تبليغاتX
داستانه های هامبورگی
زندگی در لحظه ی حال ... شنبه سی و یکم فروردین 1387 2:3
 

یاد گرفته ام خودم را باتمام خصوصیاتی که دارم ... با تمام افکار مثبت و منفی ام بپذیرم ...

عملا سعی دارم خودم را از خیلی از افکار تحدید کننده رها سازم ... از محیطی که به مزاج من نمیسازد بروم... و از کسانی که ازشان خوشم نمی آید دوری کنم ... اگر حالم از کسی بهم میخورد توی رویش بر میگردم و میگویم ! ...و بی توجه به عکس العمل او خالی میشوم از بار ... بالهایم را میگشایم و ... سبکبال میروم به راه خودم ...


روانم ... جاری میشوم در لحظه هایم ... بجای آنکه بخواهم در لحظه بمانم تا ازدستشان ندهم ... با لحظه میروم تا با او بمانم...


ارزش انسانها را و خودم را نیز میشناسم ... پس کیف میکنم از هر دویمان ... و از با هم بودنمان...


میدانم در جاری بودن زمان، با همه همگام ، داریم میرویم ... در سرزمین ناشناخته ی بکر زمان نیامده ی هنوز ، با امکان افتادن هر اتفاقی که نمیتوان پیش بینی اش را کرد ... با پیروزی ها و یا شکست ها ... با روز های خوب و هماهنگ و روزهای درهم و پیچیده اش ...

برای من زیبائی در لمس لحظه های زمان است با تمام قصه ها و ماجرا هایش ... با تمام خنده ها و غصه هایش ... با تمام گریه و شادی هایش ... میبینم هر لحظه شانسی به من رو میآورد و از هر کدام درسی میگیرم ...


جاری میشوم در زمان ... با صافی و صداقت ، با هدف های کوچک وبا سرخوشی و خندانی و شوخ و شنگی ... سبکبال ...

سعی میکنم خود را از شر گیر و ترمز هایم برهانم ... تا با دست های باز تر بتوانم پر شتاب تر با زمان پیش بروم ...

هر جا گیر بیفتم دنبال راه چاره میگردم ... و میروم به راهی که میخواهم ... دور نمیزنم دور خودم ... میروم ورزش ... میروم قدم زدن ... فکر میکنم ... نصمیم میگیرم و انجام میدهم آنچه میخواهم و پایش هم میایستم ...


میدانم ، میتوانم و قادرم که در زمان از خیلی از امکانات موجود بهره بگیرم .. از گذشته ها درس و تجربه دارم و به آینده مینگرم ... و اگر حتی خاطره ای از گذشته در ذهنم بیاید میتوانم بنشینم و رویش اندیشه کنم ... بدانم که به گذشته تعلق دارند و دیگر در حال نیستند ... پس میتوانم درس های از آن گرفته را بکار ببرم ...

در حال میتوانم رشد کنم و گسترش یابم ... هر چه میخواهم سعی کنم همان خودم باشم ... بهتر میتوانم با خودم کنار بیایم ..

هر چه با خودم نزدیکترم .. خوشحال ترم .. رضایت بیشتری دارم ... و آرامش بیشتری میابم ...

پس حالا است که با سادگی و روانی میکوشم اکنونم را تا حدممکن توانائی هایم ، زیبا و دلخواه و خوب بگذرانم تا بعد ها حسرت و غم آنرا نخورم ...

نفسی با آرامش ، تو میکشم ... و با خیال راحت بیرون میدهم ... آرامم و احساس سبکبالی دارم.. میدانم زندگی منظر من است ...

پس میگویم به خودم بلند شو علی و ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

چگونه زنان را میتوان ارضا کرد ؟ ... جمعه سی ام فروردین 1387 5:37
 

 

نسرین خانم این سئوال  " جدی  جدی "  را از من کرده بود :

« ... من دير ارضا مي شم به خاطر همينم هميشه حشريم موقعي كه شوهرم منو مي كنه ارضانمي شم نمودونم چكار كنم كه زودتر ارضا بشم آيا شما راه حلي داريد؟... »...

به ایشان قول دادم:

نسرین عزیز ، ممنون از حس اعتمادتان ، جشم ! حتما ! پیشنهاد تجربیم را به عنوان مرد در صفحه  مردانه هایم برایتان  حتما خواهم نوشت ...

آنجا این را اقرار کردم که :

آنچه مسلم است من فقط میتوانم از زاویه ی مردانه ی خودم  نظر بدهم ...

نسرین جان!  

وقتی میگوئی که :هميشه حشريم برای من به این معنی است که خیلی شوق به رابطه ی جنسی داری ... فانتزی هایت زیاد است و تقریبا دقیقا حتی میتوانی آنها را  بیان کنی و بخواهی ! احتمالا حتی در ذهنت ساخته ای و مبدانی چه میخواهی !

تو میگوئی که : موقعي كه شوهرم منو مي كنه ارضانمي شم ... خوب علت آنرا میتوان در این دید که شما ویا مردتان ، شاید فقط به شیوه ی معمولی « بلند شد ، بکن توش ! » عمل میکنید و آغاز و پایان همبستری احتمالا با انزال مرد تعریف میشود ؟!...

متاسفانه ، نسرین عزیز ! شما در یک ارتباط نا قص و یک طرفه ، علیه خودتان به قاضی میروید ! و به همین علت هم ، علییت مشگل را ، در خودت جستجو می کنی و یا شاید هم میبینی ! نظر بهمین نگاه  هم ،  شما همه ی مسئولیت عدم ارضا شدن را به خودتان گرفته اید!  و می گوئید: من دير ارضا مي شم ! 

ولی چرا فکر نمی کنید که:  این  آقایشوهر شما ،  ایشان شاید زود جاری میشود و او تا تمام شد کارش ، میکشد بیرون و می افتد و بخواب میرود !... شما چرا فقط از خودتان بیجهت گله میکنید که :  کار [ او ] که تمام میشود ! [و او احتمالا خالی شده است و اینکه] من که هنوز به ارضا نرسیده ام ، ناراضی میمانم ! پس  من مشکل دارم  و حالا برای رفع  مشکلم چه کنم ؟؟!

پس آنگاه شما با احساس گناه از اینکه « این تقصیر من  است »  و بهمین هم  دلیل میگوئی : .. به خاطر همينم، نمودونم چكار كنم ..  ولی جالب است که برای تصحیح و رفع و رجوع مشگل ، با همه ی وجودت ، دنبال راه حلی برای خودتان می گردید و می پرسید كه : چکار کنم زودتر ارضا بشم ! و ...

و با شهامت میپرسی : آيا شما راه حلي داريد؟...


واقعا نمیدونم چی بگم نسرین عزیز !

خوب هر کسی یک جور ارضا میشه و هر کسی یک جور دوست داره ...

بنظرو تجربه ی من ... مرد ها ( و زن ها)ی ایرانی ، هر دو گروه در کل اطلاعات خیلی کم و ناقصی از مسائل تابوئی ولی و طبیعی و اولیه جنسی دارند ...

ولی خیلی کلی اگر بگویم ...


ارضا ی کامل روحی و روانی تنها زمانی است که مغز و احساس و جسم در هماهنگی کامل به ارضای روحی برسند... ولی از نظر جسمی و جنسی از نظر هر کسی «ارضا شدن » تعریف خاص خودش را دارد ....


به این ترتیب که تا 90 در صد از مردان ( و متاسفانه بدتر از آنان همچنین خود زنان نیز هم ) فکر میکنند که:  آلت تناسلی زنانه فقط در یک حفره و سوراخ خلاصه میشود و همخوابی یعنی اینکه : مردها باید فقط چیزشان را بلند کرده و آن تو بچپانند !..  مسلما با این شیوه ی فکری به این نتیجه می رسیم  که : « ارضا » شدن یعنی اینکه « مرد آبش بیاید !» ...


ولی بابا بحث و فکر وشعور و فهم خیلی پیشتر رفته ...


آلت تناسلی زنانه حداقل با وظیفه ی تخم گذاری و لقاح و تولید فرزند از نظر پزشکی قابل تعریف و شناخت و غیره است ...


ولی بیائیم و آن را از نظر دید زنانه ی «ارضا در رابطه ی جسمی جنسی » بنگریم . بحثی که متاسفانه در فرهنگ اروتیک  پر از شکوه مان  ، لغتی برای آن در فرهنگ ها ی لغت هایمان  برایش پیدا نکردم !  چیزی که به آن در آلمان اورگاسموس میگویند و در انگلیسی اورگاسم ! و من مثل خیلی های دیگر میگویم : رسیدن به اوج لذت جنسی .... و به خاطر نمودش « آبفشانی » میگویم !!! !


در زنان این را میشود از نظر مکانیکی تولید کرد ...

تحریک گاه های اصلی  در زنان، بر خلاف نظر عامه ،  نه در  واژن بلکه بیشتر در دو نقطه است:

 اولی آن چچله است ، که در خیلی جاها با بریدن آن به اصطلاح زنان را ختنه می کنند ! تحربه ی شخصی من خلاصه اش در این است که با تحریک دستی (انگشتی ) و یا و بویژه دهانی ( استفاده از نوک زبان ، لب ها و دندان ) آن ، زن خیلی سریع به ارضا میرسد ...

و دومین آن « نقطه ی گ » هست ... سطحی کوچک و اسفنجی ، در حدود دو ، سه ُ چهار سانتی دیواره ی بالائی و کمی متمایل به  سمت جپ داخل مهبل ، ( حدود ساعت ۱۱ (؟!)) است ...  همان چیز دکمه ای مانند  ، که من به آن نام دکمه ی آبپاش زنان داده ام ) ...


نظر من این است که وقتی ما مرد ها بتوانیم این را درک کنیم که با تغییر دیدگاهمان نسبت به مسئله ی همبستری و تغییر محوریت مرکزیت آن از روی « آلت خودمان » به «  لذت آفرینی در زنان  » بپپردازیم تازه اینجا است  که خواهیم فهمید:

زنها با «باز کردن و گشادن خودشان » آنگاه ما مردان را به چه درک والائی از لذت بردن جنسی و جسمی ( هزاران بار قوی تر از آن شل و ول شدن بعد از جاری شدن آب بدست میآید) میتوانند برسانند...

خلاصه این که:

  •  با همخوابه ی مورد علاقه ،
  • در محیطی مناسب و
  • با آمادگی درونی میتوان
  • با وقت گذاشتن ( دو سه ساعت ) و
  • ور رفتن با هم ( بر پایه ی میل و اعتماد و علاقه و محبت و آرامش )

به ارگاسم رسید ...

یک چند تمرین ساده مثلا گذاشتن نوک انگشت بروی لب ها و با نوک زبان زدن به آن میتوان حدودا زمینه ی احساسی و توانائی عملی را برای بکار گرفتن آن تمرین کرد ...

سه حرکت زبانی بالا و بائین بردن ، چپ و راست راندنش و کامل ترین آن حرکت زمان همانند نوشتن عدد 8 است...

با استفاده از مالش های زبانی و زدن ضربه های نوک زبانی با درجه ی فشار ملایم ویا شدید ...پر و همچنین فاصله ی ضربه ها و استفاده از لب ها و وندانها میتوان چچوله کیف کلیتوریس را بالا برد ... و زمینه ی بکار بردن انگشتان ( مخصوصا نشانه و وسط ) را برای تحریک نقطه ی گ را فراهم کرد ...

مسلما برای این که بتوان درجه و معیار کنترلی داشت مرد باید بعنوان  فعال در بازی،  بر خود آنقدر تسلط داشته یاشیم و یا از آرامش کافی برخودار باشد ، تا که بتواند علائم مختلف ارسال شده از طرف همبازی اش ، مثلا  از مدل نفس کشیدن ، موج ها ، لرزش ها  و رعشه ها و حرکت ها و قوس و کش های بدنی و صدا های خارج شده از طرفمان ، حال طرفمان را درک کنیم ، جایگاه او را بفهمیم و بر اساس آن ،  بدانیم چگونه ادامه بدهیم  و چکار کنیم ...  و چقدر پیشروی کنیم و با چه سرعتی و چه فشاری و...

یک اقرار : برای بهتر کردن تفاهم و ارتباط با طرفم  ، دو راه را پیدا کرده ام که تا بتوانم بطور استریو ، مستقیم تر این تماس را عمیق تر بر قرار بکنم :

یکی آنکه از طرفم خواهش میکنم و (یا عملا میخواهم ) که در موقع بازیهای من ، دست هایش را روی شانه ها و یا سرو گردن و یا روی دستهایم بگذارد و بکشد ( تماس رفلکسی ) ...

و دیگر آنکه همزمان با عمل تا حد امکان  سعی میکنم که تماس چشمی با هم بر قرار کنیم...

معمولا بعد از نیم و تا گاهی بعد از یکساعت بازی و غالبا بعد از چند بار آمدن ایشان تازه وارد مرحله دخول میشویم ...

تازه در این فاز هم سعی می کنم : با روی کار گذاشتن او  ، رهبری بازی را به او بسپارم تا من ، خودم را با فانتزی های و مدلهای مورد علاقه ی او ... همخوان و همساز کنم ...

معمولا چون سر صحبت  « حرف های بی پرده » را با ظرافت باز میکنم ! ... سعی میکنم با شنونده ی خوبی بودن  ، از لابلای حرف های  گفته و نا گفته اش  ، بیشتر او را بشناسم و  از نیاز ها ... خوش آمدن و یا ترس هایش آگاه شوم تا بتوانم با او بیشترین تماس های روحی و عاطفی را هم بر قرار کنم ..



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

بر سر سه راهی تصمیم ... پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 23:11
 

برای میترای نازنینم  نوشتم که :

متاسقم که سرم درست در همین لحظه که با هم آشنا شده ایم و میتوانیم  با هماندیشی راه حل های خوبی برای  کنار آمدن با گاز و کلاج و ترمز های ماشین های مان در جاده ی زندگی داشته باشیم  ،  به مشغله ی فکری بزرگی گرم شده است ...

مسئله ای که نه میخواهم  و نه میتوانم به همین سادگی و سرسری  از آن بگذرم ! ...   اگر چه زمان تصمیم گیری  خیلی کوتاه است و از اتفاقات زندگی است  که درست در همین لحظه ، اتفاقا جند تا مسئله ی خیلی مهم زندگی  ام ،  که ظاهرا بهم ارتباط و اتصال نداشته اند  ، ولی  درست در همین چند روز اخیر  ، با ترکیب و  فرم خاصی اینگونه شدید بهم پیوند خورده اند ،که باید در کمتر از دو هفته ، آخرین تصمیم واقعی زندگیم را بگیرم !

سه امکان واقعی و هر سه عالی و هر سه خوب !  ولی با نتایچ متضاد !... کاش میشد  هر کدام را به تنهائی انجام بدهم !  اگر میشد ، هر سه را انتخاب میکردم !... سر راه و سه آمکان تاریخی ، در این آن واحد ، جلوی راهم سبز شده اند ...  

سرم باید بطور جدی با آنها گرم باشد در این هفته !... 

درگیری دیگری ندارم !...  فقط  باید تعیین مسیر باید بکنم !... تصمیم به آن بگیرم و ... بزنم و بروم ...

خانم  اکس ( مادر دخترم ) پیشنهاد برگشت داده و شرط و شروط ( درست و واقعی و به حق خودش را دارد )  ... 


به هدفی که سه سال و نیم پیش برای خودم گذاشته بودم به عالی ترین شکل ممکنش رسیده ام ... و آنطور که خودم را میشناسم اگر  هدف دیگری برای خودم نگذارم سرد میشوم ، احساس خلاء و اسارت و دلتنگی ...

باید حالا ، جدا به شخص خودم برسم ...  و بعنوان پاداش به خودم و جبران  نکرده های عقب  انداخته ،  و انجام هر آنچه را که  در این سه سال شب و روز با پشتکار زیاد به قیمت کنار گذاشتن خیلی از علایقم ... ، عیش آنها را بر خود منقض کرده بودم  را با اشتهای بیشتر  و حرص و شهوت زیادتر بطلبم .. تا احساس بار حماقت از دوشم برداشته شود ...

جون خودم را میشناسم ... و چون (حوصله ی بیان ریزه کاریها را ندارم  ... و)  مزایا و معایب و خوبی و بدی ... و امکانات و تحدیدات هر  یک از این راه ها دقیقا میدانم ... کارم سخت تر شده است ... 

خلاصه اینکه:

در این میان باید این تصمیم ظاهرا ساده را بگیرم :
1) ادامه  دادن به همین زندگی پروانه ای !... آزاد و بی بند و بار ...
2) زندگی زنبوری !.... مفید ولی مقید به خواست و نیاز دیگران
3) زندگی مگسی !...  ماندن روی همین دستآورد  ساخته و پرداخته شده ...و  حداکثر دور خودم  چرخیدن تکاملی !...

در مثال ماشین و رانندگی :

۱) گاز دادن با موتور هندا در  اتوبان و رفتن برای  خود!... کیف و حال و بی درد و سر ...فقط  تنها و سر گردان به همه جا رفتن ، در هیچ جا نبودن ...

 
۲ ) رانندگی اتوبوس ، تاکسی و یا آژزانس در شهر !... کار و شغل و مسئولیت و خدمت رسانی به دیگران... در گیری های شیرین در ترافی و سر کله زدن با مسافران ...

۳) راندن مترو ! ... هی رفت و هی بر گشت بر روی سیستم صاف و ساده ... حد اکثر با فشار چند دکمه ...

 

حالا برای خودم فرض کرده ام:
تنها  هفت سال فعال پیش رویم هست
و میخواهم دیگر الکی تصمیم نگیرم ....

و  پای تصمیمم هم  میخواهم بایستام

آیا :

مجرد بمانم:  وحشی با همین ادا و اطوار ها ...
با ملکه ، کجدار و مریض ! دوست  بیست و پنج سال  آخر زندگیم 
یا متاهل و مسئول و سرو سامان در آخر عمری ...

در یک جمله : میخواهم در جه قالبی ادامه حیات بدهم ...

عقابی ، پرنده حرمی مهاجر ،  خروس خانگی ! 

 پسنوشت :

نسرین خانم این سئوال  " جدی  جدی "  را از من کرده اند ...

« ... من دير ارضا مي شم به خاطر همينم هميشه حشريم موقعي كه شوهرم منو مي كنه ارضانمي شم نمودونم چكار كنم كه زودتر ارضا بشم آيا شما راه حلي داريد؟... »...

نسرین عزیز ، ممنون از حس اعتمادتان ، جشم ! حتما ! پیشنهاد تجربیم را به عنوان مرد در صفحه  مردانه هایم برایتان ( بدلیل بالا با دو سه روز تاخیر ولی قول دادم  که حتما ! ) خواهم نوشت ... آنچه مسلم است من فقط میتوانم از زاویه ی مردانه ی خودم  نظر بدهم ...

شما هم اگر نظری جدی در این مورد دارد میتواند ( اگر خواست میتواند با نام مستعار  هم شده  بنویسد فقط توهین ، متلک و ناسزا و غیره را ، با تمام حرمت به شما  پاک میکنم !)  ...

 
 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

 

دوستان

حالم خوب است ... مشکلی هم ندارم ...



اواسط سالهای 2005 بود که در یک بعد از ظهر اتفاقی افتاد .. نشسته بودم برای خودم و با انگشتهایم بازی میکردم ... فکری افتاد در سرم ...



در جائی اشاره به این موضوع کردم :

« ....جرقه ای بود که به پود وجودم افتاد. ایده ای بود که شررش به وجودم گر زد. فکری اگر چه خام ولی با اطمینان قلب ، باور به یقین آن داشتم... آژانس خدماتی برای ایرانیان در غربت. آویزه گاهی برای چنگ دست نیاز دراز شده ایرانیان نیازمند....» ....

و رفتم دنبال عملی کردنش و نتیجه اش را هم الان در چند جبهه دارم بخوبی میگیرم ... کار ها هم افتاه است روی روالش و خود بخود در حال شدن هستند ...

به لینک های حاشیه ی همین صفحه نظری بیندازید و ببینید:


خوشحالم که پیش خودم راضی هستم ... ولی این هم حقیقتی است که بخاطر رسیدن تا این جا باید از خیلی از چیز های دیگرم می زدم و یا صرفنظر می کردم ...

احساس میکنم از حالا به بعد اصل دیگر رسیدن به آن هدف نیست ... بلکه با رسیدن به هدف ، باید عمقی آن را سازمان و سامان دهی بگنم ... در اینجا نیاز به همپایانی دارم که مرا همراهی کنند ... و خودم آرام آرام به کناری خزیده شوم ... و فقط بعنوان ناظر ، با نقشی مشاورتی حداکثر با همنظری فعال از همیاری عملی دیگران بیشتر استفاده کنیم ...

مثلا از وظایف انجمن به ثبت رسیده ی ای . اس . دی هامبورگ ( اینترکولتورله سوتسیاله دینست یا همان مر کز فرهنگیت های چند ملیتی [ نه فقط برای ایرانی و یا فارسی زبانان بلکه عمدتا اینان و دیگران هم از جمله ترک و یوگسلاوی و روس .... ها] سرویس دهی به خدمات و خادمین اجتماعی) میباشد ...

خوشبختانه ما با تاسیس و به ثبت رساندن ای اس دی ، این توانائی را پیدا کرده ایم که با پشتیبانی و همراهی و همکاری مرکز توانرسانی آریانا ، و سازماندهی کادر آموزشی ، از طریق گذاشتن دوره های آموزشی و مدرک دادن (مدرک تائیدیه ای قابلیت و توانمندی ) به کسانی که به شیوه ی عام المنفعه قصد کمک و یاری رسانی به مردم خارجی و حتی آلمانی نیازمند را دارند

یاری میدهیم ... علاوه بر آن برنامه ها و ایده هایم را از طریق سازمانهی سیستم مدد رسانی مستقیم به خارجیان ( از جمله ایرانیان و فارسی زبانان و دیگران ) از طریق عرضه ی خدمات سازمان داده شده ی مشاورت و همراهی و همیاری برای یاری دادن به نیازمندان و جه از طریق غیر مستقیم : ارائه ی امکانات رفاهی / خدماتی به آنان مثلا دادن امکانات برای برگزاری نشست ها ، گرد هم آئی های آنها و تشکیل گروه های کاری با در اختیار آنان گذاشتن امکانات مکانی و پذیرائی و غیره ....تا سازماندهی به نشست ها و ... و غیره ....و در حقیقت عملا از طریق یاری رسانی به خودیاران دیگر ...

نمیدانم موفقیت از این بیشتر ...

انرژی ام عملا صرف این راه ها شده است ...

و رسیده ام و رسانیده ام به اینجا ...

ولی الان دیگر واقعا میخواهم بروم ... یک قدم به جلو و به خودم یک استراحت کوتاه بدهم تا دوباره خودم را بیابم ..... در حقیقت ... راستش اینست که میخواهم بعنوان دستمریزاد حلی به خودم بدهم و دنبال کار خودم و بر آوردن نیاز های شخصی خودم ... برگردم به سر و سامان دادن به رابطه های خصوصی ام یعنی :

زن و

زندگی و

کار وشغلی با در آمد ساده و مکفی

...این حرفها ...

و این برای من یعنی یک مقداری تغییر الویت ها ...



علتش هم در این است که میبینم :

سن من دیگر رسیده است به مرز نزدیک 60 و اگر دیگر الان کار ی نکنم ، دیگر دیر میشود ...

برای همین با تمام وجود میخواهم - بدون آنکه بخواهم بهانه بیاورم – فعالیت این صفحه ام را به حداقل می رسانم ، یعنی دیگر در این صفحه جز موارد اضطراری نخواهم نوشت ...



از یک جمله ی نظر داده شده توسط فردی در صفحه ی دوستی ، این فکر به ذهنم رسید که به جای روز نویسی و غیره ... خودم فقط به صورت یک عابر و یا مسافر می آیم سراغ شما ها .. سرکی میکشم و شاید با هم به صحبت و بحث جدی بنشینیم و بعد هم میروم پی کار خودم ...



عزیزانم ...

برایتان سورپریز های زیادی دارم ...





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

زمانی برای مستی اسب ها .... دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 2:25
 

 

دیروز قول دادم  ... و میخواهم ...  

میخواستم دراندر مزایای تجرد بنویسم ....

آز آزادی حق انتخاب

و از غمهای شب های سرد تنهائی  ..

که......

 

 اتفاقا گذر این خانواده ی خوشبخت به صفحه ی من افتاد ...

کسانی ساده تر از شیوا

و ایرن و

زهرا

و .... رفتن بدیدن  صفحه اش  ( اگر خواستید شما هم بروید !) ....  از اول تا آخرش را خواندم ...خیلی مرا مجذوب خودشان کردند ایشان ... آنقدر که .... 

....حتی مجبور شدم برایشان این یاداشت را بنویسمکسانی که مرا می شناسند میدانند اغراق و غلو در نوشته هایم نیست ... - در مورد ایشان هم از ، ته دل و بدون تعارف و  ... نوشتم  :

«....میتیا خانم ! ....

به " اون" ـت تبریک می گم که یک فرشته ای مثل تو رو داره ... و آفرین به تو ! که قدرش رو میدونی ... .....

خوشحالم که با انسانهائی خوشبخت و طبیعی ، مثل شما ( ... زوج های نمونه ! ) هم ، گاه بگاه رو برو میشوم ... » ...


....  دیدم در اینجا این مادر  عاشق پسرش ، با چه عشقی و چه زیبا و چه خوب از لحظه لحظه هایشان ...   ثبت میکند ... آنقدر این میتیای نازنین ،...  رابطه ی عاشقانه شان را  بیان میکرد که  تعجبم را بر آنگیخت  که  چرا تصویری از  مردش  ( یا بقول این همسر مهربان: " اون! ") در این صفحشان نگذاشته است ...

همه ی صفحه اش را خواندم  ...  چیزیکه توجه مرا خیلی خیلی جلب کرد  خواندن غم و غصه و ناله های پر از درد های او از تعهد و مسئولیت وابسته بودن در زندگیش بود ....

دیدم همان قدر که من مجرد ، از غم شب های سرد تنهائی ام مینالم و جزّ میزنم ، ایشان به عنوان نماینده ی حی و حاضر جلوی رویم از آدمهای خوشبخت متاهل ، بر عکس من ، در حسرت تنها بودن ... چه له له ئی میزنند ! حتی برای چند ساعت چه ناله و نوحه ای راه انداخته است ...

عین نقل قول از نوشته ای تحت عنوان " شام چه باید بخوریم  ؟ " ( کلیک کنید )

مثلا نشستم یه چند ساعتی رو فارغ از روزمره گیهای تکراری واسه خودم باشم که این فکر شام لعنتی یه ذره هم آرومم نمی ذاره!

خوب البته میشه نیمرویی املتی درست کرد (ولی خوب همونم خیلی سخته)یا از بیرون غذا گرفت !ولی آخه خوب چقدر دیگه !چند بار!؟

فکر کنم مجبورم امشب خودمو خیلی واسه اون لوس کنم تا چیزی بهم نگه وبی خیال شه.

وای که چقدر سخته بهانه هایی تراشیدن واسه از زیر کار دررفتن اونم کارخونه.

حاضرم از صبح تا شب بیرون از خونه کار کنم ولی کار خونه- آشپزی - رفت وروب وخلاصه از

این کارای تکراریه الکی اصلا......فکر کنم اشتباهی زن شدم من بایستی مرد میشدم....



خوب این حرف دل هر زن است که بار کدبانوئی هم ( در کنار کار بیرون ) رو سرش خراب میشه !



ولی چیزی که این فرشته خانم نجات آسمانی من ، با اون حرف های راز و نیاز گونه ی ته دلش ، که چون در صفحه ی خاطرات پسرش به عنوان یادگاری نوشته است ... ( و به همین دلیل هم ... معتقدم صاف و صادقانه گی زیادی میتواند پشتوانه اش  باشد !!! ) ... مرا به شوق انداخت ... او میگوید :

اشتباهی زن شدم من بایستی مرد میشدم...یه مرد مغرور خوش گذرون که همه چی

 رو فقط واسه خودش میخواد ودلش.

اولا که ازدواج نمی کردم ....

اگر م حالا حاضر میشدم یکی رو بگیرم همون اول باهاش شرط میکردم که هر وقت ازش سیر شدمو دلمو زد باید خودش بی چون وچرا بره!

من که خط ندادم تا آخر عمر یکی رو تحمل کنم !

خلاصه همون بهتر که مرد نشدم ...

واگرنه بیچاره اون دخترا وخانمایی که با من در تماس بودن باید هی عذاب میکشیدن. چون هی منو میخواستنو منم مهلشون نمی دادم

دارم وقتم رو تنظیم میکنم که برم سوار کاری.

عاشق اسبم.... وعاشق اینکه تو یه دشت  با یه اسب سیاه چهار نعل برم............برم وبرم تا جایی که دست هیچ کس بهم نرسه ........

بعدش شاید بخاطر شنیدن صدای درینگ درینگ زنگ تلفن میاد توی عالم واقعیتش ....و با حسرت میپرسد :



چرا خیلی از کارایی رو که دلم میخواد نمیشه انجامش داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ( علامت تعجب ها از خود این زن است نه من ) .....



"اون" است   ...

ناجی اش از غیب ...

آخ جون. اون موجود دوست داشتنی و مهربون زنگ زد وگفت که .....

و این جا این نازنین مرد به او پیشنهادی میدهد که مسیر زندگیشان را تغییر میدهد :




خوب خودتون برین و بقیه اش رو اینجا کلیک کنیند و بخونیند!

میان نوشت :

 

اما من برای شمائی که حوصله نداشتند فعلا بروید توی  صفحه ی خانم ، چو ن میخواهم تو ی خماری نمانید ، بقیه ی ماجرا را از زبون خودش ، نقل میکنم :

اون موجود دوست داشتنی و مهربون زنگ زد وگفت که که شام میریم بیرون.از این بهتر نمیشه

میدونین آخه وقتی از بیرون غذا بیاری خونه در هر حال باید میز بچینی بعد نمی دونم قاشق

وچنگال ولیوان وخلاصه خودش کلی زحمت داره دیگه!

بابا من تنبل نیستم ،خوب از کار خونه بدم می یاد .....چطور اگر یه آقایی بگه که از فلان لباس

بدش می یاد  یا از فلان رفت وآمدو آمدو شد.ما باید تایید کنیم.... خوب حالا هم من از کار خونه

بدم می یاد.. 

در ضمن ایشون ، دستشون درد نکنه ! ، توی صفحه شون  یک درس خوبی هم دیگری هم به من دادند ، .... در این جا  ! ( کلیک کنید)

همجنسان عزیز متاهل من ، مردان عزیز ، آقایان ! این نصیحت دوستانه و زنانه را هم از ایشان بشنوید و بکار ببندید تا شما هم «عزیز دل خانمها و یا زنان و یا معشوقه ها » -یتان بشوید :



تصمیم گرفتم ((اون)) رو [ مقصودش مردش است]  ((موجود دوست داشتنی ))خطاب کنم.آخه خیلی بهش می یاد

این طوری وقتی که هر کاری که دلم خواست برام انجام داد،مهربون بود،عشقولانه رفتار کرد،هر چی گفتم نه نگفت، هر چی خواستم خرید وهر جا خواستم برد میشه همون موجود دوست داشتنی ودر غیر این صورت میشه موجود غیر قابل دوست داشتن.

امروز اون موجود دوست داشتنی کلی به ما حال داد.......

نه چیزی خرید ،نه جایی برد، نه مهربون بود ،نه عشقولانه رفتار کرد.....

فقط گفت که لذتهای لحظه ای رو بچسب!.....بعضی وقتا تو غیرت وتعصب این موجود دوست داشتنی شک میکنم!



حالا که همش از خوبی  ایشون و مخصوصا از آموزشهای بینهایت پر ارزش این خانم  درسها آموختیم ، همینطور که خودشون خواستن که :

..:: بیایین همدیگرو نقد وبررسی کنیم! ::..

میگویم باشه !! ... (ولی دلخور نشی یکباره ؟! ) ... او  کی !! 

خوب حالا که از هنر هایشان گفتم ، جا دارد  که بیایم یک کم  هم از عیب و ایرادایش بگویم ...

ایشون اومدند و همینطور بی مقدمه ،  اون وسط  ها ، به میترای درهم و برهم طفلی ... که در اوج سرگردانی روحی و روانی تقلا دارد میکند که راهی و چاهی را بیابد ، ذرتی این نصیحت الکی  را میکند !  :



سلام میترا جان.

میدونی نمیدونم چی باید بگم.

ولی مطمئنم اگه اینقدر ناراضی بودم اصلا تحمل نمیکردم.
آخه آدم مگه به خاطر بچه زندگیش رو جوونیش رو به باد میده.
بابا بچه بزرگ میشه بعد بهت میگه میخواستی نسازی....

فکر میکنی آخر سر از این همه گذشت در مورد بچه چی نصیبت میشه؟!


اسب سرکش بتاز.

همان طوری که دلت میخواهد نه آن طوری که دلشان میخواهد.....


هیچی نمیگم ! شپراخ لوز شدم !  زیپ زبونم رو میکشم ! نمیدونم چی بگم ! فقط میگم این صحبت اسب سواری و اینها آرزو های نهفته ی ایشان است ...

فقط می پرسم:  خانم محترم !  آیا شما واقعا  این نصحیت رو به خودتن هم میکنید؟؟ !!

ببخشید ... باز از مسئله ی خودمون اصلا یادم رفت ... امروز در باره ی چی قرار بود حرف میزدم ؟...


آها ...

درباره ی "تجرد و مزایا و معایب آن "...


خوب !...

آره ! داشتم میگفتم خیلی خوشبخت و خوشحال و راضی از تجردم هستم ... اما بعضی وقت ها هم حسرت و درد دارم ... . من هم شبهائی دارم پر از درد و رنج و تنهائی!  شب هائی که از درد تنهائی  مینالم ... و مجبور میشوم به متکا پناه ببرم !! .. آقا خیلی درام شد !  بر گردم سر شوخی ...

از آنجا که هی صحبت اسب و اسب سواری شد ..و این حرفها درباره ی غم و درد این جور چیز ها ... شعری را که  همین امشب برای آزاده جونم نوشتم ، و موقع ویرایش همین نوشته ، برایش تلفنی خواندم ، رو برایتان بنویسم .... داستان ...

داستان سوارکار خسته ای ، که  اسب سیاه یالش  گاهی چموش بازی در میآورد ..

شعری که در صفحه ی مردان نوشته ام با عنوان



« شبی که اسب من مست کرده بود .... »



اسب سیاه یال من

امشب

خوابش نمیبرد .....



اسب سیاه یال من امشب

در دشت خاطرات سبز یاد های تو

هوای تو کرده ست ...

بیتاب است ...

 

چکار کنم ؟...

نمیدانم ...



دزدان شهر سمنگان ، همه شان ماشین میفروشند ...

حالا ... 

 یکشنبه ها 

در وال مارکت شهر ...



آن شیر و آن اژدها ...

همه خوابند در عمق قصه های شاهنامه ی فردوسی ...





اسب سیاه یال من اما ...

بیدار است ...

بیتاب....

هی شیهه میکشد ...

و دیوانه وار ... سم میکوبد بر زمین ...

میخواهد ...

میخواهد

مجبورم میشوم ...

زنگ میزنم :

سپید برفی من ؟!!!

خواب است !

گوشی را میگذارم !

سیندرلا دنبال کفش هایش می گردد هنوز ..

راپونسل موهایش را پانکی زده است و

آسانسور خانه شان خراب است و آپارتمانش طبقه دوازدهم ...

اما زیبای خفته ی من بیدار ، ...

 تنها ست ...وای ! 

اما او حیف ! امشب نمیتواند ! رگل است ...

با آنا  که قهرم ... ولش کن !

شهرزاد لوس است ...

ملکه خانه دوست پسر دیگرش و....

فرشیده هم که سر ش بامشکلاتش گرم 

خانمک ؟... نه ! حوصله اش نیست ...

اصلا بیخیال !!...

دفتر تلفن را میبندم

و مینویسم در در دفتر اشعارم:

« ....اسب سیاه یال را ، من امشب

زین میکنم ...

چهار نعل به سوی شهر تو

خواهم راند ... 

بگشا در  را و دروازه را

وقتی تو را بنام بخوانم

سوار شو ...

با هم برانیم

تا آسمان پر ازتندر

تا صبح

تا فردا

.... ... » ...

برای آزاده خواندمش 
خیدید و گفت: مرسی ! چه 
قشنگ گفتی ! ....

آذر خواست برایش چاپ کنم ... 

اسبم سیاه یال من ....

هیس !!!! 

خوابیده است اینک ...

لای دو رانم ، آرام .....

و من هم ....

خسته تر از او ...

و ....

خــــــــــــو ا ب آلــــــــووو.... 

چراااااااغ خواااااااب را خااااااامووووو 

خخخخخررررر........ 




 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |




« باید بگم من اصلا ادم با شهامتی نیستم!! »

این رو دخترک لجباز گفت ،  و نیم صفحه با شهامت تمام از خودش ، ترس هایش ، بند هایش و آرزو هایش و امید هایش .. از توان وناتوانائی هایش ... نوشت و در صفحه اش به عالم و آدم عرضه کرد ... ( کلیک کنید و بخوانید ! )

من با او گفته بودم شهامت داری ! درست به این خاطر که چون او متهورانه اقرار کرده است : « ....من دختر حوا هستم و چشیدن ممنوعه ها سنت موروثی ماست.. » ... منهم همین رو تابلو کردم ، به بقیه اش کار نداشتم که چقدر بزرگ است و یا کوچک ... فقط این رو میبینم که دختر خیلی خیلی خوبی است ! ....

برایش فقط چند خطی نوشتم که:

دخترک لجباز من !

دیگر متاسفانه و یا خوشبختانه ... « زبان زنانی ( همانطور که اسپانیائی ، آلمانی و... ) » را از خودتون یاد گرفتم ... به زبون خودتون ، هم دارم حرف میزنم ... میفهمم چی میگی ... برا همین هم میگم شهامت داری چه دلیلی بالاتر از اینکه بیائی و باشهامت بگوئی :

شهامت ندارم ...احساستمو سانسور می کنم ... حرفهامو نمیتونم بگم ... چون نقاب کشیدم و سرپوش گذاشته ام روشون ... علتش هم تابو ها و اسارت در باید و نبود های ناشناخته (اجباری ، تزریقی ...) اتفاقا هم بغض هایت را میفهمم ، و هم درد هایت را ، حتی همان ... راز ها .. آرزو ها و امید و نیازهائی که هنوز خیلی هایشان (پشت پرده اند و هنوز یک هزارمشان ) را هم نه لمس کرده ای و نه شناخته ای ... فریادت بلند تر از این که من میشنوم ؟... دیگه چی میخواستی بگی ...!!!! میگی اگه یک ذره شهامت داشتم این وبلاگ وجود نداشت ! من میگم اتفاقا چون شهامت داری این وبلاگ و حرف و گفتگو رو باهم داریم ....

این رو براش پست کردم

ولی میخواستم نه فقط به او بگویم ، بلکه به همه ، رسما اعلام کنم !

از اون میوه ممنوعه مامان حوا به بابامون هم داد .. اما این پدر ما ( متاسفانه ) ، شهامت این رو نداشت که بگه از آن میوه او هم خوشش اومد ! و تازه احمقانه و احتمالا از روی ترس ، بر گشت و گفت : « من نمیخواستم بخورم!... » ..
بعد هم با کمال بی معرفتی ، الکی اومد و مامان جونمون رو خراب کرد ... و همه ی تقصیر ها رو گردن اون انداخت ... و او رو مقصر جلوه داد که:  « ..من نمیخواستم بکنم ! او ! ...»  و در حالیکه  با انگشت مامان رو نشون میداد ، با همون مظلوم نمائی که  بیشتر زنها ، مخصوصا زنان ایرانی  ، حتی این پیرزنانشون توی این آلمان ، هنوز دارند سر ما در میآورند ،  شاید هم  بابا مون  مثل اینا ، با گریه زاری ، احتمالا ! ، ادامه داد « ... این !  من رو اغفال کرد!  او مجبورم کرد  که بخورم
!!...».

آه چقدر از این کار این مردک بزدل بی پدر و مادر ، بعد از گذشت این همه هزار سالها ، هنوز عصبانی هستم ! شاید هم خود او مقصر نباشد چون مادری بالای سرش نداشته که بد و خوب و راه و چاه رو نشونش بدهد !... شاید هم تزس از آتش خشم  آقای بالا سرش باعث  شد که  دروغگوئی کند !...  طفلی مامان ! ..

 

به هر صورت فعلا که گذشته و رفته پی کارش ... ولی خدائیش هنوز که هنوز است از خیرات سر آنان ، هم ما ها ، هی داریم میخوریم ... تازه مزه اش لامصب اومده زیر دندونم !!! ... و من که دارم کیف میکنم ... خیلی خوشمزه هستن ...

اگر چه حالا بیشتر دختران حوا ، مخصوصا نوع وطنی شان ، میوه ی ممنوع را می خورند و بخورد ماهم میدهند ولی یاد گرفته اند خودشان را به موش مردگی بزنند و همش بما سر کوفت بزنند که نمی خواهند و ما به زور ، مجبورشان میکنیم که بخورند ...

منکه یاد گرفته ام تا ناز کردند ، به حال خودشان بذارمشان ... و بهشان نمیدهم بخورند ! بروند سماق بمکند ! یا برن ته صف ...

اگر حال است که هر دو می کنیم ! اگر کیف است که آنرا هم هر دو میبریم !!! فقط یک چیز فهمیده ام و آن اینه که به تمام مرد ها میگم ، برادر های عزیزم ، کاش میدونستید این میوه ها هر چه رسیده تر میشند عجب شیرین و آب دارتر و تازه خوشمزه تر میشن !...

خدائیش منهم بار ها گفته ام که انگار تو بهشتم و دارم با خودم و حوری ها ، مدل خودم حال می کنم ، نمیدونم گاهی هم این احساس این را دارم که برای خیلی از زنها نقش غلمان را دارم بازی میکنم ...

...من که دیگه این رو پذیرفته ام .. همین هست که هست ... من این هستم ... و اینجا همان جائی هست که من هستم ...

تازه بقول این لجبازک خانم 50 و هفت سالش هم رفته !! ..و چه خوب هم گذشت اما چه زود رفت ... نمیدونم چقدر مونده ولی هر موقع تموم شه ، راضی بوده ام از خودم ... جدی میگم... تا حالاش با تمام بدی ها و خوبی هاش راضی بودم ... و میدونم همین است که هست !... تا کور شود هر آنکه نتواند دید !...

منکه حتما شاید توی اون دنیایم زن خوبی بوده ا م که حالا همه چیز به نسبت باب میلم شده است ... خوب به شماها هم میگم بچه های خوبی باشین تا در دنیای بعدیتان به شماهم چیزی برسد ...

و اما در باب خودم ... بله نسرین جان ، مجرد هستم ... بعد از جدائی از مادر بچه ها ... که حدود بیست و چند سال از روش گذشته تازه مزه تجردم را هم بیش از پیش میچشم ... و طعم و عطر و بوی خوبی هم دارد ...

از تجردم راضی هستم ... بیخود هم تلاش نکنید ... اون دیکه کی باید باشد که بتواند مرا اصلا از راه به در کند ؟ـ... اونهم با این همه زنهای واقعا خوب یکی بهتر از دیگری که تمام نیاز های روحی و جسمی و جنسی و روانی و مادی و مالی و غذائی ام تامین کرده اند و می کنند ...

منهم که دارم برای خودم ول می چرخم و می چرم ... گاهی هم سواری میکنم و گاهی هم میدهم ...

هوس کردم اندر مزایای مجردی باب صحبت را باز کنم که دیدم ، باز دارد میشود مثل نوشته های بلند بالای قبلی ....

پس بحث آن را میگذارم برای فردا ! اندر باب تجرد !

پس نوشت :

میترا جون: ... اینم داستان آدم و حوا از دید من .. شاید هم  یکبار  کاملش رو بنویسم ...

سمندر ، برادر زاده ی عزیز ! ، عمو جون ، دختر خاله ... :  قضیه ها هم  معمولا  ... اونقدر هائی که ما فکر میکنیم همیشه ساده نیستند که با دو کلام تلگرافی  بشه کاری کرد ...  مخصوصا من  بغیر از یک شنونده ی خوب  ، کارم شده همین  که  بعنوان مشاور  اجتماعی  ، با ایرانی های غریب و مشگل دار و بی زبان  دور افتاده از وطن  همراهی کنم ...  ولی دکتر و متخصص نیستم ...  فقط شانس آورده ام که روی تجربه و  ... با صداقت  کامل ، با رک گوئی ( ای گاهی باعث رنجش طرف هم میشود )  از ته دل آنجه  بذهنم میرسد را بیان کنم ...  این تنها کاری است که از دستم بر میآید ...

نسرین جان : مقصودم شما نبودی ...  این جمله ای کلی بود ..  کسانی که صفحه ام رو دنبال می کنند میدانند چه میگویم !!...







نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

آموختن یک رابطه خوب .... باسه شماره ... شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 6:39
 

قبلها در باره ی برقراری رابطه ی درست با همدیگر ، بار ها و بارها ، به نکاتی اشاره کرده بودم

یکی از آنها ضرورت ایجاد فرهنگ گفتگوی دو نفره  ، برای رسیدن به  هم ترازی و  هم سری در یک رابطه ی مدرن بود ...

در این ارتباط  یک اشاره ی کوتاه دارم به چگونگی بهتر ( و یا خراب ) کردن ی رابطه ی مدرن بکنیم ...  در عرض سه دقیقه  ...

 

در یک رابطه ی درست .. شرط اول این است که هر دو طرف به یک سری اصول اولیه اعتقاد و پایبند باشند ... و بزرگترین آن پذیرش شخصیت همدیگر و مهمتر از آن رعایت و حفظ حرمت به شخصیت یکدیگر میباشد ...

در پروسه ی دینامیک هر رابطه ای مسلما رعایت و یا عدم رعایت ، انجام و حتی عدم انجام بعضی از کار ها و ... باعث میشود که مسیر رشد آن تغییر کند ...

نکات زیر بنظر من مهمترین های آن است :

روشن بودن در این موارد که :

هدف از این رابطه چیست ؟

هر کس چه مسئولیتی به عهده میگیرد ؟

کوشش باید بشود که اختلاف ها به بهترین نحوی حل کشود !

دائما در تکامل و پرورشش ، در زیباتر و پر ثمر تر کردنش ، کوشا بود !



از جمله باید کرد ها میتوان از موارد زیر نام برد :

روشن کردن ناروشنی ها

سعی در شنیدن ( گفته ها و نا گفته های هم دیگر )

درک همدیگر

آموختن کنار آمدن با همدیگر در مباحث و موارد و مسائل حساس

تمرین در کوتاه آمدن

آموختن تصحیح و تجدید نظر

پذیرفتن اشتباه و آموختن عذر خواهی کردن



از جمله نباید کردها ئی که واقعا نیاید انجام داد:

شکستن اعتماد ، دروغ گوئی و ....

متلک پراکنی ، سرزنش ، تحقیر ، گناه را بگردن دیگری انداختن (مقصر تراشی )

انتقام گیری ، لجبازی کردن ، رو کم کنی

در کنار رفتار درست ، با صداقت و عشق ... باید کوشید که در سالم و تمیز و پاک نگهداری ارتباط کوشید ... هر لکه و هر شکی آنرا آلوده و شکننده می کند ....

برای حفظ رابطه یک نکته ی حیاتی هست و آن اینکه : طرفین بکوشند بجای بفکر تغییر دادن طرف ، در بر خورد خودشان به را بطه تجدید نظر کنند ....





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

خواسته ها ، نیاز ها و آرزو ی پنهان زنها ... جمعه بیست و سوم فروردین 1387 2:9
 

میترای عزیز ... بعد از نوشتن مطالب زنی و مرد ی شاهدم که تعداد پست های زیر زمینی و حرفهای در گوشی منهم داره زیاد تر میشه از نظرات معمولی ..

میدونم که علت پست گذاشتن در قسمت «نظر های خصوصی » به علت های زیر است :

الف ) اشتباه روی دکمه نظر خصوصی

ب) طرف روش نمیشه جلو ی دیگران حرفش رو بزنه

پ ) طرف اقرار های کاملا شخصی دارد ...

ت ) طرف سئوال ها و مسائلی رو مطرح میکنه که جنبه ی خصوصی دارند...

ث ) همنطور شیطعلی !

سمندر هم که هی این وسط ها تیکه میندازه ! دختر با حالیه !... دلم سوخت که نوشته از ته دل در آمده اش رو ، بلوگفای نامرد قورت داد !

این هم عیب بلوگفای نامرده که بخاطر طولانی شدن اکتیو نبودن صفحه ، بدون اخطار قبلی ، صفحه ی پست بلوگ و نظرات ، سر خود قفل میکنه ! ( بار ها همین مشگل رو داشتم / حتی تا حد مشت روی کامپیوتر زدن هم لجم رو بار ها در آورده ...! سمندر جـ ... ! (یاد آوری : جان و عزیزم و نازنین ..... تکیه کلام من است ! شخصی شما بخودتون نگیر! به مرد ها هم میگم ! تازه این ها خوبن ! ... خیلی تکیه کلامهای لفظی مشهدی دارم مثل یره و جیگر و قربون اون دهنت و از این حرفها ... .) خوب میفهمم عصبانیت تو را از این بلگفای بد! بد خیلی بد ! این احمق نمیدونه حرف یکبار زده شده رو سخت است دوباره بنویسی و لی بخاطر من یکبار دیگه بکن ! ..

همین الان هم دوباره همین بلا سر خودم هم آمد !!!! |ند بزنند به این بلوگفای مزخرف ! با این دکه های تستاتور غلطش !!! لعنتی !!!! حالا خوبه خودم این شعار زیر رادادم ...

راه حل ها پیشنهادی ، برای کار کردن با بلوگفا :

الف ) مطلب رو جدا بنویسم و بعد با کلیک به بلوگفا انتقال بدهم..

ب ) قبل ارسال مطلب ، نوشته را با «همه رو انتخاب >، و کپی > یک نسخه ی زاپاس برای اینجور مواقع دم دست دارم ... که دوباره میتوانم با یک احساس خیلی خوب ، دهن کج کنانه ی بیلاخ نشان دادن به سیسم بلگفا ! رو بلوگ بگذارم !!!

...

یکی از سئوال های اصلی پشت پرده رو میتونم خلاصه کنم در اینکه :

از زاویه روابط جسمی جنسی و اقعا زنها از مرد ها چه میخواهند ؟



خانمها مسخره نکنید و نخندید و عصبانی هم نشوید ...

جدی جدی جدی میگویم ، 99 در صد مرد ها فکر میکنیم که انتظار شما زنها از ما مرد ها در:

الف ) خوب کرده شدن !

ب ) طولانی شدن فاز کردن !

پ ) حسابی کرده شدن ( به معنی با شدت و محکم مکانیکی ! - چرخ خیاطی وار ! ) !

خلاصه میشود !...

همین و السلام !...

وقتی هم که ما مرد ها در جمعی مردانه دور هم حرف میزنیم ، کار مان میشود در باره همین نظر که خودش را به صورت بیان جوک ... ( ظاهرا شوخی ولی عمیقا جدی جدی !) ... درباره ی شما خانم ها و آنچه ما مرد ها در ذهنمان بافته ایم ... درست همان چیز ها ئی که صنعت پورنو گرافی ( در از به تصویر کشیدن آن سود های میلیلارد دارد میبرد ! )..

و مجموعه آن دیدگاه باعث میشود که در عمل مشکل و مسئله ی مردها در همین محدوه ی دایره ی محدود زیر ناف تا بالای ران هایمان متمرکز شود ! و آنهم در یک چیز با سه مسئله ی حیاتی اش ! :

الف ) افراشته گی و طولانی سرپا نگه داشتن آلت و ابزار وسیله ی خدا دادی ( نعوذ ) ..

ب ) اندر اندازه و سایز آن ( بزرگی قد و قواره ، پهنای طول و عرض! کلفت و باریگی قطر آن )

پ ) دیر و زود جاری شدن و آمدن (انزالیت )... !



یعنی تمرکز روی این یک تکه چیز غضروفی آویزون ( یا بقول مامشهدی ها دلنگون ) 12 تا 24 سانتی متری که بر حسب جایگاهشان در شلوار به چپی و راست کمی تمایل دارند ... چیزی که در ضمن نه تنها حساس ترین مرکز جسمی ، روحی و روانی آنها است بلکه همزمان بزرگترین مرکز قدرت و ضعف آشکار و پنهان آنان نیز هست !!!! و سه مسئله ی مرتبط با آن یعنی :

توانائی جنسی

قدرت کمر و

قوه باء

نکته ای مهم در مورد این نقطه ی حساس ! کافیست از این زاویه با مردی - حتی از روی شوخی متلکی بگوئید ! مسخره اش کنید ! قول میدهم آن مرد تمام مردانگیش برای همیشه حد اقل برای شما آب میشود ... ( معادل مسخره کردن قد و قواره و یا عضوی از هیکل و سرو صورت شما زنها !!! ) ...

فعلا بیائیم و این چیز را بکناری بگذاریم ...

بیائیم و دوباره برگردیم بر سر این مسئله و مطلبی که میخواستم مطرح کنم ، یعنی جوری که مرد ها بفهمند ، انتظار و خواست جنسی و جسمی زنها از ما مردان واقعا چیست ؟

مردان عزیز نه آنطور که شما فکر میکنید «یک ستون استخوانی گوشتی سفت و شق و رق سه متری! »> ، نه ! نه ! نــــــــــــع !

تا جائیکه من فهمیده ام ، با مطالعه درک کرده ام ، با مصاحبت با آنها کشف کردم و با آزمایش و تجربه عملا به این نتیجه گیری رسیده ام که ... خلاصه میکنم و میگویم :

بر خلاف عقیده و ایمان، غرور و افتخارمان به این یک تکه چیز !

متاسفانه باید این واقعیت را بیان کنم که خواسته ی واقعی زنها به هزاران چیز ربط پیدا می کند .. که تنها یکی از آن هزار چیز ها هم ، چیز ماست ؟!؟!!

واقعا جدی میگویم ! آنچه زنها از ما میخواهند ربطی به فلان ما هم زیاد ندارد !!! اگر چه آخرش به آنهم ختم میشود اما ...

خانمها تائید و تکذیبش کنید لطفا اگر اشتباه میگویم :

بیائید از زبان خودشان بشنوید : همینطور اتفاقی ... افتادم در صفحه ی کسی که هنوز نمی شناسمش ولی خودش میگوید .... من دختر حوا هستم و چشیدن ممنوعه ها سنت موروثی ماست....» این دخترک با شهامت با نام « لجباز» مثلا  در این پستش ( کلیک کنید !)

خواسته ها ، نیاز ها ، آرزو ی پنهان ته وجودش را با این کلمات به ما میآموزاند:


(تذکر : در اولین فرصت باید به چند وبلاگ سر بزنم ... یکیش هم این !)

بهر صورت بر گردیم دوباره سر اصل مطلب ...

آقایون بیائین محض رضای خود خود خود تون ، برای دوسه هفته هم که شده توی زندگیتون با همان زنهای همیشگی تان از این زاویه بر خورد کنین !

اون چیز لا مصبی تون رو برای چند لحظه نگذارید بر شما حکومت کنه ! ....

فرض کنین ندارینش ! ...

باور کنین تازه میفهمید که چند صد هزار سال اشتباه کرده بودیم ...

امتحان کنید ... ضرری که نداره !



خلاصه.... داشتم میگفتم که بر خلاف ما مرد ها که همیشه فکر میکردیم و هنوز هم میکنیم که اونا عاشق و واله و شیدای این چند سانت « دُنبُول قَزَک » ( باز هم از اون اصطلاحات مشهدی ) ما هستند ! ... اینطور نیست ... خواسته ها ، نیاز ها و آرزو ی پنهان زنها در ته وجودشان بنظر من این چند چیز است :



الف ) زنها میخواهند که مردها ها را بشناسند ، نه فقط از طریق شکل و اندازه ی قد و قواره ی چیزشان بلکه اینکه دهن لا مصبشان را باز کنند و از خودشان ، ذهنیت شان ، فانتزی هایشان و میل و خواسته های جنسی شان حرف بزنند ...

نه آنطور که دو تا کلمه حرف نزده شده باز فلان قد بلند کند و بخواهد که توی یک جائی برود ...

نه اینها میخواهند مردی برای تمام فصول رویشان بپرد و هی ... نه ! نــه ! نــــــع ! بلکه میخواهند که مرد در جوّی آرام و از ته دل ، بدون اغراق ها ... از ترس و فانتزی هایشان ... تعریف کند !بگویند ...

شاید بهترین کلمه اینست که زنها میخواهند ما مرد ها را اول از هر چیز بیشتر کشف کنند و مخصوصا روحمان و وجودمان را و بدنمان را ( و اما نف نه فقط برجمان را ! ) ...



ب ) زنها میخواهند همانطور که خودشان در باره ی ما ، که ما در حرف و در عمل نشان بدهیم که واقعا از او به عنوان یک زن با ویژه گی های خاص خود خود خودش (: شخصیت و یا رفتارش و یا حتی دهن و دماغش و ... و هر چیز دیگر ! ) و خلاصه اما حداقل یک چیزی شخصی از او خوشمان میآید...

زن میخواهد به عنوان زن و انسان پذیرفته شود ! بخاطر خم و قوس های بدنش ! و نه بخاطر فقط دو تا سینه ها و سوراخ لای پایش ! و برجستگی باسن و کشیدگی رانهایشان ...



پ ) زنها میخواهند که مرد ها با احساس و ظرافت و عمیق با آنها بر خورد کنند ! و... احساسات آنها را بفهمند و با لمس جسمی ، روح آنها را بیدار کنند ...

و مرد ها توجه کنید بابا !!! ... آنگاه این خود زنها هستند که با اعتماد به ما ، خود خودشان با تمام وجود شان ، از درون شکفته و باز میشود و ... حتی با چه نیاز و خواهشی ، حتی در حد گریه های ملتمسانه ای میخواهند و میطلبند که ما را در خودشان بکشند و بمکند...همانند گلهای گوشتخوار!!! ..

اما ما چکار می کنیم ...

عین هو قبایل وحشی بربر ! مثل مغولهای جبار ! مرد احساس میکنند باید سریع حمله کنند ... و بزنند و با زور ... به غارت و تجاوز و چپاول بپردازند و هر جور شده با توپ ششمتریشان به قلعه و برج و باروی زنان شلیک کنند و بزنند و بکوبند و داغان کنند ...پاره و پوره کنند ... و وقتی از شاید خسته از کازار ، شل و ول ولو میشوند ...

تازه اینجاست که از لای چشم نیمه باز ی که پرده ی خون هنوز جلویش را گرفته ، بخودش بیاید و بفهمد ، که زنی ، زیر فشار وزن سنگین آقا ، به هن و هون افتاده و ته صدای آه و ناله های نفس بهای بریده بریده ای که شان در میاید را مرد ها گاهی با ناله های عشق اشتباهی میگیرند ... و حتی آن رابعنوان احساس لذت زن ها تعبیر میکنند ! و وقتی کارشان تمام شد ... با غرور هم میپرسند : خوب بود ؟ کیف کردی ؟ ...



ت ) زنها میخواهند با مرد نزدیکی ( نه کردن ! ) کنند ، کنار هم باشند ... بهم مالیده شوند .. به آغوش کشیده شوند ... لمس شوند ...بهم بچسبند .... در آغوش هم بیارامند ... عطر و بو ی هم را بینوشند ... با لب ها و دهان و زبان هم دیگر را بنوشند و لچشند ... ساعت ها ... بدون اینکه ترس و وحشت داشته باشند که : آها الان است که آقا یک مرتبه تبدیل به جنگجوی خون آشام مغولی میشود ... و گند میزند به حال و کیف و نشئه گیمان ...



آخ اگر مرد ها این را میفهمیدند ... چقدر بار و فشار روحیشان کم میشد آنوقت ؟....

و آنگاه که زنها بدون ترس ، خودشان را شل میداند و ول میکردند ...

آنگاه که زنها از هیچ چیزشان دریغ نمیکردند دیگر ، از هیچ چیز شان و میبخشیدند همه چیزشان را و هر چه دارند و ندارند شان را از روح و جسم و جان و تن و عشق و عاطفه و محبت شان را بر روی طبق اخلاص میریزند... و ایثار می کنند خودشان را ... باز میکنند خودشان را برایت ... باز ... باز باز ...

آنگاه زنها از همه چیز شان میگذرند از همه چیزشان ...

و مرد اجازه داشت هر جور خودش میخواهد ... بدون ترس ... خشمگین و عصبانی ... با شتاب و ملایم ... با خشنونت و یا لطافت ... آنگاه خود زن هم همینطور ...شب و روز دیگر معنی نمیدهد ... آدمها در درون هم هستند و میمانند ...

حالا حتی وقتی کیلو متر ها از هم دوریم کافیست یک لحظه چشم هایمان را هم بگذاریم و به یکی از آن احساس هایمان را اجازه بدهیم بالا بیاید .. تا خاطره ای رعشه اور برایمان زنده باشد ... چقدر بار ها بی اختیار به یاد کسی می افتم و با یک تلفن ساده ... صدای گرمش را میشنوم و از احساسم برایش میگویم ...

اقرار :

همانقدر همه ی زنهایم برایم همیشه زنده هستند که گوئی همین دیشب با هم بوده ایم...



اقرار:

تنها میترا من رو خیلی زیبا در این مورد فهمید !

او کفت :

...یاد داستان نیمه گمشده سیلوراستاین افتادم. گمونم شما دیگه اون دایره کامله شدی. دیگه قطعه گمشده نداری و واسه همین هم از زنها بی نیاز شدی.!!!...

از زنها ، بی نیاز نه هستم و نه هم میشوم ... اتفاقا بر عکس ... زنها برایم ارزش والائی را دارند و نه تنها دوستشان دارم بلکه حتی از حرف زدن با آنها هم کیف میکنم .... و از بودن با آنها لذت میبرم ... و اصلا با زنها حال می کنم ...

فقط چون رابطه ی نزدیک زیاد دارم و ارتباط تنگاتنگی با خیلی هایشان ... بهمین دلیل نمیخواهم رابطه ی تنگاتنگ خوبم به یک ارتباط مستقیم و جنسی خاصی ، به علت جلو گیری از تحریکشدن حس حسادت و رقابت ، با هیچکدام بر قرار نمی کنم .. رابطه ی جسمی ام را در چند ساله ی اخیر محدود کرده ام به مغازله پاک و سالم ...

اقرار:

اما چون راستش از ایدس بینهایت میترسم ! ( بخاط اینکه از نزدیک شاهد اضمحلال خیلی ها بوده ام (و بخاطر شغلی که پیشه کرده ام با آن از مستقیما سر و کار هم دارم و میشناسم که شوخی بردار نیست) ... وعلاوه بر این بعد از این جابجائی لذت همبستری از «کردن » به « عشقبازی » ، و نیز بعد از 25 سال مجردی زندگی کردن آگاهانه ، دیدگاه و خواست ها و شیوه هایم ... یک جوری سیراب شده ام ... اشباع شده ام ... و بقول میترا دایره ام بسته شده است ...

....

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

مثالی از شیوه های رفتاری با دختران خوب و بد پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 5:1
 

درباره ی برخورد با دختران خوب واقعی ، بازی ای  است کلاسیک که خیلی طولانی و ظریف باید، با وقت  گذاشتن  ، پیش برود ...

٫روسه ای باحدود سی قسمت ... با ریزه کاری های حساس . .. و اقدامات به موقع و .... که

با اولین نگاه آغاز میشود

جواب نگاه ...

اولین جمله ...

دعوت و ...

قرار گذاشتن

اولین گفتگو ها

جلب توجه به طرف مقابل

قرار دوم ... کجا ...

بیان احساس ها

دعوت به خلوت گاه

هدیه بردن و دادن

اولین بهم خوردن های اتفاقی

لمس کردنها ی ابتدائی

صحبت های خصوصی تر ...

اولین بوسه

لمس سر وسینه

در آغوش کشیدن

اولین لمس قسمت ها ئی از تن برهنه ...

مراقبت و رعایت وسایل مقاربت ( کاندوم .. )

آمادگی انزال

لخت شدن

اتو کشی

حرف ها و صحبت ها درباره ی کیف شخصی

کار های دهنی و و استفاده از دهان و زبان

صحبت و گفتگو های درباره اسرار نگوئی

کشف بدن همدیگر

انزال مشترک

لخت و برهنگی کامل

در میان گذاشتن و بیان تصورات وخواسته ها و امیال جنسی

استفاده از کلمات « بی تربیتی ! » ...



... اما حالا بیائیم و ببینیم با دریده ها سلیطه ها و غیره در مثال با آدم بزرگهای ایرانی دور و بر خودم چه باید کرد ....و چه میکنم ....



واقعا با چه اعجوبه هائی ، ایرانی های هامبورگی را میگویم ، که تا بحال شخصا روبرو شده ام یا به علتی سرو کار داشته ام و یا برای انجام کارهای خیری دستشان را گرفته ام و پابپایشان اینجا و آنجا برده ام ، اعجوبه هائی که از حتی انگشت حیرتم هم راهش را بدهانم گم میکند ...

حالا ، مرد هایشان هیچ ، آنها مثل هر مردی قصه های زیادی دارند ، اغراق و غلو میکنند ... و خوب راست یا دروغ شان را ، خودشان میدانند و... واقعیتش این است که 99 درصدشان خجالتی هستند و هم زمان آنقدر داغ و آتشین و پر از حشر که یا از هول حلیم خیلی عجولانه و معمولا هم حیلی وحشیانه و یا تا سر حد حماقت شاید ناشیانه برخورد میکنند ... زود میخواهند بپرند روی طرف و زود بکنند توش ! بدون رعایت اولیه ترین اصول بر قراری یک رابطه ی جنسی درست ...

هم خودش و آبروی خودش ( و مردان در کل ) را خراب میکند! و هم حال طرفش را میگیرد و میترساندش ...

در بر عکس زنان ایرانی اما رفتار عجیب و غریبی دارند ... بعضی به سیم آخر میزنند و برای جبران عقده های تاریخی شان ، معمولا در فاز اولین و خیلی دیگر دیر بجنبند در دومین فاز بحران میانسالگی شان ( حدود 33- 36 و 38 – 42 سالگی ! ) به اولین کسی که در باغ سرخ وسبز به آنها نشان دهد و مخصوصا بیشتر حتی به جنس خارجی اش !.. شروع میکنند به بخشش جسم و جانشان ! معمولا هم ، چون نه از روی عشق بلکه بیشتر از زاویه ی کنجکاوی ، ماجراجوئی و رفع شهوت به کاهدان میزنند ، غالبا سرخوره و دلشکسته و با احساس پشیمانی و مورد سوء استفاده قرار گرفته شدن ، بعد از دو سه بارتجربه و آزمایش آرام میشود و اما این دیگر آنی نیست که قبلا بوده است ...

اینان حالا دیگر با احتیاط تر عمل میکنند ... و آسانترین فرم نشاندانش هم این است که با هزار قر و قمیش شتر وارانه شان ، پدر سوخته ها ، سعی میکند چسم و روح پاره پوره ی از هم دریده و سلیطه شده ، آنچنان خودشان را مظلوم و معصوم و محجوبانه نشان دهند و بر خورد کنند که گوئی هنوز باکره ی 13 ساله هستند !... (بخاطر این گفتم سیزده ساله چون 85 درصد دختر بچه های 13/14 ساله آلمانی در این سن اولین تجربیاتشان را کرده اند...)..

اینها ، همانطور که برای میترا گفته بودم بیشترشان از جنس همان عقابان خسته ی پر ریخته و بال شکسته و زخمی و خونین و مالینی هستند... که دیگر حاضرند به هرکه و هر چه جلوی دستشان گیر بیاید همچون کرکس ها و لاشخور ها حمله میکنند و به لش خوری راضی میشوند ... و در رقابت باهم بهچشم و چال همدیگر یزنند و ...

وقتی اینان بالاخره شانس بیاورند و آدمی را توی تور شان گیر بیندازند و توی چنگشان سفت بگیرند ... ... تا اولین نشست و برنامه ی جسمی و جنسی طوری وانمود میکنند که گوئی بار اول اولشان است و تا آن لحظه در عمرشان هیچوقت ، اصلا و ابد با هیچ مردی سر و کار نداشته اند ... حتما اگر همانطور پیش هم بروند... باشیش تا پسر های سه برابر هیکل من و هفت هشتاش آدم فکر میکنه هنوز دوشیزه میباشند ... همه اش هم اصرار دارند که نکرده ام و نداده ام و نیامده ام ... این ادا ها را در میآورند تا زمانی که بالاخره تا به برنامه برسند ...

خانمهای خجول و خوب و مقدس نما و آقایانی که بالاخره تا اینجای کار ، کلی صبر و صبوری بخرج داده اند و با همه ی سازهایی که برای هم زده اند و رقصیده اند ... تا که به برهنگی رسدند و تو ی هم رفتند...نیم ساعت بعدش «نه ! نکن هایشان » تبدیل میشود به: « تو چه ماهی و چه گلی ! چه سبزه و مامانی !... بکن و بیشتر بکن ! » ... ای پدر سوخته های حقه باز دروغگو !...

......

سمندر که شبرو است و با حال ... منظور های تند و سختی دارند ...

و میترا که اصلا سیستم را زیر علامت سئوال برده است ... و نا خواسته تمام هم و غمم را بخودش جلب کرده ... حداقل به عنوان یک دوست و رفیق اینتر نتی مرا بخودش پذیرفته ... قول هم فکری بهش داده ام ... حتما به یاریش میشتابم ...

بنظرم دارد بزرگترین اشتباه زندگیش را دارد انجام میدهد ... وخصوصا وقتی در میترا نامه اش دیدم چقدر نکات ظریف و حساس و جدی را در سیستم تفکری اش با وجود بیانشان ولی ، در هنگام تصمیم نادیده میگیرد .. لجبازی اش کور است و پر از خشم و عصبانییت و ... پر از اشتباه ...

..... حتما حتما .... سرفرصت با او تماس خواهم گرفت ....


 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 



ما خیلی کم از هم میدانیم ... هم زنها از ما و هم ما مرد ها از زنها ...



من میگویم سرمان را به ریزه کاری ها آنقدر گرم کرده ایم که اصل را فراموش کرده ایم ...

برای اینکه پایه عشق است و ما عاشق و معشوق ...

دیدم دادم به کج راهه کشیده میشوم ...

پرسا جون عذر میخوام ... داشت از دستم در میرفت و کار داشت به روابط و برنامه های اتاق خوابم میکشید ... خوشبختانه خانمک ، چه به موقع زنگ زد ... گله میکرد که بابا اینا چیه برام نوشتی و اینکه منکه اینطور نیستم و ...

وقتی روشنش کردم که تا کجاش با او و بقیه اش در باره ی چه و چه کسی و چه وقتی و چرا ... ( سین جین !) ... خندید و بعد از یکساعتی پرسش ، گفت از سر کارش حرف میزند و زیاد نمیتواند حرف بزند و قرار شد بقیه حرفهایمان ، درباره خودش و اونها و بقیه ی آن نانوشته های دیگر را ، بعدا بزنیم ...

منهم این موضوعات را که بارها و بار ها ، اینجا و آنجا اشاره هائی بهش کرده ام را جمعبند ای کردم و همانطور که میترا خانم بدرستی یاد آوری کرده است دایره ای بسته است که دیگر توی صندوق خونه و کنار سایر انباریهایم جا دارند ...

حالا مسلما در این روز نوشت هایم ، اینجا و آنجا ، برای پریسا ، دخترم ! و دیگرانی که برایش جالب است باز هم گاه بگاه چیز هائی خواهم نوشت ...

برای حسن ختام مطالب در مورد مستقیم زن و مرد این مطلب را یکبار دیگر تکرار می کنم که :



بنا به هر دلیل تاریخی و جغرافیائی و فرهنگی و اجتماعی و محیطی و شانس و اقبال و اتفاقات زندگیم ... خلاصه به خاطر شرایط و پیشآمده های تا کنون ... و ... در بعضی زمینه ها به بعضی شناخت ها رسیده ام و یک سری جمعبندی دارم...همانند بحث های راجع به خدا و مذهب ، چنبش و انقلاب و باصطلاح کار سیاسی و سیاستمداری و کار و شغل روزمره ... زن و زندگی و خانه و خانواده ... و .... و حالا هم در این زمینه خلاصه اش اینکه:

با نگرش از دید من که پایه ی اصلی ذاتیت فردی ماست .... در اصل با رسیدن به اصالت فردی خود خویش مان!و بحث دلگویه  و در حقیقت با برآورده شدن دلگویه های مان ، سعادت ابدی را هم در این دنیا (و هم آخرتمان ) ، تا هفتاد پشتتان ، تضمین کرده ایم ...

از تحصیل و تجربه و در عمل از خود زنها آموخته ام و به این شناخت رسیده ام که این موجودات بظاهر واقعا کاملا درهم پیچیده (؟!) و هزار توی و تعریف شده ، بر عکس ، خیلی هم ساده و گشاده و باز هستند ...



به این ترتیب که :

الف : آنها خیلی احساساتی هستند ، شاعرانه تر فکر میکنند و رومانتیک ( عشق و عاشقی رویائی و تخیلی و ذهنی و خیالی ) را دوست دارند ... نتیجه ی منطقی اش این که: زنها از قدرت خلاقیت و ابتکار بر خوردار هستند و امکان و توان آنها در هازمان سازی ، بر روی زیر پایه ی زیبا شناسانه شان ، بر پس زمینه ی ایجاد هارمونی های فضا سازی ( همخوانی ، همآهنگی تنظیم و تناسب ها ) در بهینه کردن شرایط و روابط ... بهره برد ...

ب : در ته اعماق وجودشان نیاز دارند ، واقعا حتی در حد تمنای مستمندانه ، اما بی آنکه بزبان بیاورند ( و درست بهمین دلیل که این دلخواسته هایشان به بیان نمیآیند ، در عمل ، این خواسته ها به توقع تبدیل و تعبیر میشوند! ) و در نتیجه ...

پ : وقتی از این زاویه بنگریم ، آنها به حق هم متوقع هستند و ما مرد ها هم به نوبه ی خود ، متقابلا موظف ، که با حرکت از صمیمت دل خودمان ، در هماهنگی با آنان : روح آنها را ، با فهمیدنشان ، لمس کنیم و قلب آنها را ، با درک کردنشان ، تسخیر کنیم ...

آنهم نه با حرف های الکی بلکه با تمام احساس و به زبان عمل !

ت : هر چه بکوشیم باز هم کم است ... باید در هر شکل بیانی ، ثابت کنیم که هوایشان را داریم ..... که برایمان مهم هستند ... که تکیه گاهی هستیم قابل اعتماد برایشان ... که از با آن ها بودن راضی هستیم ...

دائما به هر شکلی که شده ، عملا با اعمال و رفتار و کردار و گفتارمان نشان دهیم که نه در سطح بلکه واقعا و عمیقا پشت آنها ایستاده ایم ...

باید بدانیم که با دلگرم کردن آنان ، تاب تون آتش تنور خلاقیت شان را بیشتر کرده ایم ، با سپاسکزاری از ایثار گری زنانه شان ، باروریشان را بیشتر کرده ایم ... با ابراز شوق و شور خود به نشانه ی قدر دانی از آنان، موتور انرژی و توان شان را روشن کرده ایم ...

آنها باید اعتماد داشته باشند که بزایشان هستیم ... و بعنوان یار و حامی و پشتیبان میتواند روی ما حساب کنند و تائیدیه بگیرند که به تلاش آنها در جهت بهینه سازی ارج نهاده میشود ...



ث : با این گونه شناخت از اینان مطمئن هستم حرفهای درونی شان ، رویا هایشان و آرزو هایشان را حتی خودشان هم دقیقا نمیدانند ؟! هر چیزی را میخواهند ..از هیچی تا همه چی !..دون اینکه در باره ی خواسته هایشان گفتگوئی بکنند .. حتی اگر بپرسیم چه میخواهند! ... و از ته دل هم بگویند که هیچ چیز نمی خواهند !... اما واقعیت این است که آرزو هایشان را چشم بسته باید بدانیم و بر آورده کنیم بدون آنکه بفکرشان برسد ...

این بود خلاصه ی ساده و مختصر و مفید جمعبندی هایم درباره دیدگاه نگاه من ، درباره ی همین مسئله ی خسته کننده ی بحث داغ این روزهایم یعنی : زن و مرد !



در ضمن با نوشتن این مطلب ، فصل بحث « زن و مرد » را میبندم و...

بجایش به بحث بعدی ، « روابط درست ببن انسانها ...» ، میپردازم ...

چند پسنوشته :

  1. سمندر عزیز: (الف) آن شعر را ده دوازده سال پیش نوشتم ... و در نتیجه چیز های دیگری در مغزم دور میزدند. (ب) اون زمانها زنهای بالای سی برام پیر بنظز میآمدن ، حالا زنهای زیر پنجاه برایم دختر بچه های جوان به حساب میآیند ! (پ) بزرگمرد که هستم هیچ ! تازه خیلی هم مرد سنگینی هم هستم: با این قد 163 و وزن 95 کیلو ... 30 کیلو اضافه وزن ! یک سوم از وجودم را باید آب کنم و.. (الان هم که به خودت گفتم :) خودم رو باید کوچک بکنم و سبک !.. (ت) شجاع ؟! مغرور ؟!... (ث) از کجا هم رو میشناسیم ؟ چلپاسه جون ! ( یا بقول ما مشهدی ها کلپاسه !) ... (ج) مرسی که دلت برام میطپد که چرا کم میخوابم ، خودت حتما شاهدی که بجایش زمانهائی که خیلی ها بیدارند من میخوابم ... ولی جدی من در روز حداکثر 5 تا 6 ساعت خواب نیاز دارم ... (چ) چرا همه اش فکر میکنی حرفهایت سوء تفاهم زا است و یا باعث رنجش و است ... مثلا :می بخشید .......داریم بحث میکنیم و سوئ تفاهم نشه....داریم صحبت میکنیم.... ول کن ، خودت رو شل کن ... راحت باش ...

  2. میترا زنی است از جنس خودم تک پرواز! ... اگر من پروانه صفت هستم و دلم به همین پروازک ها خوش است ... او اما از طایفه ی دورپروازان است ... باو تازه آشنا شده ام... نمیدانم از باغ من خبر دارد یا نه ؟ برایش در باغ نارنج و ترنجم اتاق پذیرائی قشنگی را آماده کرده ام ..

    میترا جان بیا توی باغ ... آن اتاق کنار باغچه مهر ...با اون در سبز و سرخ ! و پنجره های مغز پسته ای ، اینجا...

  3. بعد از اینکه مطلب را نوشتم و میخواستم بزارم تو روز نوشته هایم ... پیام های جدید سمندر را خواندم ... حتما حتما حتما ... برایش اگر نه در اینجا ... ولی همانطور که برای پریسا جانم هم قول دادم و در ضمن برای حل ته مانده ی سوء تفاهم با بعضی های دیگر ( مثل خانمک ) و مخصوصا مرز بندی با این کسانی که خودشان را موذیانه میخواهند به مظلومی بزنند ... شاید بصورت جزوه ای با عنوان و محتوای « راهنمای عملی برای وحشی کردن زنان رام » بنویسم ... ولی چیکار کنم .... از آنجا که این موضوع باب دل خیلی ها نیست و... و نیز از آنجا که دچار مشگل کمبود لغت با بار مثبت در نوشتن بی پروا ی این گونه مسائل رک و بی پرده هستم و در ضمن این راهنما بیشتر برای ما مرد ها کار برد دارد تا زنها ... و علاوه بر این ها ... بنا به شرایط حاکم بر محدودیت های تحمیلی اینترنتی و ... چند روز ی وقت دارم ... قول میدم ... دیر وزود داره ... سوخت و سوز نداره ... تازه دخترای خوب من تا حالا صبر کردین یکی دو روز دیگه هم صبر کنین ... و اگر هم سئوالی دارین مطرح کنین !...

سمندر میپرسد :

«...میشه بیشتر توضیح بدید که باالاخره کدوم یکی از دیدگاه مردان بهتره؟؟؟؟؟؟؟؟ والا .........بگو بدونیم خوب......آها .......البته منظورم (دختران خوب و دختران بد ) است .....اگر خوش میگذره ...پس چرا بد........
و اگر حال نمیدن چرا خوب؟؟؟؟؟ ...»

سمندر جان ... شاید نتوانسته ام واضح بیان کنم ...

خیلی مرد ها از زن های «خوب » خوششان میآید ! برای من شخصا این زنها خسته کننده هستند ... برای من اینها مثل میوه های سفت و نارس هستند ... من از میوه های رسیده و آبدار خوشم میآید ! من میوه را نمی خرم تا توی بشقاب بگذارم و تماشا یش کنم ... من میخوام بخورمش و نوشجان بشود ... میخواهم کیف کنم از مزه اش و طعمش ... (بدمصب ! این بیست سال میوه فروشی کردنم ، باز کار دستم داد) .. کسی که طعم میوه رسیده رو چشیده میفهمه من چی میگم ... مادرم به خاطر این رسیده خوری هایم لقب « پیر گای » داده بود !!...

خوب حالا اگر کسی که مثل این آلمانی ها عادت دارند میوه ی نارس را بخورند ، مثلا میکن « اه این میوه ها ی چقدر شکرشان زیاد است ، چرا شل هستن و لهیده ؟ و اصلا نمیشه خوردشان تو چی جوری میخوری ! » ...

یاد آوری کنم یاد گرفته بودم برای همهی مشتریانم همه جور جنس عرضه کنم ... مثلا هفت جور سیب زمینی داشتم ... و دوازده جور سیب درختی ، همه هم به یک نسبت فروش می رفتند !...

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

دختران خوب و دختران بد ... سه شنبه بیستم فروردین 1387 2:57
 

شیوا به چه زیبائی این موضوع را به تصویر کشانیده است ... ولی من این تکه ی پر از دردش را بر میدارم و عینا نقل میکنم و...



«....مادرم به من هستی داده ولی مادرشوهرم زندگی کردن را بمن یادداده ...نه مادرم بلد بوده زندگی کند نه مادرشوهرم ونه من ...ما وارثان تکرار بی هویت زندگی ایرانی هستیم ...ما حقوقمان را یاد گرفته ایم ...نحوه زندگی کردنمان مارا به نامهای زیبایی زیبنده می کند ...کدبانو ...جسور ...دریده ...سلیطه ...وحتی خراب ...زن فرمانفر پارسا ... » ...


و من اضافه میکنم ... میفهمم شما ها را ... همراه من ، شریک زندگیم ، مادر من ، خواهر من دخترم و زن همسایه من ...

وقتی این واقعیت است که شما هستید ... فکر میکنید ما مرد ها بهتریم ؟... ما هم با شما ها رشد میکنیم و بزرگ میشویم و همراه میگردیم ؟ ... و همانطور که شما ، ما ها هم مشکلات هویتی داریم و گرنه ...

این نوشته های من مثال است ... فقط ... نمونه ...

امروز بعنوان شخصیت نمونه: زن فرمان بر ، جسور ، دریده و سلیطه را از متن تو انتخاب کردم و مشکلی که با این شخصیت ها ، عملا ، دارم را بیان میکنم ...

خانمک از همین زنهای نجیب و مودب است ...پر شرم و خجالت و محجوب و با وقار ... و خلاصه واقعا یک پارچه خانم است ... آن قدر خانم که من گیر کرده ام ...

اگر شاید یک دحتر بجه ی بیست و چند ساله بود یک چیزی ، ولی تعریفی که ما از زن خوب داریم ، تصویری است که در ذهن ما ساخته شده است !... در واقعیت یک مادر میتواند حتی نیمی از جسارت دخترش را نداشته باشد ...

او زنی است بالای چهل و آنقدر خجالتی که آدم کم میاره !... نه آنکه نشود کاری کرد با او ... بر عکس خیلی خیلی میشه !... فقط باید با ظرافت بیش از حد با او و زنان خوبی از قماش او ،باید بر خورد کنیم ... مثلا : گام بگام شروع کنیم که آنان را کشف کنیم ... و ذره ذره کاشفانه جلوتر برویم که مبادا شوکه شوند....

نظر عامه بر این است که: دختران شوخ و چالاک ترس ما مردان را بر می انگیزانند ... دختر های خوب اما بر عکس ، معمولا اعتماد ما را در اولین بر خورد جلب میکنند و ... این برای مرد ها ی « کاشف و شکارچی» طعمه های خوبی هستند ... کسانی که با مظلومیت و ضعف نفس نشان دادنشان آتش تنور مردانگی ما را گرم و داغ و داغتر میتوانند بکنند . همین خانمهای ناتوان در تصمیم گیری اگر چه برای خیلی از مردان ، خودشان  با اخلاق خودشان ، زمینه ی مورد سوء استفاده واقع شدنشان را فراهم میکند و از این طریق زنها خودشان با دست های حودشان به آنها امکان ابراز بیان و نشان دادن غرور و مردی و مردانگیشان را میدهد !... چیزی که خیلی از مرد ها را گیج و سردرگم و همزمان بینهایت تحریک می کند و تا سر حد انفجار جنون آمیزی آنان را شارژ میکنند !...آنچه خیلی از مرد ها را مرد میکند و به اصطلاح ماچو ! ...

در ارتباط با زنان " خوب و مظلوم " باید اقرار کنم که : نه تنها دیوانه ی آنها نمیشوم ... بلکه بر عکس این بر خورد دست و پا چلفتانه ی آنها و ناتوانی در تصمیم گیریشان است که من رو دیوانه میکنه ! ... نه اینکه کاری نمیشه کرد با او ... چرا میشه ، اتفاقا همیشه پا بوده و همیشه ، همه کار هم کرده ! ... ولی از اونجا که همیشه نقش تابع رو بازی میکنه ... همش این احساس لعنتی رو به آدم میدهد که وقتی کاری را باو میکنی ، انگار تو داری با او کار هائی رو میکنی که او نمی خواد و تو داری بزور باو تحمیل می کنی ! ... میفهمید من رو ؟ احساس میکنی داری به او تجاوز میکنی ! ...

و این مسئله راستش مال منو میخوابونه ! بر عکس با اون ورپریده هائی که میدانند که چی میخواهند و با هم بدون رودرواسی میتوانیم  با هم ، باصطلاح ، رو باز بازی کنیم .. و چه پر هیجانتر میشود بازی ، وقتی که   هر یک از ما ، هر کدوم به موقع یک آس رو میکنه و باصطلاح پای خوبی میشه !..

اونجاست که میشه یک هفته تموم بدون احساس خستگی ، هفت شبانه روز میتوانیم باهم ور بریم و اتاق ها و آشپزخانه و حموم و همه جا را بهم بریزیم و بپاشیم و با وجود تکه و پاره و لت و پار شدن تا چند روزی توی هوا پرواز میکنی و بیست سال جونتر میشوی ! وتا یک ماه شارژ شارژ میگی و میخندی و ...



بر خلاف دختران جسور ، که با شهامتشون این امکان را به ما مردها میدهند که خودمان باشیم و مردانه تر عمل کنیم ،  دختر های خوب ، همش میخواهند رو زمین سفت و مطمئن راه بروند ... و هی همون دو سه مدل ساده ی عادی معمولی یکنواخت خسته کننده ی همیشه گی را تکرار کنند ...

این دختر های معصوم که بیشتر پاسیو برخورد میکنند ، دنباله رو ئی عمل میکنند ، هر گونه نو آوری برای اونها سخت است .. . درست همان لحظه ای که مثلا باید باز شوند ، بسته میشوند ! و آن لحظه ای که باید خودشان را ولو کنند ، منقبض میشوند و در حقیقت معمولا یک جور ضد سیستم کار میکنند ! ...

مسلما برای خیلی از مردها که با مشاهده ی برخورد خام و رو برو شدن با روحیه ی مظلوم و معصوم و بیگناهی که حالا در اختیار شان است ، « غریزه ی حیوانی و وحشی صفت » شان یک مرتبه گل میکند و قلقلکشان  میدهد ...و شاید آنها را آنقدر تحریک کند که توانائی کنترل  ظرفیتشان از دستشان خارج شود و بطور غریضی به وحشی گری ، خشونت و تجاوز دست بزنند !... و یا بد تر از آن ، در لحظه ای از نشئه گی روحی ، در از خود بیخود شدن مطلق ، با ناشی گری کاری کنند که تا آخر عمر طرف بیچاره شان را از هر عیش و لذت و کیف از بازی محروم و نسبت به هنر معاشقه بدبین کند .. طوری تا هفت پشتش این انزجار و نفرت را هم سرایت دهد ...



در یک رابطه عاشقانه ی درست،  هر طرف باید با تمامی وجود : یعنی با جسم و جان و روح و روان ، لذت را لمس کند .

فرق رابطه داشتن با یک دریده ی بی حیا با یک معصوم ناز در این نیست که یکی این را حس میکند و دیگری نه ... بلکه در این است که ما مرد ها به عنوان رهبر بازی ... بتوانیم این را بفهمیم و با ظرافت خاصی ، بر حسب شرایط روحی و عاطفی همبازیمان پیش برویم ... آن یکی بی پرواست و این یکی  شهامت ریسک و دلیری بازیگری و وقاحت عشق بازی و پر روئی و گستاخی پرده دری و غیره را نه دارد و نه میتواند و نه باید هم انتظار داشت که باید داشته باشد ...

 این یکی زمان میخواهد تا اعتماد پیدا کند ، تا با اخلاقیاتش و تابو هایش کنار بیاید ... آن یکی با بیباکی تمام حاضر است توی هر باتلاقی پابپایت پیش برود ...

از هر کس باید به اندازه توانائیش توقع داشت ... هنر در این است که واقعیت را پیدا کنیم که با چه کسی طرف هستیم و چقدر باید پیش برویم ... علت معصومیت  و درجه ی محجوبیت او را حدس زد ... اعتمادش را جلب کرد ...  کلید تحریک و تحرکش  را پیدا کرد    ... نقش واقعی رهبری را به عهده گرفت   و بالاخره  با دقت  تمام و حواس جمعی  زیاد  ، خیلی آرام  و گام بگام  پیشرفت  تا یکمرتبه مچ خودمان را در آسمان بیست و سوم  بگیریم و...

پ. ن :

1. نامی من سمندر است برایم پیامی و پیشنهادی داده بود


او میگوید:

« ...میخواستم ...بنویسم دردهایم رو ( ظاهرا عالم ما زنهای دپرس خارج کشوره ... ) نمیدونم چی بگم ، شاید.... » و «.... به علیرضا بگو من الباب درد ما بنویسه ... شاید خودم کپی کردم براشون .. » ...

مرسی ، حتما ... عزیز !

تماس بگیر ... به چشم ...


2. میخواستم فردا در این صفحه درباره ی اینکه چگونه از دختران خوب سربزیر میتوان آتش پاره های بهتری ساخت ! بنویسم که .....

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

دو اقرار و یک نظر ... دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 2:55
 

فروردین هنوز به نصفه نرسیده  میبینم همه به جنب و جوش افتاده اند ... بین همین سه چهار نفر لینکی های دور و برم  ، میبینم مثلا هر چه ملیح خانم بخودش نزدیک و نزدیکتر شده ، لیلا عوضش از خودش دور . دورتر تر شده ... شیوا به خودش دارد میرسد و دور خودش دارد شروع دارد میکند به دیوار کشیدن ، بر عکس او  میترا دیواره های دور وبرش را میخواهد بزند و بکوبد و بپاشد و پر در بیاورد و برود یک جای دور دور دور ... پریسا  هم که فعلا دارد عملا با تمام فکر و ذکرش در رابطه با مردها تجربه جمع میکند ... فرشیده هم دیگر کم کمک ، گاهی از حصارش بیرون میپرد ، زیر آبی میزند ، قری میریزد و ویراژی میدهد و دوباره پرمیزنه و زودی میره توی لونه اش قایم میشه ...

ملکه هفته پیش تولد داشت ... من یادم رفته بود !  .. خانمک اما به بهانه ای الکی قبل از این که یادم بره ( بعد از 15 سال دیگه منو خوب شناخته است !) از طریق یک بهانه ی الکی اشاره کرد که : « خنگ علی فردا تولدمه ... » و الان هم بجای نوشتن ، باید پاشم و برم با هم صبحانه بخوریم ...

دیشب حال ملکه رو نداشتم ... غذا درست کرده بود .. نرفتم خونه ! ، برای صبحانه هم که با اینم ، قرار شد اگر حالش رو داشتیم ! ، بهم زنگ بزنیم که شاید! ، اگر هوا خوب بود ! و حوصله داشتیم ! باهم قرار بذاریم که آیا دوست داریم ! بعد از ظهر بریم بیرون و با هم قدم بزنیم ؟ !!! ، الان چند هفته ای میشه که ندیدمش ، الان هم حوصله اش را ندارم ...

تمام مدت سه ساعت صبحانه خوردن ( جاتون خالی چه چسبید ! ) داشتیم با هم سر مسئله ی زن و مرد و داستانهای سوء تفاهمات و کج فهمی ها ی مابین خودمان حرف میزدیم و میخندیدیم ...

خانمک ، دختریست با قلبی بزرگ !... مستقل .. با خانه ای آنچنانی و شاغل در رشته ی تحصیلی خودش و ماشین و برنامه های درست و حسابی و دوستان و آشنایانی از طیف مدرن و روشنفکر ، یکی بهتر از دیگری و واقعا و بدون اغراق دختر فرشته صفت و پاکدل و قابل اعتماد کامل در همه ی زمینه ها .. زنی کامل و بقول آقائی که تازه با او آشنا شده است زنی خانم!

با هم همنظر بودیم که در حقیقت پایه ی خیلی از اختلافات و ماجراهای اتفاق افتاده ی واقعی و ریشه ی خیلی از مشکلات ما بین زن و مرد ها ( ودر مثال های امروزمان بین خودمان دو نفر ! ) واقعا بر میگردد به شیوه ی دیدگاهی « مرد و زنی » ، در گفتار و در درک و در برداشت از گفتمان های بظاهر به زبان فارس و حتی آلمانی ، اما در حقیقت هر کدام از ما ، من به زبان مردانه ئی  ( بر وزن مثلا : اسپانیائی)  ها و او به زبان زنانه ئی ، با هم حرف میزدیم ، که خود این ، باعث شده بود که : تعبیر و تفسیر و ترجمه ی غلطی از حرف های همدیگر ( حتی امروز هم ، موقع صبحانه ) بکنیم ...

قرار شد جهت جلوگیری از این گونه سوء تفاهمات ، در این گونه موارد بجای عصبانی شدن ، مسائل را شخصی نگیریم ! نه عصبانی بشویم و نه دلگیر ! و در کل این را از نظر دور نداریم که من مردم و به زبان مردان حرف میزنم و او زن است و به آن زبان حرف میزند ... سعی کنیم پیام های هم را بفهمیم و درست ترجمه کنیم ...

قول دادم برای تولدش کتاب با مزه ی «دابره المعارف مردها ، دستور العمل های کاربردی عملی از حرف الف تا ی » را کادو بدهم ...

کتابی به زبان خیلی ساده و ابتدائی برای زنان خانه داری نوشته شده است که کاری ندارند جز سر به سر گذاشتن با شوهران بیکار الدوله ی خانه نشین شده شان ! ولی با عمق عظیم بیانی این معضل روزمره ی انسانی !



من رو بگو که فکر کردم فقط زنها لاشخورند ...

این پسره ی قرمساق 65 ساله ی هیز ! هنوز عرقش خشک نشده ... از زمانی که خانم م. رو تو جلسه دید ... مثل کفتار های گشنه و بقول ما مشهدی ها "خُن طمع" با دهنی که آبش از گوشه ی دهنش کش کرده بود ...باز رفاقاتی شدنش یک مرتبه گل کرد و  شروع کرد دوباره که: « خوب ! علی چطوری؟ ..این کیه ؟... چند سالشه ؟.. شوهر داره یا نداره ؟.. چند تا بچه داره؟ .. خونش کجاست ؟.. » ..

عجب لاشه خواری هست این مرتیکه پیر کفتار ...



....

بر گردم سر ادامه دادن به اقرار های دیدگاهی مردانه ام ...

میدانم زنها معمولا کاری میکنند که ما پیش قدم بشویم و باصطلاح سکان بازی را در دست بگیریم و بازی را شروع کنیم ...

اقرار اول اینکه:

در عرض این دوسه سال اخیر راست و حسینی همیشه در حتی آن آخرین لحظه ها آنقدر تعارف میکردم که نه عزیزان ، خانمها ، من آغاز نمی کنم ! نوبت دست شماست ! خودتان بیائید و فرمان دست شما! .. رهبری را شما در دست بگیرید ! هر کار خواستید بکنید! .... آزادید !

و حتی واقعا و از ته دل بهشان قول داده ام که شما شروع کنید ! من هم به نوبه ی خودم : حاضرم خودم را در اختیار شما بگذارم و هر جا و هر وقت و هر جور و ... که باب میل شما هست ، با شما کنار بیایم !!!!

در عرض این سه سال یکبار ، حتی یک نفر ، به خودش جرات نداد ...

چرا ! چرا ! چرا ! دروغ چرا ؟ آتیش ؟! شعله ی آتیش ؟! اونهم فکر میکنم فرشته تحریکش کرد و گرنه ... آره ، آره شعله بود اسمش ...



اقرار دوم :

زنها همیشه منتظر میمانند .. تا بالاخره ما هم بریم و دست بکار شویم .. البته اگر از جانب ما مطمئن شوند و مسلم بدانند که مرد ها میخواهند شان ... ممکن است جلو بیایند ولی من پدر سوخته ی آتیش به پا کن ، سعی میکنم نیشم را بریزم ... ، میدانم که زنها چقدر - تا سرحد دیوانگی و عصیان و عصبانی شدن حتی - ناراحت میشوند و نا آرام ، و چقدر در هم و بر هم میشوند و.. و بهم میریزند وقتی که ندانند که در کجای کار ایستاده اند !

میدانم که در این فاز سر در گمی چه افکار ی به سراغشان که نمی آید !

مثال :

  • علی ! امشب میای پهلوم با هم غذا درست کنیم و فیلم نگاه کنیم !

  • نع ! برنامه دارم !!!!

  • ( او در افکارش : چرا نه ؟... مگه من چکار کرده ام ! ... مرا دوست ندارد !... با کسی بهتر از من قرار دارد !... مرا دیگر نمی خواهد !... من چاق شده ام !... به من علاقه دیگر ندارد !... چون سه سال پیش باهاش بلند حرف زده ام !... به من دیگر اهمیت نمیدهد ... من را دیگر دوست ندارد ! .....و..و ... و....... )

البته بنظر من یکی از بهترین و شیرین ترین لحظه های یک زن درست همین لحظه های مالیخولیائی تلخ تنها و با خودشان در گیر بودنشان است ...

من هم که مدت ها است بازی همآغوشی و تاپ توپ کردن و چند دور روی هم پریدن و آکروبات بازی را بوسیده ام و کنار کذاشته ام ... به این رسیده ام که که بجای آن بازیها بیایم و با آنها به بازی « تاب بازیدادن » بپردازم ..

بدین ترتیب که که با ایجاد شرایط آماده کردن پیش زمینه ها ئی ، خودم را راحت ول مینم  تو ی دستانشان تا حد به دام افتاده شان ! تا دم  دم قربانگاه هم حاضرم بروم !... برایم جالب است که تا به چه قدر واقعا به من و وجودم ( بعنوان دوست و ... و انسان ...) فکر میکنند !...  تصور مردی را که که در ذهنشان بافته اند و میسازند و ... خوب به خیال خودشان پسرک را شسته و پخته و توی دیس روی میز چیده اند و حالا صندلی را جلو میکشند و بشقابشان را جلو می آورند و کارد و چنگالشان را آماده میکنند که مرا ..... که در لحظه ی آخر پر در میآورم و پرواز میکنم ... و مینشین روی کمد و شروع میکنم به چهچه زدن !!!

هیچکس نمیداند با من کجا ی کار است ...! هستم یا نیستم ؟ میخواهم یا نه ؟ همه جا هستم ! اما در دهانش نه !.. زمانی که اصلا روی من حساب نمی کند برایش هستم ، در سختی و مصائب : بدون هیچ محدودیت و بدون هیچ مرزی ! با تمام وجود ! بدون پرسش و چون و چرا!

و همانطور که با تمام هستیم برایش هستم ... ناگهان و بدون یک دلیل خاص ، با اولین بهانه عقب میکشم خودم را ... غیبی میشوم ... نیست میشوم ... دود میشوم ... و میروم به هوا ..



شاید ریشه اش در تجرد آگاهانه ی بیش از بیست و پنجساله ی من باشد ... تجرد آگاهانه ی من بر کسی پوشیده نیست ... همه ی دور و بری هایم میدانند که من از رابطه ی تنگاتنگ گریزانم ! آزادی فردیم را پیدا کرده ام ... و قدر آن را میدانم ... هر کسی ، برای من ، تنگ کننده ی فضای حاشیه ی من است !

نه ترس از رابطه دارم و نه عقده ... در اوج حال و لذت بردن از خودخواهی طبیعی خودم هستم ...

قصد من بدی کردن و توهین به زنان و آزار دادن آنان نیست ... قصد من شوخی نیست .. اتفاقا با رفتنم حال دادن به آنها است .. اگر نه مثل غریقی که دارد خفه میشود ، دست و پا زنان ...با بهانه جوئی های الکی هم خودم ، هم آنان و هم رابطه را برای هم در هم میپاشم ...

در این ارتباط است که که میخواستم برای روشن موضوعات و جلو گیری از سوء تفاهمات ایجاد شده و مانع شدن از بعضی تعابیر و برداشت های غلط از رفتار خودم ( مثلا در ارتباط با گلبانو ) داده باشم ...



پس نوشت :

  1. خانمک هم در آن وسط صحبت هائی که با هم داشتیم ، همان درد دل پریسا را کرد و عینا گفت :..«بخاطر آشنا شدن با تو دیگر با هیچ مرد دیگری نمیتوانم دوستی عمیق پیدا کنم ؟!!! » ...نمیدانم این بد است یا خوب و چگونه باید آن را تعبیر کنم !...

  2. در مورد خودم باید تشکر کنم از تمامی زنهای خوب زندگیم که با بودن آنها بود که من به مرور به این درجه از خود ارضائی رسیده ام که از آنها بی نیاز شده ام ....

  3. ببن ملکه و من آنقدر مسائل روشن است که هیچ ترس از ترجمه و تفسیر غلط نداریم ... وقتی حال نداریم برای هم ، خوب نداریم !... ما همدیگر را کاملا پذیرفته ایم و به هم اعتماد کامل داریم و بینهایت احترام برای همدیگر قائل هستیم ..

  4. با زنان زندگیم ، احساس میکنم متقابلا دوستانی ، رفیق و شفیق ، شده ایم که به هم این اعتماد را داریم که میدانیم که بدون هیچ حد و مرزی میتوانیم روی همدیگر حساب باز کنیم ... برای هم هستیم ... از صمیم دل ... بدون اینکه با هم باشیم ...

  5. این رابطه ها یکشبه و خود بخود بوجود نیامده اند بلکه به مرور زمان با مرارت و مشقت و گریه و قهر و آشتی و خنده و شادی .... ساخته و پرداخته و در عمل آبدیده شده اند ...

  6. به این متن جوابیه که به عنوان  نظر  ( کلیک کنید) ، درجواب به مقاله ی خانم " هنگامه مظلومی که تحت عنوان : " زنان و مردان زمینی "  در   وبلاگ اخبار روز  منتشر شده بود ، به پچاپ رسید ، هم سری بزنید..

  7. با تشکر از ابراز محبت میترای عزیز و .... بخاطر این دلگرمی اش (کلیک کنید) 

  8. فردا صحبتی مردانه دارم درباره ی مشکلات و مصائب من با این زنان به اصطلاح « معصوم » و «نجیب » و «خانم » !







نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

کاشف الاسرار .... یکشنبه هجدهم فروردین 1387 0:41
 

دیروز گفتم که ....:

من آن روز ها ، این راه را پیدا کرده بودم ، که برای شناختن زنهای دور وبرم ، باید با آنها بازی کنم و یا حداقل با آنها وارد معامله بشوم ...

در ابتدا بازی هایم بیشتر خصلت سرکار گذاشتنی داشت ...

اما به مرور شروع کردم به بازی جدی معامله گری و چک و چانه زنی بر سر مرزبندی و تنظیم جایگاه یکدیگر ...

و اکنون که دیگر ...

دست از بازی و بازیگری برداشته ام و فقط به عنوان تماشاچی و ناظر به این بازی های دیگران نگاه میکنم و لذت میبرم و با حالشان حال میکنم و گاهی هم ...



قول داده بودم نمونه هائی از بازی درآوردن هایم را برایتان تعریف کنم ...

اقرار نامه ی امروزم را که مینویسم ... رویم خطاب به زنی است ، خانم ف . ،... که تلفنی با هم صحبتی داشتیم .. برایش خواندم و گفتم که روی صحبت امروزم به اوست ..  (دو زاریش ببینم میافتد یانه ؟)

برای از جلوگیری از سوء تفاهم باید اینجا یک تصحیح کلی بکنم ... بجای کلمه بازی در آوردن بهتر است بنویسم به بازی افتادن .. چون واقعیت این است که در بازار مکاره ... این من نیستم که تنها که دلم میخواهد انتخابم کنند ... منهم  میخواهم  و باید انتخاب کنم ... پس :

اول با خل و چل بازی به «گم گیجه (؟!) » می اندازمشان ... هه !هه!

تا بخواهند پیدایم کنند ... پــــر میکشم .... می پرم ... وویراژ میدهم پروانه وار ... و میروم روی یک گل دیکر ...

 

هر گلی ... هر کسی .. هر انسانی .. هر زنی .. قصه ی خاص خودش را دارد .. شیوه ی خاص خودش را دارد .. هر کدام عالمی دارند ... برای من جالبی بازی در کشف درون آنها است ...

 رنگ پوست ( این پریسای ناقلا بدرستی انگشت گذاشت، در سفرنامه اش ، روی یک نقطه مهم (پدر سوخته از کجا فهمیده بود ! از کدام حرفم ناگفته ام شنیده بود و از کدام جمله ام نا خوانده ام شنیده بود و یا شاید حق هم دارد و او هم فهمید !  دختر مشهدی های نمکین رنگ ،  آنهائی که باهشان بزرگ شده ام و ...) ) ... بله رنگ پوست که هر چه سوخته تر بهتر  و  تک تک سلولهائی  که میبینم  که چگونه متورم میشوند زیر لمسم دست هایم و چگونه رشد میکنند و باز میشوند ، بزرگ میشوند آنقدر بزرگ که تنها بک اشاره ی کوچک ناخن سر انگشت کافیست تا بترکند .. تا به انفجار برسند ..

عطر و بوی بدنشان را مینیشم و.... طعم تند غلیظ خیس شیره ی وجودشان را می مکم

لذت میبرم از پرواز دستم بر روی پستی بلندی های دشت و کوه و دمن تنشان را که میگسترانند جلوی رویم .. ، و لذت میبرم از جولان انگشتانم ...و میتازانم اسبهایم را بر روی بر روی فلات سرزمین بکر پیکری جادوئی که خود ولو کرده در کنارم ... میگذرم از پهن دشت ها ی وسیع سفت مسطح و صعود میکنم تا بالا ترین بلندی های برجسته و عبور میکنم از پیچ و خم های گذر گاه های پر دره ...

کاوش میکنم هر جا ... میخزم در لابلای جنگل مو ها ... میدانم هزار دخمه های پنهان پراز راز های نهفته در میان اعماق جنگل اسرار ... با تالار های پیچ در پیچ رنگی نورانی با فرش های سرخ و پرده های مخمل قرمز ...

برای من جالبی بازی در در خود کشیدن حسی تمام زیبائی هستی وجودی یک انسان است ...

 و شنا کردن در چشمه ی آب حیات ...

هر کسی جغرافیائی ناشناخته ایست با تاریخی عظیم .. و من ..

.. من ماجراجوئی که میخواهم کشف کنم آنها را

قصدم نه غارت است و نه چپاول ...

نه دست اندازی و مستعمره سازی ...

نه تصاحب .. نه تجاوز ..

و نه استحمار و نه استفعال هر کار دیگر ...

بر عکس ...

می گذارم خودشان باشند ...

میشوم آینه شان ... باز تاب خودشان ...

میگذارم خودشان خودشان را بیابند...

خودشان خودشان را کشف کنند ، پیدا کنند ...

آینه ای در مقابلشان ...

با دست هائی که میتوانند خودشان را به آن بکشند ...

وشانه ای که سرشان را بر روی آن بگذارند و های های گریه کنند ...

نه قولی میدم .. و نه قولی میگیرم ..

اجازه میدهم بکنند هر کاری که نکرده اند ... بکنند ...

اجازه دارند بدون ترس و لرز خودشان را بیان کنند .. کشف کنند .. خراب کنند ... بسازند ...

تابوئی نیست ...

همه چیز آزاد است ... هیچ چیز بد نیست ... همه کار میشود کرد ... هیچ کاری بد نیست ...

نه مرزی دارم و نه مرزی میگذارم .. آزادی دارند ... آزادی مطلق ...



به اینها که نگاه میکنم ... میبینم که چقدر گیر دارند ...

دختر های حوا را میگویم ...

چقدر نیاز ...

چقدر مشکل درک شدن ..

کشف شدن ...

انرژی سوخته ...

دلم میسوزد ...

....

با بازیهایم میخواهم به بازی بکشانم آنها را

با بازی بازی کردن های بازیگوشانه میخواهم از این نجییه های معصوم خجالتی خموش در خود فرو ریخته ، آتش پاره های گستاخ و وحشی های دلاور پر از شهامت و پر روئی بسازازنم ، که برای جبران آنهمه عقب مانده گی های تاریخی نکرده شان ،  تمام زمین و زمان را به چالش بکشانند ...

با بازیهایم میخواهم آنها را به بازی بکشانم در این بازار مکاره ی زندگی ...

بازی !

بازی میکنی با من همبازی ؟

روی سخنم با تو است که میدانی ! گل من ! پس کی شروع کنیم به بازی !

مژده ... مژده ...

نوبت شماست حالا ...

پاک و پاکیزه ...

شاه و غلام ... هر چه بخواهی ...

چه مدل ... چه فرم ... حراج واقعی ... تانترا .. کاماسوترا.. تائو و...

وای وای .... بدو بدو که بردن ...

غلامان بهشتی ...

دیر بجنبی تمام شده رفته ....

روی هوا میبرنش ها ... نگو نگفتی !

دیر بشه رفته ... بردنش ...

وقتی رفت رفته ... کی برگرده با خداست .. باز باید بری ته صف ...

حراج واقعی ... بدو بدو که بردند ...

تمام شد ...

شهر شهر فرنگه ... از همه رنگه ...

بله سفارش تلفنی هم پذیرفته میشود ...

عجله کنید ....

الو !... سلام !..

فردا تولدت است ؟...

اوکی !...

از دوازده امشب تا دوازده فردا شب !...

نه ایندفعه .. باشه !

چه کادوئی بهتر از خودم ! باشه ! پس تا بعد !!

خدافظ !



رفت ...

تموم شد ...

خانم ها ... آقایون ... برین تا دفعه دیگه ...

نه خانم ...

دو شنبه نوبت فرشته است !

سه شنبه صبح تا ظهر آزادم .. باشه بریم جنگل !!..

دوست داری عصا هایت را بیاری ... نوردینگ واکینگ !!..

پس نوشت :

اشتباه نشود دوستان  ...

فاحشه ی مرد نیستم ...

و هنوز زیر قول مردانه ی ای که  چهار سال پیش با خودم  عهد کرده بودم  نزده ام ... و روزه ی زن م را نشکسته ام ... 

 
الو .. نه متاسفانه ... شاید

الو .. نه متاسفانه ... میدونی ...

الو .. نه ...

باشه فردا مینویسم در این باره باشه ...  حتما  حتما...







نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

در بازار شام ... شنبه هفدهم فروردین 1387 0:49
 

پیشنوشت :

خطاب به دوستی که پرسیده است : ... چرا این اقرار های صریح را دارم میکنم ...

میگویم: در زندگی به این نتیجه رسیده ام که زمان هر کاری خودش میرسد ...

زمانی برای آموختن است ، زمانی برای بکار بستن و زمانی برای آموزاندن ...

احساس میکنم حالت شعبده بازی را دارم که حقه های بازی اش را برای یک عده در میان میگذارد تا آنها شاید آنرا بکار ببرند ..سودی ببرند ...

شاید هم حالت درخت لیموی ایسار گری را دارم که بارش روی دوشش سنگینی می کند ... و میوه اش را میدهد و کیف هم میکند ...

شاید چون بیست سال بقال سر کوچه بودن به من این عادت را داده است که الکی ، به مشتریانم در موقع خرید ، پند و نظرک های زندگی بدهم ...

شاید چون پیر و پدر بزرگ شده ام ، پدر بزرگوارانه میخواهم درس های زندگیم را انتقال به نسل های دیگر بدهم ...

شاید جائی را پیدا کرده ام برای خالی کردن خودم ، و گوشهای شنوائی میبینم برای شنیدن حرف برای زدن و مطلب برای گفتنم ...

شاید هم از این طریق میخواهم خودم از به جمعبندی برسم ..

شاید هم میخواهم با خودم تصفیه حساب بکنم ....



از آنجا که ما مرد ها در خیلی از مواردفقط بلدیم راست و مستقیم راه برویم... و راست و حسینی حرف بزنیم و فقط وقتی مسئله ای کاملا روشن و واضح است درک کنیم ... برایمان خیلی سخت خواهد بودکه خانمها را ، با شیوه ی تفکر ، عمل و بینش آنها در سیستم های پیچیده و در هم و برهمی ، را بفهمیم و درک کنیم ...


بر خلاف ما مردان، زنان ، آنجوری که من آنها را فهمیده ام ، غالبا با سکوتشان خیلی حرف ها میزنند ... و اگر بخواهند چیزی را مطرح کنند معمولا حرفهایشان را غیر مستقیم میزنند ... خوب گوش میکنند و در میان کلماتمان خیلی حرفهای گفته نشده را میشنوند و ... آنها در میان همه ی نوشته شده ها ، نا نوشته را بهتر میخوانند ...


از این جهت است که زن ها در نگاه ما موجوداتی ناشناخته و مرموز و جادوئی و شیطانی بنظر می آیند .. و از دید آنها ما فقط کسانی که برای آنها حالت ابزار و وسیله هستیم ... موجودی برای حمایت آنها ، تکیه گاه آنها ... نان آور ... باربر ... راننده ... خورنده ... کننده و ... خنگ ...


ما مرد هستیم و اینها زن هستند ... هر دو باید بیاموزیم تا همدیگر را بهتر بفهمیم ، همدیگر را بهتر درک کنیم تا بتوانیم اصولا برای یک مراوده معمولی ساده و بدون سوء تفاهم باهم بر قرار کنیم ...


دختران خوب ننه حوا در بازار مکاره زندگی ، این را آموخته اند که با گوش و نگاه تیز بینشان ما را به عنوان مشتری زیر نظر بگیرند و ناخودآگاه و به حق ، ما را زیر ذره بین بگذارند و حلاجی کنند ... آنها وقتی که ما را سنجیدند و از الک شان رد شدیم ... شروع میکنند به در ذهن خودشان بافتن و نقشه کشیدن و برنامه ریختن که چگونه توجه ما را به خودشان جلب کنند ، چگونه خودشان را به ما جلوه بدهند ، چگونه برای خودشان تبلیغ کنند .. چگونه خودشان را در معرض دید ما بگذارند و عرضه کنند ... آنها میدانند حتی چگونه برخورد کنند که ما فکر کنیم آنها را کشف کرده ، شکار کرده و برگزیده ایم ....

بیائیم و بپذیریم که آنها ، همانطور که میگویند و نشان میدهند ، موجوداتی ظریف و ناز و نازنین و پاک و معصوم و محجوب و مظلوم و همینطور بگیر و برو جلو .... هستند .. اما ما چه ؟ ... ما هم باید بفهمیم با چه کسی طرف هستیم ... حداقل برای درست برخورد کردن با همدیگر ...

برای شناختن آنها ... من این راه را پیدا کرده ام که با آنها وارد معامله بشوم ... منهم با آنها بازی کنم ... .

بازی ای که اگر چه در ابتدا بازی ای سرکار گذاشتنی بود ...

اما به مرور به یک بازی جدی معامله گری و چک و چانه زنی بر سر مرزبندی و تنظیم جایگاه همدیگر و...

اکنون که دیگر ... دست از بازی برداشته ام و به عنوان تماشاچی وناظر به این بازی های دیگران نگاه میکنم و لذت میبرم و حال میکنم و گاهی هم ...

فردا از چند نمونه بازی درآوردن هایم را برایتان تعریف میکنم ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

در بازار شام ... شنبه هفدهم فروردین 1387 0:2
 

پیشنوشت :

خطاب به دوستی که پرسیده است : ... چرا این اقرار های صریح را دارم میکنم ...

میگویم: در زندگی به این نتیجه رسیده ام که زمان هر کاری خودش میرسد ...

زمانی برای آموختن است ، زمانی برای بکار بستن و زمانی برای آموزاندن ...

احساس میکنم حالت شعبده بازی را دارم که حقه های بازی اش را برای یک عده در میان میگذارد تا آنها شاید آنرا بکار ببرند ..سودی ببرند ...

شاید هم حالت درخت لیموی ایسار گری را دارم که بارش روی دوشش سنگینی می کند ... و میوه اش را میدهد و کیف هم میکند ...

شاید چون بیست سال بقال سر کوچه بودن به من این عادت را داده است که الکی ، به مشتریانم در موقع خرید ، پند و نظرک های زندگی بدهم ...

شاید چون پیر و پدر بزرگ شده ام ، پدر بزرگوارانه میخواهم درس های زندگیم را انتقال به نسل های دیگر بدهم ...

شاید جائی را پیدا کرده ام برای خالی کردن خودم ، و گوشهای شنوائی میبینم برای شنیدن حرف برای زدن و مطلب برای گفتنم ...

شاید هم از این طریق میخواهم خودم از به جمعبندی برسم ..

شاید هم میخواهم با خودم تصفیه حساب بکنم ....



از آنجا که ما مرد ها در خیلی از مواردفقط بلدیم راست و مستقیم راه برویم... و راست و حسینی حرف بزنیم و فقط وقتی مسئله ای کاملا روشن و واضح است درک کنیم ... برایمان خیلی سخت خواهد بودکه خانمها را ، با شیوه ی تفکر ، عمل و بینش آنها در سیستم های پیچیده و در هم و برهمی ، را بفهمیم و درک کنیم ...


بر خلاف ما مردان، زنان ، آنجوری که من آنها را فهمیده ام ، غالبا با سکوتشان خیلی حرف ها میزنند ... و اگر بخواهند چیزی را مطرح کنند معمولا حرفهایشان را غیر مستقیم میزنند ... خوب گوش میکنند و در میان کلماتمان خیلی حرفهای گفته نشده را میشنوند و ... آنها در میان همه ی نوشته شده ها ، نا نوشته را بهتر میخوانند ...


از این جهت است که زن ها در نگاه ما موجوداتی ناشناخته و مرموز و جادوئی و شیطانی بنظر می آیند .. و از دید آنها ما فقط کسانی که برای آنها حالت ابزار و وسیله هستیم ... موجودی برای حمایت آنها ، تکیه گاه آنها ... نان آور ... باربر ... راننده ... خورنده ... کننده و ... خنگ ...


ما مرد هستیم و اینها زن هستند ... هر دو باید بیاموزیم تا همدیگر را بهتر بفهمیم ، همدیگر را بهتر درک کنیم تا بتوانیم اصولا برای یک مراوده معمولی ساده و بدون سوء تفاهم باهم بر قرار کنیم ...


دختران خوب ننه حوا در بازار مکاره زندگی ، این را آموخته اند که با گوش و نگاه تیز بینشان ما را به عنوان مشتری زیر نظر بگیرند و ناخودآگاه و به حق ، ما را زیر ذره بین بگذارند و حلاجی کنند ... آنها وقتی که ما را سنجیدند و از الک شان رد شدیم ... شروع میکنند به در ذهن خودشان بافتن و نقشه کشیدن و برنامه ریختن که چگونه توجه ما را به خودشان جلب کنند ، چگونه خودشان را به ما جلوه بدهند ، چگونه برای خودشان تبلیغ کنند .. چگونه خودشان را در معرض دید ما بگذارند و عرضه کنند ... آنها میدانند حتی چگونه برخورد کنند که ما فکر کنیم آنها را کشف کرده ، شکار کرده و برگزیده ایم ....

بیائیم و بپذیریم آنها ، همانطور که میگویند و نشان میدهند ، موجوداتی ظریف و ناز و نازنین و پاک و معصوم و محجوب و مظلوم و همینطور بگیر و برو جلو .... هستند .. اما ما چه ؟ ... ما هم باید بفهمیم با چه کسی طرف هستیم ... حداقل برای درست برخورد کردن با همدیگر ...

برای شناختن آنها ... من این راه را پیدا کرده ام که با آنها من هم وارد معامله بشوم ... منهم با آنها بازی کنم ... . بازی ای که اگر چه در ابتدا بازی ای سرکار گذاشتنی بود ... اما به مرور به یک بازی جدی معامله گری و چک و چانه زنی بر سر مرزبندی و تنظیم جایگاه همدیگر و اکنون که دیگر ... دست از بازی برداشته ام و به عنوان تماشاچی وناظر به این بازی دیگران نگاه میکنم و لذت و حال میکنم و گاهی هم ...

فردا از چند نمونه بازی درآوردن هایم را برایتان تعریف میکنم ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

آنها و ما ها ... جمعه شانزدهم فروردین 1387 2:8
 

از بزرگترین موانع بر سر راه عدم درک و فهمیدن همدیگر در روابط زن و مردی ، حداقل برای ما مرد ها نسبت به زنها، یکی در پیش گرفتن مسئله ی « گزینش استراتژیک سکوت » است و یکی نیز بکار گیری مسئله ی « استتار در وقار » و « خود را در هاله ی محجوبیت پوشاندن » از جانب زنان است ...


چه مخصوصا پایه ی اصلی این کژفهمی ها ی روزمره و درگیری های دائمی در این مسائل به ظاهر پیچیده ، با تمام ساده گیش ، ریشه در اعماق عمیق تاریخی چندین هزار ساله دارد ...


حالا که باب همصحبتی و فرهنگ گفتمان در این مورد را باز کرده ایم ، ما هم میتوانیم ، از همین اینجا ، و از این طریق اولین کوشش های پایه ای برای حل ناروشنی های موجود در این گونه مسائل ، به منظور رهائی از این سردرگمی ها ، در جهت جلوگیری از بروز سوء تفاهمات آتی، از این زاویه به مسئله نگاه کنیم ....


قبلا گفتم : در کل ، خانمها به دلیل جلوگیری از برانگیزاندن حس رقابت همجنسانشان ، و یا عدم تحریک کردن بی جهت جنس مخالفشان ، در کل  ،  راه سوم و بیدرد سر تر ، یعنی  سکوت را پیش میگیرند ..


و بدرستی میبینیم که حتی بر عکس آنجائی که اینها به این اطمینان میرسند که خطری تهدیدشان نمی کند ، برای رد گم کردن و یا شاید حتی برای خالی کردن خودشان هم که شده ، هر چه غلط و راست و دروغ را سر هم بندی کرده پیش خودشان و برای خودشان بهم میبافند ... و احتمالا برای چشم رقیب را از کاسه در آوردن ، حتی آب و تابش را هم بیشتر میکنند ، که یعنی ما هم میتوانیم ... ما هم بعله !...


میبینیم اگر برای زنها استراتژیک سکوت راه حلی تدافعی میباشد برای مرد ها ، همین خود ، عامل گمراهی و مشکل ما مرد ها میگردد ...


ما مرد ها در طی تاریخ یاد گرفته ایم که رک و راست و پوست کنده حرف هایمان را بزنیم و از سریعترین ، کوتاه ترین و زودترین راه ، حتی اگر پر از خطر باشد ، به هدف هایمان برسیم ...


تازه خود هدف هایمان هم در حقیقت ، بطور خلاصه و در واضح ترین و ساده ترین فرم بیانی ، دست یافتن به « مصدر افعال » برنامه های پیش رویمان است ... [ رجوع شود به مقاله ی ، که در آنجا این بحث را پیش کشیدم که ما مرد ها « مصدری » ( نه ِمستری انگلیسی و نه مایستری آلمانی ) عمل میکنیم ]...


بر خلاف ما ، زنها آموخته اند که حرف هایشان را و بعبارت دیگر: مقاصد ، خواسته ها ، آرزو ها ، امیال و نیاز هایشان را مستقیما و آشکارا مطرح نکنند ... آنها به همین دلیل هم عادت ندارند مثل مردها فقط « بین یا این یا آن » یا « بین یا آری یا نه » ها تصمیم بگیرند ... از زاویه ی دید زنها « ما بین آری تا نه » بینهایت امکان ترکیبی « هم این و هم آن » وجود دارد ...


زنها آموخته اند حرف های نا شنیده را بشنوند ... جمله های نا نوشته را بخوانند ... کم حرف بزنند ... سکوت کنند و خودشان را محجوب نشان دهند ...


برای رفع ابهام هایم بایستی پیش خودم ، زنان دور و برم را از زوایه ی درجه ی حجب و حیا یشان ( و در ادامه ی آن مسائل مرتبط با آن و یا مستنتج از آن را ) در نظر بگیرم ...


حجب و حیا ، شرم ، پاکی و معصومیت و مظلوم بودن .. صفاتی هستند که هر زنی میخواهد داشته باشد ... بر خلاف آن صفاتی مانند جسارت ، گستاخی ، خیره سری ، بی حیا ئی ، بی پرده و صریح ، وقیح ، بی شرم ، پر رو بودن ...

چه ؟....


یعنی زنها میتوانند واقعا بدون دلیری و گستاخی ، بدون دلاوری و بی باکی ، بدون جسوری و بی پروائی ... اصلا به استقلال شخصیتی فردی و جمعی اش دست بیایند ؟....


برای یافتن دوست و رفیق مورد اعتماد تا حتی ، در حد شریک زندگیم ، و در حقیقت دنبال یک ( همـ )ـیار و (همـ)ـپا و (همـ)ـسری میگردم که بشود روی او حساب کرد ، زنی با شهامت و گستاخ ! گاهی حتی نمیدانم با این زنان خام و معصوم عقب مانده ی منگول و طفلک های مظلوم دست و پا چلفتی و پخمه ، و این بیغ های پپه ، اصلا چطور میشود کنار آمد؟!


امروز به اندازه ی کافی نوشته ام ... اما فردا برایتان یکی از بزرگترین اقرار های زندگیم را خواهم کرد .... شاید از این طریق به گونه ای به بعضی از پرسش ها خیلی از دور و بری هایم درباره ی ناروشنی های رفتاری سئوال بر انگیزم ، در زمینه ی شیوه ی کرداری ام در رابطه با بهم ریختن کاسه کوزه های زنهای معمولی هنر پیشه و بازیگرانی که از استراتژیک سکوت و استتار در وقار سوء استفاده می خواستند بکنند ، جواب داده بتوانم .... شاید هم ...




نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 



دیروز قول داده بودم در این باره بنویسم :

چرا مردها نکرده هایشان را کرده جلوه میدهند؟ و به آن افتخار هم میکنند !

و چرا زنان کرده هایشان را اصلا و ابدا انکار میکنند ؟ و سعی میکنند خودشان را مظلوم و معصوم و مقدس و فرشته ی همیشه باکره به ما قالب کنند ؟...



عزیزان ... جواب این سئوال در خصلت احمقانه ی ما مرد ها هست !

من خودم هنوز ، بعنوان مرد ، نفهمیده ام که چرا خیلی از مرد های مشنگ میرزا عادت دارند برای پز دادن به کار هائی که کرده اند ( از شستن لیوان چایشان تا جا بجا کردن کوه قاف )سرو صدا راه میاندازیم  ... و چقدر این شیوه ی عمل مردانه مرا یاد جیغ های قدقدی مرغ های بیچاره ای میاندازد که چند دقیقه ی پیش تر از آن ، در حد تقریبا پاره کردن خودش تخم مرغی گذاشته است... دار دار میکنند و در شهر جار میزنند که بعله ما هم با فلانکسک کاری ...!



زنان هم ولایتی ، بر خلاف غالب زن های مرد صفت آلمانی ، بر عکس ... حتی کارهای کرده شان را هم پنهان داری میکنند ... حتی اگر تازه از زیر یا روی کاری پاشده باشند! ... در حال مرتب کردن لباسشان ، با گونه های گلگون خون افتاده و داغ و هنوز آتشینشان و با اینکه قلبشان تاپ تاپ هنوز میزند و چشمهای گر گرفته شان هنوز سرجایش بر نگشته و نفس های پر از التهابشان هنوز آرام نیافته .. گوئی انگار نه انگار !... چقدر با مهارت و هنرمندانه نقش دختران بیگناه و مظلوم و معصومی را بازی میکنند که ساکت هستند و اگر هم بخواهند مطرح کنند نود ونه درصد طوری باب صحبت را میگشایند که گوئی قربانی پدر سوخته گی مردی شده اند (؟!) ، زود هم میزنند زیر گریه (؟!) و نمیدانم چرا خیلی هم مصرانه اصرار میکنند که نمیخواسته اند و خودشان هم نمیدانند که چه شد ...بلاخره همه هر کاری که خواستند کردند و هر بلائی بود سر او در آورده اند و ایشان نبود و ... نمیداند چه شد و ... نبودم و نبودم و گربه ی همسایه بود .... و در یک کلام کلی : من نمی خواستم و او کرد !...

وسط کار هم که آدم را زجر کش می کنند ! همه اش پنهان کاری و هیس و هیس ! نفس نکش که مبادا ... که مبادا صدائی در آید و در و همسایه ( که گوئی همه گوش بدیوار دارند و پشت پنجره هایشان منتظر هستند و دائما در حال سرک کشیدن هستند تا ببینند که این طرف کیست ؟ از کجا آمد ؟ چکار کرد ؟ به کجا میرود ؟ ..... بفهمند که کاری در حال کرده شدن است و ...



نمیدانم ... و نفهمیدم چرا ؟ ... فقط شاهد این بودم که اینی که دلش اینقدر دارد غنج میرود و پر پرواز در آورده است و توی آسمان هفتم در معراج است و میخواهد جیغ و فریاد راه بیندازد و با خوشحالی و نشاط به به همه بگوید که چه حالی برده است از این که دسته گلی به آب داده است و سیب سرخی را ....



آه ، تازه دوزاریم افتاد .... آخ آن ترس ... آن ترس تاریخی ...



ترسی که ریشه در اولین خلاف کاری جد اول اول اول مادر بزرگ مادر بزرگشان ، حوا خانم ، دارد ... ! در وقتی که از درخت ممنوعه ی شناخت نیک از بد خورد به آدم ( این مرد بی پدر و مادر ) هم داد و او هم خورد و رفتند وقایم شدند و ... بقیه قضایا ...

تا اینکه رئیس اعظم آمد و به مواخذه کشانیدشان که چه و چرا ...

که آدم آمد و با اشاره به خانم گفت : اخر این زنیکه ای که وبال گردن من کردیش و حتی بلد نیست غذا درست کند آمد و از سیب این درخت به من تعارف کرد و منهم ، خوب ، خوردم و میخواست هنوز ادامه بدهد که حتی در آن یک کرم هم بود... که رئیس حرفش را قطع کرد رو به بانو کرد و پرسید : چرا اینکار را کردی ؟! و او که ناراحت بود و عصبانی از اینکه آق شوشو لو داده بودش ، اشکش سرازیر شد و با هق هق گفت : من را اینها از راه بدر بردند...!... سیب من کرم نداشت ولی خیلی ترش بود ...

رئیس اعظم عصبانی از دست این بازی ها یکی را مار میکند و ... و بعد رو به زن کرده گفت : نه جریمه باید بشوی ! جریمه ی تو هم این است که به درد آبستنی مبتلا بشوی ... و زایمان سختی باید بکنی که انگار تکه و پاره میشوی ! بعد هم چون تو اورا از راه بدر برده ای ، او بعد از این او بر تو تسلط خواهد داشت و تو همیشه باید به او سرویس بدهی ... صبحانه و نهار وشام و آشپزی و کار خونه ...

مرد توی دلش خوشحال از اینکه بلائی سر او نیاورده شد ، که او هم محکوم شد به اینکه برود زحمت بکشد و از عرق جبین و کارش در آمدی بدست آورد و خرجی خانه را بدهد ...

و بعد هم که رئیس برای اینکه دیگر خلافی نکنند و مبادا که از میوه ی درخت عمر جاوید نخورند آنها را از بهشت بیرون کرد ... و ....



(اگر برایتان جالب است ... لطفا خودتان بروید و در تورات ( عهد عتیق ) ، پیدایش ، بند 3 خودتان اصل مطلب را زیر عنوان سقوط (هبوط ) انسان بخوانید ..) ...

از آن روز به بعد فکر می کنم ، مادر اولین مان همیشه به دختر هایش هزاران بار نصیحت کرد که مثلا با مرد ها چکار کنند ( و نکنند ! ) و .....

و همینطور پشت اندر پشت ، دختر های ننه حوا به دخترانشان ، و اینها هم نسل به نسل همان چیز ها را ، بعلاوه تجربیات و آموزه هایشان را بر آن افزوده ، دادند و به آنها سفارش میکردند که به دخترانشا ن بیاموزند ... و همینطور این قصه ادامه دارد تا زمان ما ...

حالا هم ...



خانم با تجربه ای دیروز بطور خلاصه و مختصر و مفید برایم اینگونه بیان کرد :



زن با وجود اینکه از مرد ها حال کرده است و ... گفتم در اوج نشئه گی از عشق ، صدایش در نمی آید و کلمه ای به کسی ابراز نمی کند ..



اگر به زن ها بگوید ، حتی نزدیکترین دوست یار و پارش در میان بگذارد ، طرف ممکن است از زاویه ی حسادت تمام کاسه و کوسه ها زا بهم بپاشد و بریزاند و جار بزند در همه جا و سعی کند که نام و اعتبار و آبروی او را ببرد ( کاری که آن مرد طرف معامله خودش خود بخود احتمالا انجام خواهد داد ! )....

به مرد ها هم نمیگوید ، از ترس تعبیر و برداشت غلط و احتمال بسیار زیاد مورد سوء استفاده ، و به عنوان طعمه ی خام ، مورد تحکیم و تحاکم و دست درازی در لیست بعدی این آقا قرار بگیرد ...

راه دیگر این است که احساساتش را بروی کاغذی در دفتر خاطراتش بنویسد که آنهم همیشه با ترس و لرز همراه است که شاید روزی کسی آن را بخواند ...

پس سعی می کند آن رابطه ی کرده را نکرده جلوه دهد تا هم خیال خودش را و خیال هفتصد و هفتاد و هفت پشتش را یکسره راحت کند ....



خوشبختانه به همت کتاب و سواد و ورشد فرهنگ و جامعه و تکنیک و وسائل ارتباط جمعی سمعی و بصری ، از رادیو و تلویزیون و کامپیوتر و اینترنت و غیره ... میتوانیم اینجا و آنجا گاهی مثل بچه ی آدم بیائیم و سر مشکلات و درد سر هایمان ، مثل آدم بزرگ ها ، حرفی بزنیم و نظری بشنویم ...

اگر جه هنوز وجه غالب همان است که :

مرد ها نکرده هایشان را کرده جار می زنند و ...

زنها کرده هایشان را بیان نمی کنند و خودشان را فرشته های پاک و معصوم و مظلوم و بی گناه جا میزنند و به ما قالب می کنند ...



چرا که نه؟

مگر بد است ؟

فردا درباره ی این دختران خوب و چشم و گوش بسته خواهم نوشت ...

دختران ننه حوای ناز و نازنین و پر از شرم و حیا و خجالت معصومیت و پاکی (؟!).....
 


 



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

 

یک ضرب المثل آلمانی میگه دماغش رو ببین ، مثل یوهانس اوست ... همانطور که ما مرد ها میگوئیم دهان زنها ...، آنها هم به بینی ما نگاه می کنند ...

منکه خودم نمیتوانم مقایسه کنم و نکرده ام ...

آن زمانها هم که در سنین 10 – 12 سالگی با کنجکاوی کودکانه و پر از هیجان و ذوق و شوق بچه گانه مان از کشف چیزهایمان... هزاران حرف و صحبت های مختلفی را از همکلاس ها و مردم کوچه و خیابان و دیگران .. میشنیدیم و باور میکردیم و می پذیرفتیم که همینطور است و همینطور نیز باید باشد و هست ...

نه کسی بود که با منطق و استدلال برای ما مسائل را مطرح و تشریح کند و نه با کسی میتوانستیم در میان بگذاریم و یا حداقل این و بعضی از سئوالات اولیه ی طبیعی را بپرسیم ... الان فکر میکنم که خود آنهائی هم که ، ما فکر میکردیم همه چیز را میدانند ، هم خودشان ، چیزی نمیدانستند ...



چه کج فهمی ها و چه تعبیراتی بد و غلط آموزی هائی دامنگیر پای ما شده است ...

حتی صحبت در این موارد تابو است !...

با آن فرهنگ عظیم لغتی و تاریخ نوشته شده چندین هزار ساله مان در این زمینه در حداکثر نادانی مطلق تاریخی قرار گرفته ایم ...



نه میدانیم و نه میخواهیم بدانیم تا باور های غلط مان زیر علامت سئوال نرود ...

هر کسی هم که در این زمینه حرف و مسئله ای دارد را:

  •  یا با مسخره کردن
  • و یا چشم غره رفتن
  • و یا با «بد است در این باره حرف زدن ، نگو گفتن هایمان

چنان توی ذوق آن بیچاره ها میزنیم ه دست از سئوال و جواب و پرسش بیفتد وگلو گیرمان نشود ...

درگیریم  با خود و با اطرافیانمان ... با نزدیکترین افراد ... با همبسترانمان میخوابیم بدون اینکه واقعا همبستری کرده باشیم ... نه لذتی ، نه فرهنگی در این زمینه داریم ... این است که کار به کثافت و خراب کاری میرسد ...

از جاهای دیگر را خبر ندارم ولی میدانستید مثلا بیش از 85درصد ایرانیان متاهل ساکن هامبورگ طلاق گرفته اند... و آنهائی هم که از هم جدا نشده اند بیشترشان بخاطر حفظ ظاهر ، اگر رسما هنوز طلاق نگرفته هستند ، ولی در عمل هر کس برای خودش در منزل مشترک زندگی میکنند ...

چقدر باید در این زمینه عقب و واپس مانده باشیم که حتی لغت های معمولی در زمینه ی بیانی مسائل و امور جنسی ، جنسیتی و روابط طبیعی طبیعی طبیعی اولیه ی زن و مردی نداشته باشیم...

لغت ها مورد سوء استفاده تاریخی واقع شده اند ... فقط بار منفی با خود حمل میکنند ...

نه...

کار خیلی خراب است ...

شاید باید یک زمینه هائی را برای آن پیاده کرد ...

بنظر من ...



در جامعه ای که دختر تحصیل کرده ی روشنفکرش جرات اظهار نظر درباره سر کردن یا نکردن روسری را در چهار چوب اتاق خانه خودشان نداشته باشد چه توقعی باید داشت ...

آیا رابطه ی این دختر از نظر اجتماعی با توقعات و خواسته های زنان و دخترانی که با آزادی و برابری شخصیتی شخصی و اجتماعی خود از کودکی رشد و نمو کرده اند در باره ی اولیه ترین خواسته های عاطفی و احساسی اش در رابطه با مردش ( شریک زندگیش ، هم سرش و ...) چقدر میتواند همخوانی داشته باشد ...

یا یک سئوال ابتدائی ساده ... اصلا این زن و یا یک زنی نظیر او بیاید و با مثلا کسی مثل منی زندگی کند اصولا چقدر آیا توانائی دارد ؟ ظرفیت ! قدرت ! شعور ، هنر ... به چه چیزش آیا میتواند بنازد ! جز اینکه حداکثر اتاقم را تمیز نگه دارد و قرمه سبزی خوبی بپزد ... آیا میتواند همبستر خوبی برایم باشد ؟ آیا اصلا عرضه این را دارد که همپای من باشد ! آیا لیاقت مادر خوبی شدن را دارد ! ...

آیا هنوز هم دوران « زن خوب و فرمانبر و پارسائی » است ؟

نمیدانم ... آیا میتوانم به او اطمینان و متقابلا تکیه کنم !



به زیبائی باشد که این جائی ها هم از نظر هیکل و اندام و ... غیره به حق زیبا و فهمیده و باشعور و درک و ... هستند ...

از نظر همپائی .... که ما مرد ها کم میآوریم ...

از نظر مالی که اکثرا مستقل هستند ...

از نظر عاطفی خود کم دارند ... خیلی ... ولی به همین خاطر اما دیوانه ی محبت میشوند و قدرش را میدانند ....

از نظر شیوه ی عمل و بر خورد ، هزاران امکان آموزشی و تعلیمی و گروه های خود یار و... دارند که دیگر ...

این جائی ها همه چی هستند و دارند و ...

اما آن پوست سیاه سوخته ی و آن حال دختران (و زنان) ایرانی را ندارند ... عروسک هایی هستند ساده و قشنگ ... اما از نظر من آن روح و گرمی ای که من به آن نیاز دارم را ندارند ... همه چیز دارند ... فقط  آن ناز ، آن غمزه و آن عشوه گریهای زنان ایرانی را ندارند  ( و حتی در فرهنگ لغات آلمانی هم این لغت هارا ندارند ! )...   

وای که اینها به کجا و ما به کجا داریم میرویم ...

دوست عزیز ، درست به همین دلیل میگویم به این مسائل باید اهمیت داد ...



نه دوست عزیز ... اگر نانوا بودم درباره ی نان حرف میزدم .. اگر سیاست مداربودم درباره ی اوضاع سیاسی ... بنده حتی مفسر سیاسی خوبی هم نیستم ... ولی تجربیات این چندین ساله ام میتواند پایه ی بحث های جدیدی در باره ی اولیه ترین ناشناخته های اصلی روابط انسانی با نزدیکترین همراهانمان را بگشائیم ..

شاید تابو های خاک گرفته و الکی و باطل در ذهنمان ساخته و بافته را بتوانیم کمی بکناری نهیم و ...

تا بتوانیم بدون قلنبه و سلمبه های فمینی مثل یک مشت بچه ی آدم با هم همنظری و هم فکری بکنیم ...



یک سئوال که فردا برایش خواهم نوشت :

چرا مردها نکرده هایشان را کرده جلوه میدهند و به آن افتخار هم میکنند و زنان ، بر عکس ، کرده هایشان را اصلا و ابدا انکار میکنند ؟ و سعی میکنند خودشان را همیشه مظلوم و معصوم و مقدس و فرشته ی همیشه باکره به ما قالب کنند ؟...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

یک تصمیم جدی جدی جدی ... سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 0:43
 

از آنجا که این مطلب نوشته در صفحه ام ، ربطی به شوخی اول آپریل ندارد! (در روز  اول آپریل در آلمان مردم سعی میکنند با دروغ شاخدار ی که بهم  میگویند طراوت بهاری را  شادمانی کنند ) برای همین عنوان جدی جدی جدی را به آن داده ام …

در این چند روز  فرصتی دست داده بود برایم که با خیلی از افراد دیگر ... زن و مرد به بحث و گفتگوی  عمیق و جدی بنشینم ...

دیدم همه میخواهند دنیا و ایران و سیاست و جهان را عوض کنند ... در حالیکه با خودشان و نزدیکترین  هایشان ( از همسر و دختر و مادر و و خواهرو دوست و معشوقه شان و غیره ...)  ، نه تنها گیر ،  بلکه  مشگل دارند ...

پس دیدم به عنوان یک دگرگونی خواه ، بیایم . بجای هرکار و انجام هر چیز دیگر ، به همان خط خودم اینبار اما ، از این زاویه ی دید ، ادامه بدهم ... 







ما مرد های امروز ، با تمام مدرنیت مان ، کماکان همانند همان مرد های دوران ماموت های چند هزار سال پیش ا ز تاریخ ، کماکان ساده و روشن ، مانده ایم و فرقی اساسی نکرده ایم ...

برو بیرون شکار ... بیار تو غار ... بخور و بکن و بخواب تا فرداش ...

الان هم همینطور ...



به مرد هائی که برای خرید بیرون میروند نگاه کنید ... اولین چیز را با یک کمی چک و چانه میگیرند و پولش را میدهند و با سریعترین وسیله به منزل بر میگردند ...

سر کار هم همینطور .. تلگرافی ... میدانند چه کنند ...

در حرف زدن و بیان نظراتشان هم ...

در تصمیماتشان هم ...

شاید هم خصلت مردانه است که راست و مستقیم به حل مسائل در همه زمینه های اجتماعی و اقتصادی و سیاسی میپردازد ... به همان روشی و همان ترتیبی که در ریاضی به آن « شیوه ی حل خطی » میگویند ...



و این شیوه درست بر خلاف دیدگاه زنانه است ...

دیدگاهی به گونه ای دیگر ...بر خلاف ،  متضاد ، متفاوت ... خلاصه : دیدن به جهان ( جهان نگری )به شیوه ای دیگر ...

نمیدانم چرا دیدن مسائل از این زاویه برای من جالب و مهم شده است ...



شاید چون من هم با زنان مملکتم ...یعنی با مادرم ، خواهرم ، دوستان دخترم ، همسرم ، دخترم ... خاله و عمه ام همدردی دارم ..

شاید چون میفهممشان و میبینم چطور حقوق برابرشان با من ، دارد پایمال میشود ...



شاید چون پسر شیوا هستم ، چون پدر لیلا هستم ، چون برادر خواهرانم هستم ، چون شوشوی میتی هستم ... چون پدر مریم هستم .... چون درد و رنج  و درگیری روزانه ی پریسا  و فرشته و فرشیده را میفهمم ..

شاید چون با اشک های نسیم و شنه و ناهید گریه میکنم ..

شاید هم پدر بزرگانه میخواهم به نوه هایم بقبولانم که ما مردها ، پسرهای آدم ، مرد هستیم  و  با زنها ، دختران ننه حوا ،  فرق ها داشته و داریم ... 

به آنها حالی کنم : عزیزانم ... ما ها همه ، هر دو انسانیم ، بشریم ... ولی دو نوع مختلف ، متفاوت ، و یا شاید گاهی هم متضاد هستیم ...  ولی در کل متکمل کننده ی همدیگر هستیم ... متخالف متکمل !... هر چه بهتر همدیگر را بشناسیم ( و یا بهتر خودمان را به آنها بشناسانیم ) بهتر میتوانیم با هم کنار بیائیم ...

 

امسال را میگذارم جهت حلاجی خودم ( ـان ) برای زنان ...



شاید بخاطر همدردی با این دختر عقده ای فحاش ، بخاطر ناسزائی که به من ( بعنوان مرد ) بمن داد !...

شاید چون در این زمینه به خیلی از خط ها رسیده ام ...

شاید چون شهامت بیانش را دارم ...

شاید چون میخواهم به این بحث از این طریق دامن بزنم ...

شاید چون تاثیر بیانی آنرا در زندگی دخترم ، پریسا و مریم و شکیلا و ... ، دیده ام

شاید چون در این راه مشوق زیاد و خوبی داشته ام ...

شاید چون با بیان خودم (ـان) ، ما مرد ها میتوانیم به زنان زندگیمان کمک کنیم بدانند با چه کسانی سر و کار دارند ...



شاید بتوانم مسئولیت و جوابگوئی خودم (ـان ) را به زندگی ، مستقیما و از این راه عملا ، پیاده کنـ(ـیـ)ـم ...

شاید ...

شاید ...

شاید ..



یک یاد آوری :

هر چه میگویم و بیان میکنم ... نظر های خودم است و پشتش ایستاده ام ...

هر جای کار هم اشکال دارد لطفا بدون رعایت هر اصلی ( رودربایستی ... و از این قبیل ) مطرح کنید تا زمینه و پای صحبت باز شود ...



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

امشب دلم گرفته است و می گریم در خود ... چهارشنبه هفتم فروردین 1387 23:52
 

الان که این مطلب را مینویسم ، دوست شاعر فرزانه ام ، نوذز ، خبر از مرگ دخترش داد ، او در این غربت گیر کرده است ... نمیتوانست به ایران برود و در آخرین روزهای دخترش در کنار بالین او باشد ... نمیدانم چه کنم ، چه بگویم ...

چشمهایم بارانی است ... دست هایم میلرزد.. و نمیتوانم بنویسم...غمگینم و ... دستم به نوشتن نمیرود..

نوذر را دوستان به خانه خود برده اند .. او امشب تنها نیست ولی همین الان تنها ترین انسانی است که میشناسمش ... هیچ کار نمیتوانم بکنم برای او ... هر چه بگویم به او زیادی است ... گاهی سکوت بزرگترین آرامش را به کسی میدهد ...

سکوت می کنم ....

خیلی حرف میخواستم بزنم از خیلی ها ... نمیتوانم ...

میخواستم از « من - یک زن » ، مریم ، بنویسم ، دختری پر از احساس ... شاعره ای لطیف .. که مدرنترین لحظه ها را به بقول خودش به « عامیانه ترین » ( من میگویم زیبا و ساده ترین ) کلمات و فرم بیان میکند ...

از دختر و نوه هایم ...

میخواستم برای سعید و شیوا ، ملی ،و این ها  ....

میخواستم در پاسخ به پسرهای اینترنتی ام ، بچه های با حال احمد و احسان و دوستانش ، بنویسم  ( که دیشب برایشان نوشتم ، کلیک کنید! ) ...

از خانم بزرگوار ایرانآلمانی امیر حکمت ..

از آزاده و فرشته و فرشیده و شهین و مهین و مینو و مینا و ....

از سالمندان و ...

از شهر و همشهریانم ...

از تجربه پر ارزش کیارستمی ...

از منوچهر جمالی و بچه هایش از جمله آریابرزن زاگرسی و مردو آناهید و ...

از رابطه های پر از گره و در هم و برهم روابط و ضوابط و مسائل زن و مرد و ... فرزند و والدین و سنت و مدرن و .. شرق و غرب ...



نه! بعدا حتما می نویسم ...

حالا ساکت میمانم و قطره اشکم را از روی دکمه های کامپیوترم پاک می کنم ...

ولی بعدا حتما مینویسم ، قول میدم ، باشه !

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

یادی از گذشته ها .... تا راهی برای آینده ... چهارشنبه هفتم فروردین 1387 1:8
 

در میان دست نوشته های خیلی سال پیش ( 1985- 86 ) این را پیدا کردم


اگر در عالم هستی بگردی ...

گرده ای یابی که نا پیداست از خردی

شاید ...

بُود این من ..

که من هستم و تاریخی که من دارم ...

برایت باز می گویم

من این قصه ...

که جز تو کس نمیداند ...



به آن این را اضافه کردم و بر روی یک کارت برای دوستی که خیلی دوستش داشتم ... از آمروم ، (جزیره ای از جزایر فریزلند شمالی ) فرستادم ...



درونم عالمی دارم که رازش کس نمیداند

هزاران قصه ها گفتم ...

ولی این قصه را هیچکس نمیداند

شبی گفتم بگریه درد دل با تو

ولی باور نکردی تو

بخود کفتم: مهم نیست ! او نمی داند !

به دل گفتم :

بخور غم ، گریه کن !

این آرزو رویاست ...

که گیری بوسه ای از لب های آنکس که عذابت را نمیداند !

اگر در خواب بینی تو که بر درگاه تو باشم

پذیرا باش !

که روز و شب ...

بجز این ...

علی ..

هیچی نمیداند ...


یولی 1991




پس نوشت :

.......

در چهل سالگیم ( که آنزمانها فکر میکردم مهم ترین سالهای زندگیم است ) بخودم این کادو را دادم که مدت ششماه  مغازه هایم رو بستم ... و رفتم در این جزیره زندگی میکردم ...


آنجا پیش خودم اوستائی آموختم و گاتهای زرتشت را در نوشته ی اوستائی اوریگینال توانستم بخوانم ... چه عشقی داشتم ...


حروف الفبائی اوستائی را به یاری آقای ورجاوند ، بصورت فونت درآوردیم و آنرا از طریق پرفسور گروپ به دانشگاه هامبورگ رشته ایرانشناسی ، کادو دادم ....


حالا ... خودم را از قید و بند ها رها کرده ام و به کسی کار ندارم .... و به اینحا رسیده ام  که زرتشت و گاتها را کلا مثل هر ایده مذهبی و دینی دیگر تو ی گنجه ی مسائل بدر نخور م گذاشته ام ... جهان بینی خاص خودم را دارم ...

فعلا دارم با چه ولعی نوشته های آقای منو چهر جمالی را مطالعه میکنم و میخوانم ... 

دنیائی است برای خودش !...

ضمن اقرار به این مسئله که شیوه ی اثباتی منوجهر جمالی برای من زیر علامت سئوال رفته است ولی

بر اساس خلاصه ی چکیده ی کلی نظرات تئوری شده ی منوجهر جمالی ، نتیجه گیری نهائی او را مستند و درست و قابل تعمیم بر واقعیات روز میدانم و حتی با تئوری درهم برهمی ( chaos به غلط : آشوب ) هم آهنگی دارد و من در برنامه های روز مره ام بر اساس این دیدگاه حرکت می کنم ...

 ... دیدگاهی که بدرستی ، هم نظر با نام انتخابی منوچهر جمالی ، که نام فرهنگ سیمرغی  برای آن گذاشته است ، در هماهنگی و همخوانی  کاملی با هم  قرار دارند ...

فرهنگی که چندین هزار سال سال پیش   ما را مائی کرد که هنوز تمامی جهان به آن افتخار میکند و من هم خودم را مفتخر به این میدانم که این شانس را داشته ام که در دامن این فرهنگ بزرگ شوم ... 

و حالا هم میتوان با کمال افتخار  مشعل راه مان قرار بدهیم ...

 

 


 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

داستانه های نانوشته هامبورگی سه شنبه ششم فروردین 1387 5:56
 

چند وقتی است که به سرم افتاده قصه های واقعی از ماجراهائی که برای هموطن های هم شهری میافتد بنویسم ...

بنویسم در باره ی این ایرانیبازی هایشان و بعضی از خصلت های ویژه ی بامزه و خنده دار شان .... بنویسم مثلا از خر زرنگ بازی در آوردن های ناشیانه شان و ... اینکه چطوری فکر میکنند ... یا این شیوه ی تفکر بر اساس تکیه کلام « بع ! این رو  که من خودم  میدونم و میتونم ! » ـشان ، یا اینکه با پر رو بازی در آورن شان و مخصوصا زمانی که گیر می افتند و بجای یک عذر خواهی ساده ، اوضاع را به هم میپاشند .... و حتی حاضر میشوند و سعی میکنند دیگران را به کثافت و لجن بکشانند و خراب کنند تا شاید کسی مچ شان را نکیرد !... دروغبافی .. ، خالی بندی و خود را بزرگتر و یا چیزی دیگر از آنچه هستند جا زدن .... بی ارزش کردن توانمندی های دیگران ... مسخره بازی در آوردن... متلک گفتن و مزه پراکندن ...

خلاصه آن چیزی که جلال الدین رومی به زیبا ترین فرم در داستان آن واقعه ی بانو و کنیز و خر که کدو را ندیده بود ... بیان کرده بود ...

در حقیقت ... همان برنامه ای که بهتر از هر جا خودش را در دنیای رویائی و ذهنی این سیاستمدار بازی در آوردن های ایرانی های خارج از کشور ( از چپ تا راستشان ) هم خودش را به بهترین شکل و فرم نشان میدهد ...

من که رسیده ام به حال کردن با برنامه های اینان ...

کارم شده حلالی مشکلاتی که 90 درصدش را خودشان با دست های خودشان برای خودشان فراهم کرده اند !...

و تقریبا در نود ونه در صد این موارد ، همه را مقصر و باعث و بانی آن شرایط میشناسند به جز خود خودشان را ....

 

فقط  رعایت حفظ ادب و آبرو و حرمت انسانی  ، مانع ازبیان  این ها میشود .!..

شاید یادداشت برداری بکنم و چند سال دیگر  کتابشان کنم ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

دو دو تا = 4 تا.... دو و دو میشود چند تا ؟ دوشنبه پنجم فروردین 1387 14:46

 

افتخار می کنم به اینکه  یکی از فمینیست ترین مردان ایرانی هستم ...

این مطلب را به چند دلیل نوشتم ... 

محل اتفاق آن در هر گوشه ی یک آلونک حلبی آبادی تا  مدرن وشیک ترین آپارتمان  فلانجا ی  آنجا یا اینجا...

 

دختر میگفت با مردش چهار دست وپا میکنند و مسابقه می گذارند ... نمیدانم از کی یاد گرفته ولی باید بگم آفرین دختر ! تو یکی از بهترین رابطه ها را برای ابد و الدهر با آقاتون داری پیش مبری !

 

 

 

معمولا مرد کله ی سحر زده است بیرون ، رفته است پی یک لقمه نون ... ( قدیما میرفت شکار مرغ و مار و ملخ و حالا دنبال پول ، معیار و ابزار و و اسطه قدرت و خرید ...) بعد از اتمام کار روزانه اش ( جون کندن به معنای واقعی ) و درگیری با هزاران بی پدر ومادرانی که بخاطر یک قران در آوردن باید با هشان بجنگد و یا چاپلوسیشان را بکند و ... بلاخره پولی به کف می آورد و خر حمالانه وسایل مورد نیاز را بار کشی میکند و هن وهن کنان ... خسته و مرده و آش و لاش خودش را به پناهگاه و غارش میکشاند .... حالا بعضی ها ( متاهلان ) گاهی تازه اینجا که میرسند زیر فشار و فشور خانم قرار میگیرد که خواسته های بانو را بر آورده کند ، خودش را خسته نشان ندهد ... سرحال باشد ... و اخم و تخم نکند .، شل و ول نکند خود را ... هنوز عطر و ادوکلن زده ، شق و ورق بنشیند و ....

 

طفلی مرد بیچاره ! بیرون سرویس و اینجا باید ادا و اطوار در بیاورد ... که خانم ناراحت نشوند و دلگیر که چرا آقا خسته گیش را به خانه میآورد ! و به خانه که می آید غذائی را که خانم شاید با عشق درست کرده است را می بلعد و یک آروغ هم شاید بزند ...وتوقع داشته باشد چای هم برای آقا ببرند ... قر قر میکند ... بهانه میگیرد ... منتظر است همه چیز را چلوش بگذارند ... و اصلا دست به سیاه و سفید نمی زند !

سئوال : ایا این بیچاره نای آین کار را دارد ؟

 

شب هم هر دو توی رختخواب ، او بی حال و این ناراضی ... او میزند تا خالی شود و این از روی بی میلی تحمل می کند و بر نفرت هایش می افزاید ... او ته مانده انرژی اش کشیده شده ، می افتد و بیهوش میشود و خرناسش به هوا می رود و این تازه از سنگینی وزن او به خودش می اید و بی خوابی به سرش میزند ، از خیسی او چندشش میشود و انزجارش بیشتر میشود ...

 

 

 

 

آن زن که اول صحبتش را کردم ، با این بچه بازی در آوردن ، مردش را هم بچه می کند ... مرد بیرون مردانه گیش را کرده ... حالا کودک میشه ... همبازی ! بالوند بازی و هی هی خندیدن خسته گی مرد در میرود ... احتمالا یک غذائی هم توی فر وروی اجاق است و ... بعد از بازی و خنده .. با عشق و شاید یک مقدار اروتیک بازی همین شام را هم با زیگوشانه مثلا سر ماکارونی را در دهن گذاشتن ... یا با دهان سوس گوجه فرنگی ای بوسه گرفتن از هم و ... کار می کند که مرد یادش برود از بیرون و خودش بشود ... مردی داغ و آتشین مزاج ... بگذارد آقا روی مبل و فرش خودش را ولو کند ...

 

و ... برایش چای بیاورد و سر شانه آقار ا بمالد و غیر مستقیم جای بار کشیدن هایش را مرحم بگذارد ... برایش از اتفاقات شیرین و شاد روزش بگوید و ... همان قدر دانی که زنها دوست دارند از مردشان بشنوند ... باور کنید جا و ظرفیت برای شنیدن مسائل ناگوار باز میشود ... مرد شارژ شارژ تازه انرژی پیدا می کند که به زنش برسد ... و حال بدهد ... شاید در همراهی سر شستن ظرفها و ... آماده کردن میز صبحانه ی فرداصبح ...

 

و احتمالا یک دوش و حمام مشترک و شستن همدیگر و رفتن در رختخواب معطر و آماده .... و هم را در آغوش میکشند و زمان در گوشی حرف زدن و ادامه ی بازی عشق است ... تا بخواب بروند ...

 

 

 

پس نوشت :

 

خودتان خوب قضاوت کنید: صبح روز بعد رفتار و افکار این چهار انسان را ...



یک سئوال ریاضی : پیدا کنید درجه اغنا و ادغام و تعادل و یا اختلال و انشعاب و درهم برهمی من کودک و من والدین و من بالغ هر کدام از این چهار تن را یکبار در ساعت ۳ صبح در  عمیقترین لحظه ی خواب در ضمیر ناخودآگاه اینها  و یکبار در ساعت  ۱۰ صبح اوج بیداری کاملشان ......

 

یاد آوری :

 

دوستی در ارتباط با این مورد سئوالی مطرح کرده بود ، که جوابش را در این جا  آورده ام( کلیک کنید ) ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

نمیشه دیگه ! دست خودم نیست ... چیکار کنم ؟ یکشنبه چهارم فروردین 1387 1:1
 

 

چرا این دخترک روی من اینقدر اثر گذاشته است ، نمیدانم !

فقط میدانم : یک جورهائی مثل یک دوست توی دلم جایش را باز کرده است ... برایم جالب است شخصیتش ، تضاد هایش ، افکارش ، صافی و صداقتش  .... هرچه هست .... این دختر مرا  آرام نمیگذارد ...

فراموشش میخواستم بکنم ، نشد ...

ولش میخواستم بکنم ، نمیشود ...

بردمش توی باغ نارنج و ترنجم ... باز هم نشد !


برایش چند خطی  اینجا مینویسم از تجربه های سخت خودم شاید بشود !



و ... هر روز تکرار بازی روز قبل

خسته شده ام از بازی برای دیگران ، با دیگران

میخواهم آغاز کنم که خودم

نقش خودم را

آن طور که دوست دارم برای خودم بازی کنم

و شروع می کنم به نوشتن بازی دلخواهم



پرده ها را کنار میزنم

و بازی ام آغاز میشود....

هامبورگ - 1991

 

اگر بازهم نشد ! دعوتش میکنم و میگویم : 

 بیا اینجا توی  " کندو ی عسل " !


 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

من در کجای جهان ایستاده ام .... شنبه سوم فروردین 1387 3:46
 

در مکانی از فضائی در زمان

در بلندای بلندی از جهان



در میان آنچه هست و آنچه نیست

با چنان سرعت و تاب بی نشان



کرده ام من آنچه باید تا بحال

خیر و شر و کج و راست و این و آن



حال با باری بزرگ از تجربه

این زمان در این مکان و این میان



من رسیده روی اوج جای خود

روی سکوی پرش در این فضای از زمان



جای من در نقطه ی پایان بر هر چه گذشت

« آ » -ی آغاز شروع است در مکانی از فضای بیکران

 

هامبورگ - یولی 1991

 

 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

پیام نوروزی ..... جمعه دوم فروردین 1387 23:10
 

سی سال پیش... خانم همسر اسبق به خاطر تخصصی که داشت خیلی سریع کار مناسب و پر درآمدی پیدا کرد و من شدم مرد خانه ! و کارم شد درس خواندن ، خرید ، خانه داری ، آشپزی ، رختشوئی و ....و بچه داری ...

رفت و روب و پخت و پز و شست و شو و کهنه عوض کردن و درس و مشق هایم را که انجام میدادم و بعد از سایر کار های دیگه مثل خرید و ببر وبیار و اطو کشی و نظافت حمام و توالت و گرد گیری در و پنجره و .... بلاخره وقتی کار ها که تمام میشد لباس بچه رو تنش میکردم و به هوای هوا خوری او خودم هم میرفتم بیرون. پاتوقمان شده بود نیمکت های کنار جای بازی بچه ها ... بچه ها را میفرستادیم با خودشان توی شن ها بازی کنند....

اون زمانها هنوز مد نشده بود که پدر ها بچه داری کنند ! منهم یک مرد ایرانی ( اون زمانها از اعتبار و نام خوبی بر خوردار بودیم ) نوبر ! .... اونها فکر میگردند ماها تو خونه مون چاه نفت داریم . خیلی احترا م و این حرفها ...با مادر ها مینشستیم دور هم و چیک چیک تخمه ( آفتابگردون ) میشکوندیم ( بهشون یاد داده بودم ) و ازشون در باره ی مسائل روز مره ی خانه و خانه داری و زنانه شان چیز های جدید ( و بعد ها بدرد بخوری ) می آموختم ...

در اون وسط ها گاهی بچه ها که بازی میکردند ، خوب بجه اند دیگه ، توی بازی بهم می پریدند و می زدند و می خوردند و ....گریه و خنده و غیره ... ما هم میگذاشتیم خودشان با خودشان کنار بیایند ...

دخترم کلا دختر آروم ، شوخ طبع و گشاده رو ، آرامش طلب و خندانی بود ... زیاد اهل دعوا و گیر دادن نبود ... وقتی مثلا موقع دویدن زمین میخورد ... پامیشد ، خاک هایش را میتکاند ... جای درد و زخمش را فشاری میداد و ادامه میداد به بازی ...

ولی بر عکس او گاهی بعضی بودند گریه ئو ! که تا چیزی میشد عر میکشیدند و تا مامانشون نمیرفت سراغشون همونجا خشک وامیستادند و های های گریه میکردند و شر شر اشک میریختند ... نمیدانم چرا همیشه از بچه بخاطر همین جیغ های بنفش شان فراری بودم ... چی شانسی آوردم که دخترم اینطوری نبود ... اگر نه سرش رو کنده بودم !

و حالا هم هنوز همینطور از دختران حوای نق نقی و دائم گریان و دپرسیو ....متنفرم و حتی دلم نمی آید جواب سلامشان را بدهم ...

نمیدانم مثلا به آن دختر ندید پدیدی که با مردی که شاید یک ماچ و بوسه ای رد و بدل کرده است و یا حد اکثر یک دور هم رفته باشند ! حالا به هر دلیلی ولش کرده و نمی خوادش ( شاید هم مزه کرده و دیده باب دهنش نیست ... شاید هم مثل هر مرد دیگری یک بار زده و رفته ! ... ) ... حالا این دختر جوان و ماه و نازنین لوس و ننر دیگه افتاده توی فکر مرگ و مردن و این چیز ها ... بابا جان دختر ! اگر او بوسه گرفت تو هم گرفته ای ... کرد ، تو هم کرده ای ... رفت ، تو هم برو ! ... ولی چرا وایستاده ای مثل این عقب افتاده های منگولی ! هی زار زاز میگرید و شر شر اشک میریزد و هی جیغ بنفش میکشد ... خوب رفته که رفته ! تازه گیرت هم میآمد آن مردکی که به حرف مادر و خواهر و زن داداشش باشد را باید لای جرز دیوار می کرد ی در میرفتی ! .... بجای عیب را در خود دیدن ، دختر، خوبی هایت را ببین و توانائی ها و قابلیت هایت را زیاد تر کن ... تازه حال هم بکن و شاد باش از اینکه طرف چه زود دستش را رو کرده است ...و تو چه زود متوجه شدی که با چه کسی طرفی !!!

یا مثلا این دختری که بعد از آن همه تعریف یک مرتبه چیزی دیگری از آب در آمد ... من رو بگو فکر کردم عجب دریائی است ولی حالا با این برخوردهای اخیرش میبینم حیف برکه ! ... شاید حد نهائیش یک حوض کوچک و پر از آب راکد و مانده است ...

شانس گند من هم ، اینکه نود در صد ( یا بقول افغانی ها : نود از صد )از کسانی که زنگ زدند و عید تبریکی کردیم و یا مرا به عید دیدنی دعوت کردند بانوان دپرسیو و غمگین مشگلدار و تنهائی هستند که درست در این روزهای شادی آفرین غمهایشان توان دار هم میشود ...

در کل درد آنها به من هم سرایت کرد و بنده را هم در این شب عیدی مبتلا کردند بطوریکه حوصله خودم را هم نداشتم ...( البته این خستگی فعلی من بخاطر این شب زنده داری های مجردی است که تمام برنامه ی خواب و بیداری را بهم میریزد است ) دو تا پارتی با دوستانم قرار بود برویم زدم زیرش... و نرفتم... و از شدت بی حالی ناشی از کم خوابی حتی نتوانستم سومیش را هم که ، واقعا در رو درواسی قول دادم بروم ، از نیمه راه بر گشتم و ... تلفن هایم را قطع کردم و گرفتم سر شب خوابیدم ....

( آخ ! آخ ! امروز بعد از یکی دو تا تلفن ، خیلی دلم سوخت که این طفلی ها ، این گروه بچه های باحال ، با نرفتن من چه فکر هائی کرده اند ... همه فکر کرده اند که من از چیزی یا حرفی ناراحت شده ام ! یا از اینجور چیزا دلخور ممکن است شده باشم ! که با هشان بیرون نرفته ام و یا احتمالا قهر کرده ام و و همراهیشان نکرده ام ! ... هر چه گفتم نه بابا ! ... من از حرف و حتی عمل دیگران ناراحت نمیشم ! بلکه بر عکس ، ممکن است دیگران را با رک گوئی هایم ناراحت بکنم و یا شاید هم کرده باشم ؟!!.. )

امروز صبح که بیدار شدم میبینم چقدر شارژ شده ام ... خوشبختانه اینجا هم تعطیلی است و روزهای عید پاک و تصمیم دارم از جام تکون نخورم .... ( مگر فقط برای پیاده روی و دویدن و نوردینگ واکینگ ( عصا بازی ) ...

فعلا که رک گوئی در دستور کار است ، لعنتی بفرستم به این آدم های ملعون و شکست خورده و شکسته ی در هم ریخته ای که از گوش های من قصد سو استفاده برای تخلیه ی گند وگثافت کاری هایشان دارند ....

گور پدر پدر سوخته تان ... گوش های من هم ، حرف های نوازشگر عاشقانه دوست دارد و میخواهد بشنود ... کار کار است و زندگی خصوصی زندگی خصوصی ...

میدانید دوستان :

نو روز و این حرفها به کنار ...

این نو روز سالی یکبار میآید و می رود ... ولی من میخواهم هر روزم نو باشد و نوروز همیشه باشد ...

بعد هم چه فرقی میکند ... مهم این است که از روز های نو ی زندگیمان ... چه استفاده ای میبریم و یا چقدر پر بارش می کنیم ... اگر بخواهیم همه اش بنالیم و عزا بگیریم و آه بکشیم و فغان بر آوریم که با همان روز های کهنه هم میشود کرد ....

در هر روز نوئی فرصتی داریم تا با انرژی نو یی ، یک کار نوئی صورت بدهیم ... و...

و سعی باید کرد که حداقل موفقیت و کامیابی در اجرای همان کارهای کوچک روز مره گی مان هم که شده ، بدست آورد ....

من که شروع کرده ام

و ادامه هم میدهم ...

ممکن است سودی نبرم و لی زیان حداقل نبرده ام ....





نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

زندگی یعنی بازی با امکانات ... جمعه دوم فروردین 1387 0:0
 

در آدم بودن مان که شکی نیست ...بر منکر آن لعنت ! تازه از اول اولش هم آدمیم ...

از وقتی که هنوز از شکم مامان خانم در نیامده ایم و هنوز هوای تازه ی جهان را تنفس نکرده ایم ، آدمیم ... آدمی کامل از نظر فنی ، تکنیکی ، روحی و روانی ... هر کدام از ما آدمها ، آدمی هستیم برای خودمان مخصوص و ویژه ... وقتی وارد این دنیا میشویم بینهایت امکانات جلویمان ریخته شده است ... شاید هم نا خودآگاه ما از همه ی این امکانات می ترسد و جیغ و ویغ راه می اندازد که بابا نمی خوام این بازی رو ! ...

ولی خیلی زود میفهمیم که زندگی خیلی هم بزرگ نیست ... محدود ، ناقص و کوتاه است ... خیلی کوتاه ...آنقدر کوتاه که فکر میکنیم یک چشم بهم زدن طول می کشد. تازه هنوز نفهمیده کجای کار بوده ایم ، فرصت مان تمام شده و باید رفت . برود و گورش را گم کند ... ببخشید پیدا کند خودش را و در آن چال کند ... تا راحت شود از دست همه ی این امکانات که جلویش گذاشته بودند ...

تازه خیلی ها هستند که نمیدانند قضیه چه بوده و هست .. و اصلا و اصولا چرا هستند و اینجا کجاست .. و جه میخواهند و بعضی هایشان هم سعی می کنند با کورمالی دنبال هدفی بگردند ... نمیدانم چرا نمی دانند ، چرا نمی بینند که بابا ! بچه های خوب ! هدف همین بازی با امکانات پیش روی است و بس ... بهم چسباندن و بهم پیچ کردن .. روی هم جیدن .. کنار هم گذاشتن .. ساختن و پرداختن و حتی گاهی خراب کردن و بهتر ساختن .. پیوندو جدایی ، دور و نزدیکی ... و بدین ترتیب حرکت از نقطه ی آی آغاز تا نقطه ی وسط حرف نون پیایانی کلمه پایان آخر خط جاده ی زندگی !!! رفتن و رفتن در خیابان عمر و بازی با بازیگران در صحنه ی زندگی !!!

هر کاری که کردی کرده ای ... هر کاری هم که نکرده ، نکرده ای ... در کل تو همان کسی هستی که در واقع از امکاناتت ساخته ای آنچه توانسته ای ...

حالا اگر کسی بخواهد در این زمان محدود هر لحظه امکان اتمام ، و بیاید واقعیت تازه را بسازد ، بیافریند و یا خلق کند ... که در کنار تکامل شخصی شخصیت خودش ، کمکی هم به رشد یابی دیگران کند که نور علی نور میشود ... آنقدر پر نور و درخشان که چشم همه ی بدبینان و حسودان و بخیلان و زر زر زنان تاریک بین را میزند ! ... ولی او میشود چراغ دار و راهبر راهی که خیلی ها میتوانند از آن راه بروند و ...

هر کاری که کردی کرده ای ... هر کاری هم که نکرده ، نکرده ای ... تو در واقع از امکاناتت اثری باقی گذاشته و رفته ای .. اینکه حالا کسی شوی ، سمبلی و نام نیکی هم از خودت بر جای بگذاری یا نگذاری مهم نیست .... اینکه هزاران دعا به جان خود و فک و فامیلت کنند و یاچند نفری دلقک خل و احمق و دیوانه ات بخوانند ... باز هم مهم نیست ...

مهم این است که تو از خودت پیش قاضی وجدان خودت ، جقدر واقعا راضی هستی !

هر روز ما روز نوئی است ...

...نو روزی است ... روز آغاز نوینی ... با فرصت های نو ... بکوشیم لحظه هایش را پر بار تر کنیم .... بیائیم هر کاری که میکنیم ، بهترش را بکنیم !....



نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |

قصه های شب عید - پیرمرد و مرغ پنجشنبه یکم فروردین 1387 2:22
 

یکی بود یکی نبود

 

پیرمردی بود که از مال دنیا هیچی نداشت...

 

یک روز مرغی آمد سراغش و گفت :

« پیر مرد! تو پیری و تنها! ... منهم تنها هستم! ...هیچکس را ندارم ... میخواهی بیائی با هم باشیم و ببینیم چه میشه؟»... این را مرغ گفت و ... یک تخم گذاشت و گفت :

« پدر جان ! این را ببر و بفروش و با پولش یک چیزی بخر و بیار خونه تا با هم بخوریم !» ...  پیر مرد هنوز یگیج و مات که واب بدهد ... زیر لب « باشه! » ای  گفت و قبول کرد ... تخم را برداشت و برد بازار .. آنرا به یک بقال فروخت و با پولش یک تکه نان خرید و آورد خانه ...

 

سفره را پهن کرد وبه مرغ گفت : « بیا با هم بخوریم ! ». مرغ بلند شد و آمد نشست پهلوی پیرمرد و گفت : « تو به من جا و مکان دادی ... نان را هم خودت بخور .. واگر چیزی ماند بریز جلوم من میخورم ! »...

پیر مرد از مرغ تشکر کرد .. چند لقمه از نان را کند و ریز ریز کرد و گذاشت جلوی مرغ .. مقداری هم خودش خورد و بقیه رو گذاشت کنار که باهم بخورند ... بعد هم چراغ را خاموش کردند و خوابیدند..

صبح روز بعد پیر مرد با صدای قدقد مرغ بلند شد و دید که مرغه صبحانه را برای او حاضر کرده است . مرغ به پیرمرد گفت : « پاشو ! من دوتا تخم گذاشته ام ببر به بازار آنها را بفروش و چیزی تهیه کن که با هم از آن استفاده کنیم !» . پیر مرد تخم مرغ را به بازار برد و آنها را به یک تخم مرغ فروش فروخت و با پولش نان و پنیری خرید و به خانه آورد و سفره را پهن کرد و نان و پنیر را تقسیم کرد و به مرغ گفت : « بیا با هم نان و پنیر بخوریم !» .. مرغ آمد پهلوی پیر مرد کنار سفره نشست و بالحنی مظلومانه  گفت : « من نان تازه نمی توانم بخورم ... نان خشک دیروز ی بهتر بمن میچسبد ! پنیر هم که من نمی توانم بخورم .» و با غمزه گفت : « ار دلت خواست زمانی برای من چیزی بخری بهتر است برای من اگر چیزی می خری ... گندم بخر ... ارزن بخر ... من نه نان ونه پنیر خور هستم ... همه اش را خودت بخور ! »....

پیرمرد با ناراحتی تمام از کم فکری خودش ، اشتهایش کور شده ، نان خشک شده را آورد ، آنها را خرد کرد و چید جلوی مرغ . بعد هم آمد نشست کنار سفره و با بی اشتهائی یکی دو تکه از نان و پنیر خورد و با خود گفت : « طفلی مرغه ، خودش را برای من به درد و رنج می اندازد و من فقط برای خودم نان و پنیر خریدم ... باشد تا فردا برایش جبران کنم !».

فردایش مرغ بیدار که شد، دید که پیرمرده تمام شب را نخوابیده و برایش یک آشیانه ی قشنگ وشیک ساخته است ...  باورش نمیشد پیرمرد چطوری بدون سر و صدا تونسته بود این همه تیر و تخته را به هم وصل کند ... بی خیالش شد و رفت توی لانه و دید به به عجب جالب است و یواشکی رفت روی سبد زیبائی که در گوشه ی لانه بود نشست و فکر کرد که : « باید کار خوب پیرمرد را جبران کنم ! » .... فکر کرد که چکار کند ... تا اینکه آمد و و پیر مرد را که خسته از کار شبانه اش در خواب عمیقی بود را بیدار کرد و بهش گفت تو به من خوبی بی اندازه از خودت را نشان داده ای ! من هم میخواهم به حساب خوبی هایت به تو یاد بدهم که آدم چگونه میتواند تخم بگذارد !» ... بعد دست پیرمرد را گرفت برد در آغل و نشست روی سبد و به پیر مرد گفت : « نگاه کن !! ... » و تخمی گذاشت و گفت : « دیدی چه راحت بود !!! »...

پیر مرد نگاهی به مرغ کرد و گفت : « جانم .. تو مرغی و برایت راحت است ... من آدمی زاده ام و نمی توانم تخم بگذارم ... » ... مرغ گفت : « میدانم بیا و حالا یک امتحان بکن ! » ... و بعد به پیرمرد گفت شلوارش را در بیاورد و یا نه فقط پائین بکشد و باو یاد داد که چه باید بکند تا تخم از او بیرون بیاید ...

پیرمرد با ناباور ی همان کار هائی را که مرغ به او کفت مو به مو انجام داد ...و هی زور زد و هی زور زد... بادی در دلش پیچیده شده بود ... مرغ آمد و از نزدیک نگاه کرد و هی اورا این ور و آنور کرد و بالاخره گفت : «نه اینطور نمیشود ... بیا گنار نگاه کن ببین من چکار می کنم ....» . آنگاه خودش نشست روی سبد و زور زد! یک تخم ازش آمد بیرون ... به پیرمرد گفت : « دیدی چه آسان بود ! ... مهم نیست بیا این تخم مرغ ها را ببر و بفروش و با پولش تخم خربوزه ی تازه تازه بخر بیاور ببینم با تو چه کنم » ....

پیر مرد تخم مرغ ها را برداشت و برد و در بازار فروخت ولی نمیدانست در این فصل سال از کجا خربوزه ی تازه تهیه ند... ولی مرغه خواسته بود و او خودش را موظف میدونست که حتما باید برایش از زیر سنگ هم که شده باشد تخم خربوزه ی تازه برای مرغه تهیه ند ... اونروز اونقدر گشت و گشت و گشت تا بالاخره یک خربوزه ای گیرش آمد که اگر چه پر از لک بود و لهیده ولی ته دلش گفت : « طفلی مرغه هوس آنرا کرده است ، مهم هم تخم هایش است که او آنها را میخورد ، منهم که نمیخواهم از آن چیزی بخورم ... همان نان و پنیر دیروز را می خورم ... و تخم خربوزه هم برای مرغ ... » ...

آمد خانه ، سفره را پهن کرد و تخم های خربوزه را در بهترین بشقابش چید و مقداری هم از نان های خرد شده در کنار اون  گذاشت ... و خودش هم بقیه ی ته مانده ی نان وپنیر خشکیده روز قبل رادر یک گوشه ی دیگر نهاد و از مرغ خواهش کرد بیاید و غذایش را بخورد ... مرغ آمد و کیفی کرد از دیدن غذا ها ... از پیرمرد تشکر کرد و گفت : « دیدیی چه خوب همه چیز بر وفق مراد است ... دستت درد نکند ! وای که چه خوشبختیم! چه خوبه با تو بودن ! تو چه مرد خوبی  هستی ! »..

اگر چه نان خشک خوردن برایش سخت بود ولی پیر مرد  آنها را با پنیری که یی مقداری هم خشک و کهنه شده بود، خورد و صدایش را هم در نیاورد، ولی ته دلش خیلی داشت حال میکردو خیلی خوشحال بود و احساس غرور میکرد که مرغ از او  و کارش راضی است .. مرغه هم که عشق  میکرد و  کیفش کوک بود چون بهترین غذای عمرش را داشت می خورد ...غذا را خوردند ... هر دو خوشحال گل گفتند و خندیدند و رفتند و خوابیدند...

صبح مرغه آمد سراغ پیرمرد و گفت : « بیا دوباره سعی کنیم ... شاید تو بتونی تخم بگذاری .. و دوباره مثل روز قبل دستوراتی را داد ... و پیر مرد هم شلوارش را پائین کشید و تشست روی سبد وهی زور زد و زور زد زور زد ... خیس عرق شده بود ... نفس نفس میزد ... تمام وجودش تیر میکشید ... دیگر تحملش تاق شده بود ... نشیمنگاهش درد گرفته بود ... مرغ آمد و گفت : « چه شده هنوز تخم نگذاشته ای ؟ اینکه دیگه ... » هنوز حرف مرغه تمام نشده بود که پیرمرد با تمام وجودش آخرین انرژی ای که داشت را زور کردو به خوش فشار آورد ... درد شدیدی بر خود احساس کرد و دیگر از شدت درد دیگه چیزی نفهمید و از هوش رفت !....

وقتی به خودش آمد... مرغ آومد پهلویش و بالی بصورت او کشید و گفت : « دیدی ! همین بود !!! » !... پیر مرد لای چشمش را باز کرد ... هوا تاریک و روشن بود ..شب بود یا صبح ؟ نمیدونست ... مرغ اشاره کرد  او دید که راستی راستی تخمی گذاشته است عین تخم مرغ ... ولی روی پوسته اش پر است از خون ... مرغ خیلی سر حال برای خودش می شنگید و از خوشحالی به رقص در آمده بود ... چشم پیرمردولی دوباره رفت ...

 

بعد از چندین ماه ... حالا پیر مرد هر روز توی لانه مرغ میرود از صبح تا شب روی سبد مینشیند و هی زور میزند ... اگر چه روزی چندین تخم می گذارد ولی هنوز که هنوز است موقع تخم آمدن از شدت درد بیهوش میشود ... بعد هم تخم هایش را بر میدارد میبرد بازار میفروشد ... با پول آنها وسایل غذائی می خرد و برای مرغ مواد بهترین غذا های ممکن را تهیه می کند ... و می آورد و باهم غذا می خورند ... خودش مجبور است همه اش نان و پنیر خشک شده بخورد تا بتواند تخم بگذارد ... مرغه هم که همه اش توی اتاق روی پتو ی گرم و نرم نشسته و غذاهائئ میخورد که دخترای  پادشاه ها هم هنوز از آنها نخورده اند ... روز بروز چاق و چله تر میشود ... آنقدر چاق شده است که نمیتواند دیگه تخم بگذارد که هیچ ، حتی خودش را هم دیگر نمی تواند تکان بدهد ...



حالا پیرمرد توی لانه ی مرغ روی سبد نشسته است و در حال زور زدن است ... از شدت درد دارد از حال میرود ... صدای نعره ی مرغ عصبانی از توی اطاق بگوشش میرسد: « آهای عمو ... د .. بجنب ... چقدر طول میده این مردیکه... یک تخم گذاشتن که دیگه اینقدر .... زود باش آب بیار ... من از تشنگی مردم ... پدر سگ ... مردنی ...

 

بالا رفتیم هیچ کی نبود

پائین اومدیم شلوغ بود

ابن قصه از خودم بود

 

پایان

هامبورگ فوریه 1993








 

نوشته شده توسط علیرضا بلاغی  | لینک ثابت |