تبليغاتX
داستانه های هامبورگی
 

بر خوردش عوض شده بود... و منهم نسبت به او سرد شده ام .. حالت بدی نسبت به او پیدا کرده ام ...

زمانی هم رابطه ام را تا حد اقل ممکن ، یعنی پسر خالگی دوست دختر دودول دار ») ، کشاندم ...

با خودم گفتم: « شاید در زیادی نزدیک بودن بهم ، دارد همه چیز لوث میشود »... گفتم: «... کمی عقب نشینی ، شاید برای هر دویمان خوب باشد » ...

 اول با عصبانیت برخورد کرد و فریاد و داد و بیداد و خشم از اینکه « چرا (؟!) » ، بعد از چند روز خودش برگشت و به این که: « باشد ! راضی هستم به رضایت شما ! »..

امروز این شعر را برایم نوشته بود :



بیا که با تو بودن آرزوی من است

بیا که بوی تن تو در این لحظه در درون من است



شکایت از کجا می توان نمود که من

سپاس گفتن از تو گفتگوی من است



چگونه وصف کنم من مقام تو را

همان بس ست که نام تو در اندرون من است



در این زمینه سخن زیاد ست و من عاجز

بیا که عطر بو تن تو در خانه ، همچو بوی من است ...



واااااااااا یییییییییییی !

هوسش به دلم افتاد .....

گوشی رو برداشتم ...

شماره اش را گرفتم ....

بهش زنگ زدم....

 نبود !...

 حیف شد ! مگر نه ؟! ....





پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک : ...

خوردنی های طی روز : صبحانه ( بروتشن ، نانک های آلمانی ، با پنیر و کره ) ، پلو و خورش قیمه بادمجان ، چند ورقه نان برشته یک پیاز خام

نوشیدنی : سه لیتر چای سیاه

تنقلات : هشت تا ده حبه قند ، چند مشت پسته .... شیرینی خشک بادامی ایتالیائی ... دو سه مشت بادام خاکی ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

سر جند راهی چکنم ا دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 4:5
 

زندگی به معنی کذران لحظه ها ... مسیر سیالی است که آدمی باید طی ش کند . روابط همیشه «دادنی – گرفتنی » است. هر چه ، هر چیز و هرجا بین خود ، بین خودو دیگران ، بین عمل و عکس العمل ها و بازتاب آن ، بین خود و محیط .. در خود ...

نتیجه ی این « دادن و- کرفتن » هاست که آدمی به هزاران جائی که ممکن است ( بمعنی قانون اصل غیر قابل پیش بینی بودن آینده ، کشیده میشود در نقطه ی حرکتی و آغازی کنونی ... بعببارت دیگر روابط اگر چه بر پایه ی علت و معمولی ( این را میدهی تا آن را بدست بیاوری ) خیلی ساده استوار است ولی به خاطر در نظر نگرفتن ( چه چیزی ، به چه قیمتی (؟!) ) هیچگاه آن طور که میل ما هست عمل نمیشود و مسائل آن طور که می خواهیم در نهایت به دلخواه کامل ما نه می گردد ونه خواهند گشت ...

حال اگر کسی بیاید و افسوس بخورد که « چرا آنجا بجای آن کار ، این کار را نکردم » ، من بر میگردم و خیلی ساده می گویم : خوب آن زمان به این مسئله آن طور فکر می کردم و اگر آن زمانها این را میدانستم ، بکار میبستم ...

خوش بحال آنهائی که که در آن زمانها این چیز ها را می فهمند !...

من فکر می کنم اتفاقا جالبی بازی زندگی در همین ها است که ندانی و پیش بروی .. کشف کنی ، بیاموزی و تجربه کنی ... در چاله و چوله ها بیقتی تا بتوانی درسی بگیری و آنگاه کاری کنی که این کار نباشد ...

خلاصه کنم ... در مرز بین عمل و انجام « این یا آن » اینقدر با خودم نجنگم که تا یادم برود که چه میخواستم بکنم ... چرا می خواستم و .... بعد میبینی هنوز در سر چند راهی قرار داری و عملا از جایت تکان هم نخورده ای ...

تنها راه این است که بگویم : اییییییی باباااااا ! برو ! برو بزن تو دنده و برو و ببین به کجا ها میرسی !

به زبان ساده تر بجای روی زمین ماسیدن فلانجا ! برخیز ، تو ، بپا ! درآی تو ! بیا براه ! ...

آنگاه خواهی دید که از مرز بین این و آن گذشته ای ... بجای درگیری با خود ، در عمل میبینی چه کرده ای ! و می کنی ! .... و میبینی در عمل کجای کار خراب است در عمل ...

در حالیکه در این شکل بی حرکتی و تردید بین ـ بیش از آن نه تنها کاری نکرده ای ... بلکه فقط در خیال خود ، با خودت در جنگ و ستیز بوده ای ... بی عمل ... وقت از دست داده .. زخمی از دست خود و مانده در جای خود درمانده.. که چه ؟ این بهتر است یا آن ؟ این راه بهتر است یا آن ! و این راه درست تر است یا آن ... عملا اما به قول هراتی ها : غلط کرده ای ... و در حقیقت غلط ترین شیوه را بکار بسته ام ...

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک نرمش معمولی صبحگاهی ( با دستگاه ). ( نیم ساعت ) ، ورزش در باشگاه و سونا  ( سه ساعت )...

خوردنی های طی روز : نان سیاه ( سه ورقه ) ، سیب رمیی باخاگیه ،  کوکوی  کدو با سالاد و نان

نوشیدنی : یک لیتر چای گیاهی ( نعناع ، رازیانه ) ، چای سیاه ،  چای گیاهی  حار گأآ 



تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای ... .دو سه دونه شکلات نباتی ویتامین عسلی ، ....



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

حال دادن هزاران چهره دارد ... یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 5:2
 

بعضی ها از مرگ و مردن می ترسند ... بعضی ها بعه استقبالش میروند ... به هر صورت دوستی مرا بخانه اش دعوت کرد و رفتم ... تا حالا هم آنجا بودم ( سمندر جون ! اونجا بودم وقتی زنگ زدی و نبودم ؟!! ) .. خیلی تنها است ... مردی تنها ... و نگران که پیش خواهد آمد اگر پیش آید برایش ... میخواست که برایش حرف هایم را بزنم و به آرامش برسانمش ... موقع خداحافظی گفت چه دلی دارم که اینقدر راحت و آسان راجع به مسائل با او حرف می زنم !!....

یاد خودم افتادم و ترس دخترم که « بابا ! چند روز بهت زنگ زدم ، چون دیدم خبری از تو نشد ، دلم شور افتاد ! نمی دانستم چیکار کنم ! » ... ساده ترین راه حل را در آن دیدم که در همان لحظه ، جلوی روی خودش ، بلافاصله شماره ی تلفنش را نوشتم روی یک ورقه ی کاغذ و در حاشیه ی آن نوشتم در صورت بروز هر اتفاقی به این شماره تلفن تلفن که دخترم باشد خبر بدهید ... و آن را با منگنه به عنوان جوف ورقه یی « هدیه اعضا بدن » ، که سالهاست همیشه در کیف بغلی همراهم هست ، چسباندم .... و پرسیدم آیا حالا خیالش راحت شد ... خندید مرا بغل کرد و گفت بله پدر !!

در ورقه ی « هدیه ی اعضای بدن » ، نوشته و تائید کرده ام که در صورت فوت ، میتوانند از اعضا و ارگان های بدنم در صورت نیاز میتوانند قطعات بدرد خور مورد نیازشان را بردارند ... و در کنار آن هم نوشته ام ... در صورت تمایل می توانند بقیه ی بجا مانده اش را برای آموزش آناتومی و کالبد شکافی در اختیار دانشجویان رشته پزشکی قرار دهند و ته مانده اش را بسوزانند و بطور « ناشناس » و یا « گمنام » دفن کنند و یا هر کاری که خواستند بکنند ....

یک جمله موقع خدا حافظی به این آقای دوست عزیز گفتم و اشاره کردم که نمیدانم چه کسی این شعر را سروده است ولی میدانم آن را آقای شهرام ناظری در آلبوم مهتاب رویش خوانده است با این مظمون که عمو جان ! ، یار ، عزیز جان برادر و یا .... هر کس عزیز ... بوسه ای که بعد از مرگم بر سر قبرم میخواهید بگذارید حالا که میتوانید بیائید و با خیال راحت به من بدهید که حال هم کرده باشم ... او خندید ! قرار شد بعدا ورقه ی « تفویض اختیارات  (فرمی وصیة نامه گونه ) با عنوان  توقع درخواستی مریض ها » را برایش ببرم و با هم مشورت کنیم و با کمک خودش و دکتر خانوادگیش پر کنیم .... ...

« تفویض اختیارات  مریض » در آلمان قابل قبول است برای زمانی که آدم دیگر نمیتواند درباره ی خودش اظهار  نظر و یا تصمیم بگیرد یا حرف بزند مثلا در مواردی مثل به کما رفتن و سکته کردن و ... غیره ...

خیلی آرام شده بود ...

ولی وقتی دیدم سمندر جونم زمانی اومده بود که من نبودم ... خیلی دلم سوخت ....

در ضمن شروع کردم به خواندن یکی از نوشته های واقعی گذشته ی خودم  در باره ی یکی از رابطه های جدی سال گذشته ی ام ...

جالب بود برای خودم ... با وجود آنکه دوستی که آنرا خوانده بود ندا  را داد و  اخطار را  کرده بود ... ولی باورم نمی شد  ... که  واقعا حودم تحت تاثیر یک نوشته خودم که آنهم  فقط یک گوشه ی خیلی کمی از  بعضی از جزئیات حریانات یک موضوع به گذشته  پیوسته  شده ی خودم بتواند بطور جدی جدی  یکی دو بار نم نمکی از چشمان خیسم رابر روی گونه هایم بغلطاند ....

متن ( در همان قسمت اولش روکه خواندم ) نیاز به تصحیح و اصلاح و تکمیل دارد تا یک دست بشود ... ولی چقدر پر بود از غلط های تایپی و....

.................

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک نرمش معمولی صبحگاهی. ( نیم ساعت )

خوردنی های طی روز : جقرتمه ( دل و سیب زمین و پیاز . با نان نازک عربی و فلفل تند .... )

نوشیدنی : یک لیتر و نیم چای سیاه ... چای گیاهی ( نعناع ، رازیانه ) یک لیتر ، یک لیوان آب پرتقال تازه ....

تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ... .دو سه مشت نخود خاکی ....



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

در جهت رفع یک ابهام .... شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 14:11
 

دیروز با بیژن صحبت می کردم ...

گله میکرد چرا به او جواب نداده ام ... به شماره تلفنی که شماره من نبود زنگ زده بود .... برام کامنتی گذاشته بود که جوابش را هم داده بوده ام و نخوانده بود

ولی چون پاسخش را نخوانده بود برایش دوباره می گذارم ....



http://hhali.blogfa.com/post-274.aspx

آنجا نوشته بودم :

« .....

حالا ... خودم را از قید و بند ها رها کرده ام و به کسی کار ندارم .... و به اینحا رسیده ام  که زرتشت و گاتها را کلا مثل هر ایده مذهبی و دینی دیگر تو ی گنجه ی مسائل بدر نخور م گذاشته ام ... جهان بینی خاص خودم را دارم ...

فعلا دارم با چه ولعی نوشته های آقای منو چهر جمالی را مطالعه میکنم و میخوانم ... 

دنیائی است برای خودش !...

ضمن اقرار به این مسئله که شیوه ی اثباتی منوجهر جمالی برای من زیر علامت سئوال رفته است ولی

بر اساس خلاصه ی چکیده ی کلی نظرات تئوری شده ی منوجهر جمالی ، نتیجه گیری نهائی او را مستند و درست و قابل تعمیم بر واقعیات روز میدانم و حتی با تئوری درهم برهمی ( chaos به غلط : آشوب ) هم آهنگی دارد و من در برنامه های روز مره ام بر اساس این دیدگاه حرکت می کنم ...

 ... دیدگاهی که بدرستی ، هم نظر با نام انتخابی منوچهر جمالی ، که نام فرهنگ سیمرغی  برای آن گذاشته است ، در هماهنگی و همخوانی  کاملی با هم  قرار دارند ...

فرهنگی که چندین هزار سال سال پیش   ما را مائی کرد که هنوز تمامی جهان به آن افتخار میکند و من هم خودم را مفتخر به این میدانم که این شانس را داشته ام که در دامن این فرهنگ بزرگ شوم ... 

و حالا هم میتوان با کمال افتخار  مشعل راه مان قرار بدهیم ...

...... » 

 بیژن عزیز ...

حتما در این مورد بحث و نظرات با هم همنظری می کنیم !!!....



 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک نرمش معمولی صبحگاهی. ( نیم ساعت )

خوردنی های طی روز : لوبیا پلو با سالاد ، نصف یک نان سیاه بزرگ ، شله زرد ( یه خروار )...

نوشیدنی : سه لیتر چای گیاهی ( بابونه ، نعناع ، نعناع ، رازیانه ) ، یه لیتر چای سیاه ، یک لیوان آب پرتقال تازه ....

تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ... .دو سه مشت چوب شور ....

نکته :  روز هائی کاری مثل امروز ... فقط جلوی کامپیوتر .... بی تحرک و ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

جواب تلگرافی به سمندر... جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 13:15
سمندر عزیز!...


5- 5 تا 8  حبه قند بود ... نه 1000 تا....

4- چون بار ها گفته ام ... رنگ این شمیم خاکستری کم رنگ تا سوخته ی پوست   زنهای ایرانی یکی از بزرگترین و شاید موثر ترین محرکه های مغناطیسی جذابیت آنها  است ... اول رنگ پوست و بعد از اون دیدن و شاهد بودن اینکه چه جوری این سلولهای پوستی به تورم میرسند و به مرز ترکیدن ...  این یارو کرستین ....چشم های بینهایت زیبا ، درشت ( آهوئی و یاگابی )قهوه ای داره ... با مو های قهوه ای - سرخ چتری کوتاه که دور  صورتش رو مثل یک قاب گرفته اند و حداقل در این دوازده سالی که میشناسمش همیشه  همین آرایش را داشته و دارد ... و  ... و با اون لحجه ی لندنی - آلمانیش و ... اینکه هر بار به خاطر برنامه ی کاریش اینجا میاد ، چند روزی خونه ی من میاد ... اون روز ها ، زمان دانشجویش حدود ششماه  در مغازه من کار میکرد ...رابطه ی عاشقانه ی عمیقی بین ما ( تا حد صحبت ازدواج ) پیدا شد ،  حالا به یاد اون روزا .. سالی یکی دو بار به هم سر می زنیم ...  اینبار راستش رنگ پوستش باز زد زیر دلم ... و  چون تو ذهنم  هنوز صدای لوند اون دختر ایرانی توی انگلیس توی گوشم بود ، این جمله ی مورد نظر رو نوشتم ... تازه بخاطر رعایت حفظ ادب کلمه ی " فلان جا" را که در اون جمله نوشتم بودم  رو پاک کردم .. از اون خودسانسوری های لوسی که بدم میآد  ....

3- ملکه رفتن به برلین ...  وقتی برگرده و بیاد و این هلو رو ببینه ، بعد از سی سال دیگه میدونم ، سر ضرب میره بالای درخت و دست دراز میکنه و دو دستی و دو لپی همشون رو میخورد... با هسته و جاش! من کاری نمیتونم بکنم  ... و فقط باید مواظب باشم  تو گلوش گیر نکنه .... 

2- این لاغر کردن: 
اولا: زیر نظر یک  دوستی است که مربی و متخصص این کار است ...
دوما:  از یک هفته ی پیش که شروع کرده ام ... همه ی کار هائی رو که در این رابطه انجام میدم  ( بخاطر گل روی یک دوست ) مینویسم....
سوما : درباره ی آون خیس خیس عرق شدن توی سالن ورزش دیروز ...و اون تاول زدن کف پا  .... و غیره راستش ضرورتی ندارد که بنویسم ... .

1- در باره ی مورد اول خیلی مثال خودم هم دارم ... ولی جالب تر از این دخترک ، قصه های خیال بافی های بانوان و آقایون ایرانی ( افغانی ها خیلی کمتر ) است که در ابتدای آشنائی چه چاخان ها و خالی  بندی هائی در مورد گذشته هایشان می کنند .... و بعد ش  یادشان میرود و  یک مقدار از واقعیت ها را گاهی رو می کنند  ... و با مزه تر این است که با تکرار دائمی گاهی خودشان هم نمیدانند چی و و کی هستند ... و شاهد چه صحنه های فکاهی و طنزی میشوم ....

0- ای باباااااااااااااااا  !!!  راستش منهم خیلی خوشم اومده از تو ... خوب خودت رو جا کردی توی ردیف اولی ها! ناقلا !... اگر همینطور پیش بری شاید بکنمت یک روزی  " مبصر کلاس "  خوبه ؟...

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

 امروز تولد دخترم پریسا بود.... بیست رو تموم کرد ....

براش نوشتم:

 اولا: تولدت …… مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک … بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال ….

دوما : یک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ بزرگ !

سوما : راست میگی تو کار شاقی رو انجام ندادی … فقط ونگ میزدی (؟!)… مامان طفلیت بود که درد زایمانت رو کشید و شب روز خواب و بیداری نداره … از دست تو دختر تازه خوبه هستی …. من جای تو باشم میرم و از مامانم تشکر می کنم برای این همه درد و شکنجه و شب بیدار خوابی هایش تا تو رو به این جا رسونده ….

دختری که من این سر دنیا میدانم چی دسته گلی است …

میدونی که از ته دل گفتم …. قربون این دختر گلم بشم !
فعلا که همه چیزت بیست است !!!!
پریسا … دخترم سن تو بیست است … ولی فهم و شعور و درکت سی و پنج - چهل … بهت افتخار می کنم ….

بزن برو تا بیست ویک …! ببینم چیکار می کنی ! مواظب باش موتور نسوزونی !

برخلاف پریسای من و در کنار او  ....یه دختر بچه ی لوس و ننر است ...این دخترک لجباز ....! دختری که منو یاد خواهر کوچیکه ی خودم میاندازه ... او هم همینطوری بود ... یه آدم خیالاتی ... و منتظر برای آمدن شازده رویا دم در اتاقش !...

یه دختری که خودشه هنوز! ... پشت پرده ها اسیر ... توی خواب و خیال ! ... هنوز معلومه که ترکونده نشده .... برامون از مرد ایده آلش حرف میزنه .... میگه مردی میخواد که :

فکر می کنم مرد رویاها باید چه جوری باشه... چی داشته باشه چی کار کنه؟؟

از رویاهای دیگرون بی خبرم اما مرد رویاهای من...

نه قرار نیست ثروتمندترین مرد شهر باشه...

قرار نیست ادمه خیلی مهمی هم باشه...

شاید زیباترین چشمای دنیا رو نداشته باشه ... اما باید نگاه قشنگی داشته باشه

نمی خوام صاحب زیباترین چهرهء اطرافم باشه ... اما باید زیباترین لبخند رو داشته باشه

قرار نیست همیشه محکم باشه... همیشه مهربون باشه...همیشه درک کنه...

اما روزایی که من حتی حالم از بوی مایع ظرفشویی هم بهم می خوره تمامه ظرفارو بشوره...

اما فکر کنم کسی که دختری با اینهمه لجبازی و دم دمی مزاج بودن رو بتونه تحمل کنه و لبخند بزنه یه آدم ایده اله ..

نه ! نمیخوام و قصدد هم ندارم رویا های این نازنین رو بشکونم : بزبون ما مردها ، بلاخره مرد مطلوب ایشون آقائی است با خصلت های زیر ...

مردی مشنگ که قرو لند ها و ادا و اطوار های این تنبل خانم رو یکسره گوش کنه و جیکش هم در نیاید ... پسری که از هر غلطی که ایشون میخواد بکنه هیچی نگه ، عصبانی نشه ... این آقا باید خوشگل و خوش تیپ و خوش چشم وابرو باشه ، آدمی مشهور و پولدار ... همچی کسی حتما ماشیندار هست و حتما ماشین قرمز جاگوار حداقل باید داشته باشه ...این دخترک لجباز رو میزارمش توی دنیای خودش ....

و....

میام توی واقعیت دنیای خودم ... به آذر خانم نگاه میکنم .... سنن باید هم سن مادر این دخترک باشد ... از اون زنهای جا افتاده ی وارد میمونه ... خودش رو یک جورائی تو ی چشمم جا کرد ... در حقیقت نگاهم خود بخود به نگاه او دائما گره می خوره ... لامصب عجب چشم های هیزی داره ... قهوه ای پر رنگ تیره ! که میره تا توی توی ته قلبم... نیگاش می کنم ... دست کم پنجاه رو داره ... از چین و چروک های گوشه ی چشمش پیداست ... ولی خیلی دوست داشتنی هست .. از اون هائی است که تا دست بهش بزنی همه جاش زود باد می کنه .. معلومه از اون از قحطی در اومده های تشنه ی پر عطشی هست که قدر آدم رو خوب میدونه ... میدونه چی میخواد و چیکار کنه و چی جوری بکنه !...

راستش خودم هم باورم نمیشه .. باورم نمیشه که این واقعیت تاریخی میتونه منو اینقدر تحت تاثیر بزاره که ، الان موقع نوشتن هم میبینم وقتی در باره اش دارم مینویسم ، روم اثر گذاشته و چقدر دارم حالی به حالی میشوم و هیکلم هی پیچ وتاب میخوره و نمیتونم راحت این نوشته رو بدون غلط تایپ بکو..... بکو.. بکو.... او..آو.. اووو ... نــــــم !... تـــایـــپ بـکــــــنــــــم ..

بابا ! این آذر خانمی لامصب اگر دو روز دیگر موقع خوردنش با همین نگاه نگاهم کنه که میشه مثل توپ تخمرغی ( همون توپ پینگ پونگ) های روی فوراره ی خونه ی پدر بزرگم ... توی زاهدان ...

 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  اروبیک و پیلاتس و سونا ... ( ۴ ساعت )

خوردنی های طی روز : عدسی ، نصف یک نان سیاه بزرگ با تخم آفتابگردان ، دوتا کدو سبز و دو تا فلفل  سرخ شده و ده دانه سیب زمینی آب پز و سالاد ....

نوشیدنی : یک و نیم لیتر چای گیاهی ( بابونه ، نعناع ) ، یه لیتر چای سیاه .. یک و نیم لیتر آب ، یک لیوان آب پرتقال تازه ....تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ....

نکته : پوست شده به لطافت پوست هلوی رسیده .. وزن شده ۸۲ کیلو ... شکم یک سوراخ کمربند کوچکتر ...

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

بانو ی انگلیسی حقیقی من ... پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 0:18
 

آولین آن مخصوص میتا بود و

دومین مخصوص خودم...

سومین ... بیچاره گل که هیچ چیز گیرش نیامد ...

و بعد از آنهم با دختر و با ملکه در شمال

و حالا این و در حقیقت دختر انگلیسی واقعی من  ، کرستین ! خبر نگار است ! از اون مو قهوه ای قرمز ها ... و امشب شب اول با اولین بوسه و کنار و در آغوش کشی و ..... ولی این ولد الزنای سر خر که بنا شد نیاید آمد و کل برنامه ام را بهم ریخت .... طفلی این انگلیس خانم نمیدانست چکار کند .... اگر چه در کل قصد بر این بود و بنا گذاشته بودیم با کمک آقا رضا وارد قلعه ی سفید بشویم ... اما مجبور شدم دست از سر ش بر دارم و برنامه را بگذارم برای دفعه ی دیگر .... آخ که چقدر دلم می خواهد این را بترکانم و انفجار کنم در درون وی !!!

آخ کریستین ، اگر میدانستی که من خاک بر سر ... چه غم های زیادی دارم در سر !....

و اما بحث بر سر دیدن زنها به عنوان برج و بارو است که من مسافر قصد میکنم برای چند روزی در آنها بیتوته کنم ....

همیشه یکی دو روزی یا بهتر بگویم یکی دو جلسه ای نیاز دارم تا ببینم اصلا با کی سر و کار دارم و چگونه ساخته شده اند ؟

توپ و سلاح و نقشه و برنامه ها را سالهاست دور انداخته ام .... فهمیده ام برای فتح برج و بارو ها که دور آنها پر است از خندق (!) های بی اعتمادی و تجربیات تلخ ، تنها باید از در اصلی وارد شد ... تازه آنهم باید بگذارم که آنها در و دروازه را خودشان باز بکنند و مرا با افتخار در خود بپذیرند و تازه برایم جشن و میهمانی بدهند و آخر شب تهمینه وار به سراغم بیایند ...

ولی یک نکته را باید بگم ....   یک لاخ موی اون انگلیسی مجازی همشهری لوندم  رو  صد بار به این انگلیسی واقعی توی تختخوابم ترجیح میدهم .... 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک : معمولی ....

خوردنی های طی روز : صبحانه کامل .. با تخم مرغ و پنیر تازه ... و شب سالاد با یک سوم یک قالب نان سیاه

نوشیدنی : دو لیوان شیر ، یک لیوان آب پرتقال تازه ، یک و نیم لیتر چای سبز  ...شاید شش لیوان جای سیاه

تنقلات : حدود ده عد قند با جای های سیاه





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

بانوی انگلیسی من ... چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 3:52
 

  • چه صدای نازی دارد....

چه خنده  های ملیحی ... با هر سئوالش منو میبرد از این سر به اون سر دنیا ها ... از کودکی تا دانشگاه ... از مادرم و مادر بزرگم تا  جوانی و دوران چپپولی ( یاب قول دوستی : دوران چپ اندر قیچی ) بازیهایمان ...  تا سالهای برمن ...  و پایه گذاری سازمان مردان ... مغازه و هدا و .....  آخرش هم  اینقدر از این شاخه به اون شاخه می پریدم  که یادم میرفت که چی میخواستم بگویم ...

حتی اسم هایش را قاطی کردم ... آخرش هم نمیدانم چی صداش کنم ...   همون خانم انگلیسی  بیشتر بهش میاد ...  احساس خوبی بهش دارم ...  میتونیم راحت با هم حرف بزنیم ....  خلاصه اش را بگم:

 از خودمونه !

 

  • به خاطر گل روی بانوی انگلیسی براتون جند خط از یکی از قصه های امروزم رو باز نویسی می کنم :



با دلبر قرار دارم امشب ... لعنت ، باید همین امشب باشد ... خیلی خسته ام امروز ... روز شلوغی بود.. دیشب دیر خوابیدم ... و امروز صبح زود بایستی بیدار میشدم ... هوای شرجی ابری دم کرده ، این روز های گرم بهاری ، آدمها رو عصبی کرده است ... همه اخمو و یا خواب آلود هستند ... کلا روز بدی بود ... ولی نمیدونم شاید دلبر امشب یه جایش ، با اون کار هایش خستگیم رو از تنم در بیاورد ... شاید اول دوش و خوردن همدیگر ... و بعد از بیرون اومدن همزمان با خشک کردنم مرا در آغوش کشیدن و دوباره چقدر دوست داره رضا رو ... کاش من رو هم همونقدر دوست داشته باشه ...

رضا بلند شده ، پاشده باد انداخته تو غبغبش و میگه زود باش علی کارت رو تموم کن بزن بریم ... بسه بابا ....

اه ، اینها هم همه چقدر یواش میرند  ... از همه سبقت رفته ام ... با چه سرعتی رسوندم خودم رو به خونه ی دلبر ...  خونه ش اونور شهره ...

پنج شش دقیقه ،  نه نیم ساعت حتی زودتر از ساعت قرارمان ... از «دوبار-پشت سرهم زنگ زدن» من ، شاید فهمیده است که من هستم ... از توی سوراخی چشمک در نگاه کرد ... افاف را فشار داد ... در باز شد ... در آپارتمانش را نیمه گشوده باز کرد و خودش رو پشت در پنهان کرد .. وارد که شدم هنوز برهنه بود... سراپا لخت و عور ... هنوز خیس از دوش گرفتنش .. از موهایش هنوز قطره های آب می چکید ... خودش رو در آغوشم افکند ... بوسیدمش ... هنوز نفهمیدم که در را پشت سرم بست بسته است که دیدم پیراهنم را از تنم در آورده است ... و بین راهرو و اتاق ولو شده است و من ......

......

  • بحثی داشتم با دوستی سر لغات « دوست» و « رفیق » و « آشنا » ....

حرف جالبی زد که باید حتما بنویسمش .. او گفت :

« دوست کسی است که باید دوستیش را به من ثابت کرده باشد !.... »

راست میگفت ..  در همین ارتباط  یک اقرار برای شما ها :

بخاطر کار و برنامه هایم ، و اینکه هر روز با یک چند نفری از گروه هم ولایتی ها همشهریم سر وکار دارم ... باید دائما مطمئن باشم و بدانم همیشه که با چه کسانی سرو کار دارم ... و ....  در نتیجه مجبور م هی با اونها مرز و مرز کشی داشته باشم و دعوا برای تعیین حد و حدود مان بکنیم ... از آنجا که دیگه حال و حوصله ی جنگ و خون و خونریزی ندارم ... بهترین راه برای شناخت آدمها را در این دیدم که بهشون میدون بدهم ...و آزادشون بذارم که تا هر کاری رو که میخواهند بکنند ... عادتم شده است که با پذیرش کامل آنها ، خودشان خودشان را نشان بدهند ... بهترین کتابهای نوشته نشده ی نا خونده ی زنده ....   چی کیفی میکنم .. از فیلم و نقش هائی که بازی میکنند ...

و از این طریق تقریبا حتی مغنه دستم اومده و حدود ارزش و قیمت یوروئی خیلی از دوستانم را میدانم !...

فقط ناراحت هستم که بعضی ها چرا متاسفانه خیلی ارزان بودند ...



  • منهم مثل آن دوست که از دست خودش کفری است که چرا نمیتواند « نه » بگوید ، به نوگان نتوانستم « نع » بگویم !...

هر چه خواستند موافقت کردم ...  و آخرش هم موقع رفتن نیمی از دم وستگاه های تازه برای خود خریده ام ( مثل ام پی و سی دی و ...و غیره ) رو ، خودم برایشان بسته بندی کردم و بدون اینکه منتی سرشان بگذارم بهشون دادم ، ... چقدر حال کردم که خوشحال شدند ... فردا میرم دوباره برای خودم بخرم ... تازه هم دختر از اونها میخواد و هم ملکه ...



  • با خانم انگلیسی صحبت کشید به گذشته ها .... تلفن رو که گذاشتم  عذرا خانم زنگ زد... و بعدش باز چند تا تلفن دیگه .... ولی رفته بودم تو مشهد ... نمیدانم چرا وسط اونهمه آدم  تصویر عذرا آومده بود توی ذهنم ....

میرم بخوابم ... شاید فردا براتون از عذرا های زندگیم بنویسم ...



پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  نیم ساعت پیاده روی

خوردنی های طی روز : نصف یک نان سیاه بزرگ ، سوپ شیر با جو (دو سر؟) وحشی کوبیده ( فرنی !) ....

نوشیدنی : یک و نیم لیتر چای گیاهی .. دو لیوان آب پرتقال تازه ....[ همه ی روز های قبل هم آب پرتقال نوشیده ام ولی نمیدانم چرا ننوشته ام ... ]

میوه : یک هندوانه ی بزرگ ، خیار

تنقلات : هیچی ....

نکته : جوش ها همنطور  که آمدند ... خودشون هم رفتند  ...تموم شدند ... امروز تعطیلی بود و من تمام وقت حمام آفتاب گرفته بودم ... حسابی سیاه سوخته شده ام ... تقریبا هم رنگ نوه ی شکلاتیم لی روی ، ( پدرش از کشور غنا ) است ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

دل به دریا زده ام .... سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 5:59
 
  • میبینم او را برای اولین بار ...

چقدر نازنین است ...شاید نیم ساعت به او خیره شده ا م .... میخواستم توی ذهنم حفظش کنم ... پر از مهربانی است ... سرشار از لطافت ... میدانم امشب به خوابم خواهد آمد ...

چشم های غمگینی دارد ، فشاری عصبی خفیفی را میشود کنار بالای ابرویش دید که  کمی هم  روی پیشانیش سایه انداخته است .... نمیدانم خودش متوجه شده است آیا که واقعا دو چهره ی کاملا مختلف دارد .... سمت چپش همان اسب وحشی ... سمت راست دختری ملوس و رام ، با شادی عمیق .... ولی چقدر درد روی سر شانه هایش است ... دختری است آبی .. پاک ... دوست داشتنی ...عمیق و خیلی شکننده ... حیف ...



  • نمیدانم این مردک چقدر بیرحم  است که دختری به این مهربانی را اصلا میتواند ناراحت کند چه برسد که آذیت و آزار برساند ....

مرتیکه ی نامرد !

ولی نمیدانم ... چه بگویم ... فقط میگویم:

نازنین نشکن در خودت ...



  • این یکی دوستم میگوید « نه » نمیتواند بگوید ... به او میگویم باید تمرین کند ...

به هیچکس اصلا نباید بگوید «باشد !»... اصلا ساکت باشد ... سرش را بگرداند و وقتی هم در تله ی فشار افتاد .. خیلی ساده میتوان گفت: « ... حتما می کنم ! اما متاسفانه الان نمیتوانم بعد به شما اطلاع خواهم داد ... و اگر توانستم با کمک خودتان اینکار را می کنیم ... منتظر باشید ( و سماق بمکید ) بهتون خبر میدم ! »....و از این طریق زمان و وقت داریم برای تجدید نظر در رفتارمان ... حتما برایش بیشتر مینویسم ...

  • فعلا خیلی خسته هستم ... حتما به برنامه ام ادامه میدهم ....
  • قبل از رفتن ، باید بگم به هیچ کس آنقدر اطمینان نداشته ام که به او .... سفره ی دلم را برایش گشوده ام ... خودم را ول کرده ام برایش ... امیدوارم اذیت نشوم ...

فقط میدانم از خوشحالیش خیلی خوشحالم ...



پس نوست : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک باشگاه ورزشی و سونا .. (4 ساعت )

خوردنی های طی روز : عدسی ، نصف نان سیاه با تخم افتاب گردان ، کدو وپیاز سرخ شده.با سیر و سبزیجات تازه و سیر .. ، سالاد تازه ... نصف هندوانه ... سه ورقه تست نان سیاه

نوشیدنی : یک و نیم لیتر آب ، چای سیاه نیم لیتر  ...

تنقلات : فقط یک عدد شکلات عسلی ویتامینی

نکته : جوش ها ریخته اند بیرون .... ولی پوست شده  پنیر ! ...







نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

عدو شود سبب خیر .... دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 3:56
 

دلشکسته ی من ...

قرار شد که در مورد به خود رسیدن صحبت می کنم و اندر مزایای ترک شده گی ... با محتوی دیدگاهی « عدو شود سبب خیر ... » ...

ما میدانیم با رفتن آن مزاحم « سر خر » دوران تجردیمان آغاز شده است ... و حداقل تا مدتی که به نفر بعدی ای که لیاقت آن را پیدا کند که به او اجازه ورود به حریم مقدس زندگی خصوصیمان را بدهیم ... دیگر هیچ پدر سوخته ی آقا یا خانم بالاسری نیست که دائما به پر و پایمان بپیچند و هی با چرا کردی و چرا نکردی هایشان و نکن و بکن هایشان مزاحم ما و بشوند و نگذارند خود خودمان باشیم ... خودمان تصمیم بگیریم ... چقدر خوب شد که رفت و گورش را گم کرد ...

بخاطر اینها از خیلی چیز ها صرفنظر می کردیم ... و حالا میتوانم خودم برای خودم با خودم هر تصمیمی که میخواهم بگیرم ....



او رفت ... وشاید هم دوباره سر و کله اش ( وقتی باز نیازی چیزی به ما پیدا کند ، ) پیدا شود ... ولی من که دیگه با دل چرکین شده ام به هیچ وجه حاضر به رجوع نیستم ....

حالا او رفته است ... ما را ترک کرده و رفته ... این که به کجا ، برای من مهم نیست ... به هر جهنم دره ای که میخواهد رفته باشد .... من میگویم ، بحث بر سر رفتنش بود .... و بی احترامی و ادا و اطوار های زمان رفتنش ....

قبلا گفتم که خیلی از ترک کننده ها شهامت بیان چرای رفتن شان را ندارند .... این از زرنگی شان نیست ... بلکه از ترس شان است که تا در آخرین لحظه هیچی نمی گویند ... ولی همین جا من یک سئوال می کنم ....

هیچ فکر کرده اید که چرا شما قدم رفتن را بر نداشته اید ؟

شاید فکر می کردید همین که هست ، بهتر است از هیچی ؟

شاید ترس داشتید اگر بروید او تنها خواهد ماند ؟

شاید هنوز امید داشتید که میتوانید او را بسازید ... او ئی را که هنوز هم نفهمیده اید چرا قصد ساخته شدن ندارد ؟ من اگر جای شما باشم و بدانم که رابطه آنقدر خراب است که نمی شود ادامه داد ... خودم میروم ....

و اگر هم متوجه شدم طرف میخواهد برود ... خودم کمک هم می کنم که چمدانش را زودتر ببندد ! ، در را باز می کنم برایش ، یک تاکسی هم میگیرم ... پول تاکسی اش را هم میدهم .. که برود و زود تر هم برود !.... برود به آنجائی که دلش میخواهد !

میگویم کسی که رفتنی است ... باید برود .... اگر هم نمی خواهد برود ، طرف را هل بده که برود ....

منک که معتقدم ... حالا که طرف رفته است ... میروم و راحت می گیرم و می خوابم .... کیف هم میکنم که این بار بزرگ از دوشمان برداشته شد ....

و میروم به جائی که تیپ های مورد نظر من بیشتر در آن جا ها دور می زننند .... رفت و آمد می کنند .... میروم و دامم را هم می گسترانم و هم زمان با بینش درست تری ، با چشم و گوش و حواسم را باز نگه داشتن ، همچون یک شکارچی منتظر می مانیم ..... مثل ماهیگیری که قلابم را در آب میندازم و منتظر عکس العمل ها می مانم ..... شاید چیز خوبی به تورمان خورد ....

پس نوست : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  بازی های تمرکز حواس ...  

خوردنی های طی روز : سه ورفه نان سیاه با تخم افتاب گردان ... ، سالاد تازه ... ورقه نان سیاه  با پنیر و  پاسته ی  جگر مرغ...

نوشیدنی : دو لیتر چائی های گیاهی ... ... دو سه لیوان شیر ...







نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

دوران برزخی دلشستگان ... یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 10:4
 

در کل جدائی پیش آمده ... و ما خودمان را تنها « مانده شده » به حساب می آوریم ... میدانستید که مرد ها و زن ها در این ارتباط ، دو جور متفاوت بر خورد می کنند ؟

لزوم  به بیان یک تذکر :

مسلما وقتی صحبت از زن ومرد در اینجا ، و کلا در نوشته هایم ، پیش کشیده میشود ، بحث بر سر ارزش گذاری ، بدتر یا خونتر دانستن این یا آن و غیره نیست ... و هر گز به این معنی نیست که « زنی» یا «مردی » یک چیز خاص است !... ( به اینجا کلیک بزنید )...

مردیت و زنیت فقط یک توصیف خصلتی بر خوردی است ... من خودم در یک خانواده ی بزرگ با زنها بزرگ شده ام ... و شاهد آن بودم که مثلا مادر بزرگ پدریم مردی بود برای خودش ( طفلی پدر بزرگم !) ... در حالیکه مادرم یک زن به تمام معنی (؟!) بود ... .. خیلی خوب آنها را میشناسم ... و حالا هم در شرایطی که دارم ، در مقایسه با هم از نظر سنی و هم فرهنگی با همه جور قشری تماس داشته ام ... خودم یک مرد هستم .. از جنس نرینه ! حیلی هم نرییت دارم ...

بر گردم سر مطلب :



در هنگام ترک شدن ، چه زن ترک شده و چه مرد ترک شده ، اگر چه هر دو یشان بعنوان دلشکسته در یک جایگاه هستند ولی عکس العمل آنان در این فاز در مقایسه با هم کاملا متفاوت است ...

مردها :

  • مرد ها وقتی ترک بشوند واقعا زیر علامت سئوال می برند خودشان را و واقعا احساس له و لورده درگی می کنند ... با تمام وجود ... داغون داغون .... ولی بروی خودشان نمی آورند ...

  • این ها هیچ وقت خودشان را هرگز اصلا و ابدا و به هیچ وحه مقصر نمیدانند ...

  • از زاویه ی دید مرد ها... عامل و تقصیر و مقصر همه ی خراب شدن اوضاع و رابطه همیشه خانمه بوده ... ( و همیشه هم فکر می کنند که زن بخاطر سکس رفته است سراغ دیگری ! و اینکه در ذهن خودشان میسازند و پردازند که این دیگری بهتر از من سکس می کند !! احتمالا ...

  • مرد ها در کل اگر هم خودشان را ، در مغز شان ، عامل بهم خوردن رابطه و رفتن طرف بدانند ولی عاملیت شخصیتی خودشان را زیر علامت سئوال نمیبرند ... بلکه عملا علتش را در نارسائی و ضعفی میدانند که ، اگر چه در وجود ایشان نهفته است ، ولی زن شاید میبایستی با صبر و صبوری و ایثار محبت و .... با وجود همه ی عیب و ایراد ها به پای ایشان میماند و تحمل می کرد و.... در بهبودی شرایط می کوشید !...

  • مرد ها ( شاید به همیتن دلایل ) تقریبا دلشان نمی خواهد در این گونه موارد با کسی صحبت کنند ...

  • مرد ها در این زمانها معمولا به کار و یا ورزش و غیره رو میآورند و انرژیشان در این زمینه صد برابر میشود ...

  • و اگر هم صحبتی بکنند .... مستقیما از خودشان نمی گویند ومن بار ها و بار ها ( در این گونه شرایط و مسائل ، تقریبا همیشه ) این جمله ی بسیار آشنا را شنیده ام : « یکی از دوستانم می گفت ... » و بعد ماجرای خودشان را از زبان دوستشان مطرح می کنند ... (؟!)

  • از ترس ، شرم و یا خجالت اینکه مبادا « دیگران » به ایشان و یا بد تر از آن ، به مردی ایشان بخندند و یا مسخره اش کنند ، در کل سکوت می کنند ... سعی می کنند این خاطرات و دردش را پنهان کنند ... و در نهایت در ایزوله گی خود ، تنها می مانند ....

  • معمولا مرد هائی که بعلت جدا و ترک شدن در عمیق ترین نقطه ی حضیض هستند و جدا و واقعا در حال سقوط کامل به قعر قعر ... شاهد آن بوده ام و می بینم که چطور معجزه آسا یک مرتبه خوب میشوند ! .... یک مرتبه ، بدون اخطار قبلی ... گوئی هیچی نبوده است ....

  • در 99 و نیم در صد موارد علت این تغییر حالت بر می گردد به وجود اولین بر خورد خیلی ساده ی اولین زنی که با ایشان رو در رو قرار بگیرند و کمی به ایشان لبخند مهر زنان روی خوش نشان دهد ...

  • اگر چه تمام وجود مرد از سردی شکست عشق منجمد شده است ولی احتمالا در اولین نشستن و با چای با هم خوردن در یک قهوه خانه با یک خانم ، تمام یخ های ایشان از رابطه ی قبلیشان ، با رفتن اولین قلپ قهوه از گلو به پائین ، همزمان ذوب خواهد شد ....

  • و همین یک همراهی ساده کافی است تا که همین آدم در هم شکسته ی درب و داغون ، « خود ارزشی اش » را دوباره بدست بیاورند و همانطور که گفتم ، معجزه آسا ، یک مرتبه به تعادلش دست بیابد و....

  • جالب تر از همه این که وقتی در یک عمل جنسی و جنسیتی قرار بگیرند ، (عملی که شاید بخاطر شرایط روحی اش ، اصلا شاید به هیچوجه ارضاء کننده برای خودش و همبسترش نباشد ) همین رابطه را آنقدر با آب و تاب و خوب و زیبا ، پیش خودش خوب جلوه میدهند و بلکه با افتخار و غرور هم برای دیگران عریف های اعجاب آمیزی از این کار شان می کند...

  • و در نهایت ، مرد ها بعد از افتادن آب ها از آسیاب .... سعی می کنند ، به عنواع الحیل ، تبا دادن یک سری از نشانه ها (مثل گل فرستادن و غیره ) یک در نیمه گشوده ای را برای روز مبادا برای خودشان باز نگهدارند ...





خانمها :

  • اول شوکه میشوند ... و گیج . ویج ... برای خودشان عزا می گیرند و دائما گریه و زاری و شکایت می کنند ....

  • درد دلشکستگی و جدائی را می پذیرند و بدون خجالت و شرم غم و غصه هایشان را با دوستان و مادر و خواهر و همکارانش در میان می گذارند ...

  • زنها دردشان را خیلی خیلی خیلی جدی می کیرند ... خودشان را بر روی این مسئله متمرکز می کنند و هر جائی که هستند و با هر کسی که صحبت می کنند به جز این موضوع ، راجع به هیچ موضوع دیگری حرفی برای زدن ندارند ... و از این طریق روی مسئله کار می کنند ...

  • خانمها گام به گام ، در پس حرف ها و صحبت ها سعی میکنند به جمعبندی هائی برسند .. که با دست آویز قرار دادن آنها و با بکار بستن آنها دوباره به احساس « خود ارزشی » مجدد دست یابند و آنگاه با اعتماد به نفس (خود ) کامل دوباره از یک نقطه ی آغاز محکم و مستحکم تر دیگری از نو شروع به آغاز نوینی می کنند ...

  • در کل زنها خود را در بهم خوردن رابطه مقصر می شمرند و بهمین خاطر هم با زیر علامت سئوال کشیدن خود با جملاتی مثل این که : من نتوانستم در ادامه و بهبود رابطه کاری کنم ! و یا من چه خطا هائی کردم که کار به این نتیجه رسید !... و یا طرف چه میخواست که من نتوانستم برایش انجام بدهم ... ، پروسه ی خودیابی و رسیدن به اعتماد به نفس شان را طولانی تر می کنند ...

  • معمولا زن ها در این مرحله ی کشف و شهود شان زیاد احساس خلاء وجود مردی را ( مگر وابستگی مالی و غیره ) در زندگی شان احساس نمی کنند ... آنها صبورانه تر بر خورد می کنند ...

  • آنها ممکن است رابطه ای سطحی و حرفی با کسی هم بگیرند ولی در کل ترجیح میدهند بعد از یک مدت تنها ماندن و سکوت و سکون ... نفسی تازه کنند ... تا با خودشان به یک جمعبندی برسند ....

  • قبل از هر چیز زنها سعی می کنند خودشان را بشناسند ... آنها کوشش می کنند درباره ی زندگی فکر کنند ... جسته و گریخته تجربه های کسب کنند و این جا و آنجا هم خود و هم مرد ها را آزمایش کنند ... ( در این زمان نه این مرد مهم است ، نه رابطه) ایشان فقط تست میکنند تا در عمل برای خودشان به اثبات هائی برسند ...و.

  • کوشش نهائی زنها در این مرحله خلاصه میشود در این که می خواهند و سعی می کنند در رابطه ی بعدی در جایگاهی قوی تر قرار گیرند ... معمولا در پایان این پروسه فردی کاملا جدید میشوند ، سعی می کنند دیگر اشتباهات قبلی ( و مخصوصا اعمالی را که از زاویه ی دید ایشان منجر به بهم خوردن رابطه شده است ) را دیگر تکرار نکنند ...

  • و تا زمانی که زمانش نرسد و مکان مناسبی پیدا نکنند و « مورد مناسی » هم پیدا نکنند ... هیچ عجله ای از خود برای ایجاد رابطه انجام نمیدهند ... مگر جز زمانی که مسئله ی « دیر » و « پیر » شدن در ذهنشان دوباره بیاید .... و ....



فردا در مورد به خود رسیدن صحبت می کنم و اندر مزایای ترک شده گی ... با محتوی دیدگاهی « عدو شود سبب خیر ... » ...



پس نوست : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک : شش ساعت پیاده روی ، نسبتا تند و بدون وقفه ، در فضای سبز کنار رودخانه ی الب در زیر آفتاب !...

خوردنی های طی روز : یک نان سیاه کشمشی ، نخود پلو ، یک گوله بستنی ، سه ورفه نان سیاه با تخم افتاب گردان ...

نوشیدنی : سه لیتر چائی های گیاهی ... و نیم لیتر آب ... یک لیتر شیر ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

پایان شب سیه .... شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 2:18
 

از دیروز  دو نفر از کسانی که اصلا فکرش را نمی کردم ،  هر کدام جداگانه ، به من گفتند که صفحه ام را دنبال می کنند .... خوب این چیز مهمی نیست ... کافیست اسمم رو بزنید چه  به فارسی و چه به لاتین  خوب اسم صفحه ام می آید ...  منهم که مثل گاو پیشانی  سفید بهمت ....  بر گردم سر اصل مطلب ...

این دو نفر بر گشتند  و هر کدام به زبان خودشان و...  گفتند که  نوشته هایم خوب است و آموزشی ... ( که من هم کلی کیف کردم ! ) و ... ولی  ( زدند توی ذوقم ) که این مطالب ( هر دو گفتند  : ) " بی تربیتی"  اش  ( آقاهه گفت:  خیلی جالب است ! )  و  ( خانومه گفت:  نباشه بهتره ، حیفه اسمت بد در بره !... ) ...  من که برام بی تفاوت است ... اینقدر شیشه ای هستم  که  دیگه  بیخیالشم ... همراهان صفحه ام هم میدانند که تمام مطالبم بر میگردد به موضوع و خطی که طی روز سرم به آن گرم بوده است ...  معمولا آن فکری که شب مینویسم  در زیر دوش صبح خودشان بسراغم  میآیند ... و تا شب به آن می پردازم و  با مردمی که سر و کار دارم موضوع را مطرح می کنم ....  خلاصه اش را در مطلبی  فشرده اینجا می نویسم ....

قبل از مطلب من در ادامه ی  بحث با دلشکستگان  یک سئوال دارم  .... نظرتان را  نسبت به این مسئله دوست داشتم بدانم ....

و اما  در ادامه ی مطلب ....

 

دختر غمگین من !

« زندگی بدون عشق ، هرگز ..». نام فیلمی بود که در اوائل نوجوانیم دیدم ... خود فیلم تقریبا اصلا یادم نیست ولی عنوان آن هیچگاه یادم نمی رود ...

میخواهم این اقرار را بکنم که خودمن ، این آدم ظاهرا همیشه سر حال ، حداقل دو دفعه بخاطر دلشکستگی دست به خود کشی زده است ( بغیر از چندین بار تا مرز خودکشی کردن رفتن !)...

عزیزم !

نه من و تو ، بلکه هر کسی که طعم عشق را چشیده باشد ، میداند عشق و عاشقی و دوست داشتن چه نعمتی است و چه نقش موثری در احساسات درونی و در ابراز بیانی آن یعنی در افکار و رفتار و کردارمان ایجاد می کند ... آدمی احساس شادی و سرحالی و سبک بالی و آزادی می کند ... اجساس پروانه ای بودن ... کنجشگ بودن ... زندگی شیرین میشود و زیبا ... چشم هایمان همه چیز را رنگی مسبیند و ... و زیر لب همیشه آهنگهای شاد را زمزمه می کنیم ...

با رفتن عشق و معشوق ... به ناگهان ... تعادل روحی و روانی و جسمی و عاطفی مان را از دست میدهیم ... رنگها خاکستری میشوند ... همه چیز بو ی غم و طعم غصه میگیرد ... بد بیازی پشت بدبیاری پیش میآید ... خسته و بی حس ... شل و ول ... بی حال ... حتی آفتاب هم سرد است ... همه چیز افسرده بنظر میرسد ... خنده ها تلخ است ... گریه و اشک جاری میشود ... تنهائی ... آدمی میشوزد در خودش .. حتی مسکن ها هم تسکین نمیدهد دل را ... .

هیچکاری نمیشود کرد ... هیچ راه حلی نیست ... هیچ پزشکی نمیتواند کاری کند .. شاید جادو گری ! شاید معجزه کری ! شاید ... نه بس کن این یاوه ها را .... این فاز باید بگذرد ... این زمانی می کذرد که از دره ی مخوف این دروان بیرون بیائی ... و آن یعنی داشتن صبر وصبوری و وقت دادن به خود ...

در شعری در اوج درد دلشکستگی ام .... توانسته بودم این احساسم را چه خوب بیان کنم . خودم را به صورت مردی که در بیابان زندگی اش اسیر شن باد شده بود ...( اینجا را کلیک کنید ) ..



همان طور که گفته ام ... بعد از این همه تجربه ، میدانم که وقتی در این دوران گرفتار هستیم ، همه بر این باور میرسیم که این دوران بسر نخواهند رسید !!!...

ولی بعد از بار ها و بارها تجربه دیگر میدانم چه میگویم ... این لحظات مثل ابر های بهاری ای هستند که در هوای صاف آفتابی به ناگهان ظاهر میشوند ...سیاه و تاریک پر از باران ... سیاه می کنند و میریزند و میروند... و دوباره ... همه چیز سر جای خودش است ... دوباره صاف میشوید و آفتابی... صبر کن ... خودش در زمانش میرسد...

واقعیت این است که عشق دوباره به سراغ مان باز می گردد ، درست از آن زمانی که ، از آن وقتی که ما شروع کنیم دوباره به دوست داشتن خودمان ... به احترام گذاشتن به خودمان ، به حرکت دادن خودمان و... به حال دادن به خودمان ... به خندیدن دوباره ... به دیدن رنگی دوباره ی دنیای اطرافمان و ... شنیدن ترنم موسیقی دلنواز و .... دوباره باید سعی کنیم احساس زنده بودن و فتیله ی شعله عشق درونی مان را کمی بالا تر بکشیم ... عشق بیرونی در بیرون هست ... و ما حالا از وجود آن شاید محروم باشیم ... ولی شعله ی عشق درون را که میتوانیم پر حرارت تر کنیم ...

جگونه شعله ی درون را بطور مکانیکی میتوان شعله ور تر کرد. ...

!- خواب و استراحت ...

2- حرکت ، حرکت – حرکت

3- تغذیه ی سالم و ...

و از نظر روحی با تمام تلخی اش ... در واقعیت جایگاه خود را یافتن و از گیجی ضربه های شکننده ی درد ناک فنی شکست عشقی در آمدن ... جمع و جور کردن خود و ....

باز این ها را تجربه ای دانستن و به راه زندگی ، ادامه دادن به رفتن ... شاید در چند قدمی ما ... همراه و همقدم و همسفر بعدیمان را پیدا کنیم ...

بپذیریم که شاید چند وقتی باید تنها باشیم ... و روی پای خودمان برویم ... فرصت را چرا غنیمت نمی شمریم و انجام نمیدهیم هر آن کار هائی را که همیشه میخواستیم انجام بدهیم و به هزاران دلیل دیگر تا بحال انجام نمیدادیم ....



پس نوشت :

یادتونه نوشته بودم میخوام پاک سازی کنم ؟....

بر اساس این ... امروز رفتم ... ریش و سبیل و موهایم رو کوتاه کوتاه کردم ....

بعد از دوست خیلی خوبم ... که متخصص تغذیه است و بکمک او یک بار چهل کیلو کم کردم ... خواستم که مرا همراهی کند تا با کمک او بیست ( و اگر شد 25) کیلو کم کنم ... فعلا که قبول کرده است ...

چند اطلاع فنی ...

قدم : 163

وزن فعلیم : متغیر بین 84 تا 86

نوشیدنی : تمام روز سه جهار فلکس چای سبز ، جای نعناع و چای گزنه ... شب موقع خواب یک لیوان بزرگ شیر گرم هم خواهم نوشید.... یک لیوان بزرگ آب پرتقال تازه ...

خوردنی : 750 گرم نان تخمه ی کدو گندم وحشی سبوسدار ...

یک سالاد بزرگ ( گوجه فرنگی ، پیازچه ، خیار ، فلفل دلمه ای ، تربچه با یک سوس مرکب از : ماست ، آبلیمو ، سیر تازه ، نعناع و گشنیز خورد شده ...)...

در کنارشان اما ولی شاید حدود بیست – بیست و پنج تا از این شوکولات عسلی های ویتامینی های خوشمزه ! !... تصحیح می کنم پنجاه / شصت تا...

به علت جریمه در زیاده روی شکلاتی امروزم ... فردا اصلا قند و عسل و شیرینی و مسلما این شکلات ممنوع !



   

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

با " دلشکستگان " چه باید کرد ؟ جمعه بیستم اردیبهشت 1387 3:36
 

قول داده بودم امروز به آدمهائی که یکی از آشنایانشان به « درد دلشکستگی » مبتلا شده باشد یاد آوری ها ئی را به صورت پند و اندرز بدهم ...

.... عملا امروز روز سخت و پر مشغله ای داشتم ...و اتفاقا هم دو دلشکسته ی واقعی ، بمن نیاز داشتند .... سرم با آنها گرم بود ...



حالا هم با خستگی فراوانی که دارم ... در عالم خواب و بیداری از تجربیات خودم برایتان مینویسم

.....

خیلی خلاصه اینکه بر اساس تجربه ام می گویم در این گونه مواقع چه کار هائی را باید کرد ، و نیز چه کار هائی را نباید کرد ...

از جمله ...

  • از گفتن حرف های الکی و چرندی مثل:

    • ولش کن ....

    • بیخیال بابا ...

    • عیب نداره ...

    • زمان خوبش می کنه .....

    • و نظیر آن..... خودداری کنید...

  • حتی اگر برای هزارمین باشد ، اما با صبر و صبوری به تکرار قصه ی پر از غصه ی آشنای دلشکسته تان گوش فرا کنید ....

  • خواهشا درد دلشکشتگان را شوخی تلقی نکنید ... درد دلشکستگی بد دردی است ..

    • زخم و جراحت دل دلشکستگان چون در عمق اعماق روح و روان ایشان ...

    • و آنهم از دست شخص مورد اعتماد و احیانا تکیه گاه وی بر وی وارد میشود ...

    • دردی به مراتب بدتر از درد جسمی ظاهری است ...

  • تکرار می کنم ... او فیلم و تئاتر برای ما بازی نمی کند ، برای او دنیایش به آخر رسیده است ... او زلزله زده است ... او همه چیزش را از دست داده است ... اعتماد ، صمیمیت ، محبت ، عاطفه ... و از همه بدتر ، دنیای کوچکش را که خودش برای خودش ساخته است بر سرش هوار شده است ...

  • بدون اینکه بخواهید برایش تعیین تکلیف کنید ... سعی کنید با ظرافت هر چه ممکن بهتر ، سرش را با مسائل ساده ی کوچک روز مره گرم کنید ...

  • حتما خودتان در زندگیتان دچار بحران های عاطفی و دلشگستکی شده اید .... از تجربیات و خاطرات خودتان برای دلشکسته یتان تعریف کنید ... هم فرصتی است برای باز گو کردن مجدد خاطراتتان و از این طریق ، به خالی کردن خودتان در جهت گشودن عقده های ته دلتان پرداخته اید و هم از این طریق طرف شاید از تجربیات شما برای دوباره روی پای آمدنش استفاده کند ... یا باب صحبت و بحث بر پایه ی خود و همدردی و هم شناسی شاید در عمل راهنمائی باشد در جهت چاره جوئی ...

  • اگر چه میخواهید سر به تن «شکننده ی دل » نباشد ... ولی نظرتان را بگذارید در انباری و به خودتان اجازه ی توهین و بد دهنی به طرف مربوطه ی وی ندهید ... البته اگر خود این دلشکسته ی ما ، از سوز دلش ، هر حرفی و توهین و ناسزائی را خواست بگذارید بزند ... ولی شما زیادی کش به موضوع ندهید ...

  • در پشت پرده ، برنامه هائی بر زمینه رو برو کردن ( و یا روبرو شدن ) های « اتفاقی» را درست نکنید .... دست از خل بازی هائی بر دارید ، که مثلا میخواهید خوبی کنید و آشتی بدهید اینان را ...

  • با تمام درد ورنج و دردی که دلشکسته ی ما دارد ، ولی زیادی هم نباید او را بیش از حد لوس کنید ... و

  • هر روز از دلشکسته دلجوئی کنید ... تنهایش نگذارید و .....

  • هر چقدر هم سخت تان است ... ولی حتما وقت برای دلشکسته بگذارید ... و به او و وضع و اوضاع و احوال و خواب و خوراکش رسیدگی بکنید ....

  • برای یک مدت دست از خود خواهی بر دارید و نیاز های واقعی دلشکسته را بر آورده کنید ... حتما نباید حرف خودتان را بر او غالب کنید ! بگذارید برای مدتی او حرفش را قالب کند ...

  • .....

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

میان ماه من تا ماه گردون تفاوت ..... پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 2:6
 

میان ماه من تا ماه گردون تفاوت .....

معمولا وقتی رابطه ای به هر دلیلی به آن درجه از سردی و سختی رسیده باشد که طرفین به هر دلیلی دیگر نخواهند در آن رابطه بماننند ، مسلما عاقلانه ترین راه این اسنت که طرفین با هم بنشینند و در یک جلسه ی مشورتی مثل دو نفر آدم درست و حسابی ، از هم تشکر کننند ... و برنامه ی جدائیشان را بریزند ... وسایل و مرز بندی های شخصی شان را بدون دعوا و مرافعه تعیین و تقسیم کننند و مثل دو دوست ، با کمترین درد سر و هزینه و خسارتی از همدیگر ، به خیر و خوشی ، جدا شوند ... و اگر هم توانستند در شرایط بحرانی بعدی نیز به همدیگر یاری برسانند ....



ولی غالبا متاسفانه جدائی ها همیشه به همین خوبی و خوشی و سادگی انجام نمیگیرد .... ومعمولا در انتهای دوران با هم بودن ، در پایان بازی ، این دو نفر بلاخره ، یکی ترک کننده و یکی دیگر نقش ترک شونده دارد .... و بین این دو نفر تفاوت زیادی است از همه ی جهات :



ترک کننده :

اولین طرفی که از رابطه بیرون میرود ، معمولا همنطوری اله بختگی و یک شبه این کار را نمی کند که همینطور پاشود و همه چیز را بهم بریزد و برود ... او غالبا بار ها و ساعت ها به این مسئله فکر کرده است و هزار بار موضوع را برای خودش حلاجی کرده است و فقط نمیتوانسته است که برای خودش رفتنش را توجیه کند .... اما با رفتنش ، هم دلیلی برای رفتنش وهم میداند که چه کاری خواهد کرد ...

در مواقعی هم که پای نفر سومی در پشت رابطه ها خوابیده باشد معمولا نقشه ها از قبل کشیده و زمینه ها از پیش آنچنان سازماندهی شده است که فقط منظر لحظه ی اسباب کشی میباشند ...

حال چه نفر سومی در قضیه سهیم باشد یا نه ، ترک کننده حداقل زمان و فرصت به اندازه ی کافی داشته است تا با مسئله ی رابطه و جدائی و غیره کنار بیاید... بعبارت دیگر روحا خودش را از رابطه ببرد ... بحث او دیگر بر سر رابطه و ماندن در آن نیست ... بلکه او آگاهانه خواهان رفتن است .

حتی اگر هم تمام این نکات نباشد ... ترک کننده ، چون اولین قدم را برمیدارد پس او حداقل دچار شوک زده گی و یا مات و مبهوت ماندن از رفتن دیگری نخواهد شد ....



ترک شده :

ترک شده غالبا یک مرتبه با مسئله رو در رو قرار میگیرد ... او ست که یک مرتبه ، غافلگیرانه زیر ضربه های شکننده ی شوکه شدن از یک طرف ، ترس و هراس از جهت دیگر و شک و دو دلی و تردید از جانب دیگر همزمان ، تنها شدن ، جدائی ، درد عشق ، دلشکستگی ، و سخت تر و درآوردتر از همه بد تر با خود کلنجار رفتن بر سر احساس گناه ، و خویش مقصر بینی ... بد تر از آن : تنها و سرگردان جلوی یک یا حتی چندین سئوال گنده ی « چرا » ی بیجواب مات و مبهوت قرار گرفتن ...

در اینجا مخصوصا انهائی که طرف مقابلشان همه چیزشان شده بود با رفتن دیگری در یک خلا حسی و عاطفی سقوط می کنند و خودشان را گم می کنند ... خودشان را موجودی پوچ و تو خالی می بینند که همانند اشغال ......

طفلی دلشکستگان ... 

یاد خودم می افتم ... و  زنده میشوند خاطرات مرده ...

یادم می آید...

از خودم که در شعری از نیمه لیموی آب گرفته ای که دست تو ( مقصودم خانم همسر دوست پسر گرفته  و رفته بود... ) که دست تو در سطل آشغال زمان انداخت ... تعبیر کرده بودم ....

حالا من آن زمان سرم گرم بود به مغازه ی تازه تاسیسم بود و توانستم سرم را گرم نگه دارم ... اما واقعا چقدر داغون میشود وقتی که این فرد در یک وابستگی [مالی ( غالبا در ایران ) و یا ( اقامتی ) ] هم گیر کرده بوده باشد و یکمرتبه بدون پشتیبان در فضا آویزان شود ....

میدانستید ۹۰ ٪  ایرانیهای هامبورگ مطلقه هستند !

و از آن ۱۰ ٪  بقیه خیلی ها بیوه (ی همسر مرده) و خیلی هم  مطلقه ی عاطفی هستند !...

ـ 

البته من خودم را توانستم آن روز ها از مخمصه در بیاورم و با جرات بگویم :

آن نیمه لیموی آب گرفته که در سطل آشغال زمان افتاد

حالا

نارنجستانیست که ....

هر که از کنارش میگذرد را

مفتون عطر و طراوت و ثمرش کردست ...



فردا در این باره خواهم نوشت که اگر یکی از نزدیکان به دچار دلشکستگی شود چکار بکنیم و نکنیم ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

نبایدکرد های دلشکسته ها چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 2:35
 

یک رابطه همین جور یک مرتبه و خود بخود یک شبه بهم نمیخورد ، مطمئنا ختم شدن یک رابطه به نقطه ی انقطاع اش پروسه ی طولانی ای پشت سر خود دارد ....

برای من رابطه همیشه آغازی دارد و پایانی مثل هر ساخته شده ترکیبی ای ... بعد از ا اولین سلام میدانیم که رابطه تا آخرین خداحافظی طول میکشد ... در بهم رسیدن است که میدانیم با هم هستیم، بودن با هم ، تا در نهایتش که به لحظه جدا شدن از هم ، خواهد رسید ....

در جدائی حداقل یکنفر همیشه پیشقدم است ... طرف ترک کننده ودیگری ، طرف ترک شونده ! در این باره مسلما یک دریا اختلاف برخورد هست ....

دیروز پیشنهاد کردم به کار هائی که یک دلشکسته باید انجام دهد!

امروز میگویم از کار هائی که یک دلشگسته باید سعی کند که:

این کار ها را انجام ندهد .....

ویا بهتر است بگویم کارهائی که یک دلشکسته با تمام قوا  کوشش باید بکند

دست از انجام دادن این کارها بردارد :

  • کنار کشیدن خود از همه ... ایزوله کردن خود ...

  • گدائی کردن عشق ومحبت ...

  • خود را مقصر دیدن و به گردن خود انداختن تمام تقصیرات و گناهان ...

  • سرخود به سراغ قرصهای مسکن و آرام بخش رفتن...

  • سراغ مشروب و مواد مخدر رفتن ...

  • بی اشتها شدن وغذا نخوردن...

  • هر شیرینی و شکلات وکوفت وزهر ماری را بی رویه خوردن ...

  • بهم زدن برنامه های عادی روزمره و مخصوصا بهم زدن برنامه های خواب و خوراک...

  • برنامه ی زندگی و کار را فدا کردن ... (به خطر انداختن اشتغال )...

  • آتیش به مال و منال خود زدن...

  • هر چه به فکر و ذهنمان میرسد را تابلوکردن و به طرف گفتن ...

  • ترور تلفنی کردن و سیل ارسال پیام فرستادن و غیره ( مخصوصا در شب ) ...

  • علیه طرف رفته ( مخصوصا درحضور طرف جدید ) پشت سرگوئی کردن ...

  • بر آب ریختن پته ی طرف رفته ...

  • خراب کردن طرف رفته جلوی فک و فامیلش ...

  • تردد کردن در مسیر و مکانهای عبور و مرور طرف ...

  • رفتن به محل های پاتقی طرف ...

  • حضوریافتن مستمر در مکانهائی که احتمال دارد طرف هم آنجا حضور داشته باشد ...

  • اشیا و اجناس ، وسائل و ابزار متعلق به طرف را دور انداختن ...

  • دیگر دوستان وآشنایان را تحریک کردن که در باز گردانید ن طرف رفته شمارا یاریکنند

  • انجام دادن کار هائی که بعدا شما را شاید خجالت زده کند و احتمالا از کردن آنها پشیمان شوید ...

  • بلافاصله برای فرار از تنهائی و یا برای انتقام کشی از طرف به رابطه ی جنس و جسمی با هرکسی پرداختن

  • به سراغ معشوقه های قدیمی رفتن و در شیپورها دمیدن که دوباره آزادید و ...

وبالاخره :

  • از دوست و رفیق و آشنایان خواستن که حتما بایستی بر سر دوستی با وی و یا طرف رفته انتخاب و موضع گیری کنند ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

دیروز داشتم با دوستی درباره ی گذشته هایم صحبت می کردم... از زمین و زمان ... از آسمان و ریسمان .. تا رسیدیم به مسئله ی دلشگستگان ...

یاد خودم افتادم ... بیست و جند سال از آن شب سرد زمستانی و سرد ... می گذرد و هنوز داغش مرا اذیت میکند ....

حرف هایمان تمام شد... نخود نخود ... و هر کسی رفت به خانه ی خود ...

اما واقعا دلشکستگان چه باید بکنند ؟

بعد از عمری تجربه جمع کردن ... بهترین راه حل و بر خورد اضطراری در این گونه مواقع را به شرح زیرپیشنهاد می کنم :

  • بابا ... بالاخره بهترین فرصت را بدست آورده اید ... خودتان را ول کنید چند بسته دستمال کاغذی بخرید و انقدر گریه کنید تا اشک هایتان خشک شود ...

  • به خودتان حال بدهید و چند کار ی که میخواستید برای خودتان بکنید ... انجام دهید ...

  • بخودتان زیاد سخت نگیرید ... حتما  که نباید همیشه همه چیز ها باب دل شما بچرخد ... بپذیرید که دلشکسته اید ... و درد می کشید ... درد تان را باروی باز بپذیرید !

  • مسلما در شکست دلتان شما هم مقصرهستید ... ولی سعی کنید همه ی گناه را به تنهائی بر دوش نگیرید ... طرف هم میتواند مقصر باشد ... یک مقدار بار هم به گردن او بیندازید !

  • در این لحظات ... که به خودتان پناه می آورید ... تازه متوجه میشوید و احساس می کنید که سر و دست و پا و یا گردن و دل و معده وبالاخره یک جاهایتان درد میگیرد ... آنرا جدی بگیرید ، از فرصت استفاده کنید و بروید پهلوی دکتر ... بگذارین شما را یک چک آپی حسابی بکند ... شاید مریضی پنهانی را کشف کند !

  • درسته که باید خودتان را عقب بکشید .. تا آروم بشوید .. ولی آدمهای خوب ، و مهربانی شاید همیشه دور و بر تان بوده اند که حالا میتوانید آنها را به کار بکشید ... وتمام آه و ناله و غم و غصه ها یتان را سر آنها تخلیه کنید ... علاوه بر اینها ... بدون هیچ احساس بدی میتوانید خیلی راحت با روانکاو و روانشناس های حرفه ای هم تماس بگیرید ... و هر چه در دل ومغز تان تلنبار دارید بریزید بیرون ... خودتان را خالی خالی کنید

  • بنظر من ارزانتر و ساده تر ؛ بی خطرترین و بی درد سرترین روش برای تخلیه ی خود،  نوشتن است ... هر چه دل تنگتان میخواهد و نمی توانید و یا نمی خواهید به کسی بگوئید بنویسید ... هرجورمیخواهید ... حرف هایتان را بنویسید ولی بعدا به کسی و یا طرفتان نشان ندهید !

  • سرتان را با چیز های دیگری مثل رقصیدن ، یوگا ، ورزش ، نرمش ، نقاشی ، کوزه گری ، داستان نویسی و غیره ... گرم کنید ... کار هائی که شاید ما ه ها است که نمی کرده اید و حالا میتوانید با خیال راحت انجام بدهید ....

  • بهترین زمان زندگیتان است ... پل ها خراب شده اند ... بطرف جلو حرکت کنید ... آیا موقع رانندگی فقط با نگاه کردن به آینه ی عقب پیش میرانید ؟ حواستان به جلو باشد ... ولی از آینه های بغل و سمت چپ وراست هم میتوانی وبهتر است که حتما حتما هم استفاده کنی ...

  • فکرم می کنم در این زمان بیشتر از هر زمانی حال می دهد که بعد از خوردن قهوه ترک لیوانت روبر گردونی و برای خودت فال قهوه بگیری ، اگر قهوه نمی خوری فال ورق بگیر ...اگرهم اهل ورق و لهو و لعب نیستی برو سراغ کتاب حافظ که دیگه حتما داری ، فال حافظ بگیر ... تازه میتوانی با دعا و نذر و از این جور کار های رمل و اضطرلابی بکنی ... ودلت روهم خوش کنی که شاید فرشته ها و ملایک و خدا و پیغمبرت به یاریت بیایند ...

  • تنها هستید و دلشکسته ... نه به آن کسی که دلتان را شکسته است و نه به چینی دل بش زنتان کاری داشته باشید ... فعلا سعی کنید خورده شکسته ها را رو زودتر جمع و جور کنید ... تا بتوانید فکر کنید که نفر بعدی کی باشد ...

  • تا جائیکه میتونید به خودتان برسید ... از نظر تغذیه ی سالم ... و از همه بیشتر میوه تازه است ... بابا به انرژی سالم و زیاد نیاز داری تا قوی تر و سالمتر باشی و با این ها از پس این دوران پر از اشترس عبور کنی ...



درضمن میخواستم به این آدمهای دلسوز ی که می خواهند به این دلشکستگان حال بدهند ولی با دخالت هایشان کار را سخت تر می کننند هم چیزی بگویم ....

این میزارم برای دفعه ی بعد



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

پاک سازی به شیوه ی من .... دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 2:7



.


« فنگ شوی » را نمیدانم به فارسی چه ترجمه کرده اند ...ولی از آنجا که هدف اصلی آن برقرار کردن سیالیت انرژی درونی سیستم ها است ... من به آن لقب

« لایروبی » میدهم ...

لار هائی به مرور ته نشین شده در مسیر آب ها را ... جرم های ته نشین شده ... که بعد ها باعث انسداد جریان جاری میشوند ....

خوب امروز در جلسه ای که با من هایم گذاشتم ، به یکی از من هایم ، بار مسئولیت لارروبی هایم را واگذار کردم و به او اجازه دادم عنوان پر طمطراق « آقا میر آبی آقا » ئی با خودش حمل کند ...

این " آقا میر آبی آقا " ... موظف شده برای چند روز آینده ام برنامه بریزد ....

خلاصه ی کارش :

  1. ول کن ( به هرچه وابستگی می آورد )...
  2. طبقه بندی و مرتب و کلاسه بندی کن ...
  3. جدا کردن مهم از غیر مهم !
  4. جابجا کن : خیلی جالب و لازم و ضروری را بکار ببندم !
  5. "شاید روزی بدرد بخور" ها را خوب بایگانی و انبار کنم ،
  6. اشغال ها را هم که باید دور ریخت ...


خوب این یک برنامه برای نظم و انضباط در خانه و در خودم ...

خودم:

  • فکر و روحم

  • جسمم

    • ظاهرم

    • باطنم

    • اطرافیانم

    • محیطم

      • مسکنم

      • کارم


رسیدگی به خودم از طریق دیسبلین ایجاد کردن در رعایت و انجام :

  • نظافت و پاکیزگی

  • نرمش و ماشاژ

  • ورزش و چرخش و رقص

  • مراقبت و حفاظت

  • استراحت و آرامش و مدیتاتسیون و خلسه روی

  • نزاکت و ادب و احترام


و برنامه اش را عملی می کنم با کمک آقا میرآبی آقای لار روب !....




 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

قصه ای برای تو ... از واقعیت های ما مرد ها ... یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 0:49
 

سلام صبح بخیر عزیزم

خوشحالم که برات مینویسم ... متاسفانه باید بگم که دوری ما از هم خیلی سخت بود ... سختی اش را حالا میفهمم وبیشتر درک میکنم ... حالا قصدداریم دوباره با هم کنار بیائیم ... حالا که دوباره با هم به آشتی رسیده ایم ... نه مقصودم تو نیستی عزیزم ... مقصودم این وروجک های درونم هستن ، این من های در هم بر هم من ...

امروزعصر توی مترو قلمم رو در آوردم و سعی کردم قصه ای برات بنویسم ... از اینکه ما مرد هاکی هستیم ... می خواستم بیرحمانه انتقام بکشم از خودمون ...  به همه ی خودمان بر خورد کنم ... تصمیمرفتم خودمون رو برات رو کنم ... باشه حرف های اسرار مگو ی مرد ها را برایت می گم ...

پرده ها رو مکشم کنار ... بی پرده و رو باز ...  لومیدم ...

همه ی ما مرد ها اینطور هستیم ... از من گرفته تا بابات و برادرت و پسر دائی و عمو و همسایه تون و حتی همین پسرای ناز کوچکمون از وقتی که دیدین شاشون کف کرده!

بعضی از آدم های عصر حجری  مریض ، با حرکت از فکر های کثیف خودشان ، احمقانه ترین فکر های  بی معنی و بی پایه ای را اصل گرفته  و با بیان این مضحکات که آهن ربای مو و سر و سینه ی شما هاست که کله ی ما مرد ها رو به خودشون میکشه ... چه بر سر این مردم و ملت در میآورن ... 

 نه ... اینطور نیست ... این بازی درونی هرمونهای از طبیعت در درون ما مرد ها نهفته است که این هیز بینی ذاتی را داریم ... از چینی وژاپنی تا هندی و پاکستانی و افغانی و ایرانی و ترک ها و عرب ها و سیاه های افریقائی تا آمریکائی ها و اروپائی ها ... همه ی ما از یک جنس هستیم ... این در همه ی مرد ها هست ... این شیوه ی مردانه ی فانتزی بافی است  ... ما مرد ها ...  ما نرینه ها .. ما مذاکر ...  ما  آقایان  محترم ...  نه این خانمها  اصلا نمیدونند در  ما چی افکاری  میگذرد !...  

تقدیم به تو دوست عزیزم !...

سوار شدم ... در بسته شد و قطار حرکت کرد ...

« بیا ... علی برو کنار بزار پهلوت بنشینه »

« بیا رضا جون جا باز کردم ، بیا بنشین کنارم »

راستی بچه ها چطور بودن این چند روز؟... مقصودم دلبره !

« عالی بود ... حرف نداشت »

« من که راضی بودم !»....

« سه روز با حال »!..

«هه هه ...»

Bitte schön

« هی هی .. خانم ببخشید ! این جا رفیقم نشسته مگه اونو نمی بینی که روی پایش می نشینی؟ »

« اره ولی ..علی جان ، حال داره .. بزاره بنشینه !! کیف میکنم وقتی این باسن نرمش رو روی من میذاره ... آآخ چقدر حال می کنم .... !!! »

«ولی رضا ... »

« ایییییییییییی بابا ! ولم کن آقا! بزار حالم روبکنم !...»

این جا کنارمن ، این دختر خانم جا گرفت ...درست روی پای آقا رضا ... ته دلم میگم کاش جای رضا بودم ... به او حسودیم میشه... چرا من مثل او نمیتونم خودم رو نامرئی کنم که کسی منو نبینه ؟ کاش میتونستم !!

« ولی مگر رضا بهترین ... »

« ونزدیگترین ... »

« صمیمی ترین »

و حتی جدا واقعی ترین دوست همه مان نیست ...

« ایییییییییی بابا ولم کنین ... دارم حالم رو می کنم ! »

« راست میگه ... ولش کنید ... عجب چیزیه ! »

« من هم میخوام»

« ولش کنین .. بیخیالش »

رضا خیلی حرف شنو بود تو ی این مدت .. بهش کم رسیدم ...

« هر چه میگیم به حرف میکنه ! »

« من هم که با همه تون حال می کنم »

ٍEMILLIENSRASSE

داریم میرسیم به ایستگاه بعدی ، دختر پاشد که پیاده بشه ...

« رضا کجا ! »

« هه هه ..»

رضا میخواد دنبالش راه بیفته ، باهاش بره ... حتی پاشد و چند قدمی هم تا دم در خروجی به دنبالش راه افتاد ..

« ایییییی بابا چرا نمی آیید !! این داره میره !! » ، رضا با صدای بلند پرسید

« هه .. هه.. »

« دنبال این خانمه ؟ »

« اییییییییییی بابا لا مصبا بیائین بریییییییم

نمیدونم چیکارکنم ... از اینکه رضا با این بی صبری و با صدائی به این بلندی این سئوال را کرد خجالت کشیدم ... خوبه که صدایش هم مثل خودش برای دیگران نامرئی است ... بهش اشاره کردم که برگرده و سرجاش راحت بنشینه ... دخترک که از کنار واگن قطار رد میشه بر میگرده و با نگاه لوندش بمن می خنده و از پله های ایستگاه مترو بالا میره .. منهم مثل اینها نگاهم به دنبال دختره بابا کشیده میشه ...

« وووااا عجب چیزی ! »

« هه هه .. »

ZURUCK BLEIBEN BITTE

در ها بسته میشن و قطار راه میافته ...

« اوهو ... او هو!!! »

رضا گریه می کنه ... دلم برای رضا سوخت ... کاش پیاده میشدم ... علی میخنده

« هه .. هه .. »

میرزا مکتب میگه :

«خجالت بکش ! سن دخترته »

NEXTE STATION , OSTERSTRASSE

دکمه بالای خودکارم را فشار میدهم و میزارمش توی جیبم ... دفترچه یاداشتم را میذارم توی توبره ام ... از جام بلندمیشم ... همه من هایم با من راه می افتن ... فقط رضا یک کمی از من ناراحت است ... قطار ایستاد ... در ها باز شدند ...

« چرا در ایستگاه قبلی پیاده نشدین

« اگر دنبال دختر رفته بودیم شاید الان ... »

« شاید داشتیم باهم توی یک کنایپه قهوه مینوشیدیم »

« شاید هم الان داشتیم توی اتاق خوابش .. »


چراغ عابر قرمز است باید صبر کنم ... نصف شب است .. تاریک تاریک ... و من تنها ایستاده ام  سرچهاراه ... میتونم از چهار راه رد شم ... نه امشب مثل آلمانی ها رعایت مقررات را می کنم ... بدون هیچ احساس بد و خوبی صبر می کنم ... دختره لخت و برهنه تبلغ روی این استوانه ی وسط خیابون چقدر شبیه اون دختره است ... دختره از روی پوسترش در میاد ... زنده میشه از جلوی چشمم رد میشه ...میدوه اونطرف خیابان میره روی  ساختمان رو برو ... میره توی آسمون .. نه هنوز یکی دیگه روی پلاکارت روی استانهی تبلیغات هست  .. داره به ریش ما می خنده ... رضا هنوز  ول ن معامله نیست  یکسره قر می زنه و بهانه می گیره و به من متلک می پراکند

« ترسو! خجالتی ! ... دیدی! حالا که اینجوره برو ... جل... »

چراغ عابر سبزشد ....

باران هامبورگی شروع کرد به نم نم باریدن ...

ساعت بزرگ روی دیوار KARSTADT ساعت 12 و 28 رو نشون میده ... هوا خیلی قیری است ...

چترم را باز می کنم ... . دختر توی پوستر هم آمد زیر چتر و راه می افتیم ..صدای پای یک عابر تنهای دیگری هم از اون دورها از پشت سرم میاد ...

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

پریروز - دیروز - امروز .... شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 4:29
 

 

دلبر دیروز هم آمد ، دو آتیشه تر از دیروز ، کارش را کرد و رفت ( اینجا شرح ماجرای دیروزش را نوشته ام )  .. بد تر از پریروز ...

امروز روزسوم است... من را بد عادت کرد و رفت ... و امروز هنوز نیامده است ...


دلبر امروز نیامد ... می داند چگونه آتش مرا داغ کند... خودش دیروز به من گفت ...

تمام مدت ، در خیالم دائما با من است .... این یکی از اون زن های  واقعا پر تجربه ای است که تابحال با هاشون بوده ام ... اون بدن سفت گوشتی ... اون چشم ها ... این نگاه های هیز تیز... این لوندی ها ...

مطمئن هستم  اگر زنها بتوانند این پدر سوخته بازی هایشان رو در عمل درست ، و در زمان درست ، درست بکار بیندازد ، تمام مرد ها و  رضا هایشان چه کار هائی که برای  زنانشان نخواهند کرد ...  بابا ما مرد ها رو خیلی راحت می توانید خام کنید ...  ما مرد ها اونقدر پیچیده  نیستیم که نشون میدیم ... امتحان کنید ... بازی رو شما ها بدست بگیرید ... شما پیش قدم بشید !...  یادشون بدید !

باشه عزیزم... دلبر نازنین ... کی میای بجنگ من ... جلوی لوله ی تفنگ من ...

اگر تو پدر سوخته ای ، من هم دستکمی از توندارم...

اگر تو از اسلحه ی زنانه ات استفاده می کنی منهم از سلاح مردیم ...

بیا دلبر به میدان تا بجنگیم ...

تو بزن ..... منهم میزنم ...

بیا تا هم را تکه پاره کنیم ... رویهم دیگر بپریم ...

آتیش به هم بزنیم ...

بجنگ تا بجنگیم ....

تا آخرین نفس

تا آخرین قطره

تازه آنجاست که هر دوخسته ونالان و افتان وخیزان

هر دوباهم ، خواهی دید پیروز میشویم ...

هر دوبا هم

برای یکبار

درصحنه بازی زندگی مان

حداقل برای یکبار....


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

 «من خیلی پدر سوخته ام ... ها !»... در همون اولین باری که با دلبر برای قهوه خوری در یک کافه نشسته بودیم شرط وشروطش رو گذاشت رو میز و باز و راحت و صادقانه دستش رو باز کرد وگفت :«من خیلی پدر سوخته ام ... ها !»...

صادقانه من هم بگوییم که مقصودش را اونروز خوب نفهمیدم ... فقط بهش جواب دادم : « ببین ...دلبر ... عزیزم...! پدر سوخته بازیهایت رو بگذار برای دیگرون ... بیا با من رو راست باش !! » و یا آوری کردم که « من با زنهای پخمه و خنگی که هیچی نمی فهمند و منگول بازی در میآورند اصلا نمیتونم نزدیک بشم » ... حرفهایمان اونروز ادامه یافت ... 

زمان از دستم در رفته ... ساعت هفت است ... هفت صبح سحر یا هفت شب ... نمیدانم ... راستی امروز چند شنبه است ؟...

احساس بوکس باز های ناک اوت شده را دارم ... پدر سوخته از همون اول منو غافلگیر کرد ... منی که از زنها گریزان بودم ... آهوی وحشی در باغ دنیا رو ... احساس کردم شکارش شده ام ...

حالا کم کم میفهمم مقصود دلبر از پدر سوخته بودنش چی بود ....

دلبر منو ....

من رو اسیر خودش کرد ... دست وپایم و چشم هایم را با روبان نرم سیاهی بست و مثل عنکبوت هائی که دور شکار شون رو می تنن داره ....

ادامه مطلب اینجا ...

در ضمن  در تظاهرات امروز نبودم...  بجاش نشستیم  با ملکه روی بالکن  خونه ی قدیمی صدو بیست ساله مان... بعد از عمری آفتاب گرفتیم ... چای خوردیم و تمام مدت تخته نرد بازی کردیم ... دو تا فیلم با هم دیدیم ...  او رفت بخوابه ...  منهم دارم برایتون یکی از  قصه هایم رو  میگم  تا شما رو بخواب ببرم ...

تا فردا ....






 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

لعنت بر دوست بد..... پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 10:38
 

نمیدانم چرا اینقدر آدمهای ضعیف کش پیدا میشوند...

این فلان فلان شده ها تا یک آدم مظلوم پیدا میکنند آنقدر توی سر وکله اش میزنند و تا طرف را له و لورده اش نکنند ...دست از سرش برنمی دارند ... فعلا در کمتر از سه چهار ماه میبینم که متاسفانه ، خیلی از مرد ها ،این بلا را برحداقل  سر پنج  شش سه نفراز خانم هائی که میشناسمشان در آورده اند ... نامرد هائیکه آبروی هر چه مرد و مردانگی است برده اند ... حتی کاری کرده اند که  کار به خون و خون ریزی رسیده است ...

در کل این یک اختلاف هرمونی است که بین مرد ها وزن ها است :

مردها ، غالبا ، تا لحظه ی دستیابی به یک زن ، حاضرند همه جور منت و خفت و خواری بکشند ... پول خرج کنند و هزار جور خر حمالی بکنند تا ..... لحظه ی موعود ... وبعد از  زدن به زمین ! و یک دوبار رفتن و آمدن !.... بعد سرد میشوند و میروند پی کارشان ....


زن ها بر عکس : از بازی دادن خوششان می آید ... مثل ملخ و یا سمندر و مارمولک وماهی فرار می کنند ... نمیخواهند راحت گیر بفتند توی تله و یا قلاب ... تا لحظه ی موعود نا اهلی می کنند و سرکشی ... مثل اسب ... اما تا پذیرا شدند ... تا بدام افتادند ... تا به قلاب گیرکردند ... تا زیر کار آمدند ... آرام میشوندو می مانند ... فدا کاری می کنند و ... می خواهند که طرف هم بماند ... کسی را میخواهند پایبند خودکنندکه کارش را کرده است و میخواهد برود ...


اگر دقت کنیم ، ریشه ی این ضرب المثل معروف معرف همه مان که: « زن ( و یا مرد ) مثل سایه میمانند » در همین رابطه نهفته است ... فوقش بعضی ها با امتحان کردن طرفشان ، در دیگری یک شریک و رفیق پیدا می کنند و میروند تا به سازندگی و خلاقیت برسند ... و بعضی ها هم سرخورده ودماغ سوخته از هم دلسرد و ...و به هر دلیلی بعدا از هم جدا میشوند ... شاید باهم بمانندو لی در ارتباط محدودتری ...


ولی در این وسط آدمهای مریض روانی هم هستند که بعد از بهم خوردن رابطه به هر دلیلی بنای تخریب دیکری را می گذارند ... این احمق ها با اینکارشان حتی آن لحظه های زیبای گذشته را هم کثیف و آلوده می کنند ... و ... [ اینجا یک نمونه اش  مثلا ..کلیک کنید ]


بنظرمن آدمها باید هر چه سریع تر خودش را از شر این آدم های روانی کثیف خرابکار و بی منش دورکند ! .... اینان بنظر من قاتلین روح هستند ... اینان جانیان تجاوز کننده به روان انسانها هستند ... اینان همان دوستان خنجر از پشت زن هستند ... جگر آدم از دست اینان پر از خون است ... این ها همان نان و نمک خور های نمکدان شکن هستند ... همان پستان مادر گاز گرفته ها .... به اینان به هیچوجه اعتماد نباید کرد و از هزار متریشان باید پا را به فرار گذاشت  ...  باید وسواس به خرج داد : اینان  از  هر کلمه حرف ... هر پیام کوچک ... دست آویزی پیدا می کنند ... و از  آن گزک و بهانه برای گیر دادن ها بعدی و شانسی برای فراهم آوردن زمینه ی  کرم ریختن بدست می اورند....


تجربه ی شخصی من :

مادر بچه ها که رفت ... کمک کردم که زود تر وبی درد سر تر برود .... بعد از بیست وچند سال هنوز در مواقع اوج ناراحتی تکیه گاهش من هستم ...


با دوستانی که با هم روزگاری همراهی ای داشته ام .... از ابتدا واقعیت هایم را گفته ام ... رک و رو راست ... در عمل هم دیده اند که صداقت در گفتارم بوده... این آنها بودند که مرا با تمام با عیب و ایراد و ضعف ها و همزمان خوبی ها و توان ها و قدرت هایم دیده اند ، شناخته اند و عملا خودشان انتخاب کرده اند که چه رابطه و تا چه مقدار عمیق و سطحی بر خورد کنند ... جایگاه های هم را نسبت به هم تنظیم کرده و پذیرفته ایم ... بدین ترتیب با احترام متقابل به مرز ها و خواسته های همدیگر ، در حداقل اصطکاک با یکدیگر ......تبدیل به دوستان خوب و قابل اعتماد و بعد از سالها با ثبات ، پابرجا ، مستحکم و پر از تفاهمی برای همدیگر شده ایم... رابطه ای منطقی، عاطفی و احساسی عمیق و برابر ...


آدمکهای خل وچل و دیوانه و سوء استفاده چی را هم ، با برملا شدن رفتار و کردارشان وبلافاصله پته روی آب افتادن هایشان ، با مستقیم برو آوردن ، برای همیشه از خودم راندمشان و یا خودم را آگاهانه از آنها کنار کشیده ام ... متاسفانه نه وقت و نه دیگر اعتماد دارم فرصت دومی برای آنان قائل شوم ... مگر اینکه اثبات شود سوء تفاهمی پیش آمده و آنگاه با عذر خواهی ، عملا شاید بتوان دوباره از آغاز با تفاهم و مرز بندی روشن به همراهی با هم ادامه بدهیم ...


مثال زیاد دارم...

ازخودم و دور و بریانم

شاد باشید با خود و دوستان درست و حسابیتان ... دوستانی که در باروری و رشد آدم سهیمند و....

و  لعنت بر دوستان بد که مایه ننگ ونفرت و هدر شدن انرژی و وقت و زمان و آلوده کردن جو و فضای هست مان میشوند ... تفو بر اینان ! و یگ لگد هم به ... تا زودتر از محیطمان خارج شوند !!!

 

پس نوشت:

امروز  روز جهانی کارگر است ...  روز آنترناسیونال   سوسیالیتتت ، روز انتر ناسیونال زولیداریتت ... روز هانی  سوسیالیسم و روز همبستگیار گران ...

حدود ۷۰۰ نازی (فاشیست) های شهر هامبورگ و حومه  قراره  امروز مارش بذارند و رژه بروند ...

من میرم پهلوی ملکه ! - صبحانه ...

بعد میریم تظاهران ضد  فاشیستی !

اگر سالم برگشتیم ...

هم رو میبینیم ...

 






نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

اگرهم بجویند اسراری ندارم ..... چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 9:35
 

تذکر مهم :

دوستان فعلا صفحه ی لیلا هک شده است ..و ایشون خیلی ناراحت و نگران و عصبی و عصبانی  هستند !... لطفا پیشنهاد بدهید !

 

هر کسی از ظن خود شد یار من ....

من ، خودم هم همینطور ... واز همین زاویه یار دیگران شد ه ام...

شیشه ای هستم و اسراری درونی وبیرونی هم ندارم ... اگرهم کسی پیدا شد که بخواهد  بگردد و بجویند اسرار نهانی ام را ... سر گردان وحیران خواهد ماند و انگشت به دهان !...  واما اخبارامروز :  

  • مرکزآریانا و ای اس دی راه افتاده برنامه هاش را داریم مینویسیم...

  • خانم مو کوتاهه گوش میخواست به او دادم....سه ساعت تمام

  • میتی بلاخره دوزاریش افتادو شاید هم نه ... ولی رفت سر خونه زندگیش

  • شهر زاد بلاخره سرش گرم است و بند است ...فعلا دائما زیر آبی میزند و هم زیر قولش ...

  • ملکه سرش بکار خودش بند است حواله مان داده به فردا ... در سه قدمیهم هستیم... وبجای تلفن حالا روزی جند تا ایمیل میفزستد !

  • صفحه ی این نازنین دختر ، لیلا ، را هک کرده اند ....چقدر ناراحت شدم ...

  • با سه حهار تا فرشته وحوری و جن و پری رفتیم تو جهنم ... و تمام روز فقط درباره ی دختران عاشق شهر ی در پشت کوه ها ی آنطرف دنیا حرف می زنیم که تازه متوجه شدیم وای که چقدر هی از آن زمانها و آن وقت ها می گوئیم ...

  • نراد مان دنبال مهره های عاج میگردد ...

  • محقق مان دنبال شاهدان عینی است برای تکمیل تحقیقاتش و ...با آنها هم که آشنا میشود ، آخر سر هم باز روی حرف می ایستد ، حرف خودش را میزند و روی تئوری خودش درجا میزند !...

  • یاد آن خانم محققی افتادم که داشت همپای آقای خرمشاهی ، شعر حافظ و رومی را با قرآن مقایسه میکرد و هر جا برایش از تضاد ها میگفتم و نشان میدادم که بهم نمی خورند ، همه را زیر سبیلی رد میکرد ...

  • بالاخره شر و شوری بر پاست اینجا ...

  • و من واقعا تمام دیشب تا صبح خوابهای رنگین میدیدم ...

  • درست که شمردم ... آره درسته 1... 2... 3... بعله درست 8 تا ، هشت نفر از من خواسته شد که درباره ی بحث و حرفها رد وبدل شده و گفتگو های خصوصیمان با ایشونها چیزی ننویسم ... به همه شان قول دادم ... ولی مطمئن هستم نصف دنیا از همه ی ماجرا های اینها خبر دارند !

در کل نتایج زیر بدست آمد....

  • مرد ها از بچه گی بد هستند ... بد .. بد... بد ولی کلا موجوداتی مفیدی هستند... از آدم حمایت می کنند... بار میکشند ... پول میآورند ... میخورند ... می کنند... و می خوابند ... ! و بعد از انجام وظایفشان میروند پی کارشان ... ولی جقدر دیر میآیند .. آدم دلش برایشان شور میزند !... دلواپسشان میشوند ... همچی بد هم نیستند ... خیلی هم خوب هستند... نه !مردها آدمهای خوب و خوب خوبی هستند ... عیب در زن ها است و این زنها هستند که از کودکی ....

  • این حوری و پری و جن وپری اینقدر داده اند وبهشان مزه داده است که دیگه باز هم له له زنان از مورچه هم نمی گذرند ...میخواهند ... آنهم با چه شوق و اشتیاقی ! نمیدانم تاثیر داغی جهنم بود یا نتیجه بحث بر سر دختر و پسر ها ...و یاد دوران جوانی شان افتادن ...

  • میبینم همه یک جوری دارند فرفره وار هی دور خودشون میچرخند... اونی که دارند رو نمی خوان پس ول می کنند و اونچه را که ندارند رو میخوان و دنبالش میرند ...و سعی می کنند بدستش بیاورند ... و وقتی بدستش آوردند ودارند آنرا ، نمیخواهند و ولش می کنند بخاطر یک چیز دیگر ...

  • و من یاد گرفتم بجای «تحریک » بگویم « وسوسه » وبجای «موتیواتسیون» بگویم «انگیزه » !

  • و دیگه بسه باید برم سر کار و زندگی .....


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

در سومین سالگرد آنشب ! چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 1:39
 

مقدمه ....


من از آن جمله آدمهائی هستم که خوابنما میشوند ! یعنی از آنهائی که در نصف شب فکر ها به سراغشان میآید ...

واگر به موقع این افکار را روی کاغذ بیاورم که یادم نروند ... میتوانم با عملی کردن آنها به جابجائی کوه ها بپردازم ....


این که امروز مینویسم یکی از همین « کاغذ خوابها » هایم است ... که عین به عین ... کلمه به کلمه ... بدون خود سانسوری باز نویسی اش میکنم ...

اگر متن نارسائی دارد و یا غیره علتش در خواب آلودگی و سرعت حافظه است که به گردش نمی رسد ... ولی از آنجا که از 14- 15 سالگی از همین روش استفاده کرده ام ... دیگر میدانم چطوری بنویسم تا بعدا بفهم و بتوانم بخوانمشان ....



و اما اصل مطلب :




از زمان شعر14 سال در آلمان بودن با 14 غلط املائی ... 14 سال میگذرد ... و حالا زمانش رسیده که این را تصحیح بکنم...[ اصل شعر  را اینجا نوشته ام  ]

و این یک حرکت است ...


باید کاری کنم ... یک حرکت به جلو .. به بالا .. با انرژی کم بدنی ! با فروش زیاد [ تذکر: آن زمان درست یک سال بود بود که بعد از بیست سال مغازه داری این کار را بوسیده بودم وگذاشته بودم کنار !!! ولی هنوز از دید کسب و کاری به مسائل نگاه میکردم  و ... ]


  • سوراخ ها همه باز هستند  .. و جای خالی یک چیزی را پر کردن که بزایم جالب است ومیل دارم ...

  • خارجی هستم ... درست ! ... ولی از مزایای خارجی بودنم باید استفاده نمایم یا نه ؟

  • خارجی هستم ... و درست ! واتفاقا با تاکید بر آن (میت بورگر [ همشهری ] )بودن  میتوانم دراز مدت به آینها ( اگربتوان) ثابت کنم ... و جهت بدهم.... جرا که نه ؟!

  • خارجی هستم ، درست ... و میخواهم انتقام بکشم ... از این طریق به بهترین شیوه می توان حمله کرد و از طریق خود سیستم سرمایه داری ... و از درون خودش ...

  • دکاندار بودم : درست ... دقیقا از همان نکات استفاده کنم ... و تاکید کنم ...

  • کار من باید این باشد که از نقاط ضعفم نقاط قدرت بسازم ... از خودم ، خودم بسازم ... خودم را خودم کنم ...

  • چشم دشمنانم کور ... من باید شروع کنم ... و دیگران به دنبالم بیایند ...

  • من باید شروع کنم .. خودم ! کسی آمد ، آمد ! نیامد به فلانم !... و می روم .. خودم و فکرم را بیشتر در این راه متمرکز می کنم ...

  • بینش اجتماعی و سیاس و انسانی خوبی دارم ...

  • تجربه ی تاریخی 25 ساله ی ایرانم و نیز بیش از بیست وپنج سال هم بیشتر از نیمی از عمرم در اینجا در این حالت چند فرهنگی بار آمده ام ...

  • از نظر پذیرش و گرفتن مسائل اجتماعی و فرهنگی و سیاسی وغیره ... خیلی جلو هستم و هیچ مسئله ای نیست که برایم دست و یا پایبندی عمل کند. بازو گشاده  هستم ، جستجو گر و آزمایش گر و بازیگر...

  • آدمی هستم که خوب میگیرد ولی از تمام این مزایائی که دارم استفاده نگرده بودیم... وحالا می کنیم ...

  • متخصص کردن خود در زمینه خارجی ها ...

  • و از این طریق به شیوه ی خود این (سرمایه دار ها) بر خورد کردن با مسائل وفروش ایده ام به آنها ...

  • هر چه بهتر بفروشم خودم را بهترست ..

  • پس تمرین می توانم بکنم :

  • پس می توانم از طریق تبلیغ کار و دفتر ، کارم را بیشتر وپیشتر پیش ببرم .. مثلا یک دفترآمار گیری،مثل مشاوره، مثل یک دفتر تحقیقاتی ... و غیره ...

  • میتوان با مثال های ساده وکوچک شروع نمود ... و خود را مشهور کرد ... مثلا طرحی مطرح نمود برای مغازه های گروس هندل ( عمده فروش) :

    • مشتری ها 90 % و یا بیشتر مغازه داران کوچکند !

    • چندین در صد از آنها خارجی هستند ؟!

    • شیوه ی خرید آنها چیست ؟

    • چگونه می توان بر آنها اثر گذاشت ؟

    • مخصوصا تاکید وتائید بر این باید باشد که « از این طریق من تنها کس هستم ...میتوانم مشتری خارجی را به عنوان یکمشتری بهتر و بهتر به داخل مشتریان شماجلب کنم ومقدار خرید آنها را افزایش بدهم ...

این مطلب را می شود از طریق تحقیق در زمینه های زیر ایجاد کرد ...

کار های آموزشی در رابطه با خارجی ها...

  • نوشتن مقاله در زوزنامه ها ( از طریق بحث پیش کشیدن مسئله ی خارجی ها )

  • جمع بندی کردن شیوه ی نگرش به مسئله ی خارجی ها

  • الان بهترین فرصت است برای جمع کردن و آرشیوه کردن یک سری روزنامه های چندماه اخیر ... و از حالا به بعد ... درباره ی نظر آلمانی ها به خارجی ها

  • واین ها را پایه ی کار جدی قرار دادن ...

  • تبلیغ درباره ی اینکه خارجیها هستند ومیباشند وباید باشند ... و لی کم به آنها توجه شده است و میشود....( مثال رادیووتلویزیون ) واین مثال که فقط ترک ها خارجی نیستند !

  • آماده کردن خودم را برای یک قسمت از جهان : در درجه اول بخاطر ایرانی بودنم :ایرانی ها ... بعد هم افغانی ها ... بعدهم اورینت ( خاورمیانه ) وافریقائی ها ...

  • کار های تحقیقی و جمع آوری آمار ... ارقام... و عدد ...

  • کار های تحقیقی وتخصصی مثلا در منطقه X شهر [ که بعد ها با شورا و انجمن محله ی منطقه ی لنس زیدلونگ....شروع بکار کردم... وهنوز هم همکاری دارم ... انجمن محله ای که در عرض سه سال پیش سه جایزه در سطح سراسری آلمان از طرف دولت و سازمانهای مختلف به خاطر و عنوان نمونه بودش گرفت !  ( در باره ی لنسزیدلونگ  اینجا را کلیک کنید )] ....

بدین ترتیب خلاصه کنم:

برپایه ی درس و مدرک وتخصص و خارجی بودن و ایرانی بودن و بیست سال شغل بقالی داشتن و مدلی که از بودن با انسانها بودن در من است و این حالت صلیب سرخی ای که من دارم و اینکه با آدم های مختلف یک کاری بکنم ... واز همه مهمتر بر اساس آن شعرم از حداقل بودن امکانات حد اکثر شان را بسازم ... بروم ببینم چکار میشود کرد ....


منکه خودم به این میگویم :

از نقاط ضعف به عنوان قوی ترین نقطه استفاده کردن


یا علی !...

علی به همراهت ...

موفق باشی علی آقا !...


اول مای 2005 ....

پسنوشت:

و اینهم آخرین برنامه ( اینجا راکلیک کنید ) و آخرین دست آورد ها  ( اینجا را کلیک کنید ) ...  آنروز! نه ، آنشب ! بعد از سه سال ... با خودم جشن میگیرم !

 


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

خسته .. ناراحت ... شاد ... و خواب ... سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 4:16
 

واقعا خسته هستم ... از ساعت 8 صبح تا حالا ساعت 1 شب ( 17 ساعت !) سروکله زدن با خیلی ها ...

پس ببخشید ....


فقط چند خبر بد داشتم:


صفحه ی « لیلا » ی عزیز و نازنینم هک شده !!!! درست زمانی که داشتیم با هم رک و رو راست سرحرف زدن را با هم باز میکردیم ...




میترا هم برنامه اش درست است و هر دوصفحه اش را ، خودش با دست خودش بست ( هک کرد ! ) و رفت سر بچه و درس ومشق و کار و زندگی و غیره و ذالکش ....

خودم هم خسته هستم ... میرم بخوابم ! شاید صبح زود بنویسم ...

در ضمن یک برنامه را پیشنهاد کردم ... شاید بگیرد !...

اگر بگیرد ، که گرفته است ، ....

در کنار خانه همایش ایرانیان ، یک پاتوق سالم برای فارسی زبانان ( و خارجیان دیگر ) خانه آریانا ، در مجتمع آریانا .... پایه ریزی شد ! [ به اینجا مراجعه کنید ]

شاید فردا صبح زود ... قبل از سونا ! یک جمع بندی جالب از سه سال فعالیت اجتماعی ام بدست بدهم ...

صبح یا شب بخیر !




نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

علی + رضا = علیرضا .... دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 2:51
 

یکی از بهترین راه حلها و چاره ی کار هائی که برای کنار آمدن با آدمهای بیپولار* و هم خانواده اش بوردلاینر** و مانیش دپرسیون*** ( که متاسفانه بینهایت زیاد در دور و برم ریخته اند ) پیدا کرده ام این است که من آنها را و آنها خودشان را بپذیرند و بیخود و بی جهت روی خودشان آنقدر فشار نیاورند که حتما باید کاری کنند ... ( که معمولا هم نمی کنند ! ) ....


ما ها وقتی بپذیریم که بعنوان جزوی از عناصر طبیعی در طبیعت ، ما هم همانند ، همه ی عناصر طبیعی ، مثل همه ، در تلاطم و جذر و مد و بالا و پائین و چپ و راست و شمال و جنوب و شرق و غرب و بقول من پاندولی و قطبی عمل و حرکت میکنیم ...چه در درونمان و چه در برخورد و ارتباط در رابطه با جهان محیط اطرافمان ...


وقتی به به این درک رسیدیم که از این موهبت برخورداریم که همه ی اشکال مختلف و متضاد را در خودمان لمس و حس میتوانیم بکنیم ، آنگاه است که دست از نبرد بی سرانجام با خود درونیمتن بر میداریم ... و بی خیال به تضاد های این یا آنی (سیاه یا سفید دیدن ، دوست یا دشمن دیدن ، خوب یا بد دیدن و ... از این قبیل ... ) میتوان هر دو را پذیرفت و سعی کرد که با خود و آنها کنار بیائیم و از همدیگر حال کنیم ...


من خودم را پذیرفته ام :

یک علی هستم ، یک رضا و نفر سوم علیرضا ... متولد درست وسط خردادماه ، یک دوقلو یا یک نفر با دو جهره ی کاملا متضاد ، یک همزاد خلّص ! یک مواج !!!


تازه محض اطلاع دوستان ، با شناختی که از خودم پیدا کرده ام ... حدود پانزده - بیست تا از چهره های مختلف خودم کاملا میشناسم و گاهی واقعا با هر کدام از خود هایم عیش و حال هم میکنم ... همه شان را پذیرفته ام ... من اینها هستم ... ( به صفحه ی اینتر نتی " من های درهم برهم در درون من " میتوانید مراجعه کنید . ... !!!) ... بنظر من نه عیبی دارند آنها که فکر میکنند یکی هستند و نه برتری ای من که من های درونم را میشناسم .. .[ حالا یک کم روشن شد که چرا من آدمها را کناب زنده متحرک میبینم ؟ و جالبی آنان در تغییر شخصیت های اینان است ... در ماسک عوض کردن هایشان ... !!! ] ... نه من همه ی خود هایم را میشناسم و سعی می کنم تعداد بیشتری را از من های هنوز ناشناخته های درونیم را کشف کنم ... همه ی اینها چهره های مختلف من هستند که در این جسم و در این چهار چوب جسمی هستی هیکل من خودشان را به نمایش می گذارند ...


مسلما خیلی ها نمیتوانند خودشان را بپذیرند ... و یا نمیتوانند خود هایشان را تحت کنترل خود در بیاورند ... اینها به زور دارو و غیره سعی میکنن آرام و آرامتر کنند ... تا جوش نیاورند ...


بهترین راهنمای من برای این شیوه ی فکری ، آقای پرفسور فریدمن شولتس فون تون**** میباشد ، استاد دانشکده ی روانشناسی دانشگاه هامبورگ و یکی از متخصص ترین محققین در زمینه ارتباط انسانی ! با کتاب چند جلدی « گفتگو کردن با همدیگر »**** بود و بر اساس تجربه ی خودم و و مشاهدات شخصی و نظر ایشان :

هر کسی از شخصیت های مختلفی ( تیم درونی ) تشکیل میشود ، وظیفه ی یک انسان این است که بتواند این شخصیت های مختلفش را بشناسد ، بپذیرد و با آنها کنار بیاید ... و در کل در جهت رسیدن به اهداف انتخاب کرده ی پیش رویش آنها را عملا همانند آرایش یک تیم سازماندهی دهد و بر اعمال آنان نظارت و مدیریت کند ....


من خودم در عمل موفقیت خودم را در کار هایم در این میبینم که تا فکری به سرم بزند ، بلافاصله سعی می کنم در اولین فرصت عملی اش کنم ... در عمل هم سعی میکنم با مثبت اندیشی بهترین اعمال را انجام بدهم و... هر چه پیش میروم در عمل عیب و ابراد های کار را در عمل تصحیح میکنم ....


نمونه زیاد دارم برای ارائه !... 
 -----------------------

*        Bipolar

**      Borderline

***    Manischer Deprssion

****  Friedemann Schulz von Thun

***** Miteiander Reden

پسنوشت :

آدرس من برای دوستانی که مایل بودند تماس خصوصی بگیرند .... ( اینجا را کلیک کنید

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

میگم که ... یکی از بزرگترین مشکلات سوء تفاهم بر انگیز بین ما آدمها باهم « بر قرار کردن ارتباط کلامی » است ...

  • توی ذهن مطلبی ، بخاطر تلنگری ، برای برای بیان شکل میگیرد ... این مطلب به صورت حرف و کلمات و جمله ها .... از طریق حرفی و گفتاری ، شفاهی ، سخن ، حرف و صحبت ویا نوشتنی و نوشتاری و .... و یا حتی نمایشی مانند ایما و اشاره ها ... ادا میشوند ...

  • پس از ارسال پیام ....

  • و دریافت پیام ...

  • از طریق دیدن میمیک ، ایما و اشاره ها ، شنیدن و خواندن ... محتوی کلی مطلب بیان شده را میگیریم و در مغزمان آنرا با تجربیات و فرهنگ ذهنیتمان تجزیه و تحلیل میکنیم و و در این مرحله است که موضوع و مطلب را آنطور که میفهمیم ، تازه درک میکنیم ....


آیا ما « مطلب » را رسانیده ایم و یا آیا طرف « مطلب » را گرفته است؟ ... از بین میلیونها امکان منفی « نه ! مقصود من این نبود!!!» ، تنها فقط یک امکان و جواب مثبت « بعله ! آن ها همان مقصود اصلی من بود !!! » میباشد .... و ... الخ ...


حالا شده قضیه ی این بانوی مهربان ، این خانم گل و من ...

وقتی میبینیم که با وجود حرف وصحبت رو در رو و واضح وروشن بین زن و شوهری که تمام زیر ورو هم را میداننند و تمام سوراخ و سنبه های روحی و جسمی و جنسی همدیگر را میشناسند و تازه آنهم بعد از سالهای سال شب و روز در کنار هم بودن ، ماتع از آن نمیشود که بار و توان سوء تعبیر شدن کم بشود ، در همین ارتباط ، میخواهیم ببینیم چند کلمه ی تلگرافی و در گوشی و پشت پرده ای ، آنهم در این عالم مجازی درست جند در صد امکان نفهمیدن ها یمان را بالا میبرد ...


اما ... باو جود این ... از آنجا که ... در کنار آن ولی میبینم که :


در مثلا در زبان آلمانی و فارسی و انگلیسی بر عکس هزاران محتوی مشابه ، بایک سری اصطلاحات مشابه بکار میروند:... مثلا وقتی زنی به یکی از این سه زیانی که من میدانم ، حاشیه ای مطرح کند که دوستش ، رفیقش و یا شوهرش با آتیش بازی میکند و یا واضحتر خودش را دستی دستی تو آتیش میخواست ، میخواهد و ... بیندازه یعنی آژیر خطرقرمز که آقا از دستش داره در میره و باز زده به سیم آخر و بدون هم نظری و مشورت بامن دارد اون کاری که خودش میخواهد و میداند را با قد بازی و لجاجت کامل و تمام به هر قیمتی دارد انجام میدهد ... و یا اینکه با بی حرمتی کامل به من ... به هر دلیلی میل آقا گل کرده و با رقیب من شروع کرده است به سَر و سِرّ بازی و احتمالا هم سرسره بازی و پایش لیز خوردن و داستانی در مایه ی های سیاوشی و ...!


در هردو صورت ، با وجودی که این آتش بپا کن و آتیش بیار معرکه در کل آقا هه است ... این من رو شخصا آزار میدهد که فقط میبینم بعضی ها و بیشتر زنها همیشه مسئله رو با خود خوری و کوتاه آمدن و ... ماست مالی میخواهند رفع و رجوعش کنند ... شاید چون پذیرفتن و کنار آمدن با همین گند کاریها بهتر است تا همه چیز را زیر سئوال ببرند و کار را خراب تر از آنچه هست بکنند !....


خانمها با صبوری و مقاوت ، با زیر لبی بیان کردن اینکه « مردک باز بلند کرده! » ( اگر چه مهم نیست کی بلندش کرده و چه جوری وچرا و مرا و هزار اما و ولی!) ولی در نهایت 99,9 % زنها با احساس خود مقصر بینی و در نهایت با خود خوری و گریه ی پنهان و آشکار بلاخره « فدا کاری » و برنامه ... و از خیر سر تقصیرات آقا می گذرند ... وتازه خدا را هم شکر میکنند که خطر از پیش رویشان ( فعلا و یا اینبار هم ) گذشت ...

خوب حالا بیائیم و از دید نگاه مرد ها به مسئله بنگریم ... :



مرد ها بر خلاف خانم ها ... کیف و عیش شان را کرده و حالا که مچشان گرفته شده ... اول مظلومانه موش مرده بازی در میآورند و بعدا که دیگر زیرش نمیشود زد ... با عذر خواهی و بیگناه دانستن خود ... و با دادن یک مشت رشوه (برحسب درآمد از جنس طلا و جواهر تا لباس و سائل منزل و یا حتی شراکت در کار های منزل !) سعی میکنند جلو اعتراض را بگیرند و قضیه را خاتمه یافته اعلام کنند ... از این لحظه به بعد دیگر زن باید خفه خون بگیرد جون در این صورت مرد باز از موضع قدرت حرکت خواهد کرد و آب پاکی را بر روی دست تان خواهد ریخت که : خوب رفتم کردم و تموم شد [ حالا این دیگه چقدر گیر میدهد این خانم ! خوب این زن هم حق داره کمی قرقر کند ! فقط چقدر گیر میده این زنیکه ی لامصب !... ] بابا حالا چی شده مگر !!! ...


مرد ها موجودات بی عاطفه ای هستند که در کل ، مثلا با آن چشم های لیزریشان ، زنان ( بی خبر از این راز آشکار ولی نگفته و پنهان) را در زیر هر تن پوشی که داشته باشند برهنه میبینند ... [ حالا هی این خل و چل ها بیایند و بزور زنهای بدبخت از همه جا بیخبر را ، بزور چوب و جماق و قانون و دستگیری و بی حرمتی و بی احترامی ، به زیر پوشش و حجاب و غیره کننند ! ... احمق ها ! عیبی اگر هست در سیستم مغزی هیز خدادادی ما مردان است ... نه مردان آیرانی حشری ! ما مرد ها در کل جهان ، همه مان از این چشمهای لیزر ی برخور دارند ، این در طبیعت ما نهاده شده است ( همان مادر طبیعت من یا خداوند متعال و عالم و دانا و بینا ی شما .... به ما داده است و نه شیطان رجیم ! ) ] جالب است هر چه ندیدنی ها بیشتر باشد ، درجه فانتزی بیشتر و در نتیجه هیز تر میشود جامعه و... چنانجه میبینیم در جوامع روباز از این مسائل کمتر اتفاق میافتد... و حتی وقتی که در این چمن زار ها و سواحل برهنه گان که میروی بخاطر از بین رفتن فانتزی مردانه ای ، هیچ خبری نیست ...


از این له له زنان و آب از لب و لوچه ریختن و چرخش های اتوماتیکوار چشم و سر و کله و گاهی تمام بدن ما مردها را به دنبال هر باسن بزرگ و سر سینه ها ی خانمها گرفته بگیر وبرو ....

تا این چند سانت پدر سوخته ای که زرتی ، زود بدون اراده ی ما ، و سرخود بلند میشود و افسار ما مرد ها را میگیرد و به هر جائی که میخواهد میبرد !!.... در این حالت و این زمان ، ما مرد ها واقعا بی تقصیریم ! آنجا هرمونها هستند که تصمیم میگیرند ، نه ما ! ... اراده ، شخصیت ، خانه و خانواده و زن و بچه ... حتی قل و زنجیر نیز کار ساز نیست ... این نه نشانه ی پستی است و نه حماقت و غیره ... در این لحظه نه میفهمیم که چیکار داریم می کنیم و نه اینکه چه بلائی بر سر دیگران و چه آتیشی به سر خود و خانه و کاشانه می زنینم ...


آتش به دو دست خویش در خرمن خویش

من خود زده ام ، چه نالم از دشمن خویش (؟)


و من میگویم :

وقتی رفت رفته ... وقتی آتش به آب افتاد می خوابد و پشیمان بر میگردد ...


چون بعشق از خیارت آتش جست

آتش از آتشی بدارد دست ( سنائی )


ولی آنچه میماند لکه ی زشت بد دلی ، بی اعتمادی و دلچرکینی و درد خراش خنجر خیانت بر پشت ... غیره است ...

بنظر من بخیر گذشتن ... به این سادگی نیست ... که خودمان را گول یزنیم که روزی شاید آقا ( یا بقول من مردک دله) بفهمد ما آنروز فدا کاری کرده بودیم ، یا پایش ماندیم ... و ثابت کردیم دوستش داشته ایم .....!!  شاید ولی از  زور ناچاری و ... و در نتیجه با انزجار ابدی  الکی جلو ی رویش  میخندیم ولی ته دلمان از وودش  چندشمان میشود ... و میترسیم نکند مریض شویم ... و ... تخم  نفرت و کینه و ... بی اعتمادی ...  و شک و تردید  دائمی و.. و ... و ... 


من فکر میکنم زنها باید این را بفهمند که ما مردها ( حتی خودمان را هم اگر پشیمان نشان بدهیم ) بخاطر پز دادن هم شده است همیشه برای همه ( خیلی پر آب وتابدار تر هم از آنچه اتفاق شاید میخواسته است بیفتد هم ) تعریف هم خواهیم کرد ، که بخاطر متاهل بودنمان و قول قرار های و تعهدات عقد و ازدواجیمان کاری که کرده ایم اسمش عملا زنا است !!! ) که بعله ما هم توانستیم یک پشت را بزمین بزنیم و ... !!!


و مجسم کنید که اگر خود خانم یک خلاف خیلی خیلی کوچکتر از شان سر بزند همین آقاهه چه بلا هائی که بر سر ایشان فداکار و عاشق و ...نیاورد و ....


حتما دفعه ی دیگه در مورد غریبه روی و زیر آبی زدن و ... و حسادت و بد بینی و ... و چکار باید ( و نباید ) کرد بیشتر بنویسم ... ولی همنقدر بگم که : رفتن و نرفتن و کردن و نکردن و این که تا چقدر و چرا و غیره بنظر من مهم نیست ..


مهم بنظر من احساس شکست عاطفی ای که به نفر سوم و بی طرف وارد میشود ... شکست عاطفی ناشی از بی حرمتی و بی ارزش قائل شدن به احساسات اوست .... در کل میگویم طرف فقط برای چند ساعت میرود ولی من برای همیشه ... حتی اگر آدم عاشق عاشق هم باشه ... که تازه همین درجه ی بی اعتمادی و درجه ی شکنندگی و ضریب خورد و له لورده شدن روحی را بیشتر هم میکند ....


یکی از خوبی های مجرد بودن در همین صداقتی ا ست که آدم پیدا میکند و به دنبال ارضای هوای نفسش میرود ، بدون اینکه احساس بد خیانت و گناه و محدودیت را در ته مغزش با خودش بکشد ... در مورد خودم میدانم علت تجرد و دوری روحی و عاطفی از نزدیکی عمیق و با تمام وجود با زنها در آن سالها که هنوز هم شاید ته مانده ی اثراتش باقی و زنده بر جای مانده ، ریشه در خیانت همسرم داشت ... و هنوز هم دارد ... بطوریکه بعد از سی سال هنوز بخاطر بی اعتمادی مطلقی که پیدا کرده ام ، نمیتوانم با اطمینان وارد یک رابطه ی دائمی بشوم ... در نتیجه به همین رابطه های موقت دلخوشکنک ( تا هر زمان که دلمان خواست صادقانه با هم باشیم ) قانع و راضی هستم !....



 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

در انتظار یار ... شنبه هفتم اردیبهشت 1387 6:12
 

(1)


آقای فرشچیان را دیدم ... دیروز ، باورم نمیشد ...

شیش هفت ماه پیش بود که داشتم برایش زن میگرفتیم ... با کمک فرشیده ...

ولی چقدر حالش بد بود ...


مردیست منفرد ، منزوی و تنها ... عقب نشین ، ساکت و خجالتی !

وقتی فهمید میفهممش ... اشکش ریخت ... همونجا وسط شلوغ ترین چهار سوق ایستگاه قطار ...


طفلی نمی دونست که باید اتفاقی میدیدمش ! درست در اون لحظه ، اونجا !!!


میدانم میتوانم و شاید هم باید مسئولیتش را به دوش بکشم ... ولی اینبار میگذارم خودش بخواهد !...


براش گفتم از اینکه در این مدت وقت کم باقی مانده برای به آرامش رسیدنش چند تا کار میتونه بکنه :

  • سعی کند دایره های باز موضوعات هنوز حل نشده اش را ببندد ...

  • با اونهائی که خودش میدونه وحدس میزنه و پرونده هایشان برایش گشوده اند هنوز ، حساب و کتاباش رو تصفیه کند ، پرونده هایش را ببندد و بذارد گوشه ی قفسه ی اتاق..

  • حرفهایش را بزند و توی دلش نگه ندارد ...

  • مثل بچه ی آدم بشینه ، چادر بقچه ی بار های روی دوشش رو بذاره زمین ، کنارش ، و یکی یکی هر چیز رو بذاره سر جای خودش ...

  • تا جائی که میشه آرزوهای بر نیاورده شده اش رو بر آورده کنه ! ...


نیامد با من و ... گفت باید برود ... و منهم گذاشتم برود ... و رفت ...

منتظر تلفنش میشم !!!...


(2)


دخترک نازک نارنجی ام که بعد از اون همه تعریف و تمجید ، یکمرتبه انگار چشمش زدم ، دلش میخواد حرف بزنه تا خالی بشه ...

همه چیز ( آدرس و تلفن و ایمیل و و آی دی و ... ) منو داره ...

میدونه که واقعا دوستانه دوستش دارم ...

آخرین گوشزد هایم رو هم بهش کرده ام ... با وجودی که همیشه به سراغش میروم و دلم  هم  برایش میسوزد که در پشت آنهمه دیوار های بلند سر بفلک کشیده اش تنهای تنها افتاده است و  روز بروز هم حالش  داره بد و بد تر میشه ....   

ولی میبینم خودش رو هم تکونی نمیده ...  باید بفهمه  که یاد بگیره همون طور که با لنگه کفش به سراغ حیوانات موذی میرود با آدمهای مردم آزار  دور و برش هم یک جوری بر خورد کنه !...

او رو به حال خودش گذاشته ام ببینم  بلاخره چیکار میکنه ؟   سه ماهه که با هاش حرف نزده ام ولی.. بسه خوب حالا آشتی !  ...

شاید بتونیم  دو باره وزنه ی قطب این طرفش رو بیشتر از اون طرفش کنیم ...

منتظر تماس گرفتنش میشم ....

(3)


اینکه بحث مجرد بودن و تجرد باز شد ، دلیل خودش را داشت ( مثلا دو سه مورد اخیر ) ولی اینکه این تجرد آنقدر در من ریشه دوانده است و آنقدر به درجه ی از خود ارضائی کامل ( برای خود یکنفرم هم غذا ههای خوب پختن ... بدون انتظار از ماشین ظرفشوری بیجان و جاندار ، خودم بشقاب و لیوانم را میشورم ، لباس هایم رو خودم میندازم در ماشین رختشوئی و خودم در آورم و میندزم توی خشک کن و بعد هم خودم اطو یشان میکشم و تا میکنم و میگذارم توی کمد سر جایش ... ، ملافه های رختخواب رو خودم عوض میکنم ... گرد گیری و شیشه پاک کردن رو هم که خودم میکنم ... میمونه خرید که خودم میخرم و خودم هم میآرم خونه و پلاستیک آشغال ها رو هم حودم میبرم بیرون ... توی خونه هم فضایم پر شده است از تن موزیک های کلاسیک ... عطر و بوی عود و عنبر اصل هندی ... نور شمع بارون شده اتاق ...( روز ها هم غرقه درنور خورشید ... و ابر و مه) ...


اما تعجب میکنم از اون دختر پا در هوا ی غرقه در رویا های خیالی و دور از واقعیت ای که دم از این میزند که : « ... عاشق تجرد بوده و هستم و خواهم بود....» ... در حالیکه اونجوری که من شناخته ام اش ... ایشون بعد از پذیرفتن تعهد ازدواج ، بعد از اون بعله گفتنش ، حالا دیگه چه بخواهد و چه نخواهد ، سالهاست که در قید و بند قول و مسئولیت های تاهل گیر کرده است و در این میان تبدیل شده است به کد بانوئی خانه دار ، مادر ی بچه دار و زنی شوهر ( و مادر شوهر و پدر شوهر و کلی فک و فامیل شوهر) ـدار ...


نمیدانم چی بگویم ... ته دلم برایش خیلی نگرانم و دلشوره دارد ...

اما واقعیت اینست که وقتی میگوید : عاشق تجرد بوده و هستم و خواهم بود... دلم میسوزد ! برای خودش ، برای شوهرش و سرنوشت پسرش ...


و منتظر تماسش می مانم ...




نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

نامه ای برای تو ... جمعه ششم اردیبهشت 1387 12:32

نازنین من سلام !


اگر چه من خودم در رضایت کامل از جدائی با تو هستم و در ناز و نعمت فراوان غرقم و غم و غصه ای هم ندارم ولی ... ، ولی دیشب که به دیدن رضا رفتم ، دیدم خیلی از دست تو و همچنین من خیلی ناراحت و ناراضی بود و گله مند. - می گفت : « خوب ، به شما ها چه مربوط که من بیچاره ی بی تقصیر را از آن همه ناز و نوازش به این روز بیندازید ! ». اصلا بیحال و مریض مانند مینمود: بدنش پر از چین و چروک ... دلم برایش خیلی سوخت ...


میدانی ! شایدت یادت باشد ، آنزمانها چقدر سرحال و شاداب بود ... با آن قد و قامت رشیدش ! چه شور و شوق و غوغائی راه می انداخت اون وسط ها ! حالا کجا ، کاش بودی و میدیدی ... که ببینی طفلی حالا به چه روزی افتاده است ؟! ... طفلی انگار آب شده است ... آن غرور ... آن غبغب باد انداخته ... آن سروشونه ی شق ورق ... طفلی حالا چقدر ضعیف و شل و ول ...انگار انداخته باشنش یک طرف ، اون گوشه موشه ها ، مثل موش کز کرده بود ، رفته بود توی خودش ... یذره شده بود ... اصلا نا نداشت تکون بخوره ... پوستش شده بود عینهو پوست سیب پلاسیده ...


دلم برایش خیلی سوخت ... رفتم کنارش ، دستش رو گرفتم تو دستم ، دستمو کشیدم روی سر وکله اش ...نازش کردم ، نوازشش کردم ... سعی کردم دلداریش بدهم ، آرومش کنم ... همه اش بیتابی میکرد ...عصبانی بود ، هی نازلی نازلی میکرد ... و تمام مدت صحبت و گله اش این بود که : « مگر ما چه گناهی کرده ایم که گیر شما دو تا افتاده ایم ! آخه جرا اسیر دست شما ها شده ایم ؟» ... همه اش از نازلی می گفت ، همه اش از نازلی حرف می زد ...


رضا خیلی از دلش برای نازلی تنگ شده بود ... این را ، حالا خیال بد باز نکنی و پر رو نشی ها ، ...من احساس کردم !...


او را توی آغوشم گرفتم و نوازشش کردم ... سعی کردم با یاد آوری خاطرات آن زمانها یک مقداری به او آزامش ببخشم .. اما دیدم نه .. نه بیچاره نمی توانست ... بیچاره نمیتواند طاقت بیاورد اصلا ... مثل دیوانه ها شده بود ... خودش را به به این ور و آنور می زد .. محکم گرفتمش توی بغلم ... یک مرتبه ساکت شد ...انگار هر چی تا حالا توی دلش جمع شده بود یه مرتبه عقده هاش سر باز کردند ، یهو زد زیر گریه ... و زار زار اشک میریخت ... میریخت ها !... اشکش شرشر میریخت .... طفلی ... سعی کردم با دستم اشکهایش رو پاک کنم .... ولی مگر میشد ... باور کن یک جعبه کلینکس شاید مصرف شد ...


آره نازنین جان ، این از آقا رضا ، ولی تو خودت چطوری و از غم دوری اینها در چه حالی ؟

شاید حالا در نهایت اون غرور و خود هائی هایت که از تو میشناسم ، از اینکه رفتی و ازد ست علی یه راحت شدی ، در رضایت کامل باشی و فراموشم کرده باشی ؟ شایدم نه ! در ته دلت ناراحت باشی ، باور نمی کنم آن همه حرفها الکی باشد که به من میگفتی ... مگه میتونم باور کنم که تمام اون قربونت برم و فدات بشم ها و دوستت دارم گفتن هات کشک بود و باد هوا که یهو یکمرتبه همه چیز با رفتنت بخار بشه و تموم شه بره پی کارش ... ولی عیب نداره و گله هم ندارم ... شاید هم داری فقط برای من و و یا برای رضا ناز میکنی ؟ بخودم گفتم بی خیالش ، بزار این نازنین پیش خودش هر چی میخواد فکر کنه ، به جهنم ، اما من بخاطر این رضا و این طفلی نازلی هم ، که فکر میکنم ، او هم همین حالت ها رو داشته باشه ... ، بخاطر حرمت اون لحظه های خوب و خوش و ... و اون شب تا صبح های بیخوابی و بیداری ... ، حداقل در ازای اینها که مسئول هستم ، پا پیش بگذارم ... و وساطت کنم ...


نازنین ! بابا جان ... بی معرفت ، بی رحم .. خود خواه ... حالا من بد ! ولی تو خودت چی ؟ تو چرا کاری نمی کنی ! تو چیطوری با نازلی میتونی کنار بیائی نمیدونم ... ولی میبینم این رضا ی بیچاره داره میمیره ... او واقعا نیاز به یک دست نوازشگری داره تا بتونه او رو سر پا بیاردش ... تو رفتی ، برو ... اصلا میپذیرم ، باید هم بپذیرم ، حق تو بود و تصمیم تو ... این تو هستی که باید بدونی چیکار میخواهی بکنی ! بری یا بمونی ! شایدم منهم اگر جای تو بودم می رفتم ... ولی کاش به این دو تا بیچاره ها هم این حق رو قائل میشدیم که حالا که با هم آشنا شده اند ، اجازه بدهیم ، اقلا اینها ، گاه بگاهی سر بهم بزنند و بروند و بیایند ...


بهر صورت ، نازنین جان ، شاید خودت بهتر از من فهمیده باشی که بدانی کسی که میان این همه ناز و نعمت فراوانی که برایش فراهم کرده ام ، چرا همیشه یاد تو و نازلی می افتد و همه اش به شما ها فکر میکند ... شاید هم اونطور که به اون رسیدین اگر به منهم میرسیدین من هم حالا مثل او بودم ... من که بعد از رفتن تو ، سعی کردم مردانه ، هر چه که در توانم بود رو برای ارام کردن رضا حداقل فراهم کنم ... او بنظر من ، بهتر از این شرایط نمیتونس بهره از زندگیش ببرد ... الان هم توی ناز و نعمت دارد غوطه میخورد ... ولی نمیدانم او از شما ها چی دیده و شما ها با او چه کار کرده اید که این رضا ی بیچاره اینقدر به تو و نازلی دلبسته است ... و هی یاد شما ها می کند ...


فعلا کارم شده این که شب ها ، هر موقع که دلش برای شما ها خیلی تنگ میشه و بیتابی میکنه ، او رو تو آغوشم بگیرم و نوازشش کنم ... برایش قصه ها از اون روز ها میگم ... تا آروم بگیره ... نازش میکنم تا بخوابه ... گاهی شب ها زود میخوابه .. ولی بیشتر شب ها ئی که ناآرومی میکنه و گیر میده و منهم یاد گرفتم و رگ خوابش رو پیدا کرده ام و میدونم ها با هاش چطوری کار کنم و چیکارش کنم و کجاش رو انگشت بذارم که اشکش دم مشکش بیاد و زودتر عقده های دلش خالی شه ، بعدشم میذارم اونقدر گریه کنه تا دل و جیگرش حسابی جلا بگیرن ... گاهی احساس میکنم که توی اشکاش دارم غرق میشم ... بهر صورت منتظر تلفنت هستم ...


قربانت

هر دو تا مون

علی رضا

پسنوشت :

اقرار :

این نامه در چند جا با نام مستعارم  "سمیر رضائی " چاپ شده است! سمیر  اسم نوه ام است  و رضا از قسمت دوم نام خودم ! ... معمولا  نام " سمیر رضائی "  و همچنین نیز چند بار نام  " سمیرا  رضائی " را بعنوان نام نویسنده برای نوشته های ارو تیکی ام در اینجا و آنجا استفاده کرده ام ....

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

اندر باب زندگی تجردی ! پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 11:51
 

یکی از دوستان خانوادگی دوران تاهلم زن مجرد جوانی بود که دیوانه وار ، در بدر دنبال کسی میگشت که خودش را به او وصل کند تا از تنهائیش در بیاید ، او میگفت : آدمهای مجرد مثل توالت فرنگی هستند ! یا اشغال هستند و یا آدم باید برود رویشان و ...!!.


آن زمانها مرد مهربان و خانواده دوست ، شوهری خوب و سریزیر و آرامی بودم که ... همه ی همّ و غمّم رسیدن به فرزند و همسرم و مسائل مرتبط با آنها بود ....


با رفتن بانو اکس از زندگی مشترکمان !، بخاطر انتخاب ایشان برای ادامه به زندگی نوینی دیگر !، یک شبه ، بالاجبار تبدیل به آدم مجردی شدم ...


در اوائل ، ذوق زده ، به هزاران در و دیوار زدم تا عقده های دهان گشوده ام را سیرآب کنم ... 


از آن تیپ آدمها هم نبودم که بخاطر اخلاق گندشان کسی سراغشان نمیرود و یا اگر هم کسی نزدیکشان شد ، خیلی سریع از او می گریزند !... بار ها هر کس پرسیده است چه طور زنهای قبلیت بزور هم شده تو را نتوانسته اند برای خودشان نگه دارند ....!


به اینها باید بگویم ... ،  بر خلاف عقیده ی آن دوست خانوادگی آنزمانمان ، مدتها معتقد بودم که خیلی از کسانی که به سراغ من میآمدند ، گرگ هائی بودند که راه خانه ی بز زنگوله پا را پیدا کرده بودند .... با هشان سر به سر میگذاشتم تا ثابت کنند خاله گرگه نیستند و ....


ولی عملا بعدها وارد فازی شدم که دیدم نخیر ... اینطور نیست ... عالم مجرد بودن خیلی بالا تر از این بازی و بازیک  ها است ...  

تجرد ابعادی بسیار پیچیده تر  ، عظیم تر و گسترده تری دارند تا این ساده نگری های مقایسه ای که مثلا :

تجرد یعنی : آزادی و رهائی از قفل و بند تاهل ، و یا

تجرد بعنی :  ولنگ بازی و هوسرانی های بدون حد و مرز ...

نه دوستان تجرد و مجرد بودن برای خودش مزایا و معایب زیادی دارد ...


و هر مجردی نسبت به تجردش نظر خاص خودش را دارد ....

ما مجرد ها اگر چه گاه بگاه نیاز داریم ،  هر از گاهی برای بیرون آمدن از انزوا و تفرد و تنهائی به کسی پناه ببریم !... ولی در کل وجه مشترکمان در این خصوصیات قابل بررسی است.... که مثلا :


  1. میتوانیم پروانه وار زندگی کنیم ...

  2. هر کاری که میخواهیم بکنیم ، میکنیم ...

  3. بدون جوابگوئی به کسی ، میتوانیم فقط از دلگویه هایمان حرکت کنیم ...

  4. هر مجله و کتاب و فیلم و دیویدی و سی دی و موزیک که دلمان خواست میتوانیم بشنویم و ببینیم ...

  5. هر موقع و هر کجا که خواستیم بخوابیم و بخوریم و بنشینیم و پاشیم و ...

  6. با هر کس هر چقدر خواستیم تلفنی صحبت کنیم و توی اینترنت میچتیم ...

  7. هر تصمیمی خواستیم بگیریم ، میگیریم و هر موقع خواستیم تصمیم مان را عوض کنیم ، میکنیم ، بدون اینکه به کسی جوابگو باشیم ...

  8. بدون هیچ مشگل و داشتن حس شرم و گناه و ... میتوانیم با هر کس خواستیم میرویم و می آئیم و میخوابیم و بیدار میشویم ...

  9. میتوانیم بدون هیچ بهانه جوئی مسئولیت مسائل و مشکلاتمان را خودمان بر دوش بگیریم ...

  10. آپارتمان کوچکمان به آزاد ترین منطقه ی جهان و عالم تبدیل میشود ....

  11. بدون توجه به ارزش گذاری های دیگری به خودشناسی میرسیم ....

  12. میآموزیم که خودمان عامل خوشبختی و بدبختی خودمان هستیم 

  13. خودمان اهداف خودمان را تعیین میکنیم و ....

  14. خودمان برنامه های خودمان را تنظیم می کنیم ...  

  15. آمادگی کامل برای آشنا شدن با هر کسی را داریم ...

  16. مرز هایمان را میشناسیم و دقیقا میدانیم از طرفمان چه توقع و انتظاراتی داریم ...

  17. ...


نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

حرف های دل ... چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 11:23
 

حرفهای دل یک دوست ،برادر یا پدر یا عمو یا دایی یا هرچیزی که خودتون دوست دارید اسمشو بگذارید ...

(1)


زمانی منهم فکر میکردم فقط زنها تحت ستم هستند ... حالا میگویم خانم های عزیز ، ما مرد ها هم کم و بیش عین شما تحت ستم هستیم ...

به عنوان انسان هیچ فرقی با هم نداریم ... هر دوی ما ، چه زن و یا مرد ، در مقابل خود ، در ازای یکدیگر ، در اجتماع و در مقابل مقررات و قانون چه بعنوان پسر و یا دختر ، خواهر و یا برادر ، زن و یا شوهر ... برابر هستیم ...و از حق بشریت مساوی برخوردار هستیم و باید هم باشیم ... و موظف هستیم از آن دفاع کنیم و نذاریم که کسی به طریقی  به حریم مقدس این حق و حقوق طبیعی  انسانی ما تعدی و تجاوز کند... و یا آنرا محدود و یا سلب نماید...

حال اگرهر سیستمی ، ( به هر دلیل اجتماعی و فرهنگی و...) بیاید و با محدود کردن و یا حتی زیر فشار قرار دادن حق و حقوق بخشی از اعضایش ، به همه ی آنها توهین می کند ...

این سیستم میتواند یک خانواده باشد ، یک سنت باشد ، یک گروه باشد ، یک ایده باشد یک فرهنگ باشد و یا یک دولت باشد ...

 

مثلا وقتی در سیستمی مرد سالار حقوق زنان ، به هر فرم و شکلی ، حقوقشان پایمال شود ، احمقانه است که فکر کنم حق من مرد اضافه میشود ... نه ! حق من بیشتر نمیشود ، بلکه نه فقط حق و حقوق همسرم کم شده ، حتی حق و حقوق مادرم ، حق دخترم ، حق خواهرم ... هم کم شده است ... با کم شدن حق و حقوق اینان ، با عقب راندن آنان ، بار مسئولیت و فشار کمبود نبود آنها ، بر دوش باش ماندگانش تلنبار میریزد ... و این یعنی عدم توازن و عدم تعادل کل سیستم... یعنی در هم بر همی و کائوس در سیستم ... یعنی نا عدالتی ، خشم و جدل و در کل یعنی تلاشی و هم شکستگی حتمی آن سیستم ...  



(2)


ما آدم ها ، از نظرجنستی دو جنس مختلف هستم . .. آدمهای ماده و آدمهای نر، مونث و مذکر یا همان مرد و زن ...

ما ، از نظر هرمونی با هم  فرق و اختلاف داریم ، از نظر ساخت بیو - و فیزیولوژیکی گوناگون هستیم ... نتیجه ی این متفاوت بودن ها این میشود که امیال ، نیاز ها و هم احساسات طبیعی مختلف ولی مکمل همدیگر نسبت به یکدیگر داریم ... متفاوت و گوناگون ، گاه ظاهرا متضاد ولی عملا متکمل  ، اما  نه بد تر  و یا خوب تر و نیز نه برتر و یا پست تر !...


بعد ها هم از نظر پرورشی به ما ، بخاطر پسر یا دختر بودن ( و زن و مرد آینده ) کاملا متفاوت برخورد میشود ! می آموزیم ، پرورش میابیم ، تربیت میشویم و در نهایت مجبوریم بپذیریم ، که متفاوت هستیم

( اما این هرگز ، هرگز ! بهانه و دلیلی برای نابرابرانه برخورد کردن در حق و حقوق بشری و انسانیمان نمیشود ) ....


در مجموع ، نتیجه ی این متفاوت بودن ها این شده است که حتی شیوه های بیانی مان به زبان مشترکی حرف نمی زنند ... و ما به زبانی زنانه ای و زبانی مردانه ای حرف میزنیم !!!...


و حالا پس از هزاران سال تکامل اجتماعی ،که فرصت  بازیگری به من و شما ی تازه وارد ، به  این بازی زندگی  داده اند، ما را یر روی سن تاتر حیات به جان هم ا انداخته اند ... دو نفر انسان مختلف از دو گروه جنسی مختلف ، با خواسته های  ناروشن از خود و یکدیگر ، با نیاز های جسمی و جنسی و عاطفی متفاوت و نسبت بهم بی اطلاع و ناشناس  ... با دو زبان غریبه  و ...

ازما میخواهند در هارمونی و هم آهنگی کامل باهم کنار بیائیم ...

پسر با پسر ، دخترا با دخترا ! هر گروه به خودش پناه میبرد ... از همان کودکی ( و وای بحال کودکانی که در سیستمی رشد کنند که این تضاد ها را تاکید و تشدید کنند ! ... ) ، همان مشکلاتی که دامنگیر ما شده اند ... [ بهترین مثالش را میتوانیم در کتاب خیلی پر ارزش سیمای دو زن آقای سعیدی سیرجانی مطالعه کرد ! ]...



(3)


از آنجا که در این سیستم فقط بر پایه ی تشدید و تایید تفاوت ها و تضاد ها ، هر گروه برای خودش در دایره ی بسته ی خودش رشد خودش را دارد ... هیچکس نمی تواند از دیگری بیاموزد ... از هم یاد نمی گیرند ... موضوعات هر کدام برای خودشان و طرف مقابلشان تابو است ! زبان بیانی شان متفاوت است .. خود این باعث میشود که بجای فهم و درک یکدیگر ، هر کس در عالم خودش بماند ... و عملا از هم دور تر و دور تر بشوند....  بجای تفاهم با هم  ، به نبرد رو کم کنی  با هم بپردازند !  بجای در کنار هم و شانه به شانه هم راه رفتن ، هر کدام سعی میکند  روی  دوش دیگری سوار شود ، و یا دیگری مواظب یاشد دیگری روی دوش او سوار نشود ...  ، جو  و محیطی سرشار از سوء ظن و سوء تفاهم  و بدبینی نسبت به همدیگر  ....

پسر ها با پسر ها و حداکثر با مردها ئی صحبت میکنند که خودشان هم هیچی از زنها نمیداننند ... و دختر ها هم همنطور ... دختر ها با دختر ها و زنهائی که هیچگاه نفهمیدند و ندیدنت و نه لمس کرده اند مرد ها را  ...

همه ، بطور در گوشی ، بهم با کلی گوئی های غلط و غلوط مسائلشان را مطرح می کنند و جوابهای غلط تر هم میگیریم ...

در نهایت هم به این جا بهم میرسیم ...، دو انسانی با ضعف فراوان ، اطلاعات غلط ، پر از ترس ، کم و نا آگاهی از همدیگر ، هر کدام کار خودش را میکند ... نتیجه ی برخورد های غلطشان ، تضاد ، تصادم و جراحت ... و زخم ها و درد های روحی و روانی ... عقده ها و احساسات سر کوفته ی درونیشان را ، که آنرا هم ، از هم پنهان می کنند ...


(4)



در عمل دیده ام که هر چه جفت ها عملا از هم ناخرسند تر و ناراضی تر بوده اند ، میزان و درجه ی دروغگوئی ، خود فریبی و پنهان کاریشان بیشتر بوده است ...

دنیای خیال و فانتزی و واقعیت هایشان با هم همخوان نیستند و همسازگاری ندارند ...

دروغ ، ریا ، تظاهر ... هول ، ترس ، وحشت و اضطراب بر هر برنامه جسمی و جنسی ، در چهار دیواری آپارتمانشان و مخصوصا اتاق خوابشان ، حکمفرماست ...

با هم رابطه دارند بدون اینکه خود و یکدیگر را بفهمند ، درک کنند و ... می کنند کار هائی را بدون آنکه هر کدام لذت ببرد از آنچه در حال انجامش هستند ... مطمئن هستم تا 95 % زنها و مردها با هم مشکل عمیق دارند ، ولی رویشان نمی شود بیان کننند و نه بیان میکنند و...

هر کسی فکر میکند مشکل خودش است ... هر کس فکر میکند تقصیر خودش است ... هر کس خودش را مقصر و مسئول میداند ، عقده ی خود کم بینی به خودش پیدا می کند ، صدایش را در نمی آورد ، به مرور به آن خو میگیرد ، به آن عادت میکند ، احساسش را در خود می کشد و حتی یادش میرود که چه نیاز و احساسی اصلا داشته است و میتواند داشته باشد ... و یا حداکثر میپذیرد که طرفش مسئله دارد ... و سعی می کند که او را با مرضش بپذیرد و با کنار بیاید و او را بپذیرد و صدایش هم در نیاید .... از انجام آنچه در حال ود ... شان الکی و سعی می کنند



(5)


من معتقد هستم ...، همانطور که تغییرات را در شخص خودم و فرزندم و زنها و مردها ی دیگر هم دیده ام ، میتوان آموخت ... میتوان تغییر داد ... میتوان شکل گرفت .... میتوانیم به هم نزدیک شویم ... با هم کنار بیائیم ... خوشحالم که این بحث را حد اقل در این جا ، در میان اطرافیانم دامن زده شده است .... و ...




.





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

خورشید معجزه سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 0:55
 

(۱)

در چهار چوب  بند سه ی برنامه ی ریخته ام: ... برای جبران عقب ماندگی های  نکرده هایم ، شروع کردم به عمل !  که نتیجه اش را در صفحه ی مردان  میتوانید  اگر برایتان جالب است دنبال کنید !....

امروز نوشتم ...

 بعد از برنامه قبل که تصمیم گرفتم کار های عیاشی ام رو دوباره از سر بگیرم ...

دو کار خواهم کرد .... اولا به نام الکی .. دوما بدون نام و نشانی از دیگرون ... سوما فقط نظر و دید گاه من است ... شاید طرف مربوطه ام اصلا نظر دیگری از دیدگاه من برداشت کنه ...


در کل یک موضوع را باید یگم و اون اینکه قصدم نه توهین به زن و نه زنان است .. بلکه دید خودم است از زاویه ی فکری مردانه و به هیچ وجه نمیخواهم زنان باعث بشن مردیمان را از مان بگیرند ... زنیت آنها مارا تکمیل میکند ، همانطور که مردانگی ما زنها رو ....

ادامه ی مطلب .... اینجا!... تحت عنوان " در خلوتگه من رونق اگر نیست ... اینها هستند ! " ....


 

(۲)

 

دیروز مطلبی را نوشتم و یادم آمد  در شانزده ، هفده سالگیم  شعری با همین محتوا نوشته بودم ...

تمام روز ، این شعرک در ذهنم زنده شده بود! ...دنبالش گشتم !...

پیدایش کردم !      

دوباره مینویسم آن را ...

خورشید معجزه

مشهد  ۱۳۴۷

  

تا کی ؟

تا کی ، به آسمان بی ستاره ی خود

شب را تاصبح

در انتظار درخشش مهتاب

یا یگ تک ستاره ی سرخ

خیره میشوی ؟


تا کی ،

در انتظار معجزه ی طلوع

در شب

سزود می خوانی ؟


تا کی

تو

عصه ها و غمت را

در قصه ها .. فسانه ها ... و هر چیز دیگری ...

فریاد می کنی ؟


برخیز !

خورشید معجزه

در دست های تو ست

خورشید بی غروب


بر خیز!

برخیز و با طلوع

کتاب را ببند

و بوم را پاره پاره کن !

خورشید را ببین

خورشید را ببین

خورشید همره است

خورشید با تو است

خورشید بی غروب...


دیگر غم شکفتن گلهای کاغذی

از یاد می رود...

دیگر پرنده های کاغذی

پژمرده می شوند ...

دیگر شکوفه ها ، همه شان

میوه می دهند ...


دیگر ببند کتاب غمت را

در انتظار مباش

خورشید در دست های توست

خورشید معجزه

خورشید بی غروب


 



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

کلید سعادت در دست های خودتان است ... دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 16:21
 

دوستان !

جهان ، حهان واقعیت هاست ...

دنیای واقعی ، با دنیا ی ذهنیت ما ، حتما نباید تطابق داشته باشد ...

وظیفه ی ما این است که :

با ذهنیاتمان جهان واقع را بهم نزدیک کنیم ...

هر چه بتوانیم عینیت و ذهنیت ( واقعیت و حقیقت ) را بهم نزدیکتر کنیم موفق تر و در زندگی راضی تر خواهیم بود ....


یک مثال از خودم میآورم ....


واقعیت این است :

هر کسی با چیزی دلش خوش است ... من با آدمها ... با این قصه های زنده ی زیبا ...

سرم گرم است با خودم و با دیگران ....

کسانی که مرا از نزدیک میشناسند ... میدانند که میتوانند روی من حساب باز کنند ...

برای سعی در فهم و شناخت از دیگران بدون اینکه در حریمشان وارد شوم - ، آنقدر در دیگری عجین میشوم تا بتوانم شاید از زوایه ی دید او به جهان بنگرم ... و این فعلا همان حال و کیف و جذابیت و جالبی زندگی من است ...

شاید کتابخوان ها مرا بفهمند ...

انسانها برایم کتابهای زنده هستند ... همانطور که دلم میخواهد ببینم نویسنده ها چه میگویند و حتی در داستانهای واقعی آنان نقش بازی کنم ...

آدم میرود به سینما ببیند فیلمسازان قصه را چگونه میبینند ، فیلم تمام میشود و او میآید بیرون ... اما من با نویسنده ، کار گردان و بازیگران مستقیما همراه هستم ... حتی در فیلم ها هم نقش دارم ...


خودم اما کیستم ؟

مردی هستم در میانه سالگییم ...

خیلی کار ها کرده ام ...

بالا پائین رفتن ها را دیده ...

پروسه ی مردن و مرگ و همزمان زاده شدن ها و زندگی ها را از نزدیک دیده و تجربه کرده ام....

امید ها و نا امیدی ها

درد ها و رنجها ، شادی و سعادت و خوشی وخرمی ها را هم ...

آگاهانه متجرد مانده ام تا آزاده بمانم و بتوانم آزادگی عمل داشته باشم ....

عضو کلوپ ورزش هستم ... در منزل ابزار ورزش دارم ... پیاده روی و نوردینگ واکینگ ( عصا روی ) میکنم ... دوچرخه سواری...

روز تعطیل را استراحت می کنم ... خواب ... بالکن ... مطالعه ... نوشتن ...

روز ها یم را با برنامه های کاری خدمات اجتماعی میگذرانم ... از 8 تا 22 در حرکت و تحرک ...

در هوای ازاد خیلی هستم ...

اگر چه در شهرشلوغی زندگی میکنم ...

بیست و پنج تا سی کیلو اضافه وزن دارم ...

با داشتن دختر و نوه ها مدت هاست ترجیح میدهم که تنها زندگی کنم ...

از خودم خرسند هستم ...

با جمع و مردم و دوستان و آشنایانم رابطه های عمیق دارم...

ولی مرز های خودم را دارم ...

با آدمها مراوده دارم ...

میخواهم با خود های دیگران اما در ارتباط باشم ...

با آنها آشنا بشوم ، درکشان کنم و بپذیرمشان ...

رشد خلاقیت در این است که از ارتباط بین فردیت من و فردیت دیگری ، یک ما ی جدیدی خلق شود ....

مائی که هر کدام از ما در آن سهیم و هر کدام مستقل عمل می کنیم ...


در زمان حال هستم ...

و میدانم در آغاز خط زمان ایستاده ایم ...

میدانم مسئول خودم است و ر ازای خودم و دیگزان ....

برای اینکه بعد ها با حسرت بر نگردم و نگویم « اه ، این زندگی ای نبود که من داشتم ! » ، پیشنهاد میکنم:

بیائیم و ببینیم چه میخواهیم ... آرزوهایمان را تعریف کنیم ... و برای خودمان ، رسیدن به آنها را ، هدف مان سازیم ...

بیائیم و به نیاز های واقعیمان پی ببریم و ببینیم واقعا چه چیز هائی هست که دست یافتن به آنها خوشی و خوشحالی و خرسندی ما را تامین می کند ...

و آنگاه است که:

پس سعی میکنیم هر روز که میگذرد ، در جهت رسیدن به کوشا باشیم ...


باور دارم بعد از چند ی آنقدر از خودتان راضی میشوید که نمیدانید چه بکنید ! ...




نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

تصمیمم گرفته شد ! یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 2:14
 

دوستان رو و پشت پرده ...


در آن تصمیم ها ی مهم که چند روز پیش با شما ها مطرح کردم ... یک گام جلو تر رفتم ...

با تاکید بر اینکه روحیه آزاد و شخصیت آزاده ام را بر هر رابطه ی خوب و ایده آل ولی تنگ و محدود کننده ای ترجیح میدهم ... [ و یا با زبان همه فهم: حاضر نشدم خودم را بفروشم !!! ( اگر چه قیمت های خوبی هم پیشنهاد شد ! )] ... فهمیدم یک چیز را به هیچ قیمتی حاضر نیستم دیگر از دست بدهم ... و آن:

خودم بودن

است !...

اگر چه به قیمت تنها ماندم تمام شود .... !... ولی آن را  ترجیح میدهم تا با کسانی همراه شوم که تعهد های بیشتری از من ، در ازای خودشان میخواهند ...

از تعهد نمیترسم ... چون متعهد هستم به اطرافیانم ... از بندی شدن ... می گریزم ...ا از وابستگی ... از  اجبار...  

 

این بود که در لحظه ی تصمیم ....

ترجیح دادم :

خروس نباشم ...تا مانند مرغهای خانگی صبح تا شب توی مرغدانی بچرخم و هی نارضایتی ام را قدقد کنم..


چون برایم جذابیت ندارد که بر روی یک سیستم صاف و ساده ... هی بروم و هی باز گردم ، پس از خیرش گذشتم که همانند راننده قطار مترو در زندگیم دور خودم بچرخم ...


اینکه  مثل مگس و پشه  ، دائما وزوزکنان روی یک تکه چیز هی تاب بزنم هیچگاه  نظر مرا جلب نکرده بوده است ...


این بود که دیدم ..

همان عقاب و پرنده مهاجر بودن بهتر است ...

میخواهم موتور سواری ام را بکنم و هر از گاهی هم یکی دو نفر را در ترک زین خود بنشانم ...

دیدم ه سالهاست که لذت سبکبالی پروانه ای بودنم را برده ام ... و شاید هم سعی کنم  کمی زنبوری بازی در بیاورم ... ولی پشه ای و مگسی .... نه! نه ! نه !..

پس مجرد میمانم ...

تنها با خود ...

و ماجراجویانه به زندگی تنهائی ولی سرشار از خوشحالی و آزادی و آزادگی خودم ادامه میدهم ...

بی هیچ آرزوئی احساس خوشبختی می کنم ...

کیف میکنم ...

و میخواهم بعد از این به خودم برسم ...

قبل از اینکه به دیگران برسم ...

به نیاز های خودم..

حتی وقتی به تریش قبای بعضی ها بر بخورد ...

کار هایم را کرده ام ...

وظیفه هایم را به بهترین نحو انجام داده ام ..

و حالا میخواهم ...

در حاشیه ی محدود کردن فعالیت های عام المنفعه و خیراتیم

این سه کار را حتما بکنم :

  1. بیست کیلو کاهش وزن ( در عرض ششماه آینده ! ) و دادن گزارش گام بگام و موفقیت های آن از طریق یک روز نوشت ..
  2. آغاز به راه اندازی یک کار و کاسبی ساده ی بیدغدغه (سه ماه آینده)

  3. تهیه ی خلوتکده ی عیش و عشرت و لهو لعب ... برنامه با دوستان حال و باحال ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |