقل خودش .. و کلا 104 قسمت ( بخش ) شهری .... وانسبک منطقه ای است که آریانا را در آن بنا کرده ایم ...
از سه جای مختلف دعوت شده بودم به اینجا و این کنفرانس ! .. موضوع بجث بر میگشت به بحث دی منز ( فراموشگاری مغزی بر اثر مثلا سالخوردگی ! ) و من با افتخار همراه چند نفر دیگر به عنوان نماینده ی خودم ، نماینده ی مدیریت مرکز آریانا و نیز نماینده ا ی از گروه کانون خدمات و سرویس فرهنگ ها به آنجا رفتیم ...
جالبی قیافه های آنها بود ... همانهائی که پارسال محل سگ هم به من نمیگذاشتند و حالا چطور دنبال ما موس موس می کردند ... سه چهار تا قرار و مدار مهم با هم گذاشتیم ... !...
والان هم با کمال مسرت با عبداله ( احراری ) به سلامتی هم دیگر و آریانا و خودمان نوشیدیم و ...
قرار گذاشتیم این لحظه را در ذهنمان همان نقطه ی پایان بدانیم و برویم دنبال ساختن از همین لحظه به بعدش ، یعنی نقطه ی اغاز ...
خیلی خوشحالم ...
فقط حیف که بانوی انگلیس ام وقتی زنگ زده بود خونه نبودم !!!... ولی امروز زنگ صداش اون صدای همیشگی اش نبود ...
آ
(1)
از صحبت با زنان جز این نمی شنوم که همه تقریبا همزمان و همزبان از مردانشان مینالند ! اینها می گویند : « آقایان غالبا سرشان را می اندازند پائین و مثل گاو های وحشی ، کارشان را می کنند ، می گوبند ، میزنند و میروند ...» ...
خانمها می گویند حیران می نشینند و فقط مات و متحیر و با تعجب ، به رفتار و کردار مردانشون خیره میشوند ! و مثل مشنگ های ، انگشت به دهان مانده ، می مانند .. و هی همه ی کار های آنان را سبک و سنگین و زیر ورو می کنند ... اینها گیر کرده اند ! و گیج و ویج دنبال چرا ها می گردند !...
زنها از حرکت های سر زده از آقایونشان سر در نمی آورند و او را نمی فهمند و گله هم می کنند که مردهایشان آنها را درک نمی کنند !
زنها رفتار و کردار مردهایشان را مجبور میشوند تحمل کنند ، آز علل آن سر در نمی آورند و تنها آنها را پیش خودشان ( و به دلخواه خودشان ) معنی و ترجمه می کنند و بعد از آن هم آنها را برای خودشان هر جور که بخواهند تعبیر و تفسیر هم می نمایند .
چقدر راه در پیش رو داریم تا همدیگر را بفهمیم ...(2)
من بیچاره ی از همه جا بی خبر ، این وسط گیر کرده ام که چی شده که در عرض این دو سه هفته ی اخیر یکمرتبه چند تا عاشق دلخسته .. و حتی جدی جدی (!!) دو سه تا خواستگار (!) برام پیدا شده ... شاید دلیلش در گرمی هوا و داغی تابش خورشید نهفته باشد ...
(3)
توی این هوای گرم داغ خردادی زن و دختر های هامبورگی عجب شوری بپا کرده اند..
هر که هر چه اندام و کول و کمر دارد را عرضه می کند ... همه جا گوشت های خام و سرو سینه های دلربایانه ی باربی های زنده است که از بالا ، و پرو پا های کشیده ی مانکنی خوش تراش را از پائین بیرون میریزند! ... جدا از اینکه هر جا چمن است اینها هم پتو شون را پهن می کنند و لباسهایشان را تا آخرین تکه در می آورند و بی پروا و حوری مانند ، برهنه و بی پروا همه چیزاشان را ولو میکنن زیر آفتاب ... نه انقلابشان زیر علامت سئوال برده میشود ... نه شهر بهم ریخته میشود و نه پلیس گشت و پاسدار و بسیج ... تازه همه هم میخورند و مینوشند و قهقهه ی خنده و شادی همه جا بر قرار است ...
چقدر دلم برای بچه های جوان محروم از حض بصر هموطن میسوزد !...
هیهات ! بر ما چه رفته است !...
و اما ما مردها چی ؟ بای سر وسینه ، تقریبا همه یک شکم گنده ی قلنبه ی قناس برآمده داریم ... تازه کمر بند هایمان را هم محکم . سفت زیرش می بندیم تا کج و معوجی آنرا بیشتر به رخ اینها بکشیم ...
تعجب می کنم که چرا زنها حالشان بهم نمی خورد و استفراغ نمی کنند وسط خیابان !
(4)
امروز دیدم شدم 78 کیلو یعنی بیش از 8 کیلو در عرض یکماه ونیم گذشته ! ...

دوستان
اینگونه شروع شد ....
|
هر که را آینه یقین باشد/ گرچه خود بین خدای بین باشد حکیم ابومجد مجدود بن آدم (سنائی غزنوی) جرقه ای بود که به پود وجودم افتاد. ایده ای بود که شررش به وجودم گر زد. فکری اگر چه خام ولی با اطمینان قلب ، باور به یقین آن داشتم... آژانس خدماتی برای ایرانیان در غربت. آویزه گاهی برای چنگ دست نیاز دراز شده ایرانیان نیازمند. نزدیک به یک سال بعد از آن ماجرا ، در اواخر سال 2005 بود که با چاپ و پخش " پیشنهاد و نظر خواهی" ، اولین گام را برای عملی کردن و واقعیت بخشیدن به آن فکر و نظرِی ،که اکنون دیگر بصورت طرحی قابل مطرح شدن شده بود ، برداشتم: طرح همیاری و پشتیبانی ایرانی های هامبورگی Projekt Iranian Coaching Service | ||
........ ( اصل مطلب در این جا )
آرمانی بود آن آنزمان .....و نتیجه اش هم بعد از سه سال این است در این زمان ...!
این هم تصویری از درب ورودی "خانه ی آریانا" - مرکز ی خدماتی برای یاری رسانی به (نه فقط ایرانیان و افغان ها) بلکه به ... فارسی زبانان ، ... و مهاجران ... و خارجیان و .... و حتی الان که خود سازمانهای آلمانی نیز به پشتیبانی مان بر خاشته اند ... و چرخ دارد روی غلطک می افتد ...

بعنوان شریک معنوی و همفکر و مشاور به احراری همین الان زنگ زدم .... و قرار شد بر روی این سنگ پایه آینده را بسازیم .....
هولولولولولولو!!!!
امروز آذر جونم ، با شیر زنیت خاصی ( و چقدر شحاعانه ) دست کرد تو کیفش و یک انگشتری در آورد و کرد توی انگشتم! ... جلوی چشم مردم ! و وقتی با شوخی پرسیدم : « حلقه ی نامزدی است ؟!! » با حنده ی لوندش گفت : « بعله دیگه !!! » ...
آِِِِِیِییِییییییییی باباااااااااا دیــــدین زد و برد!!!!! تا کله چرخ کنی برددت !!! اگر همینطور پیش بره تا آخر هفته منو با پوست و گوشت ... خام خام خورده و تموم کرده !!!
مطمئن هستم که صفحه ام را نمی خواند ... ولی زد رو دست همه ....
پرستو جان اووووووووو ییییییی ببخشین باز رفتی عقب ! فعلا بای بای !...
حالا خوبه شانس آورده ام و این بانوی حسود انگلیسی من راهش دوره ... ولی وسط این بازیها ... این یکی جرجیس چسونه خانم دیگه رو بگو که تازگی ها ، او هم بطور شدیدی ، دمش در آومده و چند روزه او هم مثل آذر ، حالا چسبیده که: « آقا من میخوام منو صیغه کنی ! »
.... یک کاره ! همینم مونده ! به همین خیال باش !..
یاد خانم میم افتادم ...
بیست و دو سه سال پیش بود ( جی زود گذشت !!! ) با یک دختر کمی متدین ضد مجاهد آنزمانی رابطه ی کناری ای داشتم .. حالم از ملکه گرفته بود ... ازش بدم اومده بود ( الان نمیدونم چرا !!! ) .
او هم مثل آذر ، تهمینه وار اون شب اولین شبی بود که پهلوی من تا دیر وقت موند و با هزار ادا و اطوار حالیم کرد که میخواد اون شب رو کنار من بمونه !
جایش را رو روی مبل درست کردم ! بهش شب بخیر گفتم واومدم برم توی اتاق دیگه برم و مثل بچه ی آدم بخوابم ... اومد دم در اتاق با انگشتش تق تق بدر زد و مثل گربه خزید تو و با التماس پرسید : « .. میخوای با من همبستر بشی ؟ » .. من هم که دیگه تا اینقدر انتظار این برخورد رو نداشتم یک مرتبه تیز شدم روش ... و برای یک لحظه دیدم چقدر هوس کردم به سیخم بکشمش ...گفتم : « بعله !!!! » ... دست من رو گرفت ، جلویم زانو زد و گفت :
« با این بعله گفتنت ، شوهرم شدی ! و حالا من به تو حلالم ! هر کار خواستی با من بکنی میتونی ! تو مرد من هستی ! و من مال تو !!! بزن تکه پاره کن ! » ...
عجب چیزی بود ... یادش بخیر ... [ یک اقرار ! اولین و آخرین سیلی رو بخاطر او از ملکه خوردم ! ]..
چقدر زود و زیاد میآمد !!...
یک شعر براش نوشته بودم ...
...........
[ رفتم در انبار و دفتر را پیدا کردم ، دفتر ( ژانویه تا مارس 1988 ) دی تا آخر اسفند 1367 :]
چهار شنبه ، 24 فوریه
دیروز برای ملکه نوشتم :
« غریق لذت از زندگانیم !»
گفتم و
غرق شدم در رویای لذت بردن ...
*
غرق رویا بودم
که نهیب اختگی بیدارم کرد !....
*
بیدار
بیدار بیدار
بیدارم :
چه کابوس وحشتناکی است زندگی !
*
بیدار
بیدار بیدارم
خسته ام اما
چرا خوابم نمی برد ؟
چرا می خواهم گریه کنم ؟
چرا فریادم بی صدا ست؟
چرا از عشق شازده خانم خیالاتم
-
که توانستم از خواب چند هزار ساله بیدارش کنم -
حالا ، حالا که عریان کنار من دراز کشیده
وبا لبخند به من نگاه می کند
لذت نمی برم ...
آیا طلسم کدامین جادوگر بر من کاری شد...
جمعه - 27 فوریه
از سرمای سردی تن تو
-
ای زمستانی -
یخ زد حرارت عشقم
کو این بهار ؟
کجاست ؟
چرا نمی آیی ؟
یکشنبه – 28 فوریه ....
من دنبال لانه گرم و آشیانه داغم
پرواز میکنم به جانب خورشید
من مرغ آتشم
ترسم ز سوختن نیست ترسم ز سردیست
من داغی حرارت و گرما را در سرد ترین شب من
( اگر چه تابستان بود)
در چشم های تو
و در آرامش تو
در خنده های تو دیدم
قلبم طپید
عاشق شدم به تو
گفتم : « من مرغ آتشم
تو گرمی من
ترسم ز سوختن پر نیست ...
ترسم ز سردی است ... ».
چشم هایم را بستم
پر هایم را گشادم
و پرواز کردم به جانب تو ...
در اوج گرمی گرمای عشق و
و حال رسیدن به
لانه ی عشق و آشیانه داغم
یخ زد ز سردی سرمای سرد تن سردت
سه شنبه 29 فوریه
برای م (...) [ چون زن شهیر شهرست اسمش را نمی آورم ]
گر مرغ آتشینی
پرواز کن
بجانب خورشید!
گر مرغ آتشی ،
پرواز کن به جانب خورشید
ابر ها خیلی کوتاهند...
آیا تو میتوانی بلند پرواز کنی ؟
خورشید هست
قفسی نیست
حتی اگر قفس باشد درش باز است !
پرواز کن ..
پرواز کن ..
پرواز ...
شاید که مرغ بال شکسته می مانی
شاید که روح من مرده ..
شاید که بیحوصلگی ..
شاید که آسمان ..
شاید خدا ...
برخیز!
قبای پر پروازی بر تن کن!
گر عاشقی بخورشید
پرواز کن
بجانب خورشید
پرواز کن
بجانب خورشید
پرواز ...
...................
وایییییییییییی بابااااااااااا
یکی بیاد منو پیست سال بکشه بااااااااااااااااااالااااااااااا ....
آذر .. پرستو .. فرشته .. بانوی انگلیسی ... لی ! ... شنه !!!!
فرشیده ... فرشته ... گل ، گلبانو ...و خیلی
غیره ه ه ه ه ه هـ. . ............. ـای دیگه...
چقدر تنهایم در شب عروسی و نامزدیم ... امشب !
جدی ! اینهم از معایب تجرد !
خیلی تنهائی سخته !!!!
هق هق !
فین .......
اوهو ... او هو .... اوهو !!!!
ماه خرداده ، ماه تولدم ... و ماه تصفیه حساب با خودم ...
چند بار در سال اینکار را می کنم ... مثلا اولین روزهای سال های میلادی آلمانی و اول های سال های نوروزی ایرانی و حالا هم در این روزهای تولدم باز فیلم یاد هند و هندوستان کرده است ... ( البته تا روز تولدم هنوز چند روزی مانده !!! ولی محض اطلاع یکی از اون خردادی های واقعی واقعی هستم )....
در این جور مواقع قطار زندگیم را ترمز میزنم و میآیم پائین یک نفسی با خیال راحت می کشم و میگویم ...
رسیده ام به آخر خط ....
به ایستگاه آخر ...
و حالا ...
تصمیم گرفته ام بعد از یک ماه استراحت دادن به خودم ...
از این فرصت استفاده کنم برای بررسی بر آنجه در این سه – جهار سال گذشته بر خودم گذرانیدم.
و باز سوار شوم و بروم ... تا ببینم به گجا خواهم رفت ....
فعلا به نوشتن پرداخته ام درباره ی تیتر آن بنام :
« نیم نگاهی منتقدانه بر آنچه که گذشت ! »
با زیر عنوان :
« از یک آرمان .... تا آریانا » ....
هم از برای خودم هم خیلی جالب است ... چون زمینه ای است برای تصفیه و تسویه حساب با دایره های هنوز گشوده مانده ... و هم یک چمعبندی کرده ام ... و هم یک باز نگری ...
از این طریق هم میبینم عیب و خوبی هام چی بوده ... و لذت از اینجا بودنم رو بیشتر ببرم ...
فعلا عزت زیاد ...
(1)
افلاطون وار دوستش دارم ... و به او اقرار کرده ام بار ها و بار ها و بار ها ... ولی به این رکی تا بحال برایش ننوشته بودم ... آیا می فهمد چه می گویم ... مهم نیست دیگر برایم ... برای دل خودم مینویسم ... اگر چه میدانم برای او مینویسم ...
نسیم
- نه! مهربانتر از نسیم -
عریانی عزیز تو ارزانی کسان دگر باد
اما ،
شکوه سحر گاهیت را
از شهر خسته ی تنها
دریغ مدار ...
بر من ببار ....
.... چیزی شبیه این شعر را برای شنه ی آنزمانهایم هم نوشته بودم ...
(2)
در باره ی رابطه زن ها و مرد ها ، با این پسره ، دوستم ! : حسنعلی محسن ، پدرش روضه خوان بود ، حرف و گفتگوئی داشتم ...
او معتقد بود :
سطح توقع شما خانم ها خیلی بالا رفته ! او میگفت : روزهای اولی که آلمان آمده بود ( سی سال پیش ) زنها بهش می گفته اند خیلی خشن است رفتارش ... ولی حالا که یاد گرفته مهربان باشد زنها هزار جور توقع دارند که ما ( مردها ) از پسش دیگر بر نمی آئیم .. میگفت : اینها میخوان که ما از بالا و پائین و جلو و عقب و با دست و زبان و دهان و ابزار و آلت ها بهشان حال بدهیم ولی آنها حاضر نیستند حتی یک شام هم بما بدهند ...
حسنعلی خان سالهاست تنها زندگی می کند ... میگفت تازه باید برایشان غذا هم درست کنیم و جلو شان بزاریم ( او که از اون آشپزهای مشهور شهر است ) میگفت هم باید غذا براشان درست کنم ... هم بکنم ... هم ظرفاشون رو بشورم و هم ملافه ها و لحاف و دوشک ها رو ... خوب نمیخوام ... اصلا .. نمیخوام ... تازه این ها کارشون رو که کردند میخواهند هی بشینند و قرقر کنند و به آدم بچسبند ... و گیر بدهند ! اصلا نمی خوام ... برن گم شن !
(3)
بانوی انگلیسی من دوبار زنگ زده بود !.. وقتی که نبودم ....
لامصب چه صدای لوندی داره ! و چه خنده های آدم از راه بدر کن !
نمیدونم ... چی میخواد از جون من !
ولی بعد از 5 ساعت پیاده روی ... ( با این حسنعلی محسن ! ) وقتی به خونه رسیدم ... زنگ زد و حداقل شش ساعتی با هم حرف زدیم ...
راستش هنوز هم نمیدانیم از هم چه میخواهیم .... ولی چه آزامش عظیمی بعد از حرف زدن با او به من دست داده است .... دروغ نیست و غلو هم نیست وقتی بگویم با هیچ کس در زندگیم این مقدار رک و بی پروا در باره ی خیلی از مسائل خصوصی و پشت پرده ای حرف نزده بودم ...
اااااااااین دیگــــــــــه کیـــــــه بابااااااااااااا
(4)
راستی آنقدر حرف تو حرف آمد که یادم رفت بگم ... آذر جونم ! ( اون دختر با چشم های آدمخورش ) نه تنها نزد توی گوشم ... بلکه خودش را آنقدر به من نزدیک می کند که دائما به هم مالیده میشویم ... حیف هوا خیلی گرم است ... متاسفانه الان بخاطر کار و بار و برنامه هایم ، روز ها خیلی مشغول هستم و بعلاوه روز و توی این هوای گرم حوصله سرپائی کاری کردن را ندارم .. اگر نه چند باری «کوئیکی » تابحال رفته بودیم و آمده بودیم ...
(5)
پرستو جانم .... نمیدانم ... شاید باید صبر کنم ... از ایوب که کمتر نیستم ...
آنگار گوئی همه شان با هم قرار گذاشته باشند ... از چند روز پیش شروع شده کرده اند به بهانه های محتلف سری به من و ما بزنند .... آدمهائی که تا چند روز پیش چهار چشمی و شیش گوشی مانند موشهای موذی مراقب و منتظر بودند که گزکی را پیدا کنند و آنرا دست آویزی قرار دهند برای زیر علامت سئوال بردن کل تمام برنامه و شحصیت و کار و زندگی و خانه و خانواده هایمان را ...
بعد از چهار سال در شهر گشتن ... دیگر باور کنید خیلی شناخت از خیلی ها داریم ....چوب خیلی از ایرانیبازی ها را هم اگر خودم نخورده باشم ... اما میبینم و دیده ام که چکار ها کرده و میکنند ، اینان !...
چه قیافه های زشتی دارند ، اینان ... چقدر کریه !... چه چشمهای پر از رنگ و ریائی !
الان بانوی انگلیسی من زنگ زد ... قبلا هم زنگ زده بود ... قبلا قبلا هم ...چه خنده های لوندی ... هر چه آذر با چشمهایش مرا سرویس می کند این یکی با خنده ... و الان هم یک چند وقتی هم هست که پرستو خانم با آن چشم های گاهی سیاه سیاه و گاهی قهوه ای و حتی عسلی روشنش ...و امروز با این گریه اش... چقدر این زن لطیف است ... امروز با حرفهائی که با هم داشتیم چقدر هم را میفهمیدیم ... کمتر زنی است که به اندازه ی این پرستو در این مدت کم اینقدر احساس نزدیکی کرده باشم ... موقع حرف زدن اشکش می آمد ... چقدر دوست داشتم بهش نزدیک شوم ... بغلش کنم ... ناز و نوازشش کنم ... چقدر نیاز دارد به یک دست مهربان ... الان که دارم مینویسم نمیدانی جه حالی دارم ...
بانوی انگلیسی من میخواد ( نه من رو !...) بلکه میخواد یادش بدم که آقاشون رو، مردش رو ، چه جوری کاری کنه که بیشتر مردی بکنه براش ...! دستور های کلاسیک دادم ... هریسه ( رب فلفل ) - بهترینشان هم هریسه های تونسی هستند ! ، خوش خور و معجزه آفرین ... هزار و اندی سال پیش ، امام محمد غزالی در حدود پنج شش صفحه ی اواخر جلد دوم کتاب کیمیای سعادتش در باره مزایای این هریسه نوشته است ...توی هر غذا یه قاشق در موقع صرف غذا ... روی نیمرو ...و غیره ... علاوه بر هریسه ، ارده و شیره ( مواد اولیه حلوا ارده ( یا بقول بعضی ها حلوا شکری )). و فراموش نکردم زنجفیل تازه ...حتی اگر شده رند کرده در چای ... در غذا به هر شکلش ... و نیز عسل در شیر و چای و .... و یا یک میکس از همه جور مغز های بادام ، چاغوز ، کاشیو ، تخم آفتابگردان، تخم کدو و مخصوصا مغز گردو و مغز ماکادانی و بعد هم اینها را با عسل بخوردش بدهید ... و در هر چیز دارچین ! باور کن دیگه اگر شما را آروم گذاشت باید ببریدش دکتر !...برای خوش بو کردن خودت و خودش و مخصوصا مزه تان هم آب آناناس تازه ! و آب هویچ تازه ... ( تقریبا یک ساعت و نیم قبل از صرفهمدیگر ... ) دفعه ی دیگر از فرم های تکنیکی قرار شد با هم حرف بزنیم ... .
امروز با پرستو هم همین حالت را داشتم ... دلم میخواست بغلش کنم و نازش کنم و بمالمش و بچلونمش ... منکه نمیدونم چرا همه تان دروغ میگین ! همه شون از دست مرد هاشون ناراحتن ... از قیافه شون میرزه و میباره ولی همه الکی میگن نه خوب میکنه ! دروغ میگین همه تون مثل سگ ! از له له زدنهاتون می فهمم ... از قیافه های پژمرده تان که عین گلهای چیده شده از باغ طبیعت توی گلدونبی آب ولی پر از لوش خشک شده معلوم میشه خیلی وقت است که کسی بهتون نرسیده ... اصلا یادتون میاد وقتی که کی آخرین بار راضی بوده اید ... دلم میسوزد ... وقتی میبینم این دو تا گل لطیف و نازنینی که با هشان سرو کار دارم ، همین امروز فهمیدم که هر دو در آستانه شکست رابطه شان قرار دارند ... چه زنان شکننده ای ... مرد ها مشکل دار ... زنها مشگلدار تر ... همه باهم پر از درد و قصه و غم ... ولی بر عکس در این هوای داغ خردادی ریخته اند بیرون همه چیز شان را ... نمیدانستم به کجا نگاه بکنم ... هزاران سینه های زیبای خوش رنگ ... هیچ چیز جامعه هم تکان نمی خورد و اینجا بود که فکر میکردم چقدر خدای اینها با خدای ما فرق دارد ...
به یکی از دخترای ایرانم وعده داده ام اگر گذرش به اینجا افتاد برایش خودم ده تا پسر قطار می کنم ... تا جبران نکذرده هایش را بکند .... ! او هیچ چیز نمی خواست بجز یک دوست پسر ! پسری که دختر بتواند به او عشق بورزد ...
وای چقدر احساس پیری می کنم ... وقتی می بینم شده ا م پدر بزرگ خیلی ها ... نصیحت گو و سنگ صبور شان ... آخ که منهم چقدر هوس کرده ام امشب یکی را بزمین بزنم ... و بترکانم ... ولی انرژی ام امروز با حرف و حرف همه اش بهدر رفت ... فعلا فکر می کنم امشب خودم با خودم خلوت کنم ! یک شب استراحت هم خوب نیاز دارم ...
مبخواستم بنویسم : حیف این دوفلاکس چای های پر از زنجفیلی که امروز نوشیدم !... که ملکه زنگ زد و احضارم کرد ... بالاخره حق به حقدار می رسد امشب ... مخلص همه تون ...
پ.ن. :
پرستو جان تو نوبت گذاشته بودمت ... داره نوبتت میشه ! هر موقع موقعش شد خودت ندا رو بده ... این ایتالی و انگلیسی فعلا کلامی است و حرفی ... و تلفنی ... ولی مامیوه ی دم دست قابل خوردن ! ... دیر بجنبی بردنش و....
لیلا لحظه های پر باری را دارد میگذراند ....نوشته بود :
« .... همه كاراي بشر بدون هيچ انگيزه خودآگاهي در جهت جاودانه شدن است . وقتي فكر مي كنم پشت پرده افكار آدما چي هست ، نمي دونم كه بايد چكار كرد .. »
او ادامه میدهد :
«... نگران ميشم و حس مي كنم براي كوچكترين حركتي و يا حرفي بايد يك تحليلي داشت ،نه كه بشينم دو دو تا چهار تا بكنم و يا به آرومي و بعدها ! بايد اينقدر قدرت تحليل پشت رفتارا قوي باشه كه با سرعت بشه به نتيجه اي رسيد ؟!!! ...»...
او هنوز دور دور عباسی میکند ...
« ... وقتي فكر ميكنم به رفتاراي خودم و بقيه و اينكه حس مي كنم ، قاطي مي كنم و به خودم ميگم ... »
برای او مینویسم و مثال میآورم از خودم ...
از اینجا شروع شد : ( نقطه ی آغاز ... ) و آنشب تصمیمی گرفتم و آمدم به راهی که الان به اینایش رسیده ام ...
خیلی بالا و پائین ها داشتم و ... و سردی ها و گرمی ها کشیدم ( یک نمونه اش اینجا ) تا اینکه یک روز ...
... آن روز در اوج منفی بودنم ... قصد داشتم تمام کاسه و کوزه ها را بشکنم بندازم دور .. اتفاقا با دو نفر آدم خیر هم اندیشه آشنا شدم ... ( قصه اش را در اینجا بخوانید )
پایه توافق ما فکری ما فقط شعر مشهور : « بنی آدم اعضای یکدیگرند ، .... » بود...
روز های سختی را گذراندیم ...
برنامه هایمان گام به گام پیش رفت ... سنگ اندازی ها ... و ... کار شکنی ها ... و ... .و ... تا بلاخره
مرکز آریانا پا گرفت ....
و ... حالا ه با افتخار دو ماهی است با افتخار رسمیتش داده اینم و به کار افتاده است ...
حالا ...
حالا که افتاده است روی غلطک و بولدوزر وار دارد برای خودش پیش میرود...
چند وقتی است که از چپ و راست هی پیشنهاد و تقاضا های همکاری به ما میرسد ...
و ما داریم شروع می کنیم با چندین برنامه کار های پایه ای مان را گسترش میدهیم ( مثلا این آکسیون ).... و
فعلا این گروه پایه گذار « کانون خدمات و سرویس اجتماعی فرهنگ ها » از دل پروژه آریانا زائیده شده است ....

تا ببینیم چه شود ...
آیا خود این درس خوبی نیست ؟!!!....
شنه ی عزیزم ...بهتر از هر کسی من را میشناسد ... میداند حرفی را نمیزنم ولی اگر بزنم قبل از همه خودم به آن عمل میکنم ... فعلا تصمیم گرفته ام از حداقل انرژی بکار بردن و انرژی گذاشتن برای کار های الکی ... بزرگترین صرفه جوئی ها را بکنم تا وقت و تلاش بیشتری را برای « انجام کار های دلخواهم » داشته باشم ...
از آنجا که قسمت مسئولیت های خودم را در بهترین نحوه ی خودش - حتی با شب بیداری ها ، وقت گذاشتن ها و تمرکز کامل کردن بر روی آنها انجام میدهم ، اما قسمت بزرگی از کار ها مجبورم با همیاری و کمک و مساعدت دیگران به انجام برسانم ...
برای ایتنکه اما بتوانیم با دیگران کار مشترکی را انجام دهیم نکات زیر را باید رعایت کنیم :
-
اینقدر خودمان را خود خواهانه ( و احمقانه ) در مرکز ثقل مسائل قرار ندهیم یعنی کمی خود را کنار بکشیم و اهمیتی هم برای دیگران قائل شویم ...
-
تمام بار مسئولیت را به دلیل ها مختلف به تنهائی بر دوش نکشیم یعنی به دیگران هم فرصت دخالت بدهیم ، انها را در مسائل سهیم کنیم ... کمی به آنها اعتماد کنیم و اجازه دهیم که گوشه هائی از کار ها را بعهده بگیرند ....
-
خودمان به تنهائی فقط فکر نکنیم و خودمان را همه کار و عقل کل ندانیم یعنی اگر چه به دیگران باور نداریم ولی اقلا اجازه بدهیم دیگران هم اظهار نظر هائی بکننند ... حداقل گوش کنیم ( شاید دیدگاه و حرفهای خوبی و درست تر و مکمل و بهتری از ما داشته باشند) که بتوان برای پیشبرد کارهایمان از آن استفاده کرد ...
اینکه چقدر دیگران را برای رسیدن به اهدافمان مورد استفاده ( ولی نه سوء استفاده ) قرار میدهیم را خودمان تنظیم می کنیم ... آنها ، مقصودم دیگران هست ، اما حق دارند در ازای خدمتشان نیز شرط و شروطشان را هم مطرح کنند و متقابل خواسته هایشان را بطلبند ... بدین ترتیب لازمه ی کار و همکاری با دیگران یک نوع معامله و مبادله ی پایاپای و یا یک بگیر و بستان است ... که در بهترین شکل آن ، دو طرف قضیه از ثمره ی این همکاری سود مناسب و منصفانه ی خودشان را برده باشند ...
هر گاه اما که این تناسب بهم بخورد و یک نفر کاملا راضی نباشد پایه ئی میشود برای نارضائی از این همکاری و فراهم شدن زمینه ی ایجاد جوّ ی از عدم رضایت و در نتیجه جوّ ی بمرور پر از سوء تفاهم و عدم اعتماد و اطمینان نسبت به همدیگر ... نتیجه آن احساس ضرر کردن و مورد سوء استفاده قرار گرفتن ... رو کم کنی .. کار شکنانه و پرخاشگری ...
این مکانیسم در کلیه روابط انسانی از رابطه ی بین والدین و فرزند ، خواهران و برادران ، دوستی و رابطه ی با همجنس و جنس مخالف با بقال و چقال و همکاران و رئیس و مرئوسان حاکم است ...
خلاصه کنم میدانیم که باید همیشه به خودمان تکیه کنیم اما با دیگران هم مراوده داریم ... سعی کنیم با آنها عادلانه بر خورد کنیم ... و بخواهیم متقابلا عادلانه هم به ما برخورد شود ...
هنر بازی و بازیگری را ( نه به معنی برای دیگران نقش بازی کردن برای سوء استفاده کردن ) را بیاموزیم و ...
یعنی بیاموزیم دیگران چه میخواهند ... و بدانیم ما چه میخواهیم و بدون توقع و چشمداشت و تعارف بدانیم چگونه میتوانیم به خواسته هایمان یکی یکی برسیم ...
فراموش نکنیم ما مسئول خودمان در درجه اول هستیم ... و قتی به این آگاهی رسیدیم ... از زاویه ی دید دیگران دیگر به چشم یک آدم پخمه و خل و ... دیده نمی شویم ... بلکه بعنوان فردی عاقل و دانا و فهمیده و زرنگ و قوی .... ما را می پذیرند ... بمرور با تجربه های بدست آمده این شیوه ی کار وعمل جزوی از شخصیت و کارکتر ما محسوب میشود ... و این قدرت و توان ما را بالاتر و ما را باز هم قوی تر جلوه میدهد ... چه در روابط شخصی با خود ( جلوی آینه ) ، خانوادگی و زن و مردی و اجتماعی و کاری ....
..........
دیروز پریروز ها کسی از دوستان قدیم فیلش یادم ما کرد و زنگی زد وحال و احوالی ... کار داشت و حرفهائی داشتیم ...
بحث خوب بر سر مسائل زیادی گشت و گشت و گشت ...
قراری گذاشتیم و بهم رسیدیم ...
دیدم چقدر تصاویر ذهنی ام و واقعیات با هم تضاد دارند ...
دیدم چقدر الکی گول حرفها را میخورم ... شاید چون خودم صادقانه عمل می کنم ... خیلی هم زود بهم بر میخورد وقتی دیگران اینگونه نیستند ....
دوستم کاری داشت و از آنجا که سلام گرگ بی طمع نیست ... آمد و کارش را مطرح کرد ... من هم که کار چاق کن ... گفتم شاید اگر کاری بر آید از دستم بکنم چرا که نه ....!
وقتی بهم رسیدیم و دیدم ... اول گفتم باشد ... در عمل دیدم نه ... اصلا دیدم من درونم استاپ زده است ... هر چه زیر و زبر کردم دیدم نه نمیشود ... دستم به هیچ وجه بکارش نرفت ...
باول احساس شرم داشتم که بابا بکن ! و وولش !
بعد که این مطلب را نوشتم دیدم نه صادقانه نیستم با خودم و ایشان ... و گفتم به خودم بجای بازی در آوردن با «خودم » و با « ایشان » تلفن را بردارم و رک وراست و پوست کنده بگویم «ببخشید ! در این مورد و اینبار و اینکار نیستم !!!» ، و از این طریق هم خیال خودم و هم ایشان را راحت کنم و هم با بازی سردوانی الکی وقت خودم و طرف بیچاره را بیخود وبی جهت نگیرم ... زیر پایه اش چه بود .. نمیدانم شاید شامه ام شمه ی کمی از بوی تظاهر و تفاخر و تضاد بمشامش رسیده بود ... و شاید سایر بحث ها و حرفها و گفته ها و غیره ... ولی مهم این بود که من درونم در اینکار همراهی نخواست بکند ....! ...
چند روز پیش از چشمهای آدمخور آذر خانم گفته بودم ... بهش گفتم ... و مطلب نوشته شده را برایش خواندم و حتی چاپ کردم و به دستش دادم ... امرئوز بیصبرانه منتظرم ببینم عکس العملش چیست ؟؟؟؟
با دوست خیلی خوبی صجبتی داشتم ...
دیروز به شنه در باره ی حرف مردم و انتقاد به او پیشنهاداتی دادم ...
امروز از خودم ( و خودش ) و در حقیقت از خودمان حرف میزنیم ... و اصلا از این حرکت می کنیم که اصلا کسی غیر مانیست ... خودمانیم ... خودمان تنها ... من ... من چه میخواهم ؟
ظاهرا سئوال ساده ای است ....ولی ... اما دوست عزیز بیا و فقط خیلی ساده ده کاری که را که میخواهی بکنی و یا آرزوهائی که میخواهی به آنها دسیت یابی را روی یک کاغذ بنویس !
ولی رعایت این نکته را بکن :
از کلی گوئی بپرهیز! مثلا ننویس «ترک سیگار» بلکه بنویس « تکشیدن سیگار ، و یا کشیدن هیج دانه سیگار در روز » ... نه «درس خواندن» ، بلکه آموختن مطالب این موضوعات در این کتابها و جزوات ( فلان) برای گرفتن نمره ی حداقل بیشتر از (ایکس ) بخاطر قبولی این واحد درسی !...
می گویم و میبینم واقعا خیلی از آدمها نمیدانند چه میخواهند ... وقتی دانستی که چه میخواهی باشی و به چه هدفی میخواهی برسی و نیز در همین چهار چوب به چه موقعیت و چه جایگاهی دوست داری دست یابی ... باور کن در این زمان «وقتی واقعا دانستی چه میخواهی » و تعریف روشن و درستی از آن داشتی آنوقت معیار واضح ای برای حرکت و عمل و برنامه و دستور العمل برای جهت دهی به نیرو هایت داری ... و در حقیقت تمامی نیروهایت و انرژی ات را عملا در مسیر درست ( و دلخواهت ) بکار میگیری ...
خلاصه کنم وقتی دانستی تو چی میخواهی ، میدانی از چه دفاع میکنی ... مرزبندی هایت را بطور مشخص داری با هر چیز و هر کسی ... در اینجا است که دیگران ، دیگر موجودات دیگری میشوند که تو میتوانی در چهار چوب امکاناتت مورد بهره برداریشان قرار دهی ... و بر عکس مانع از آن بشوی که آنها تورا در تبعیت از خودشان بکشانندت ... این دیگران میتواند هر کسی باشد ... معشوقت یا دوستت ، فک و فامیل دور و نزدیکت ...
قوی بودن حتما به معنی ضعیف نبودن نیست ... بلکه در توانائی از استفاده از امکانات است ...
مسلما آدم در طرح و اجرای برنامه هایش هم دچار اشتباه در عمل میشود ... ولی با پذیرفتن اشتباه هات است که میتوان کوشش در تصحیح آنها کرد ... با این تمرینک ها است که بلاخره در عمل چند گام برداشته و تجربیاتی کسب کرده ای که کمک میکند در گام های بعدی موفق تر بشوی ...
با کسب تجربه ها و دیدن پیشرفت ها ... اعتماد به نفس هم بالاتر میشود ... و خیلی از ترس های آدمی میریزد ... و عملا نسبت به خیلی ها ( و حتی قبل خودت ) از توانائی های بیشتری بر خوردار میشوی ... مجموعه ی اینها تورا قوی میکند ...
این یارو دختر سوئدیه ، چه اسم سختی هم داره ، اینگ.. اینگ... آها : اینگوالید ! .. ما اسمش رو گذاشتیم « دختر قد درازه ! » آزاده بهش میگه: « ایدختر لوسه ! » ، فرشته میگه « نه .. اتفاقا علی ازش خوشش میاد » در رو که باز کرد و تو اومد همه خندیدیم ...و یک مرتبه ساکت شدیم ... براش جا باز کردیم و اونم نشست و بعد دراز کشید ... ماهم وقتی یک خارجی میاد تو سونا خودمان هم آلمانی حرف میزنیم که آن بیچاره بین ما ها ، احساس غربت نکنند ... بحث ما سر حرف های عمل پلاستیک یک خانمی بود که تازه از ایران آمده و اینکه آیا گرمای سونا روش اثر میذاره یانه و حرف ها رسید سر پا به سن گذاشتن و بحث سر یائسگی و این حرفها که این اینگه خانمه هم انداخت خودش رو تو صحبت ها که و خلاصه تعریف که : او هم مدتی است که شروع کرده به « هرمون خوری».. ... منهم به شوخی با اشاره سینه های خوش ترکیبش ناخنکی زدم و گفتم « بگذار این یارو ایتالیائیه ( که به او تازگی ها گیر میده) یک نوک زبون به نوکشون بزنه ... باور کن کارخانه ی داخلی هورمون سازی تولید طبیعی هورمونهایت دوباره شروع بکار خواهند کند ! »... تخم جن حرفم را جدی گرفت ... و بعد از رفتن بچه ها ، توی دور بعدی سونا ، یک مرتبه برگشت و گفت ... « راست میگی ها ... شاید هم راست گفتی! ... باید امتحان کنم !» منهم ساده پرسیدم : « چی رو ؟ » و او : » همین که باید یکی رو پیدا کنم باهم ور بره دیگه ! شاید کارگاه هرمون سازیم دوباره بکار بیفته !... آخه خیلی وقته کسی نبوده تو زندگیم ... » و من هم همینطور در حد کلی گوئی : « .. نه جدی ! آره ! باید امتحان کرد.. » و او با چشای خمار و پلگ زنان و لبهای غنچه کرده و صدای نازک شده اش پرسید : « برنامه ات بعد از سونا چیه ؟ ... غذا خوردی ؟ دوست داری باهم بریم غذا بخوریم !... من دعوتت می کنم ... ! » ...و من هم همینطور الگی ، شوخی شوخی تو رود واسی خودم رو نگه داشتم و تعارفش را رد نکردم ...
جاتون خالی روز خوبی بود ...
الان ساعت یک شبه ! اینگ منو با ماشینش رسوند دم خونه و رفت ! فقط تونستم افتان و خیزان ، نیمه جون خودم را به آپارتمانم بکشونم ... تازه رسیده ام خونه ... ده دوازده نفر تلفنی روی باند حرف زده اند .. اومدم پای کامپیوتر ... وای چند تا اومده بودند و من نبودم ... خودمم نمیدونم چی دارم مینویسم ...
زبونم که فکر میکنم تا یک هفته دیگه هنوز پوستمال شده بموند ... ولی پشتم خیلی میسوزد ... اونجور که من کارشناسانه روی این اینگه کار کردم معلوم بود همه ی سیستم هایش به نحو احسن و حیلی هم خوب کار میگردند ( مرجان جان ! زیبا نگفتم ، گفتم خوب ! حالا راضی شدی ؟ ) ... تنها مشگلی که از نظر من این بابا داشت یکی پوست سفیدش بود ..که البته از اون سفید های ماستی ماستی ها هم نبود بلکه یک ته رنگی قهوه ای ( مثل یک قاشق چایخوری کاکائو توی دو لیتر شیر ) داشت ولی خیلی بجاش چقدر پر شور جیغ و داد میکرد و ناخن میکشید ...
فکر میکنم چند جائی از بدنم رو زخمی کرده باشه ... مخصوصا پشتم رو که خیلی داره میسوزه ! شاید هم این شیطون خانمی هم این کاراش فیلمی بود که برای بچه ها نشونی گذاشته باشه ! که ما هم بعله ... نمیدونم ولی از این زنهای پدر سوخته ی دم بریده هر چی بگی بر میاد .. هیچ بعید نیست شاید ...
ولی برام جالبه ببینم آیا کار خونه اش بکار میافته یا نه ... فعلا که میره مسافرت تا دو هفته دیگه !...
با دوست خیلی خوبی ، صحبتی داشتم ...
از من پرسید همیشه اینقدر قوی بودی ! اقرار کردم و گفتم : نننننننننننننه ! که نه هرگز ! تازه در جوانی خیلی هم خجالتی بودم !... خجالتی و پر از شرم و حیا !...
مقصر هم این مادر فقط 13 سال بزرگتر از خودم بود ! ... دختری که باید عروسک بازی میکرد ونه بچه داری ! آنهم گیر یمک مادر شوهر ، از نوع قمر خانمی اش افتاده بود ... و سه تا خواهر شوهر! و شوهری مودب و جنتلمن برای دیگران و همیشه در خودش برای زن و بچه هایش !
منهم از آن بچه های خوب مظلوم درس خوان و همیشه سربزیر و حرف گوش کن !
به این دوست نازنینم ( که احساس پاک و صمیمانه ای از همان اولین برخوردم نسبت به او پیدا کردم ... که هنوز هم خودم نمیدانم چرا ! آمد و بعد از این همه مدت هنوز هم مانده است ... احساسی قشنگ ! کمی اروتیک ! ولی لطیف و عاشقانه از آن نوع داش آکلی اش ! )...
به منظور حال دادن و یاری به این دوست نازنین ، در چند روز آینده بحثی را با او باز می کنم که خلاصه اش را برایتان مینویسم ...
بحث زیبای دست یافتن به اعتماد به نفس !
چه میدانم و میشناسم که این دختر نازنین ( با توجه به ناملایمتی که کشیده است ) قوی هست ... و قدرتمند ... ولی آنقدر به دیوار ها و بن بست ها و آدم ها و قوانین و سنت های دست و پا گیر گرفتازر شده است که دیگر حتی به خودش هم شک دارد و بی اعتماد شده است ... دلیلش را هم در رفتار نادرست خانواده ی پدری مرد سالار و مادر پذیرا ی همه چیز و بلا بر دوش خود بکش !... او میدانم ...
اعتماد به نفس را از طریق تمرین میتوان در خود جا انداخت ...
اما بیائیم و از دور ترین نقطه حرکت کنیم ... از پشت سرگوئی ها و انتقاد های از راه دور ...
مدت مغازه داری ام به من آموخت که انتقاد نه تنها چیز بدی نیست بلکه راهنمائی برای بهتر شدن است ... تقویت و تشدید قدرت من ! بخاطر کم کردن و کاهش ضعف هایم بود ! ... مشتری های منتقدم را تشویق میکردم و از همه میخواستم نقطه های ضعفم را بیان کنند ....
عملا دیدم کنار آمدن با انتقاد گران و انتقاد باعث رشد میشود ...
پس پیشنهاد می کنم ...
در این زمینه این نکات را توجه کنید :
-
سعی کنید که انتقاد پشت سرگویان را به چالش بکشید و از هر کس حرفی علیه خود شنیدید سعی کنید ...که رو در رو باشما حرفشان را بزنند ...
-
به خبر چینان فرصت خبرچینی ندهید ولی به دنبال شنیده هایتان از آنها ، موضوع را با طرف دیگر رو در درو مطرح کنید ...
-
از تلگرافی و سر پائی مطرح کردن مطلب بپرهیزید و ...
-
سعی کنید زمان و مکان برای مطرح کردن بحث و گفتگو بر سر موضوع مورد انتقاد را شما تعیین کنید و زمینه و شرایط ، زمینه و جو گفتگوی مناسبی را دفراهم کنید ...
-
در هنگام رو در روئی ، سعی کنید با تمام قوا کوشش کنید فقط بگذارید طرف تمام حرف هایش را بگوید .. با دقت کامل به او گوش بدهید ... خودتان را با تفسیر و ماست مالی و غیره وسط حرف های او نیندازید ...
-
سعی کنید چگونگی بیان و محتوی مطالب را دقیقا دریافت کنید و آنها را ارزش یابی کنید ... و چرا و چگونه و نتیجه گیری های طرف را بسنجید ... و از ته دل ببینید تا چه حد واقعیت در آن نهفته است ...
-
مسلما این تصمیم شما است که در ازای انتقاد وارده چه عکس العملی نشان بدهید .... و تا چه حد آنرا وارد بدانید و یا دفع کنید ...
-
از طریق سئوال کردن به خود و طرفتان کمک می کنید که موضوع در سطح حقیقی اش بررسی شود ونه درسطح متلک گوئی و خالی کردن عقده ها و رو کم کنی و به یک وجه مشترک برای حل مسئله نزدیک شوید ...
-
سعی کنید برای طرف انتقاد وارد شده را آن طور که شما از مضمون حرفهایش در آورده اید ، باز گو کنید ... و سعی کنید او را درست بفهمید ...
-
پس از شنیدن انتقاد باز هم این شما هستید که انتقاد را با تشکر بپذیرید و یا مودبانه نفی کنید ... و این با شماست که نتیجه گیری تان را بیان کنید یا نکنید ... و یا حتی طرف را در جریان نتیجه گیری تان از این صحبت بگذارید و مثلا اینکه در باره این صحبت ها فکر خواهید کرد ... بررسی خواهید کرد و تغییراتی که خواهید داد و کار هائی که در جهت بهتر کردن و یا حتی اعمال رفتاری و کرداری ای که بعد از این انجام نخواهید داد...
-
در هر صورت ، با هر تصمیمی که میگیرید ما حاصل نتیجه و جمعبندی از این صحبت تان را بگیرید .. خلاصه ی آن را بیان کنید ...
باز هم برایت می نویسم ....
این آقای محقق و دانا ی ما هم مرد جالبی است ...
یک کتاب پر از غلط های املائی و اشکالات جمله بندی نوشته و منتشر کرده است ... درباره ی سقوط و انهدام پهلوی ها ...
ایشان هم اکنون متمرکز کرده اند خودشان را بر روی مسئله ی اسلام و سوء استفاده هائی که تحت نام اسلام ، مسلمانان ، از شرایط اجتماعی کشور های اروپائی و مخصوصا آلمان میبرند ...
به اعتقاد وی « مسلمانی » یک شیوه ی دیدگاهی به زندگی است ، که حاصل وننیجه ی مستقیم بینش و روش های پیاده شدن اسلام و اسلامیگری ای میباشد که در طول تاریخ اجتماعی و سیاسی تا به امروز ادامه داشته است ...
برا ساس آن جمله ی « ایرانیان نامسلمان ترین مسلمانان جهان هستند » ایشان ، وی معتقد است که ، رفتار و کردار و برخوردار های خصلتی و کارکتر های شخصیتی ایرانیان – از افراد معمولی معمولی در خیابان گرفته تا افراد و حتی مقامات تصمیمگیر در تمامی سطوح مختلف مدیریت ها و بخش ها ی اجرائی رشته ها فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی و سیاسی کشور تحت تاثیر آن هستند ... ولی از آنجا که بر خلاف کشور های دیگر عربی و پاکستانی و اندونزی و آفریقائی ... ایرانیان از فرهنگ قبل از اسلام هم برخوردار هستند ... اگر دیگران تابع اسلام کور هستند ( نمونه ی مصر و پاکستان ) ولی ایرانیان اسلام خاص خودشان را دارند، چیزی که از آن بنظر من میتوان به نام «اسلام ایرانی » نام برد ...
حوصله ی وارد شدن به این بحث را ندارم ... چون بنظر من با شیوه ی انگشت گذاری و تک نگری با یک دید مشخص مخالف هستم ...
چه اگر مسئله ی بر سر سوء استفاده از اعتقادات مذهبی است ، پس این بحث را نباید به اسلام و مسلمین کاهش داد بلکه یهودیت ( صهیونیت ) و مسیحیت ( مخصوصا بخش اورتدکسی آن ) بخاطر شیوه ی دست آویز کردن مذهب و آئین ، دست کمی از ( سیستم آخوندیسم و مفتی گری و فقاهتی ) ندارند که هیچ ، بلکه آنان پیشروان و راهگشایان آین شیوه حتی بوده اند ... ( کافیست به تاریخ رشد و شکل گیری صفویان به تاریخ خودمان مراجعه کنیم ) و این همان چیزی است که بنظر من اگر کسی بخواهد بررسی کند ، باید مسئله را از دید نقش گلریکالیسمی اش مورد بررسی و نقد قرار د هد ( که این آقا متاسفانه نمی کنند ! ) ...
سر در گمی افتادن ایشان بنظر من ریشه در آن دارد که وی یک ایده را با یک اعتقاد ، و ایده و اعتقاد را با واقعیت خصلتی و شخصیتی جمعی نژادی و ملیتی ( ایرانی ) یکی میگیرند! [ آنچه را که من از آن در مقایسه با خصلت های سایر ملیت ها بعنوان "ایرانی بازی " از آن اسم میبرم ! مثل خصلت "تکروی" !.. "چندچهرگی" !.. "خود همه چیز دانی" ! " بهانه تراشی " !... و از این قبیل .... را ایشان ناشی از مسلمان بودن ایرانی ها میداند که بعدا هم خود ایشان آنها رابا نامسلمان ترین مسلمانان جهان هستند ، حرف های خودشان را نفی اندر نفی می کنند ...!! ] .
مسئله ی اصولی دین اسلام ، یعنی توحید و نبوت ( وحی) و قیامت در پس زمینه ی کلیه ی ادیان ( چه ابراهیمی و حتی غیر ابراهیمی نظیر رزردشتی و زروانیستی و مانوئی ای و حتی بودائی و هندوئی ...هم ) وجود دارد...
در کلیت این شیوه ی بینش است که همگی ، بدون استثنا ، اصالت فردیت انسانی را کاملا زیر نفوذ مطلقیت قدرت آفریننده و خالق قرار داده و یا حداقل زیر علامت سئوال قرار میدهند .. حال این آفریدگار چه نامی دارد مهم نیست .. مهم این است که این خالق مطلق همه چیز دان و ما فقط ... هیچ چیز هستیم ... موجوداتی که عملا وجودیت نداریم ... در چهار چوب ضعف ها یمان باید با ذات مان بجنگیم که مظاهر جذاب و آهنربا مانند کشاننده به سمت خود نیاز ها درونی ( نفسانی) مان در این جهان هستی مان را ، فدا کنیم که شاید بعد از نیستی مان در آن جهان ( که نیستی و ابدی است و ... غیره ) بدستش بیاوریم ... ار انتقادی هم هست ، انتقاد بر سر اصل اصالت خالقیت و یا انسانیت است ... ونه یک آئین و مسلک و دین و مذهب خاص !
مشکل من با این اقای دانای محقق بر سر این دیدگاه ایشان هم نیست ، که او ایرانیان هامبورگی ( و خارج کشور نشین] را در دو طبقه ی یا " ضد اسلام " و یا "جاسوس رژیم" [و یا جدیدا در زمره ی گروه سوم : " روانیان" و یا "دیوانگان "] بشمار میاورد ُ بلکه من در کلیت قضیه عادت کرده ام که بفهمم و درک کنم که هر فردی ، آقای ایکس و خانم ابسیلن ، کلا چه فکر میکند و او را بپذیرم که این شخص اینگونه می اندیشد بدون آنکه وی را شابلون وار بلافاصله در یک قالب خاص بچپانیم!
من نه خود را نه مسئول و نه موظف و نه مصحح دیگران میدانم ...
معتقد هستم که هر کس بخاطر رشد اجتماعی ، فرهنگی ، سنتی ، تاریخی و جغرافیائی خودش به این جمعبندی ها و جهانبینی خاص خودش رسیده است که ما با او رو برو میشویم ... او حق دارد که خودش باشد ... و ما هم باید بپذیریم ، حال می پسندیم یا نه مسئله ی بعدی ماست...
و اتفاقا زیبائی ای که من به آن دست یافته ام درست در همین تعابیر خاص فرد فرد افراد از مسائل عام اجتماعی وفرهنگی و .... تا حتی عاطفی و انسانی اش هست ...
برای همین هم انسانها برایم جالب هستند ...
برای همین هم انسانها کتابهای باز خوانده نشده ای هستند پراز ماجرا و قصه های زنده و پر از هیجان ....
بر اساس این دیدگاه است که پیشنهاد می کنم همیشه که هر کس موظف است که کوشش کند به خود خویش ( اصل خود ) برسد... ، اصالت فردیت خود را کشف کند و... در گام بعدی با حرکت از آن دلگوبه هایش ، به زندگی خودش ادامه بدهد ... تنها در این صورت است که هر فرد میتواند در برابر وجدان خودش در درجه ی اول و در مقابل هر داوری در هر محکمه ی عدالتی در روز جزا [حتی بعد ها بر اساس ایده های مختلف مثلا در شب اول خاکسپاریش به فرشتگان نکیر و منکر و یا در روز آخر قیامت حتی به آن قادر مطلق ، چه در بازگشت روح حقیر و یا غنی] جوابگو باشد !...
بدون توجه به کار و نظر آقای دانای محقق که در همه ی ایرانیان اینجائی ، ایشان بدنبال هر چه سریعتر مهر زدن به هر ضعف شخصیتی فردی به انگ مسلمانیت هستند ( حتی به ایرانیان بی اعتنا به دین و یا غیر مسلمان و یا رو گردان از اسلام ایرانی ) ایشان در همه ی مهاجران و پناهندگان ایرانی یا یک آدم روانی میبینند و یا یک جاسوس و مامور امنیتی !..
بر خلاف ایشان من به انسان ها ، چه مرد و چه زن ، بعنوان بشر نگاه میکنم که از حق و حقوق و شرایط مناسب حداقل ( حقوق بشریتی ) مبایستی بر خوردار باشد ...
و خوشبختانه این جامعه ی هامبورگ ( و آلمان ) این حقوق حداقل انسانی و بشری را نه تنها تضمین می کند ، بلکه از بیشتر از آن را هم در همه ی زمینه ها بدون هیچ چشمداشتی به همه ی شهروندان بدون توجه به جنسیت و زادگاه و خاستگاه فکری و درجه ی اعتقادی به فرهنگ و تدین به دین و آئین خاصی و قومیت و ملیت و نژاد و .... بدون کم و کسری ، بطور یکسان ، عرضه می کند ...
در همین چهار چوب است که من هم برای ایرانیان و فارسی زبانان و سایر خارجیان در اقلیت قرار گرفته شده در جهت برآورده شدن نیاز ها و پیوند دهی آنها با اینها و در حقیقت رهائی از سر در گمی فرهنکی و گام بگام بهم نزدیک کردن این قرهنگ ها بکوشم ...
خودم را هم نه مصلح و نه انقلابی و نه قهرمان میدانم ...
بلکه یک آدم معمولی هستم ، که از "خارجی بودنم" نه به عنوان یک نقطه ی ضعف ، بل که بعنوان یک امکان و توانائی و عامل قدرت و نقطه ی مثبت آشنا بودن به فرهنگ و زبان دیگری، بهره دارم ...
و میتوانم در نقش «کوئو پراتور و کاتالیزاتور » یعنی فردی با توانائی هماهنگ کنندگی و عنوان راه بر و یک راه نما و یا کوچ ( Choach ) و بهتر بگویم در رل یک میانجی و واسط و یا عنصر و عاملی پیوند ده و رابطی برای برطرف کردن و رفع سوء تعبیر های فردی در جهت بهبود شرایط اجتماعی خود آنها به کمک خودشان ، ایفای نقش می کنم ...
خودم را آویزه گاهی برای مشکل داران همزبان همشهری ام میدانم ...
اینکه مراجعه کننده من شاه پرست ... خدا دوست .. مسیحی .. مسلمان .. پول پرست .. ساواکی ... و یا پاسدار سابق ... و معلم بازنشسته و یا پارتیزان ... زن خانه دار ... و یا فاحشه ای بوده است و میباشد ، مهم نیست ... مهم این است که او فعلا غریبی بی زبان در این جامعه است که برای رسیدن به حقوقش نیاز به همراهی و همپائی یک نفری مثل من دارد ...
زمانی جوان و چپ گرا بودم ... ولی حالا مرد جا افتاده ای هستم ... که سیاستگری را گذاشته ام برای سیاسمندان
و حداگثر به نظر ناظران و مفسران سیاسی در همین اخبار دست و پا شکسته و گوش و بینی بریده ی مسخ شده ی منابع مختلف خبری گوش می کنم ... و به اظهار نظر هایم هم بیش از صحبت های قهوه خانه ای اهمیت نمی دهم !...
فقط دلم میسوزد که چه انرژی و وقت و پول و زندگی و سرنوشت هائی که الکی الکی همینطور دارند بی خود و بی جهت تباه و دود میشوند و به هوا می روند ..
وقتی لبخند آن پیر مردی را میبینم که وقتی زن شصت ساله اش میخواهد از او جدا شود و حالا یک اتاق پیدا کرده است ... گریه شوق من در می آید ... و یا مردی که میبینم فقط دو روز با او بودن زندگی و شیوه ی زندگی هفتاد ساله اش را دگرگون میکند و این سه ماه ته مانده ی وقت زندگیش را با دید نوینی میسازد ماموریتم را انجام داده ام ...
به دوست محقق و دانایم ... در جمع های مختلف و حتی در شورای مساجد هامبورگ و دیاکونی ( چیزی مثل همان شورای کلیسا ها ) و هر جا که سخن پیش آید گفته ام که من مذهبی نیستم و نمیتوانم هم باشم ... چه بنا بر به شیوه ی اعتقادی من خدایان مذهبی برای من خیلی کوچک هستند و حقیر...
برای همین هم ضمن پذیرش واحترام قائل شدن به اعتقاد همه ی ایمان داران ، اما خودم را نمیتوانم محدود و مقید به دین و آئین خاصی بدانم...
چرا که : برای من خلقت خیلی عظیم تر از این ساده انگاری ها است ... و همانطور هم که بار ها گفته ام معتقدم :
ما در ازای کناینات و آفرینش حداکثر گرده ی غباری هستیم که بر روی یک پرتقال در جعبه ی پرتقال یک سبزی فروش سر کوچه نشسته است ...
امیدوارم بفهمید مرا ، نفهمیدید هم مهم نیست ... همان طور که این آقای محقق و دانا را چه بفهمم یا نفهمم مهم نباید باشد برایش ...
دیروز با زهره قرار داشتم ... از اون دوست های چندین صد سال پیشم است ... دو سالی میشه که ندیدمش ... بخاطر اون قضیه ی روز قبلش با رناته [ این جا نوشته ام ماجرایش را ، کلیک کنید ] و... اینور و اونور ... با حدود نیم ساعت تاخیر و و چند بار تلفن بازی و غیره ... بالاخره بهم رسیدیم ... و راه افتادیم ... خواستیم یادی از گذشته هایمان داشته باشیم ... پیشنهادش این بود که بریم به یک شهر نزدیک هامبورگ که از اول ماه ( هفته آینده ) در آنجا مشغول به کار خواهد شد ... برای زمان گیری و اینکه بداند چقدر وقت لازم دارد ... مسیر های مختلف تا هم محل کارش را بشناسد و هم راه های گوناگون رفت و آمدش را مقایسه کند ... با بی ام وی اخرین مدل ... جیگری رنگی اومد ! و رفتیم و حرف و حرف و حرف ... چه خوش سلیقه ... همون آهنگ های خاطره انگیز آن زمانهایمان را گذاشته بود ... دو سه ساعتی الکی توی اون شهرک کوچک با آن کلیسای هشتصد نه صد ساله ی قدیمیش چرخیدیم ... وقتی توی راه پله های تنگ و تاریک و پرا ز نمور بالا میرفتیم ... انگار روح های هزاران نفر از کنارمان می گذشتند و... چه چیز ها و چه کس ها که این راه پلکان بخودش ندیده است ... گفت ماشین پسرش است ... و باید پس بدهد ...
سه چهار ساعتی با هم بودیم ... ماشین را گذاشت در پارکینگ یک ایستگاه مترو ... به پسرش زنگ زد ... و رفتیم به همون رستوران چینی ای که اون زمانها همیشه با هم اونجا میرفتیم ...
صاحبش عوض شده .. بیشتر غذا های تایلندی داشت تا تایوانی ! ولی دکور همان دکور ... میز و صندلی همیشگی مان خالی بود ...
روبروی هم نشستیم ...قیافه اش کلا خیلی عوض شده است ... اما آن خشکی و تیره و تاری صورتش کم کم گل انداخت ... این حالت را بار ها و بارها در خیلی از زنهای دیگر هم دیده ام ... مثل گلی که از بی آبی در حال خشک شدن است و وقتی که کمی مرطوبش میکنی سرزنده و شاداب و تازه میشوند ... و راستش این است که همیشه هم دوست داشته و دارم که با زنها به رستوران بروم تا بعد از حرف زدن ها ، این باد کردن و گل انداختن سرو صورتشان را ببینم ... معمولا بعد از خوردن غذا و به دستشوئی رفتن هنگامی که بر میگردند و دوباره سر میز مینشینند ، این تغییر چهره به بالاترین مرز خود میرسد ... شاید در دستشوئی یکمقدار به خودشان و آرایششان میرسند ... شاید هم مروری بر صحبت های رد و بدل شده مان می کنند و ... شاید ... نمیدانم ... معمولا من هم تا این زمان کرم هایم را برایشان ریخته ام ... البته کرم هم نیست ... چون فقط آنها را می پذیرم و تائید شان می کنم و حتی جلویشان می ایستم همانند آینه و بدی هایشان را هم مطرح می کنم ... با رک و پوست کنده حرف زدن بالاخره همیشه بعدا ؛ یعنی وقتی برنامه دیگری را بهانه نکنم ، به خانه هایشان مرا می برند ...[ خانه ی ملکه که نه ، هر گز! به آپارتمان و خلوتگاه خودم هم که جز دوسه نفر نزدیکترین و صمیمی ترین دوستانم مثل (فرشته و شهرزاد و .. ) اصلا کسی را راهی نیست و راه هم نمیدهم هم ] ... در منزل معمولا به پذیرائی می پردازند ... با چای و میوه و اجیل و چوب شور ... این هم یک جور تشکر است ... و در کل بازی جالبی است ... از این جا به بعد بازی را آنها بدست می گیرند ... اول میخواهند بدانند که من در کجای رابطه با آنها قرار دارم ... فکر میکنم میسنجند که تا چقدر میتوانند نزدیکی کنند ... آیا می تواند در کنار من بودن ؟ یا من بودن ؟ برا ساس این سنجش اولیه که معمولا با درجه ی کش دادن بیشتر و غلظت بیشتر به لحن سئوالی مطرح کردن این جمله که : « خوب ! دیگه چیکار ها می کنی ؟» ( و دقیقا از دید آنها یعنی : خوب حالا جدی شده است قضیه برای من ! بس کن و یگذار کنار ادا بازیهایت را ! زود بگو که جای من کجاست در رابطه ... و آیا آدمی شده ای که رویت حساب باز کنم یا نه ؟؟؟؟!!! ) ... « هنوز با ملکه هستی ؟ خودت چیکار میکنی؟ » .. ( نشان بده که .... با خانم هستی یانه ؟ و چقدر پول در می آوری ؟» ...
و معمولا جواب من به آنها در این زمان تعیین کننده ی رابطه ی مان در دو سه هفته ی آینده خواهد بود .... یا بعبارت دیگر اینکه .... بر اساس نظر و حرفی که بزنم و اطلاعاتی که بدهم و یا بهتر بگویم آنها دریافت بکنند ، ادامه ی گفتگو و شکل رابطه ی آن عصر وشب مشخص خواهد شد ... در حقیقت در اینجاست که باید تصمیم بگیرم که از دلبر چه میخواهم ... جواب متناسب با خواست او ، را طوری بدهم که خواسته ی خودم هم ارضا شود ... بازی جالبی است.... میتوانی با یک جمله بلافاصله بیایند کنارت و در آغوشت بگیرند ... و یا یکمرتبه سرد شوند و میخواهند هر چه سریعتر تو را از خانه شان بیرون بیندازند ...
طفلی ها نمیدانند با چه کسی طرف هستند ولی من میدانم با چه کسانی سرو کار دارم ...
پدر سوخته ها ...
زهره هم شروع کرد ...
اول با بکار گیری و بهره بری از ضراب خانه اش ( : خنجر مژه ، توپ های سینه و تانگ های باسن ) در درجه اول و بعد به کمک نیروهای کمکی ( ناز .. کرشمه و قر و غمزه و قمیش ) و نیز سایر سلاح های پنهانی ( بیرون انداختن پر و بازو و کپل و ران از دامن و پیراهنشان ... تا خنده و یواش یواش خودشر بمن چسبانیدن و یا دست بمن زدن .. آن هم بر حسب درجه ، تا به کجا ها و چقدر ... به هر چه که کی خواهند ... و میدانند میتوانند برسند....
ولی باز جالبی بازی من با آنها در این است که گیجشان بکنم ( با مشت و بوکس که فرز نیستم ) پس جا خالی میدهم ... یعنی به آنچه میخواهند نمی گذارم دست بیابند ! هه هه !
می گذارنم آنها که خیال می کنند مرا حسابی پخته اند و حالا وقتی مرا روی سینی اشان گذاشته و میخواهندبخورند ... از جلوی قاشق و کارد و چنگالش می گریزم ...و دست به دهانشان می گذارم ...
قیافه ی زهره ی طفلی موقع خداحافظی یادم نمیرود ... جلوی در ایستاده بود ... تمام قد .. بی حرف .. مات . مبهوت ... پا های از هم گشاد مانده ... ساعت ۶ صبح ..
شب خوبی بود برای من ... فقط کمی خرج برداشت ... پول غذای توی رستوران و پول تاکسی به خونه آمدن ...
ولی این زهره دیگه اون زهره نبود ...!... سایز هایش بهم خورده بود ... غریبه ... استخوانی ...
فقط بعد از ظهری.. یک حال باحالی داد... زنگ زد و حالم رو پرسید .. و تشکر کرد که شب خوبی را با او گذراندم ... و خواست اگر دوست داشتم با هاش در تماس بمانم ...
حتما.. حتما ...
خود رویا خانم خواست تا نامه شان را اینجا بیارم :.......
نمیدانم شما را چه بنامم ؟
غریبه ، آشنا ، همسایه ، دوست ، فامیل یا ناجی ...
هر واژه که بنظرتان زیباتر یا مناسبتر است انتخاب کن ..
پس سلام .. سلام به بلندای کوه های پر از برف البرز
سلام به وسعت دریای پر تلاطم خزر ... یا به وسعت عشقی که در قلب من وجود دارد ..
سلام مرا... سلامی که کلامی بسیار ساده و بی غل و غش است بپذیر
دنیا را دوست دارم که هنوز در آن زندگی می کنم .
زندگی را دوست دارم که هنوز زنده هستم و نفس میکشم ...
هنوز سعی میکنم من بر زندگی فائق شوم ... نه زندگی و یا روزگار بر من ... و گرنه تا بحال مرده بودم ...
خانه ام را دوست دارم که محیطی زیبا و پر طراوت برای خودم ساخته ام ...
جمع را دوست دارم که خود در آن مثل سابق مانند آینه بدرخشم ..
سرتا پایم عشق ، خواستن ، صفا و محبت است ، اما دیو سیرتی آنرا در سینه ام خفه نمود...
عشق و خواستن و تمنا در من بصورت شعر و ترانه و نثر بروز می کند ...
اما تا کی ...
من که سراپایم آتش شوق و عشق و دوست داشتن است..
چگونه آنرا در زیر خاکستر زمان و بی تفاوتی پنهان کنم . اگر هم پنهان کنم ، باز هم از چشمم پیداست ...
عشق مثل چهار فصل روزگار است
بهار فصل عاشق شدن ،
تابستان ، گرمی و شور و عشق
پائیز ، قفصل وسعت دادن به عشق
اما زمستان ، با همه ی سردیش ، باید با گرمائی مثل تابستان ایران ، عشق را در سینه شعله و ر نگه داشت ..
شاید این نوشته گوشه ای از احساس من باشد
با تقدیم احترام ر.
.... وقتی این نامه در ایستگاه مترو بمن داد حالت همان دختر ارمک پوشی را داشت که فروغ فرخزاد درباره اش نوشته بود ...
خانم ر. عزیز سلام !
نامه ات را خواندم ...
چند خطش را و دیگر نتوانستم بخوانم ..
باید آنرا در خلوت خودم میخواندم ...
نامه ات مرا با خود برد ...
برد به سالهای نو جوانیم..
به روزهای عشق و عاشقی..
بروز هائی که سبهایش هم پر از نور بودند...
همه عاشق بودند : گلها ، رود ، باغ ، درخت ، من و هر که میشناختم ... ماهی ها .. پرندگان ، حتی کلاغ ها ...
آه ...
سالهاست که از یاد برده ام ... همه را و تو بیادم آوردی با نامه ات ... با کلماتت
ای دختر شمال .. که با انگشتت بر کاغذ ، از البرز با آن قله پر از برفش و آن پهنای سبز در سبز و آن آب های خروشان و ماسه های نمناک و غروب های سرخ و از عشق ، دوست داشتن ، زندگی ، صفا ، محبت و باز هم عشق و عشق عشق ... حتی پانزده بار از عشق گفتی در یک نامه بیست و پنج خطی .....
آی ای عاشق عشق ...
سجده به تو
تو مرا بردی با خود به دیار عشاق
سرزمین پاکی
و شبان پر از نور
بوستان پر از گل
راستی ای عاشق عشق
آن که نگفتی چه کسیست و نگفتی که چه کرد
هر چه کردست اما عشق را خواست که در تو بکشد
و تو پیروز شدی
ناجی عشق شدی
و تو آن را در خود در ته سینه ی خود جا دادی
جایش آنجا خوبست باورم کن عاشق
من تو را میفهمم
خوب هم میفهمم ...
میدانی
عشق منهم آنجاست
گوشه ی سمت چپ
پشت دروازه ی دل
و خیالم جمع است
خاطرم آسوده
شب ؟
شب خوب میخوابم ....
و اما
گفتی برایم از اینکه عشق را مخفی کرده ای در زیر خاکستر ، ... یاد خاطره ای افتادم ...
شاید ده سال پیش بود ...
از روی لجاجت و لج بازی
با کسی قایمباشک عشق می کردم ...
گرم میکردم و باز سرد ... میخواستم و نمیخواستم ... خودم هم نمیدانستم چرا ( و هنوز هم نمیدانم چرا !...) شاید هم ترس از شکست ... تا اینکه نتوانستم دیگر و گفتم بخود که بازی بس ... باید بگویم احساسم را ... و درست همان حالتی بود که تو در یک جمله بیان کردی :
«.. ببین که سراپایم آتش شوق و عشق و دوست داشتن است ... چگونه آنرا در زیر خاکستر زمان و بی تفاوتی پنهان کنم ، اگر هم پنهان کنم باز از چشمم پیداست .... » ...
آری ، آن روزها منهم پنهان کرده بودم احساسم را ( فکر میکردم که من با او بازی میکنم در حالیکه میبینم که نه ! من خودم با خودم بازی میگردم ) . آن احساس ظاهرا سرد من را میسوزاند از درون ... میسوختم ... میسوختم .... شعله هایش سرکش بودند ... سرکش و وحشی ... میسوختم ... تا اینکه بالخره شعله ها غلبه کردند و آتش زدند و همچون آتشفشان از لابلای انگشتانم بیرون ریختند ... نمیدانم چگونه ، اما احساسم آنروز خودش را بگونه ای بر روی کاغذ سیل وار جاری کرد ... و همان روز در یک کافه با هم قرار گذاشتم و با چه حرارتی آنرا برایش خواندم و .............. [ این شعر را در اینجا نوشته ام ]
هر جا که هست یادش گرامی باد !
آه...
تا بعد
ع. ب.
چند پس نوشت بی ربط :
-
این مرتیکه اومدس ، دختر ما رو دیدس ، پسندیدیس ، برددس ، خوردس ، ماچوندس ، مالوندس ، چلوندس بعد هم پکوندس .. حالا پس آوردس ، میگس ، که این دخترتون پاره پورس ! آخه این رسمشس ؟
-
دوستی پرسیده بود : "شنه" يعني چي ؟
شنه ( shenah )
به کردی یعنی نسیم ... دوستی بود از دوران دانشگاهم ( مدرسه ی عالی بازرگانی تهران ) که یکی- دو سال و یا زیمستر دیرتر از من ، شاید دوره ی (1350 یا 51) ،
او با آن چشمهای سیاه غمگینش ملهم من در خیلی از شعر هائی بود که آن زمان ها سروده بودم ... شعر هائی که در شب های شعر دانشگاه های مختلف ، انستیتو گونه و انجمن ایران و آمریکا میخواندم و این جا و آنجا در نشزیات مختلف دانشجوئی چاپ میشدند .... حتی یک دفتر شعرم به نام " ریگی در مرداب " را به او تقدیم کرده بودم ...
-
محض اطلاع بیژن خان! از تاثیر وتاثر جمالی یکی این است که نه در گذشته به دنبال گمشده ها بگردیم ... بلکه از گذشته ها درک کنیم موضوع چه بوده ... ریشه آن را بچسبیم ... از شیره آن بنوشیم و ثمره اش را در رفتار و کردار و پندارمان عملا ببینیم برای روشن شدن مسئله یک مثال اینجا آورده ام .... ( کلیک کنید )
-
roobi bagi عزیز ، برای در مورد سئوال شما ، پرسیدم ... نیاز به اطلاعات دقیقتری دارم ...
بخش اول
زنان میمون صفت
میگن میمون هرچه زشت تره ..... من باور نمی کردم و همیشه ، با آن غدی ذاتی ام می گفتم : « نه ...نخیر ! نه بابا اینطور نیست ! هر کسی را یک چند بار شانس باید داد . .... » و هزارولی و اما و ... که تا که نگویم بعله درست است ...
در کل اما معتقدم که اینطور هست و صحت هم دارد ... اما این تقصیر خودشون نیست و این ادا و اطوار هایشان به این علت است که چون نازکش و نازخری ندارند ، به اندازه ی کافی تمرین غمزه گری نمی توانند بکنند ودر نتبجه میشود قضیه ی آن ناکرده کارمعروفی که حالا کاری را میخواهد بکند ... ! در نتیجه حالا که از روی خضوع و خشوع و مراعات ادب و آداب به اینها رعایت هائی را می کنی ، چون آنها عادت و انتظار این رفتار ها را ندارند ، خودشان و یا دست و پایشان را گم می کنند و شروع میکنند به ادا و اطوار در آوردن های « شتری » ...
فرشته جون ، دوستم ، دوستی دارد که زنی است شوهر مرده ، خانمی بغایت نازیبا... مادر فولاد زرهی کوتاه قد و پت و پهن ... بی سواد و بی کلاس ... حتی همین چشم و ابروی این خانم را هم ندارد که کسی را جلب به خودش بکند ... علاوه بر این همه داده های طبیعیت بد طینت ، به این بانو ، ایشان خودشان هم همیشه حداقل یکی از چندین پسر های لند هور و جنایتکار و لات و جاهل مسلکشان را هم دنباله کش خود می کنند ... واقعا هم اگر مردی از روی ناچاری بالاخره بعد از عبور از هزاران خوان ها ، بگذرد ، به خاطر همین عامل های آخری از خیر این تکیه مامانی نوبر ، مجبور به گریز میشه ... طفلی !
یک چند بار هم که از روی دلسوزی و به اسرار فرشته که : « بابا ، آقا ! بیا و دل این بیچاره را از عزا در بیاور!! ، بخاطر من و.. » و از این جور اسرار ...که من هم برای اینکه روی ایشون را زمین نیندازم ، یکی دو بار این شانس را به این دوستشان دادم و فرصتی که ناخنکی بزنند و لبی تر کنند که ناکام و حسرت به دل مانده نمانند و بلاخره کامی هم از ما شیرین کنند و لذتی و حضری ببرند ، از ما هم که چیزی حالا کم نمیشود ... دل به دریا زدم ... چشم هایم را بستم و ... خودم را به دست او سپردم و اما ! چقدر خنده دار و ناشیانه همه ی کافه و کوزه ها را به هم زد ... که دیگر از خیر خوبی و حال دادن به ایشان گذشتم .... طفلی ! خیلی خنگ بود ...
قضیه این بود که آن سال ، در یک روز گرم و داغ آفتابی تابستانی با بر بچه ها رفته بودیم به گوشه ی باغی عمومی کنار آب و رودخانه و ... نشسته بودیم دور هم و در حال حال کردن با یکدیگر و حال بردن از همدیگر ، به خورد و نوش و بازی تفریح و خنده و شوخی بودیم که این قند و عسل و مربا با ایل و تبارش به جمع ما پیوستند...
باور کنید ... فقط به نیت احترام قائل شدن برای این شخص ، که هیچکس محل سگ هم به او نمی گذارد ، بهش چراغی زدم و خوش و بشی باهاش کردم ... و بهش گفت : « عزیز ، اگر میخواهی بیا اینجا ... کنار من بنشین !!! جا باز میکنم ...» و او ترجیح داد که جای دیگری بنشیند....
و ما اد امه دادیم به کار و برنامه مان ، همان خنده و خواب و بازی .. وشوخی و ... تا خدا حافظی کردیم و از هم جدا شدیم و هر یک به راه خودش رفت ...
فردای آن روز کله ی سحری از زیر دوش در نیامده ... تلفن زنگ زد! ایشان بودند ... و گله که « تو حق نداشتی با من جلوی مردم هر شوخی ای که خواستی بکنی ؟!!!»
میخکوب شده بودم که چه شده است مگر ... چیزی آیا ا از طرف من به گوش ایشون رسانیده اند ... چرا ؟ کی ؟ کی ؟ چه شده ؟ چه شوخی خاصی با او کرده ام اصلا ... ولی او آنقدر پر از خشم و هیجان که صبرکردم خودش بگوید...
و بلاخر ه گفت : « نه تو چرا آبروی من رو باید ببری ؟؟؟؟»
و من که : « بابا چی شده ... چی گفتم ... منکه حرفی نزده ام و ... شاید پشت سرت حرفی از من به تو آورده اند ... » ...
« نه ! ... نه ...!! »
« پس چی ؟ چی گفته ام ؟ چه توهینی کرده ام ؟ »
و بالاخره ایشون که :
« آره (!!؟؟ ) ، تو چرا گفتی بیا و پهلویت بنشینم ؟!! ... جلوی آنهمه آدم ...!!» ...
گوشی رو گذاشتم وبخودم قول دادم هر جا این جور میمون ها رو دیدم ، رو یم را بر گردانم و بروم پی کار خودم که مبادا چوب ادا هایشان را به قبایم بخورد ...
چند روز پیش هم دوباره شبیه همین موضوع برایم پیش آمد ... در راه برگشت در کاروانی مجبور شدم کنار دست یک حاج خانم مسن تر از مادر مادر بزرگم بنشینم ... آیشان آن چنین بر خوردی نسبت به من داشتند که من این احساس را در خودم کردم که گویا لباس های ایشان را جر و واجر کرده ام ... و با چیز شق و رق افتاده ام به جان طرف ...
خوش بختانه ده دقیقه ی بعدش رسیدیم به مقصد ایشان ، ایشان پیاده شد و رفت پی کارش و گورش را گم کرد... و حالا داد میزنم : میمون هر چه زشت تره ، زود تر از او دور شوید و فرار کنید از کنارش ....
بخش دوم
از علت العلل فی مباحث من اللطایف الحیل ...
این جمله ی :
« ایرانیا ن نامسلمانان ترین مسلمانان هستند » از آقای محقق دانشمند مان ، مرا خیلی تحت تاثیر خودش گذاشته بود ... در خلوت از سر بیکاری این یادداشت را امروز در زیر افتاب نوشتم ....
-
چشم هایش گیراست ... بمن هم گیرداد ... چشم هایش دلرباست.. دل مارا هم برده است .. چشمهایش زیبا است ... درست ... ولی غبر از آن چه دارد که بتواند مرا بخودش بکشاند ...
-
به «شنه» کفتم : « دوباره احساس فاحشه بودن دارد بمن دست میدهد » ، با همان تعبیر و لغتی که آن مردیکه ، دوست پسر دیوٍثش باو داده بود ، « فاحشه ی مجانی !» به او گفتم : « شاید اگر از این به بعد از اینان ، برای خدماتمان پول بگیریم که پولدار می شویم ! » ....
-
«هوره » به آلمانی یعنی فاحشه ، « ـه » - ی آخر آن را اگر های مونث بودن آن فرض کنیم ... آن را برداریم و بجایش الف نرینه ای، بگذاریم ، میشود « هورا » و چون من فاحشه نیستم ، الف نفی ( ـ آ ) در اول کلمه اش میگذارم میشود : « اهورا » ... یعنی: آقا پسر و مردی که فاحشه نیست ! هه هه !
-
حالا از آنجا که خیلی از این پناهنده ها و مهاجرین خیلی خودشان را به عنوان ضد مذهبی های دو آتیشه جا بزنند و یا قلمداد میخواهند بکنند ... و به همین خاطر کاسه ی داغتر از آش خودشان را نشان میدهند ... برای حفظ ظاهر شان هم که شده ، حداقل به من که میرسند طبق عادتشان ، از جمله می پرسند :« چرا ریش گذاشته ام ؟ چرا ریش داری ؟ » و یا حتی بد تر « آقا این ریش چیه گذاشته ای ؟ » . ...و یا این لوس بازی گیر دادن به اسمم ... که چرا در اسمت نامهای عربی « علی » و « رضا » داری !!!... البته اسم های خودشان را معمولا تهمینه و شهلا و آتوسا و میترا و.... بیژن و رستم و سیاوش و بهزاد و جمشید اعلام میکنند که وقتی دنبال کار هایشان میروم میبینم اسمهای واقعی شان کبری و صغری و رقیه و سکینه است و یاا غلام علی ، غلام حسن ، غلام حسین و غلام رضا...
-
این آقا بیژن ما دلش میخواد به بحث شیرین تئوری فرهنگ سیمرغی دامن بزنیم ( که ته دلم هم خودم میخواهد و احتمالا از این طریق میتوانیم به یک حالت فرموله شدن و جمع بندی کردن دست بیابیم ... و در حقیقت به این آق منوچهر جمالی با آن سخت نویسی هایش یک حال باحال بدهیم .....
-
از آنجا که خودم خیلی فلسفه باف هستم ... دیدم بعد از این همه بعد از این همه بحث های صغرا و کبرائی و چرند پرند های کلثوم ننه ای ... الکی الکی چه جالب شد... چقدر از دست خودم هم خندیدم .... پس با خودم این قرار را گذاشتنم که بیایم و این جا و آنجا برای رضایت دل خودم و این آدمهای فیلم ... از اسم مستعار « اهورا آریانا» برای خودم استفاده کنم ... مگر چی چیم کمتر از این بچه ی هم محلی ، تپول محله نوغونی پشت میدون طبرسی ، همبازی دوران کودکیم « حسین عباسی» مشهور به «سیاوش اوستای پاریسی » هست !...
-
هه.. هه... هه ...
پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..
تحرک : پیاده روی ..
خوردنی های طی روز : صبحانه ی کامل و خوب ... کلم سنگ ، ۶ ورقه نان سیاه سیاه
نوشیدنی : یک لیتر چای گیاهی ( نعناع ) ... آب ، شیر یک لیتر
تنقلات : ۳۰۰ گرم شکلات نعنائی !
وزنم شد ۷۹ کیلو ...
دندانها و زبان شازده خانم با لاله ی گوشم بازی می کردند ... با آن صدای همیشه پر از یک موج لوندی خیلی ملایم گفت : « هیس ! بخواب عزیزم ... آروم .....» ... نسیم نفسش روی خیسی گوشم خزید ... انگشتش با موهای شقیقه ام بازی می کردند ... « هیس ! ... صدایش را درنیاور ...آروم .. » .. میخواستتم حرفی بزنم و چیزی بگم ... ولی صدایم دیگر تا گلویم هم بالا نمی آمد دیگر ... احساس می کردم در آغوش او دور میشوم ... دور میشوم ... روی صدایش میرفتم و او میگفت « .. باز آمدم ... باز آمدم ... خنده به لب .. از گذشت.. ته.. ها ... باز ... آمدن ... یک دنیا .. شیرین .. خسرو .......»....
مثل لالائی بود برایم ... دارد خوابم میبرد ... یا شاید هزیان می گفتم و می شنیدم ... او میگفت اگر کاری بکند ... چرخش را ... چرخ گاری های بزرگی را میدیدم که شش تا اسب می کشانند اورا روی شن های جاده های نوادا ... توی سینمای فردوسی مشهد ... چرخ گاری بستنی فروشی دوره گرد ی رو میدیم که رنگ آبی فیروزه ای گاریش از پشت پره های چرخ هنوز می درخشند ... چرخ دوچرخه ام تاب برداشته ... نمیدانم چرا چرخ را شازده میخواهد بشکند .. فقط شنیدم « ...میشکنم... » آیا پایم شکسته بود که اینقدر درد می کرد... دوباره دردش زیاد شد ... غلطیتدم و خودم رو توی آغوش شاهزاده خانم فشار دادم و او هم خودش را بمن فشرد ....
شازده خانم رو صدا کردم : « خانم کجائی ؟ .. پس جـــرا نمیـآئــی ..» .. آمد توی سالن آینه ، چه خنده ی زیبائی دارد ... گفت « آمدم آقا... آمدم ... باز آمدم .. » و من توی عالم خودم برای خودم زمزمه کردم ... « آمدی جاتم به قربانت ولی....» اخمهایش رفت توی هم و پرسید « آقا باز دوباره نمیتونین امشب ... شما که همیشه ... تا صبح « ... چرخیدم ... خزید توی بغلم .. جرخید ... .. خواستمبگویم حالا قهر نکن ... الکی داشتم برای خودم تکرار می کردم ... « آمدی اما دیگر آن نوازشها نبود ...» ... رفت .. و در محکم پشت سرش آنقدر محکم بهم زد که تمام آینه ها خورد شدند و دیوار برج هم ترک برداشت ...
او رفت و ما از هم قهر بودیم ... وبا هم مدت ها حرف نمی زدیم ...
اون روز داشت توی تالار ، تنهائی برای خودش زیر لب میخوان : « آمدم ... باز آمدم ... » ... و
من برایش خواندم : « آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود ! ...» گویا منتظر همین حرف بود که پرید توی آغوشم و گریان گفت ... آخ عزیزم ... عذر میخواهم از اینکه آنروز ... ....
گفتم بابا جان ، فراموش کن گذشته ها را بیا ...که پیر شدیم ... بیا از حال بگیم و حال کنیم ... از خوشحالی نمیدانستم چکار بکنم ...
یاد روز های جوانی افتادم و دیگر دست خودم نبود .. رفتم عقب .. آمدم جلو .. رفتم عقب آمدم جلو ... پریدم از خوشحالی که لگدی به دیوار بزنم ...
بعد از تعمیر آن دیوار سست و لرزان را که دستور داده بودم که مجددا بسازید ...
دیوار خیلی سفت و محکم بود ... با ستونهای کلفت و بلند ... ولی توی آن حالت که آمدم همه چیز را فراموش می شود ... دوباره پریدم ! نه ! دیوار سفت سفت بود ... سابقا اقلا وقتی به دیوار لگد میزدم یک تکانی توی اتاق می پیچید... ولی پس نمی رفتم .. ولی اینبار با هر لگدی که میزدم خودم عقب عقب می رفتم ... اینقدر از سر لج هی رفتم عقب و آمدم و لگد زدم که دیگر از نفس افتادم و بلاخره آخر سر روی زمین ولو شدم ... هنوز گیج بودم ... چشم هایم بسته بودند ... نمیدانستم چند وقت روی زمین افتاده بودم ... پاهایم خیلی درد می کردند ...
قهقهه ی شازده خانم توی گوشم میپیچید ... از خنده نمی توانست نفس بکشد ... از ته دل می خندید ... چشم هایم را که باز کردم داشت غش و ریسه می رفت ... حالا نخند کی بخند ... و وسط خنده بریده بریده هی میگفت : « آمدم .. قاه قاه ... باز آمدم ... قاه قاه ... » ... و وقتی متوجه شد که من به هوش آمده ام ، اخمهایش را در هم کشید و گفت > « بابا جان ! آخر تو هم ؟...» گفتم : « آخ ! » ... شازده خیلی جدی میخواست حرفی بزند ... ولی چشمهایش هنوز از خنده پر از اشک بود ... پا هایم را گرفته بودم از درد ... او گفت : « حالا چوب خل بازیهایت را خوردی ! تا تو باشی و اینقدر فیلم بازی نکنی ! ... » .... از حالت خنده و جدی بودن او درد پایم را فراموش کردم و خندیدم ... « شازده خانم! حالا که عاقل شدی ! خوب گوش کن چی میگم ! » .. و او خیلی جدی گفت : « از کوری چشم دشمن ها که نمی توانند بفهمند .... صدایش را در نیاور ... و من هم یواش حرف میزنم ... غلتی زدم ... خیلی گرمم بود .. لحاف را کنار زدم و ...
خیلی گرمم شده بود ... پنجره را بستم و آمدم از این اتاق و دارم شعری رو که برایم نوشته بود را اینجا باز نویسی میکنم ... خودش چقدر عمیق خوابیده است ...
باز آمدم .. باز آمدم .. یک دنیا خنده به لب باز آمدم
باز آمدم .. تا از گذشته ها بگم ...
باز آمدم .. باز آمدم .. خنده به قلب باز آمدم ...
دیوار عشق من کنون ، گوید سخن با هر ستون
داند که من دیوار عشق سست و لرزان بشکنم
باز آمدم .. باز آمدم ... یک دنیا خنده بر لب باز آمدم ...
اینک که من از روی عقل ... با تو شدستم همنفس
دانم کجا گویم سخن ، دیوار دشمن بشکنم
باز آمدم ... باز آمدم ... با نام دلبر امدم
تا تو اگر بد تا کند ... من چرخ خود را بشکنم ...
....
امروز سه چهار کار شد ...
-
رفتیم با گروه آریانا به پیک نیک ! ( چه کیفی هم احراری و هم من میکردم که میدیدیم آن ایده و فکر آن روز هایمان حالا چه ثمری داده است ... فیلم می گرفتیم از خودمان و از میهمانهای آریانا و ... جند خروار هندوانه بود که زیر بغل هم میگذاشتیم ...
-
فرشچی چه روحیه ای پیدا کرده است در این دوسه روز که با هم هستیم ...
-
بانوی انگلیسی من ، چقدر به من زنگ زد ... آنقدر حال کردم ، که بخاطر با او بودن ، برنامه ی امشبم با ملکه را واگذار کردم به فردا ... این یعنی فدا کردن بازی و ورزش و گروه همبازیان ...
-
چقدر سخت بر خورد کردم با این مرد ضعیف شده ... و جقدر قدرت پیدا کرد در عرض چند ثانیه !... از این رو به آن رو شد ...
-
ملکه امروز سه بار به ساز من رقصید ... با پذیرفتن خود من من ، آدمی مثل من را مجبور به خچالت کشیدن از خودم کرد !...
-
عذرا خانم .. که جند روز بود احمقانه قیافه می گرفت برایم ، بعد از مدت ها زنگ زد ... معلوم شد کاری داشت با من ! بی لاخ !
-
شهرزاد معلوم نیست ، چی شده بود.؟. از کدام دنده بیدار شده بود و .... که ، بعد از چند هفته ، امروز چند بار زنگ زد، نمیدانم ...
-
سر تعظیم بر فرهنگ پاک ایرانی اصیل دست نخورده هنوز زنده مانده در این افغانی های دور و برم !...
-
....
پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..
تحرک : نرمش و خیزش و بازی در پارک ..
خوردنی های طی روز : بی رو دروایسی شاید بیش از یک کیلو گوشت های مختلف گریل شده و مخلفات و ... سالاد ...
نوشیدنی : یک لیتر چای گیاهی ( نعناع ) ... آب ، کولا و ... قهوه ، شیر ... هفت هشت تا لیوان چای
تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای ... .دو سه دونه شکلات نباتی ویتامین عسلی ، شکلات نهنائی و حداقل 200 گرم کاشیو !....
تمام شب نخوابیدیم ... نه دلبر و نه من .. اصلا هم احساس خستگی نمی کنم ...
صبح زود باید میرفت ... او رفت و من اومدم توی نت ... تا روشن کردم « شنه » آومد رو خطم ... و پرسید : سلام ، مزاحمم ! خوشحال شدم ... نه ! چطوری؟ ... خیلی حرف با هم زدیم از این در و آن در...
او تعریف کرد از اینکه جدیدا « پر از حس اعصاب خوردی » میشه ... من میگم آخه چرا وقتی میتونی با یک لبخند هم به خودت حال بدی و هم بدیگران ، چرا نمیدی ؟!
جدیدا خیلی بهش احساس خوبی پیدا کرده ام ... برای چندمین بار دستم رو برایش رو کردم ... حقایقی رو ،که به هیچ کس نگفته ام ، رو برایش رو می کنم ... بهش گفتم که برنامه ام چیست ، چیکار می کنم و با کی و کی ها هستم ... ول کرده ام خودم را برایش ، ولو کرده ام تمام سفره هایم را... نمیدانم ظرفیتش چقدر است ... ولی خواستم به او بگویم که او هم میتواند خودش را ول کند ...
ول کن خودت را عزیز ... هیچ چیز بهم نمی خورد ... هیچ خبری نمی شود ... شاید میخواستم به او بگویم بجای توی خودش ریختن ، بریزد بیرون ! خالی کند خودش را ، بی خود بارکشی نکند .. بهش گفتم غم و غصه ی الکی باری است با وزن نسبی خیلی سنگین ، چسبناک و لزج ...
بچه ها آمدند دنبالم و رفتیم ورزش ...
یکسره می خندیدیم! دو سه ساعتی با بچه ها توی ورزش ، پیلاتس ، اروبیک ، کردیم ... هی خم و راست و بالا و پائین کردیم خودمان را ... بعد رفتیم سراغ دستگاه ها ... سالن را گذاشته بودیم روی سرمان .. غش غش خنده مان تمام جو سالن را پر کرده بودیم از مسخره بازیهایمان .. چقدر بچه بازی در آوردیم ما آدمهای همه بالای پنجاه ! بعد هم تو سونا .... اونها رفتند و من خوابیدم ...
از ورزش می آیم ولی احساس خستگی نمی کنم ... ساک ورزشی را روی شانه ام جا بجا می کنم ... و دارم میروم ... ، سبکبال راه میروم ، نه ، توی پیاده رو دارم برای خودم پرواز می کنم ... دلم میخواهد به هر کسی که یک کم غمگین است « یک انگشت بزنم تا خوشحال بشوند...» ... !
به هر کسی که از کنارم عبور می کند لبخند می زنم ... بعضی ها گوئی می فهمند چه میگویم .. بالبخندی بمن چواب میدهند ... ولی خیلی ها خیلی غم دارند ... یک کوه غم هستند ... یک دریای غم ... یک عالمه غم ... غمگین غمگین ... آخ که چقدر غم توی خیابانها دارند راه میروند ...
یاد خودم می افتم از روزهائی که خودم هم خیلی غم توی دلم و روحم داشتم آن روز ها ... منهم غمگین بودم ...
شب و روز اشک میریختم ... یکسره گریه میکردم ... هر دقیقه ، هر ساعت ، هر روز ، هر هفته ، هر ماه ، یکسال ، دو سال ، سه سال و هفت ماه و دوازده روز و نیم گریستن ، بعد از ظهر آن روز بود که دیگر دلم ترکید ... بغضم منفجر شد ... آنروز دیدم توی اشکهای در خود ریخته ام ... غرق میشوم ... فریاد می کشیدم و کمک می خواستم ...
توی شور آب اشکهایم بالا و پائین می رفتم ... تا چشم کار میکرد ، کسی نبود ...
شوری آب توی گلویم می پیچید .. جای چاک زخم هایم را می سوزاند ... بعد دیدم نعشم مثل یک تکه ی چوب روی آب بالا آمد ... دلش ترکیده بود ، بیچاره !
شیرجه زدم توی آب شور دریاچه و بطرف او شروع کردم به شنا کردن ... وقتی به او رسیدم دیگر تکان نمی خورد ، دلش ترکیده بود و روده و معدش که از قاچ های شکم پاره پوره شده اش بیرون ریخته بودند دور برش و داشتند برای خوشان توی آب ، با امواج بالا و پائین می رفتند ... خورشید خیلی گرم میتابید !
دلم داشت از دیدن وضع او بهم میریخت ... سرم گیج میرفت .. بوی خون ... بوی شوری آب و داغی آفتاب ...
چشم هایم را که باز کرده بودم تاریک بود همه جا ... ستاره ها توی آسمان بی مهتاب ، شب را روشن کرده بودند ... تنها صدای جیرجیرک ها میآید و آب و در دور دست ها صدای جنبش برگ درختان زیر باد ....
روی شن های نرم نمناک افتاده بودم ... سعی کردم از جایم بلند بشوم ... دهانم شور بود ... ستاره داشتند مات میشدند ... انگار هی دارند دور تر و دورتر میشوند ... صدای مرغ های بالای سرم میشنیدم ... یواش تر میشود و من فقط نرمی مرطوبی ماسه ها را داشتم لمس میکردم که دیگر هیجی نفهمیدم ...
و حالا بعد از گذشتن جندین سال ، توی خیابان دارم راه میروم ، نه مثل پرنده ها دارم پرواز میکنم ... ته دلم خیلی خوشحالم .. دلم میخواهد تو خیابان به هر کس که میبینم غمگین است یک انگشت بزنم که خوشحال بشه !
زمین زیر پایم ، سفت سفت هست و من سبکبال دارم پرواز میکنم ...
با فرشچیان رفتیم دکتر خیلی خودش را باخته طفلی...
رفتیم قهوه خوردن ... با جوک های لوس شروع کردم به قهقهه زدن ... با جوک سوم حالش خوب شد ... و بعد از چهارمینش خودش هم شروع کرد ... چه آفتاب خوبی..
داشتیم قهوه میخوردیم .. زیر آفتاب در این هوای خنک بهاری که آقای محقق ما هم آمد ، آقای لشگری ، خودش را محقق و اسلام شناس می شناسد ... یک تز ارائه کرد ... جالب بود... قول دادم به اسم خودش بنویسم :
او گفت : « ایرانیان نامسلمان ترین مردم مسلمان هستند ! » ...
بعد رفتم همایش و شروع کردیم با بچه های کهنسال به دولنا بازی چقدر چای سماوری نوشیدیم و خندیدیم ....
اومدم خونه .... شاعر عاشق برام شعری گذاشته بود روی پیغامگیر ، شب دیر وقت باید میرفتم قصر ملکه ...
ملکه خوابیده است ... مثل زیبای خفته ... خوابم میآید ... شب بخیر! بای
پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..
تحرک : نرمش ورزش در باشگاه و سونا ...
خوردنی

