تبليغاتX
داستانه های هامبورگی

داستانه های هامبورگی

قصه هایی از ایرانیان هامبورگی و من بروایت علیرضا بلاغی

 

دیروز با بیژن صحبت می کردم ...

گله میکرد چرا به او جواب نداده ام ... به شماره تلفنی که شماره من نبود زنگ زده بود .... برام کامنتی گذاشته بود که جوابش را هم داده بوده ام و نخوانده بود

ولی چون پاسخش را نخوانده بود برایش دوباره می گذارم ....



http://hhali.blogfa.com/post-274.aspx

آنجا نوشته بودم :

« .....

حالا ... خودم را از قید و بند ها رها کرده ام و به کسی کار ندارم .... و به اینحا رسیده ام  که زرتشت و گاتها را کلا مثل هر ایده مذهبی و دینی دیگر تو ی گنجه ی مسائل بدر نخور م گذاشته ام ... جهان بینی خاص خودم را دارم ...

فعلا دارم با چه ولعی نوشته های آقای منو چهر جمالی را مطالعه میکنم و میخوانم ... 

دنیائی است برای خودش !...

ضمن اقرار به این مسئله که شیوه ی اثباتی منوجهر جمالی برای من زیر علامت سئوال رفته است ولی

بر اساس خلاصه ی چکیده ی کلی نظرات تئوری شده ی منوجهر جمالی ، نتیجه گیری نهائی او را مستند و درست و قابل تعمیم بر واقعیات روز میدانم و حتی با تئوری درهم برهمی ( chaos به غلط : آشوب ) هم آهنگی دارد و من در برنامه های روز مره ام بر اساس این دیدگاه حرکت می کنم ...

 ... دیدگاهی که بدرستی ، هم نظر با نام انتخابی منوچهر جمالی ، که نام فرهنگ سیمرغی  برای آن گذاشته است ، در هماهنگی و همخوانی  کاملی با هم  قرار دارند ...

فرهنگی که چندین هزار سال سال پیش   ما را مائی کرد که هنوز تمامی جهان به آن افتخار میکند و من هم خودم را مفتخر به این میدانم که این شانس را داشته ام که در دامن این فرهنگ بزرگ شوم ... 

و حالا هم میتوان با کمال افتخار  مشعل راه مان قرار بدهیم ...

...... » 

 بیژن عزیز ...

حتما در این مورد بحث و نظرات با هم همنظری می کنیم !!!....



 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک نرمش معمولی صبحگاهی. ( نیم ساعت )

خوردنی های طی روز : لوبیا پلو با سالاد ، نصف یک نان سیاه بزرگ ، شله زرد ( یه خروار )...

نوشیدنی : سه لیتر چای گیاهی ( بابونه ، نعناع ، نعناع ، رازیانه ) ، یه لیتر چای سیاه ، یک لیوان آب پرتقال تازه ....

تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ... .دو سه مشت چوب شور ....

نکته :  روز هائی کاری مثل امروز ... فقط جلوی کامپیوتر .... بی تحرک و ...



+ نوشته شده در  17 May 2008ساعت 14:11  توسط علیرضا بلاغی  | 

سمندر عزیز!...


5- 5 تا 8  حبه قند بود ... نه 1000 تا....

4- چون بار ها گفته ام ... رنگ این شمیم خاکستری کم رنگ تا سوخته ی پوست   زنهای ایرانی یکی از بزرگترین و شاید موثر ترین محرکه های مغناطیسی جذابیت آنها  است ... اول رنگ پوست و بعد از اون دیدن و شاهد بودن اینکه چه جوری این سلولهای پوستی به تورم میرسند و به مرز ترکیدن ...  این یارو کرستین ....چشم های بینهایت زیبا ، درشت ( آهوئی و یاگابی )قهوه ای داره ... با مو های قهوه ای - سرخ چتری کوتاه که دور  صورتش رو مثل یک قاب گرفته اند و حداقل در این دوازده سالی که میشناسمش همیشه  همین آرایش را داشته و دارد ... و  ... و با اون لحجه ی لندنی - آلمانیش و ... اینکه هر بار به خاطر برنامه ی کاریش اینجا میاد ، چند روزی خونه ی من میاد ... اون روز ها ، زمان دانشجویش حدود ششماه  در مغازه من کار میکرد ...رابطه ی عاشقانه ی عمیقی بین ما ( تا حد صحبت ازدواج ) پیدا شد ،  حالا به یاد اون روزا .. سالی یکی دو بار به هم سر می زنیم ...  اینبار راستش رنگ پوستش باز زد زیر دلم ... و  چون تو ذهنم  هنوز صدای لوند اون دختر ایرانی توی انگلیس توی گوشم بود ، این جمله ی مورد نظر رو نوشتم ... تازه بخاطر رعایت حفظ ادب کلمه ی " فلان جا" را که در اون جمله نوشتم بودم  رو پاک کردم .. از اون خودسانسوری های لوسی که بدم میآد  ....

3- ملکه رفتن به برلین ...  وقتی برگرده و بیاد و این هلو رو ببینه ، بعد از سی سال دیگه میدونم ، سر ضرب میره بالای درخت و دست دراز میکنه و دو دستی و دو لپی همشون رو میخورد... با هسته و جاش! من کاری نمیتونم بکنم  ... و فقط باید مواظب باشم  تو گلوش گیر نکنه .... 

2- این لاغر کردن: 
اولا: زیر نظر یک  دوستی است که مربی و متخصص این کار است ...
دوما:  از یک هفته ی پیش که شروع کرده ام ... همه ی کار هائی رو که در این رابطه انجام میدم  ( بخاطر گل روی یک دوست ) مینویسم....
سوما : درباره ی آون خیس خیس عرق شدن توی سالن ورزش دیروز ...و اون تاول زدن کف پا  .... و غیره راستش ضرورتی ندارد که بنویسم ... .

1- در باره ی مورد اول خیلی مثال خودم هم دارم ... ولی جالب تر از این دخترک ، قصه های خیال بافی های بانوان و آقایون ایرانی ( افغانی ها خیلی کمتر ) است که در ابتدای آشنائی چه چاخان ها و خالی  بندی هائی در مورد گذشته هایشان می کنند .... و بعد ش  یادشان میرود و  یک مقدار از واقعیت ها را گاهی رو می کنند  ... و با مزه تر این است که با تکرار دائمی گاهی خودشان هم نمیدانند چی و و کی هستند ... و شاهد چه صحنه های فکاهی و طنزی میشوم ....

0- ای باباااااااااااااااا  !!!  راستش منهم خیلی خوشم اومده از تو ... خوب خودت رو جا کردی توی ردیف اولی ها! ناقلا !... اگر همینطور پیش بری شاید بکنمت یک روزی  " مبصر کلاس "  خوبه ؟...

 

+ نوشته شده در  16 May 2008ساعت 13:15  توسط علیرضا بلاغی  | 

 

 امروز تولد دخترم پریسا بود.... بیست رو تموم کرد ....

براش نوشتم:

 اولا: تولدت …… مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک … بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال ….

دوما : یک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ بزرگ !

سوما : راست میگی تو کار شاقی رو انجام ندادی … فقط ونگ میزدی (؟!)… مامان طفلیت بود که درد زایمانت رو کشید و شب روز خواب و بیداری نداره … از دست تو دختر تازه خوبه هستی …. من جای تو باشم میرم و از مامانم تشکر می کنم برای این همه درد و شکنجه و شب بیدار خوابی هایش تا تو رو به این جا رسونده ….

دختری که من این سر دنیا میدانم چی دسته گلی است …

میدونی که از ته دل گفتم …. قربون این دختر گلم بشم !
فعلا که همه چیزت بیست است !!!!
پریسا … دخترم سن تو بیست است … ولی فهم و شعور و درکت سی و پنج - چهل … بهت افتخار می کنم ….

بزن برو تا بیست ویک …! ببینم چیکار می کنی ! مواظب باش موتور نسوزونی !

برخلاف پریسای من و در کنار او  ....یه دختر بچه ی لوس و ننر است ...این دخترک لجباز ....! دختری که منو یاد خواهر کوچیکه ی خودم میاندازه ... او هم همینطوری بود ... یه آدم خیالاتی ... و منتظر برای آمدن شازده رویا دم در اتاقش !...

یه دختری که خودشه هنوز! ... پشت پرده ها اسیر ... توی خواب و خیال ! ... هنوز معلومه که ترکونده نشده .... برامون از مرد ایده آلش حرف میزنه .... میگه مردی میخواد که :

فکر می کنم مرد رویاها باید چه جوری باشه... چی داشته باشه چی کار کنه؟؟

از رویاهای دیگرون بی خبرم اما مرد رویاهای من...

نه قرار نیست ثروتمندترین مرد شهر باشه...

قرار نیست ادمه خیلی مهمی هم باشه...

شاید زیباترین چشمای دنیا رو نداشته باشه ... اما باید نگاه قشنگی داشته باشه

نمی خوام صاحب زیباترین چهرهء اطرافم باشه ... اما باید زیباترین لبخند رو داشته باشه

قرار نیست همیشه محکم باشه... همیشه مهربون باشه...همیشه درک کنه...

اما روزایی که من حتی حالم از بوی مایع ظرفشویی هم بهم می خوره تمامه ظرفارو بشوره...

اما فکر کنم کسی که دختری با اینهمه لجبازی و دم دمی مزاج بودن رو بتونه تحمل کنه و لبخند بزنه یه آدم ایده اله ..

نه ! نمیخوام و قصدد هم ندارم رویا های این نازنین رو بشکونم : بزبون ما مردها ، بلاخره مرد مطلوب ایشون آقائی است با خصلت های زیر ...

مردی مشنگ که قرو لند ها و ادا و اطوار های این تنبل خانم رو یکسره گوش کنه و جیکش هم در نیاید ... پسری که از هر غلطی که ایشون میخواد بکنه هیچی نگه ، عصبانی نشه ... این آقا باید خوشگل و خوش تیپ و خوش چشم وابرو باشه ، آدمی مشهور و پولدار ... همچی کسی حتما ماشیندار هست و حتما ماشین قرمز جاگوار حداقل باید داشته باشه ...این دخترک لجباز رو میزارمش توی دنیای خودش ....

و....

میام توی واقعیت دنیای خودم ... به آذر خانم نگاه میکنم .... سنن باید هم سن مادر این دخترک باشد ... از اون زنهای جا افتاده ی وارد میمونه ... خودش رو یک جورائی تو ی چشمم جا کرد ... در حقیقت نگاهم خود بخود به نگاه او دائما گره می خوره ... لامصب عجب چشم های هیزی داره ... قهوه ای پر رنگ تیره ! که میره تا توی توی ته قلبم... نیگاش می کنم ... دست کم پنجاه رو داره ... از چین و چروک های گوشه ی چشمش پیداست ... ولی خیلی دوست داشتنی هست .. از اون هائی است که تا دست بهش بزنی همه جاش زود باد می کنه .. معلومه از اون از قحطی در اومده های تشنه ی پر عطشی هست که قدر آدم رو خوب میدونه ... میدونه چی میخواد و چیکار کنه و چی جوری بکنه !...

راستش خودم هم باورم نمیشه .. باورم نمیشه که این واقعیت تاریخی میتونه منو اینقدر تحت تاثیر بزاره که ، الان موقع نوشتن هم میبینم وقتی در باره اش دارم مینویسم ، روم اثر گذاشته و چقدر دارم حالی به حالی میشوم و هیکلم هی پیچ وتاب میخوره و نمیتونم راحت این نوشته رو بدون غلط تایپ بکو..... بکو.. بکو.... او..آو.. اووو ... نــــــم !... تـــایـــپ بـکــــــنــــــم ..

بابا ! این آذر خانمی لامصب اگر دو روز دیگر موقع خوردنش با همین نگاه نگاهم کنه که میشه مثل توپ تخمرغی ( همون توپ پینگ پونگ) های روی فوراره ی خونه ی پدر بزرگم ... توی زاهدان ...

 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  اروبیک و پیلاتس و سونا ... ( ۴ ساعت )

خوردنی های طی روز : عدسی ، نصف یک نان سیاه بزرگ با تخم آفتابگردان ، دوتا کدو سبز و دو تا فلفل  سرخ شده و ده دانه سیب زمینی آب پز و سالاد ....

نوشیدنی : یک و نیم لیتر چای گیاهی ( بابونه ، نعناع ) ، یه لیتر چای سیاه .. یک و نیم لیتر آب ، یک لیوان آب پرتقال تازه ....تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ....

نکته : پوست شده به لطافت پوست هلوی رسیده .. وزن شده ۸۲ کیلو ... شکم یک سوراخ کمربند کوچکتر ...

 

+ نوشته شده در  16 May 2008ساعت 1:50  توسط علیرضا بلاغی  | 

 

آولین آن مخصوص میتا بود و

دومین مخصوص خودم...

سومین ... بیچاره گل که هیچ چیز گیرش نیامد ...

و بعد از آنهم با دختر و با ملکه در شمال

و حالا این و در حقیقت دختر انگلیسی واقعی من  ، کرستین ! خبر نگار است ! از اون مو قهوه ای قرمز ها ... و امشب شب اول با اولین بوسه و کنار و در آغوش کشی و ..... ولی این ولد الزنای سر خر که بنا شد نیاید آمد و کل برنامه ام را بهم ریخت .... طفلی این انگلیس خانم نمیدانست چکار کند .... اگر چه در کل قصد بر این بود و بنا گذاشته بودیم با کمک آقا رضا وارد قلعه ی سفید بشویم ... اما مجبور شدم دست از سر ش بر دارم و برنامه را بگذارم برای دفعه ی دیگر .... آخ که چقدر دلم می خواهد این را بترکانم و انفجار کنم در درون وی !!!

آخ کریستین ، اگر میدانستی که من خاک بر سر ... چه غم های زیادی دارم در سر !....

و اما بحث بر سر دیدن زنها به عنوان برج و بارو است که من مسافر قصد میکنم برای چند روزی در آنها بیتوته کنم ....

همیشه یکی دو روزی یا بهتر بگویم یکی دو جلسه ای نیاز دارم تا ببینم اصلا با کی سر و کار دارم و چگونه ساخته شده اند ؟

توپ و سلاح و نقشه و برنامه ها را سالهاست دور انداخته ام .... فهمیده ام برای فتح برج و بارو ها که دور آنها پر است از خندق (!) های بی اعتمادی و تجربیات تلخ ، تنها باید از در اصلی وارد شد ... تازه آنهم باید بگذارم که آنها در و دروازه را خودشان باز بکنند و مرا با افتخار در خود بپذیرند و تازه برایم جشن و میهمانی بدهند و آخر شب تهمینه وار به سراغم بیایند ...

ولی یک نکته را باید بگم ....   یک لاخ موی اون انگلیسی مجازی همشهری لوندم  رو  صد بار به این انگلیسی واقعی توی تختخوابم ترجیح میدهم .... 

پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک : معمولی ....

خوردنی های طی روز : صبحانه کامل .. با تخم مرغ و پنیر تازه ... و شب سالاد با یک سوم یک قالب نان سیاه

نوشیدنی : دو لیوان شیر ، یک لیوان آب پرتقال تازه ، یک و نیم لیتر چای سبز  ...شاید شش لیوان جای سیاه

تنقلات : حدود ده عد قند با جای های سیاه





+ نوشته شده در  15 May 2008ساعت 0:18  توسط علیرضا بلاغی  | 

 

  • چه صدای نازی دارد....

چه خنده  های ملیحی ... با هر سئوالش منو میبرد از این سر به اون سر دنیا ها ... از کودکی تا دانشگاه ... از مادرم و مادر بزرگم تا  جوانی و دوران چپپولی ( یاب قول دوستی : دوران چپ اندر قیچی ) بازیهایمان ...  تا سالهای برمن ...  و پایه گذاری سازمان مردان ... مغازه و هدا و .....  آخرش هم  اینقدر از این شاخه به اون شاخه می پریدم  که یادم میرفت که چی میخواستم بگویم ...

حتی اسم هایش را قاطی کردم ... آخرش هم نمیدانم چی صداش کنم ...   همون خانم انگلیسی  بیشتر بهش میاد ...  احساس خوبی بهش دارم ...  میتونیم راحت با هم حرف بزنیم ....  خلاصه اش را بگم:

 از خودمونه !

 

  • به خاطر گل روی بانوی انگلیسی براتون جند خط از یکی از قصه های امروزم رو باز نویسی می کنم :



با دلبر قرار دارم امشب ... لعنت ، باید همین امشب باشد ... خیلی خسته ام امروز ... روز شلوغی بود.. دیشب دیر خوابیدم ... و امروز صبح زود بایستی بیدار میشدم ... هوای شرجی ابری دم کرده ، این روز های گرم بهاری ، آدمها رو عصبی کرده است ... همه اخمو و یا خواب آلود هستند ... کلا روز بدی بود ... ولی نمیدونم شاید دلبر امشب یه جایش ، با اون کار هایش خستگیم رو از تنم در بیاورد ... شاید اول دوش و خوردن همدیگر ... و بعد از بیرون اومدن همزمان با خشک کردنم مرا در آغوش کشیدن و دوباره چقدر دوست داره رضا رو ... کاش من رو هم همونقدر دوست داشته باشه ...

رضا بلند شده ، پاشده باد انداخته تو غبغبش و میگه زود باش علی کارت رو تموم کن بزن بریم ... بسه بابا ....

اه ، اینها هم همه چقدر یواش میرند  ... از همه سبقت رفته ام ... با چه سرعتی رسوندم خودم رو به خونه ی دلبر ...  خونه ش اونور شهره ...

پنج شش دقیقه ،  نه نیم ساعت حتی زودتر از ساعت قرارمان ... از «دوبار-پشت سرهم زنگ زدن» من ، شاید فهمیده است که من هستم ... از توی سوراخی چشمک در نگاه کرد ... افاف را فشار داد ... در باز شد ... در آپارتمانش را نیمه گشوده باز کرد و خودش رو پشت در پنهان کرد .. وارد که شدم هنوز برهنه بود... سراپا لخت و عور ... هنوز خیس از دوش گرفتنش .. از موهایش هنوز قطره های آب می چکید ... خودش رو در آغوشم افکند ... بوسیدمش ... هنوز نفهمیدم که در را پشت سرم بست بسته است که دیدم پیراهنم را از تنم در آورده است ... و بین راهرو و اتاق ولو شده است و من ......

......

  • بحثی داشتم با دوستی سر لغات « دوست» و « رفیق » و « آشنا » ....

حرف جالبی زد که باید حتما بنویسمش .. او گفت :

« دوست کسی است که باید دوستیش را به من ثابت کرده باشد !.... »

راست میگفت ..  در همین ارتباط  یک اقرار برای شما ها :

بخاطر کار و برنامه هایم ، و اینکه هر روز با یک چند نفری از گروه هم ولایتی ها همشهریم سر وکار دارم ... باید دائما مطمئن باشم و بدانم همیشه که با چه کسانی سرو کار دارم ... و ....  در نتیجه مجبور م هی با اونها مرز و مرز کشی داشته باشم و دعوا برای تعیین حد و حدود مان بکنیم ... از آنجا که دیگه حال و حوصله ی جنگ و خون و خونریزی ندارم ... بهترین راه برای شناخت آدمها را در این دیدم که بهشون میدون بدهم ...و آزادشون بذارم که تا هر کاری رو که میخواهند بکنند ... عادتم شده است که با پذیرش کامل آنها ، خودشان خودشان را نشان بدهند ... بهترین کتابهای نوشته نشده ی نا خونده ی زنده ....   چی کیفی میکنم .. از فیلم و نقش هائی که بازی میکنند ...

و از این طریق تقریبا حتی مغنه دستم اومده و حدود ارزش و قیمت یوروئی خیلی از دوستانم را میدانم !...

فقط ناراحت هستم که بعضی ها چرا متاسفانه خیلی ارزان بودند ...



  • منهم مثل آن دوست که از دست خودش کفری است که چرا نمیتواند « نه » بگوید ، به نوگان نتوانستم « نع » بگویم !...

هر چه خواستند موافقت کردم ...  و آخرش هم موقع رفتن نیمی از دم وستگاه های تازه برای خود خریده ام ( مثل ام پی و سی دی و ...و غیره ) رو ، خودم برایشان بسته بندی کردم و بدون اینکه منتی سرشان بگذارم بهشون دادم ، ... چقدر حال کردم که خوشحال شدند ... فردا میرم دوباره برای خودم بخرم ... تازه هم دختر از اونها میخواد و هم ملکه ...



  • با خانم انگلیسی صحبت کشید به گذشته ها .... تلفن رو که گذاشتم  عذرا خانم زنگ زد... و بعدش باز چند تا تلفن دیگه .... ولی رفته بودم تو مشهد ... نمیدانم چرا وسط اونهمه آدم  تصویر عذرا آومده بود توی ذهنم ....

میرم بخوابم ... شاید فردا براتون از عذرا های زندگیم بنویسم ...



پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  نیم ساعت پیاده روی

خوردنی های طی روز : نصف یک نان سیاه بزرگ ، سوپ شیر با جو (دو سر؟) وحشی کوبیده ( فرنی !) ....

نوشیدنی : یک و نیم لیتر چای گیاهی .. دو لیوان آب پرتقال تازه ....[ همه ی روز های قبل هم آب پرتقال نوشیده ام ولی نمیدانم چرا ننوشته ام ... ]

میوه : یک هندوانه ی بزرگ ، خیار

تنقلات : هیچی ....

نکته : جوش ها همنطور  که آمدند ... خودشون هم رفتند  ...تموم شدند ... امروز تعطیلی بود و من تمام وقت حمام آفتاب گرفته بودم ... حسابی سیاه سوخته شده ام ... تقریبا هم رنگ نوه ی شکلاتیم لی روی ، ( پدرش از کشور غنا ) است ...





+ نوشته شده در  14 May 2008ساعت 3:52  توسط علیرضا بلاغی  | 

 
  • میبینم او را برای اولین بار ...

چقدر نازنین است ...شاید نیم ساعت به او خیره شده ا م .... میخواستم توی ذهنم حفظش کنم ... پر از مهربانی است ... سرشار از لطافت ... میدانم امشب به خوابم خواهد آمد ...

چشم های غمگینی دارد ، فشاری عصبی خفیفی را میشود کنار بالای ابرویش دید که  کمی هم  روی پیشانیش سایه انداخته است .... نمیدانم خودش متوجه شده است آیا که واقعا دو چهره ی کاملا مختلف دارد .... سمت چپش همان اسب وحشی ... سمت راست دختری ملوس و رام ، با شادی عمیق .... ولی چقدر درد روی سر شانه هایش است ... دختری است آبی .. پاک ... دوست داشتنی ...عمیق و خیلی شکننده ... حیف ...



  • نمیدانم این مردک چقدر بیرحم  است که دختری به این مهربانی را اصلا میتواند ناراحت کند چه برسد که آذیت و آزار برساند ....

مرتیکه ی نامرد !

ولی نمیدانم ... چه بگویم ... فقط میگویم:

نازنین نشکن در خودت ...



  • این یکی دوستم میگوید « نه » نمیتواند بگوید ... به او میگویم باید تمرین کند ...

به هیچکس اصلا نباید بگوید «باشد !»... اصلا ساکت باشد ... سرش را بگرداند و وقتی هم در تله ی فشار افتاد .. خیلی ساده میتوان گفت: « ... حتما می کنم ! اما متاسفانه الان نمیتوانم بعد به شما اطلاع خواهم داد ... و اگر توانستم با کمک خودتان اینکار را می کنیم ... منتظر باشید ( و سماق بمکید ) بهتون خبر میدم ! »....و از این طریق زمان و وقت داریم برای تجدید نظر در رفتارمان ... حتما برایش بیشتر مینویسم ...

  • فعلا خیلی خسته هستم ... حتما به برنامه ام ادامه میدهم ....
  • قبل از رفتن ، باید بگم به هیچ کس آنقدر اطمینان نداشته ام که به او .... سفره ی دلم را برایش گشوده ام ... خودم را ول کرده ام برایش ... امیدوارم اذیت نشوم ...

فقط میدانم از خوشحالیش خیلی خوشحالم ...



پس نوست : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک باشگاه ورزشی و سونا .. (4 ساعت )

خوردنی های طی روز : عدسی ، نصف نان سیاه با تخم افتاب گردان ، کدو وپیاز سرخ شده.با سیر و سبزیجات تازه و سیر .. ، سالاد تازه ... نصف هندوانه ... سه ورقه تست نان سیاه

نوشیدنی : یک و نیم لیتر آب ، چای سیاه نیم لیتر  ...

تنقلات : فقط یک عدد شکلات عسلی ویتامینی

نکته : جوش ها ریخته اند بیرون .... ولی پوست شده  پنیر ! ...







+ نوشته شده در  13 May 2008ساعت 5:59  توسط علیرضا بلاغی  | 

 

دلشکسته ی من ...

قرار شد که در مورد به خود رسیدن صحبت می کنم و اندر مزایای ترک شده گی ... با محتوی دیدگاهی « عدو شود سبب خیر ... » ...

ما میدانیم با رفتن آن مزاحم « سر خر » دوران تجردیمان آغاز شده است ... و حداقل تا مدتی که به نفر بعدی ای که لیاقت آن را پیدا کند که به او اجازه ورود به حریم مقدس زندگی خصوصیمان را بدهیم ... دیگر هیچ پدر سوخته ی آقا یا خانم بالاسری نیست که دائما به پر و پایمان بپیچند و هی با چرا کردی و چرا نکردی هایشان و نکن و بکن هایشان مزاحم ما و بشوند و نگذارند خود خودمان باشیم ... خودمان تصمیم بگیریم ... چقدر خوب شد که رفت و گورش را گم کرد ...

بخاطر اینها از خیلی چیز ها صرفنظر می کردیم ... و حالا میتوانم خودم برای خودم با خودم هر تصمیمی که میخواهم بگیرم ....



او رفت ... وشاید هم دوباره سر و کله اش ( وقتی باز نیازی چیزی به ما پیدا کند ، ) پیدا شود ... ولی من که دیگه با دل چرکین شده ام به هیچ وجه حاضر به رجوع نیستم ....

حالا او رفته است ... ما را ترک کرده و رفته ... این که به کجا ، برای من مهم نیست ... به هر جهنم دره ای که میخواهد رفته باشد .... من میگویم ، بحث بر سر رفتنش بود .... و بی احترامی و ادا و اطوار های زمان رفتنش ....

قبلا گفتم که خیلی از ترک کننده ها شهامت بیان چرای رفتن شان را ندارند .... این از زرنگی شان نیست ... بلکه از ترس شان است که تا در آخرین لحظه هیچی نمی گویند ... ولی همین جا من یک سئوال می کنم ....

هیچ فکر کرده اید که چرا شما قدم رفتن را بر نداشته اید ؟

شاید فکر می کردید همین که هست ، بهتر است از هیچی ؟

شاید ترس داشتید اگر بروید او تنها خواهد ماند ؟

شاید هنوز امید داشتید که میتوانید او را بسازید ... او ئی را که هنوز هم نفهمیده اید چرا قصد ساخته شدن ندارد ؟ من اگر جای شما باشم و بدانم که رابطه آنقدر خراب است که نمی شود ادامه داد ... خودم میروم ....

و اگر هم متوجه شدم طرف میخواهد برود ... خودم کمک هم می کنم که چمدانش را زودتر ببندد ! ، در را باز می کنم برایش ، یک تاکسی هم میگیرم ... پول تاکسی اش را هم میدهم .. که برود و زود تر هم برود !.... برود به آنجائی که دلش میخواهد !

میگویم کسی که رفتنی است ... باید برود .... اگر هم نمی خواهد برود ، طرف را هل بده که برود ....

منک که معتقدم ... حالا که طرف رفته است ... میروم و راحت می گیرم و می خوابم .... کیف هم میکنم که این بار بزرگ از دوشمان برداشته شد ....

و میروم به جائی که تیپ های مورد نظر من بیشتر در آن جا ها دور می زننند .... رفت و آمد می کنند .... میروم و دامم را هم می گسترانم و هم زمان با بینش درست تری ، با چشم و گوش و حواسم را باز نگه داشتن ، همچون یک شکارچی منتظر می مانیم ..... مثل ماهیگیری که قلابم را در آب میندازم و منتظر عکس العمل ها می مانم ..... شاید چیز خوبی به تورمان خورد ....

پس نوست : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..

تحرک :  بازی های تمرکز حواس ...  

خوردنی های طی روز : سه ورفه نان سیاه با تخم افتاب گردان ... ، سالاد تازه ... ورقه نان سیاه  با پنیر و  پاسته ی  جگر مرغ...

نوشیدنی : دو لیتر چائی های گیاهی ... ... دو سه لیوان شیر ...







+ نوشته شده در  12 May 2008ساعت 3:56  توسط علیرضا بلاغی  | 

 

در کل جدائی پیش آمده ... و ما خودمان را تنها « مانده شده » به حساب می آوریم ... میدانستید که مرد ها و زن ها در این ارتباط ، دو جور متفاوت بر خورد می کنند ؟

لزوم  به بیان یک تذکر :

مسلما وقتی صحبت از زن ومرد در اینجا ، و کلا در نوشته هایم ، پیش کشیده میشود ، بحث بر سر ارزش گذاری ، بدتر یا خونتر دانستن این یا آن و غیره نیست ... و هر گز به این معنی نیست که « زنی» یا «مردی » یک چیز خاص است !... ( به اینجا کلیک بزنید )...

مردیت و زنیت فقط یک توصیف خصلتی بر خوردی است ... من خودم در یک خانواده ی بزرگ با زنها بزرگ شده ام ... و شاهد آن بودم که مثلا مادر بزرگ پدریم مردی بود برای خودش ( طفلی پدر بزرگم !) ... در حالیکه مادرم یک زن به تمام معنی (؟!) بود ... .. خیلی خوب آنها را میشناسم ... و حالا هم در شرایطی که دارم ، در مقایسه با هم از نظر سنی و هم فرهنگی با همه جور قشری تماس داشته ام ... خودم یک مرد هستم .. از جنس نرینه ! حیلی هم نرییت دارم ...

بر گردم سر مطلب :



در هنگام ترک شدن ، چه زن ترک شده و چه مرد ترک شده ، اگر چه هر دو یشان بعنوان دلشکسته در یک جایگاه هستند ولی عکس العمل آنان در این فاز در مقایسه با هم کاملا متفاوت است ...

مردها :

  • مرد ها وقتی ترک بشوند واقعا زیر علامت سئوال می برند خودشان را و واقعا احساس له و لورده درگی می کنند ...