امروز تولد دخترم پریسا بود.... بیست رو تموم کرد ....
براش نوشتم:
اولا: تولدت …… مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک … بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال ….
دوما : یک مــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ بزرگ !
سوما : راست میگی تو کار شاقی رو انجام ندادی … فقط ونگ میزدی (؟!)… مامان طفلیت بود که درد زایمانت رو کشید و شب روز خواب و بیداری نداره … از دست تو دختر تازه خوبه هستی …. من جای تو باشم میرم و از مامانم تشکر می کنم برای این همه درد و شکنجه و شب بیدار خوابی هایش تا تو رو به این جا رسونده ….
دختری که من این سر دنیا میدانم چی دسته گلی است …
میدونی که از ته دل گفتم …. قربون این دختر گلم بشم !
فعلا که همه چیزت بیست است !!!!
پریسا … دخترم سن تو بیست است … ولی فهم و شعور و درکت سی و پنج - چهل … بهت افتخار می کنم ….
بزن برو تا بیست ویک …! ببینم چیکار می کنی ! مواظب باش موتور نسوزونی !
برخلاف پریسای من و در کنار او ....یه دختر بچه ی لوس و ننر است ...این دخترک لجباز ....! دختری که منو یاد خواهر کوچیکه ی خودم میاندازه ... او هم همینطوری بود ... یه آدم خیالاتی ... و منتظر برای آمدن شازده رویا دم در اتاقش !...
یه دختری که خودشه هنوز! ... پشت پرده ها اسیر ... توی خواب و خیال ! ... هنوز معلومه که ترکونده نشده .... برامون از مرد ایده آلش حرف میزنه .... میگه مردی میخواد که :
فکر می کنم مرد رویاها باید چه جوری باشه... چی داشته باشه چی کار کنه؟؟
از رویاهای دیگرون بی خبرم اما مرد رویاهای من...
نه قرار نیست ثروتمندترین مرد شهر باشه...
قرار نیست ادمه خیلی مهمی هم باشه...
شاید زیباترین چشمای دنیا رو نداشته باشه ... اما باید نگاه قشنگی داشته باشه
نمی خوام صاحب زیباترین چهرهء اطرافم باشه ... اما باید زیباترین لبخند رو داشته باشه
قرار نیست همیشه محکم باشه... همیشه مهربون باشه...همیشه درک کنه...
اما روزایی که من حتی حالم از بوی مایع ظرفشویی هم بهم می خوره تمامه ظرفارو بشوره...
اما فکر کنم کسی که دختری با اینهمه لجبازی و دم دمی مزاج بودن رو بتونه تحمل کنه و لبخند بزنه یه آدم ایده اله ..
نه ! نمیخوام و قصدد هم ندارم رویا های این نازنین رو بشکونم : بزبون ما مردها ، بلاخره مرد مطلوب ایشون آقائی است با خصلت های زیر ...
مردی مشنگ که قرو لند ها و ادا و اطوار های این تنبل خانم رو یکسره گوش کنه و جیکش هم در نیاید ... پسری که از هر غلطی که ایشون میخواد بکنه هیچی نگه ، عصبانی نشه ... این آقا باید خوشگل و خوش تیپ و خوش چشم وابرو باشه ، آدمی مشهور و پولدار ... همچی کسی حتما ماشیندار هست و حتما ماشین قرمز جاگوار حداقل باید داشته باشه ...این دخترک لجباز رو میزارمش توی دنیای خودش ....
و....
میام توی واقعیت دنیای خودم ... به آذر خانم نگاه میکنم .... سنن باید هم سن مادر این دخترک باشد ... از اون زنهای جا افتاده ی وارد میمونه ... خودش رو یک جورائی تو ی چشمم جا کرد ... در حقیقت نگاهم خود بخود به نگاه او دائما گره می خوره ... لامصب عجب چشم های هیزی داره ... قهوه ای پر رنگ تیره ! که میره تا توی توی ته قلبم... نیگاش می کنم ... دست کم پنجاه رو داره ... از چین و چروک های گوشه ی چشمش پیداست ... ولی خیلی دوست داشتنی هست .. از اون هائی است که تا دست بهش بزنی همه جاش زود باد می کنه .. معلومه از اون از قحطی در اومده های تشنه ی پر عطشی هست که قدر آدم رو خوب میدونه ... میدونه چی میخواد و چیکار کنه و چی جوری بکنه !...
راستش خودم هم باورم نمیشه .. باورم نمیشه که این واقعیت تاریخی میتونه منو اینقدر تحت تاثیر بزاره که ، الان موقع نوشتن هم میبینم وقتی در باره اش دارم مینویسم ، روم اثر گذاشته و چقدر دارم حالی به حالی میشوم و هیکلم هی پیچ وتاب میخوره و نمیتونم راحت این نوشته رو بدون غلط تایپ بکو..... بکو.. بکو.... او..آو.. اووو ... نــــــم !... تـــایـــپ بـکــــــنــــــم ..
بابا ! این آذر خانمی لامصب اگر دو روز دیگر موقع خوردنش با همین نگاه نگاهم کنه که میشه مثل توپ تخمرغی ( همون توپ پینگ پونگ) های روی فوراره ی خونه ی پدر بزرگم ... توی زاهدان ...
پس نوشت : درباره ی برنامه ی پاکسازی جسمی ..
تحرک : اروبیک و پیلاتس و سونا ... ( ۴ ساعت )
خوردنی های طی روز : عدسی ، نصف یک نان سیاه بزرگ با تخم آفتابگردان ، دوتا کدو سبز و دو تا فلفل سرخ شده و ده دانه سیب زمینی آب پز و سالاد ....
نوشیدنی : یک و نیم لیتر چای گیاهی ( بابونه ، نعناع ) ، یه لیتر چای سیاه .. یک و نیم لیتر آب ، یک لیوان آب پرتقال تازه
....تنقلات : هشت تا ده حبه قند با چای سیاه ....
نکته : پوست شده به لطافت پوست هلوی رسیده .. وزن شده ۸۲ کیلو ... شکم یک سوراخ کمربند کوچکتر ...